موجودی از من متنفره و نمیتونه تنفرش رو بهم بروز نده، جای سرزنشی نیست، موجودات با هم فرق دارن. کرمهای ریز همه جا رو میگیرن تا تناسب رو بهم بزنن و کار من تولید نظم وسط این همه زشتی و عدم تناسبه. کاش کسی رو داشتم برای حرف زدن، کسی که در ازای شنیدن حرفهام نخواد به زور دوستش داشته باشم. خستگی مفرط از کار و شنا نکردن و هجوم این موجودی که ازم متنفره بادمو خالی کرده و ولو شده زیر پتو فقط به کلمات فکر میکنم، به چشمانداز دردناکی که از سال پیش این روزها دارم، چیزی که واقعا لازم دارم مرگه اما من از ترسش حتی بیرون هم نمیرم.
۱۰ فروردین ۱۳۹۹
۲۲ اسفند ۱۳۹۸
روز بیستم؛ فقط خفهشو
موجودات بیچارهی ول شده تو سیاره، هر کدومشون یک جعبه بدبختی دارن که توش یاد یه موجود حقیرتر و بدبختتر از خودشونو کاشتن برای لحظاتی که حوصلهشون سر میره، تا بچسبن به کونش و بهش بگن آه من عاشقتم، وای ازت متنفرم، کلا هم مغزشون گندیده و عقبمونده است و هیچی رو نمیفهمن اگر قبلش یک دوقطبی خوب و بد/ خیر و شر ازش نسازن.
واقعا از زندگی متنفرم و به تبع این تنفر از تک تک موجوداتی که به کونم چسبیدن بدم میاد، از اسم و رسم و یادشون چندشم میشه، از لحظات مبتذلی که با هم داشتیم، لحظات فرو کردن دست توی شرت و انگولک کردن کس و کون هم، وای چقدر ما بیچیز و چندشآوریم. با دستمال توالت و آب چپیدیم تو خونههامون تموم شدن زندگی رو تماشا میکنیم، در حالی که مرگ و میر برامون عادی شده و فانتزیهامون همهشون آخرالزمانه باید ادای اینو دربیاریم که خیلی از مرگ گلهای انسانها ناراحتیم. در حالی که عین خیالمون هم نیست و فقط دنبال یه بازی دیگه میگردیم تا حوصلهمون توی قرنطینه سر نره، ولی درباره نجات جهان هم یه رویاهایی میبافیم.
واقعا از روند پیشرفت این ویروس ناراضیام، دلم میخواست همهمونو پودر میکرد تا از دست عقدهها و حسرتهامون راحت شیم، میدونم نفستون بند میاد تا به این اراجیف فحش بدین و جواب بدین و یک چوب جدید توی کون هم بکنین و اتفاقا دقیقا همون لحظه که سراسر نیاز هستین برای انجام عملی که داره مغزتونو میخوره، دقیقا تو همون لحظه میخوام روتون بالا بیارم و ویروس مرگبار توی دهنمو تف کنم تو صورتتون بدبختای انسان.
۱۶ اسفند ۱۳۹۸
در آتش
دیشب پرتره زنی در آتش دیدم، آخرش وقتی یک قطعه از چهارفصل ویوالدی شروع شد دست رامین رو بغل کردم و لرزیدم و گریه کردم. باورم نمیشد این فیلم امسال ساخته شده، دقیقا سال سیاهی که از سرم گذشت. رسیدنم به این فیلم مقدمه طولانیای داشت، یک روز توی توییتر چندتا نقاشی آبرنگ دیدم و چون شاخکام به آبرنگ حساس شدن نقاشی رو با دقت تماشا کردم، یک کمپانی فیلم ریتوییت کرده بود. آگهی افتتاحیه نمایشگاهی به همین اسم بود یک جایی از دنیا، نقاشیا رو سیو کردم و فرستادم به گروه کلاسمون. شب دوباره همون اکانت عکسهای بیشتری آپلود کرد از روز افتتاحیه، دیگه فهمیده بودم اینا نقاشیهای یک دراما رومنس جدیده. فردای همون روز زن عزیز بهم گفت یک فیلم دیده و یاد من افتاده، بعد اسم فیلم رو گفت و من گفتم عه اینو دیروز نقاشیاشو فرستاده بودم به گروه. چند ساعت بعد رامین موقع ناهار درست کردن بهم گفت داستان اورفئوس چی بود و من تو حال خودم و با بیحوصلگی داستان اورفئوس رو براش تعریف کردم و برگشتم تو هریپاتر.
دیشب که داشتم از هیجان و بالا بودن زمین و زمان رو گاز میزدم تا بیام پایین از توی توالت با فریاد به رامین گفتم این فیلمه رو دانلود کن، و برنامه خیلی گریه کردنم رو همون جا سر توالت ریختم، چون واقعا گریه کردن تنها راهی بود که میتونستم باهاش یه کم از اسب پرندهم پیاده شم. همه کار میکنم که انقدر انرژی اضافه نیارم، ورزش توی خونه و کار مفرط و خوندن و نوشتن و سکس و هر کوفت دیگهای که جونمو بگیره اما باز هم اضافه میاد. دیروز فکر کردم باید برم سراغ ذغال و انقدر خطای محکم و بلند بکشم روی کاغذ بزرگ که از پا دربیام، همین کارو هم کردم و چندتا نقاشی بزرگ با ذغال کشیدم و چندبار خودمو توی آینه ولی بازم داشتم از داغی و تب میسوختم.
فیلم که شروع شد فکر کردم وای یک درامای حوصلهسربر الکی دیگه، اما انقدر هرلحظه هردومون روی تخت ساکتتر و جمعتر و در هم فرورفتهتر میشدیم که فکر کردم شاید دارم اشتباه میکنم. بعد کمکم فیلم حرکت کرد و تمام جزییاتی که منو بهش رسونده بودن به هم وصل شدن، با آرامش جادوی همیشه حاضری رو که گاهی افسارمو میکشه تماشا میکردم و دقیقا همون لحظهای که زن نقاش داشت آخر داستان رو روایت میکرد و من با شادی ادامه مبتذل فیلم رو حدس میزدم. فکر میکردم پس این فیلم امسال منه با این پایانبندی مبتذل، اما یهو همه نقشههام برای به ابتذال کشیدن پایانبندی سال سیاهم به هوا رفت یک قسمت از چهارفصل ویوالدی پلی شد، درد و لرزش و گریه مثل یک حباب بزرگ خیس بالای سرمون منفجر شد و واقعیت سیاه ترسناکی که یک ساله از فکرش فرار میکنم خراب شد روی سرم.
۱۵ اسفند ۱۳۹۸
از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
سهشنبه سیزده اسفند نود و هشت
وقتی خودمو مجبور میکنم مدل بچینم و رئال کار کنم رنگم کمرنگ و رقیقه و اصلا رنگ چیزهایی که میکشم اونی نیست که واقعا هست، چیزها رو در حال محو شدن و بدون هیچ کنتراست یا حجمی میکشم.
وقتی با کسی حرف میزنم حرفام بیمعنی و زیاده، اصلا اون چیزی نیست که توی سرمه.
بعد از چند ساعت بیوقفه کار کردن از صبح بلخره تونستم چیزهای خیلی کمی بفهمم، مثلا رنگ روی رنگ گذاشتن. چند وقت با جنس مقوا درگیر بودم بعد با آب، البته هنوز با آب درگیرم ولی مقوا رو فهمیدم انگار، بعد با رنگ درگیر شدم و حالا هم قلم، شاید اگه همه عمرم توی قرنطینه بگذره بلخره نقاشی یاد بگیرم.
چهارشنبه چهارده اسفند نود و هشت
صبح خیلی زود بیدار شدم چون دیشب از خستگی کار زیاد ساعت ده و نیم خوابم برده بود، غبار کوههای جنوب رو، سرمهایبنفشروشن کرده بود، آبی نبودن، انگار روی سرمهای یه لایه خاکستری روشن بذاری. وقتی بیدار شدم فکر کردم تو فیلمای روی اندرسونم، وسط یه جهان سرد رو به اتمام با آدمای بیرنگی که همهشون یه پا دیوونهان، واقعا حال خوشی نداشتم چون عضله پشتم دوباره شروع کرده اذیت کردن. همونی که بعد از آبان و یک ماه افسردگی دردش رو اولین بار حس کرده بودم و بعد که تمرین رو شروع کرده بودم رفته بود. منتظرش بودم راستش، با مامان رامین ویدئوکال کردم و جای درد رو نشونش دادم اونم یه چیزایی گفت بعد خودمو تو اتاقم حبس کردم و کار کردم و کار کردم و کار کردم و چیز خوندم و نوشتم. باجو خیلی غر میزنه، هر لحظه که دلش بخواد شروع میکنه بلندبلند حرف زدن، مخصوصا وقتایی که پیچی خوابه، دلم میخواست با یکی حرف بزنم وسط کار تا شاید به اون بهونه چند دقیقه استراحت کنم، اما حوصله هیچ کسی رو نداشتم، هی فکر میکردم قبلا که با خانم حرف میزدم هم گاهی حوصلهشو نداشتم؟ اصلا یادم نمیاد، فکر میکنم همیشه بهش مشتاق بودم و این شبیه تحریف تاریخه. بعد رفتم تو وان خوابیدم و قسمت دردناک پشتمو هی منقبض و منبسط کردم ولی آروم و قرار نداشتم، هی توی آب وول میخوردم و شالاپ شلوپ میکردم، واقعا میدیدم یک دقیقه هم نمیتونم بیحرکت بمونم و این تعریف واقعی منه.
پنجشنبه پونزده اسفند نود و هشت
از صبح تب دارم، سرم درد میکنه و مطمئنم حالم طبیعی نیست، برای من که سیزده روزه توی خونهام و هیچ معلوم نیست این وضعیت کی تموم شه و هیچی اون بیرون نیست که بخوام پرواز کنم و از همه سیاهیا بگذرم تا بهش برسم، شل کردن و راه دادن و جا دادن به مریضی کار راحتتر و شاعرانهتریه راستش. دیشب به رامین گفتم من مردم همه دفترامو بسوزون نقاشیامو هم بریز دور، اگه میتونستم خودمو با موچین از لای فکر هرکسی که منو میشناسه یه جوری از ریشه بکشم بیرون که محو شم خیلی راضیتر بودم قبل مردن. البته اینا مال دیشبه الان برام مهم نیست.
هیچ تبسنجی پیدا نکردیم باهاش تبمونو بسنجیم ولی حقیقتا به تخمم، در واقع مردن نمردن هم به تخممه، یعنی اصلا برام اهمیتی نداره بعد از این لحظه چی هست و چی نیست، تا وقتی دارم تایپ میکنم همه چیز همینه. با ذغال روی تخته آدو که زدمش به دیوار نقاشی کشیدم، یه پرنده سیاه بزرگ وسط جهنم رنگارنگ. دیشب برای زن عزیزی که میخواست اغفالم کنه تا قرنطینه رو بشکنیم همو ببینیم یه گیف فرستادم که دوتا زن با ماسکای جنگی و موهای عیجب وسط یه آخرالزمان جهنمی و اسیدی یه نقاش دیوانه که سیارههاش داشتن سقوط میکردن و دایناسورا از دیوار آویزون بودن، سعی میکردن زبوناشونو به هم بمالونن، واقعا ما هم همون جا بودیم، وسط دنیای یه مادرقحبه که اسید زده.
هوا گندیده است، داییم گفت با آب گرم مجاری بینی و حلقتو بشور، خیلی عصبانی بود از هواپیمایی ماهان سعی میکرد منو بخندونه و منم میخندیدم ولی چقدر حوصلهسربره خندیدن الکی وقتی همه از ترس دارن به خودشون میشاشن. هایده سراب میخونه و فکر میکنم چطوری هایده ادعای پیامبری نکرد وقتی برای تمام موقعیتها و احوالات انسانی از پیش چیزی خونده که بهترین کلمات برای اون لحظات هستن. رامین هم داره دیوانه میشه و چی بهتر از این برای رامین که هر روز وقتی از خواب بیدار میشد میگفت وه چه روز زیبایی، برای من که به توی سیاهی بیدار شدن عادت دیرینه دارم تماشای روشنی رامین هر روز و هر روز زننده بود و حالا رامین هم داره سیاه و دردمند میشه، به هرچیزی که دوستشون داره اشاره میکنم و با انزجار و نفرت میگه از همه چی بیزاره و من قهقهه میزنم، نمیدونم چرا ولی بدیهیه که آدم از همه چیز منزجر باشه ولی برای رامین اینا جدیده و برای من خندهدار.
اگر این نوشتن رو متوقف نکنم تا شب به هزار و یک صفحه میرسه برای هم اینو تموم میکنم و بعدی رو شروع میکنم عزیزم.
۱۲ اسفند ۱۳۹۸
بیهودگی نام دیگر من است
یکشنبه یازده اسفند نود و هشت
من از کرونا نمیمیرم، من از شنا نکردن میمیرم. صبح بیدار شدم با ویدئوی رقص یک دیوانه ورزش کردم بعد با کش و طناب افتادم به جون قسمتهای مختلف بدنم، خودمو گرم کردم و دوش گرفتم و تو وان خوابیدم و اومدم بیرون دیدم رامین داره برام قهوه میسابه، چون قهوه سابیده تموم شده و ما هنوز تو قرنطینهایم، چرا فکر قهوه رو نکرده بودم من که انقدر به همه چی فکر کردم؟
بعدش با مامانم ویدئوکال کردیم و رامین بهش گفت من دیوانه شدم و میخوام فرار کنم مامانم هم گفت خواننده محبوب شهرمون مرده بعد چند دقیقه در سکوت توی چشم هم نگاه کردیم که انقدر تلفن توی دستمون میلرزید شبیه لحظات شروع گریه بودم. بعد هم خبر داد که میخوان خونه رو بفروشن. چقدر بی حس و بی مقدار شدم، هیچ حسی ندارم از این خبر و حتی خوشحالم شدم چون حرف زدن از هر برنامهای که به آینده موهومم ربط داره مغزمو کمی تکون میده. چون من فکر میکنم همین جا فرو میرم لای تار و پود رختخوابم، توی صندلی کارم، لای بافتهای مقوا.
دوشنبه دوازده اسفند نود و هشت
دیشب با صدای باد از خواب پریدم و جیغ زدم، بعد یه نور وحشیانه و تیزی از رعد و برق چشمامو زد و خوابم پرید، توی از خوابپریدگی توییت کردم و به همون چیزی که نباید فکر کنم فکر کردم. بعد خوابم برد و صبح که آسمون صاف و تمیز رو دیدم از سرعت باد و این تغییر آسمون و وضعیت ابرها دیوانه شدم. همه چیز داره تندتند عوض میشه و این چسبندگی انسانی به چیزهای سفت از کجاست؟
از فکر این که چقدر توی دست خودم مثل خمیربازیام و هیچ چیز سفتی توم نیست که نتونم انگولکش کنم احساس ناراحتی میکنم، فکر میکنم خیلی کارها میتونم بکنم در عین حال بیاختیار و ناتوان در برابر ویروس و رعدوبرق جیغ میزنم و تو رختخواب خودمو میخارونم. چطور وقتی فهمیدم چقدر ناتوانم باز هم از جام تکون خوردم و خواستم کاری انجام بدم. چطور نتوستم فقط بیفتم و گذر زمان رو تماشا کنم با خاروندن خودم توی رختخواب؟
از صبح چندتا کار بیهوده انجام دادم، آبرنگ وقتی شروع شد ثمیلا بهم گفت نمیخواد از روی مدل کار کنی ولی برای فهمیدن یه چیزایی باید بتونم از روی مدل کار کنم اما ناتوانم. انگار هیچی از کمپوزیسیون و رنگ و حجم نمیدونم وقتی میخوام صندلی و گلدون رو بکشم اما اینا توی منه و وقتی کار ذهنی میکنم بیفکر اونجاست. چندتا آسمون و کوه و شهر کشیدم از این بالا اما فقط آشغال تولید شد ولی به جاش میتونم با گریه از همین ناتوانی بشینم پشت میز کارم و وقتی اشک توی چشمام داره میلرزه رنگها رو با هم ترکیب کنم و توی همون فرمها و رنگهای بیفکرم فرو برم و چیزی بکشم که وقتی تموم میشه قایمش نکنم لای آشغالا.
مدام توی اتاق کارم میشینم و با هر چیزی که دم دستم هست یه چیزی میکشم ولی باز هم اون رخوت و سستیای که توش تا ته فکرام میرم و مشکل تکنیکیم توی آبرنگ حل میشه اتفاق نمیافته، یه جور نترسی و بیخیالی اشکآلود و رازآلود، همون لحظهای که در عین سکون و بیحرکتی همه اتفاقات و حرکتها توی اون میافتن. باید خودمو تو توالت محبوبم پای هریپاتر زندانی کنم شاید.
بعدش با مامانم ویدئوکال کردیم و رامین بهش گفت من دیوانه شدم و میخوام فرار کنم مامانم هم گفت خواننده محبوب شهرمون مرده بعد چند دقیقه در سکوت توی چشم هم نگاه کردیم که انقدر تلفن توی دستمون میلرزید شبیه لحظات شروع گریه بودم. بعد هم خبر داد که میخوان خونه رو بفروشن. چقدر بی حس و بی مقدار شدم، هیچ حسی ندارم از این خبر و حتی خوشحالم شدم چون حرف زدن از هر برنامهای که به آینده موهومم ربط داره مغزمو کمی تکون میده. چون من فکر میکنم همین جا فرو میرم لای تار و پود رختخوابم، توی صندلی کارم، لای بافتهای مقوا.
دوشنبه دوازده اسفند نود و هشت
دیشب با صدای باد از خواب پریدم و جیغ زدم، بعد یه نور وحشیانه و تیزی از رعد و برق چشمامو زد و خوابم پرید، توی از خوابپریدگی توییت کردم و به همون چیزی که نباید فکر کنم فکر کردم. بعد خوابم برد و صبح که آسمون صاف و تمیز رو دیدم از سرعت باد و این تغییر آسمون و وضعیت ابرها دیوانه شدم. همه چیز داره تندتند عوض میشه و این چسبندگی انسانی به چیزهای سفت از کجاست؟
از فکر این که چقدر توی دست خودم مثل خمیربازیام و هیچ چیز سفتی توم نیست که نتونم انگولکش کنم احساس ناراحتی میکنم، فکر میکنم خیلی کارها میتونم بکنم در عین حال بیاختیار و ناتوان در برابر ویروس و رعدوبرق جیغ میزنم و تو رختخواب خودمو میخارونم. چطور وقتی فهمیدم چقدر ناتوانم باز هم از جام تکون خوردم و خواستم کاری انجام بدم. چطور نتوستم فقط بیفتم و گذر زمان رو تماشا کنم با خاروندن خودم توی رختخواب؟
از صبح چندتا کار بیهوده انجام دادم، آبرنگ وقتی شروع شد ثمیلا بهم گفت نمیخواد از روی مدل کار کنی ولی برای فهمیدن یه چیزایی باید بتونم از روی مدل کار کنم اما ناتوانم. انگار هیچی از کمپوزیسیون و رنگ و حجم نمیدونم وقتی میخوام صندلی و گلدون رو بکشم اما اینا توی منه و وقتی کار ذهنی میکنم بیفکر اونجاست. چندتا آسمون و کوه و شهر کشیدم از این بالا اما فقط آشغال تولید شد ولی به جاش میتونم با گریه از همین ناتوانی بشینم پشت میز کارم و وقتی اشک توی چشمام داره میلرزه رنگها رو با هم ترکیب کنم و توی همون فرمها و رنگهای بیفکرم فرو برم و چیزی بکشم که وقتی تموم میشه قایمش نکنم لای آشغالا.
مدام توی اتاق کارم میشینم و با هر چیزی که دم دستم هست یه چیزی میکشم ولی باز هم اون رخوت و سستیای که توش تا ته فکرام میرم و مشکل تکنیکیم توی آبرنگ حل میشه اتفاق نمیافته، یه جور نترسی و بیخیالی اشکآلود و رازآلود، همون لحظهای که در عین سکون و بیحرکتی همه اتفاقات و حرکتها توی اون میافتن. باید خودمو تو توالت محبوبم پای هریپاتر زندانی کنم شاید.
۱۱ اسفند ۱۳۹۸
روز هفتم
شنبه دهم اسفند نود و هشت
اگه یه روزی این روزا تموم بشه میرم شمال، اگه شمالی مونده باشه، میرم توی ارتفاعات اگه جای خالیای پیدا کنم، چادر میزنم و میشینم توش گریه میکنم.
...
حالا که شب شده لامپا رو خاموش کردم گریه کردم، با بیست ثانیه دست شستن آخرم هم داد زدم، همهش فکر میکنم تب دارم، سرفههام خشک نشن یه وقت، دلدرد تو علائمش هست؟ نه، اینا چون موقته و هرشب راس ساعت میاد علائم جنونه. نمیتونم با آبرنگ کار کنم، خیلی یواشه برام. دلم میخواست رو یه بوم بزرگ با رنگ روغن کار کنم با این که هیچی ازش بلد نیستم، ولی واقعا احتیاجی ندارم کسی بهم یادش بده، همین حالا میتونم هرچی دلم میخواد با اون رنگای غلیظ و سنگین بکشم.
گشنمه و پیتزایی نمیشه سفارش داد، اینو دیگه باید میذاشتن آخرین شکنجه بمونه، ولی آخرین قراره خفه شدن و افتادن کنار ایستگاه اتوبوس باشه ظاهرا. این فیلما واقعیه؟ من یک هفته است بیرون نرفتم و این فیلما رو باور نمیکنم، ولی اونی که افتاده میتونه از آلودگی هوا خفه شده باشه، اون وقت واقعیه. به نظرم الان تهران در واقعیترین حالتشه، یعنی من همیشه فکر میکردم چرا ما راه میریم خفه نمیشیم تپ تپ بیفتیم و حالا داریم میشیم. آسمون دو شبه نارنجیبنفشه، قراره عید هم بشه تازه.
توی توالت محبوبم نشسته بودم و از توی چاه صدا میومد، از توی لولهها صدا میومد، انگار گوشمو از سیاره کرده بودم بیرون. اگه یه کم زور میزدم یک سیاهچاله به دنیا میاوردم، با فکرش داشتم توش فرو میرفتم. دلتنگی چقدر چسبناکه، حتی به زاییدن سیاهچاله هم چسبیده، من حتی موقع محو شدن هم از دل تنگم غافل نیستم، از خندههایی که چند دور دور چشمام پیچیدن و من مزهی صداشونو زیر زبونم حس میکنم، من اون خندهها رو نخوردم فقط لیس زدم .
اگر اُکتت محبوبم تموم نمیشد تا ابد از دل تنگم مینوشتم، وسط این همه بدبختی، آره آره اینا همه بازیهای منه، هزارتوی بدبختی بازی محبوب منه. عاشقی وسط کشتار، وسط جنگ و موشک ، وسط اپیدمی و ویروس، مردن وسط میدون انقلاب، افتادن از سرفه تومتروی خالی، گریه تو تاریکی، داد زدن موقع شستن دست، بیست ثانیه.
با خودم حرف زدم و تصمیم گرفتم برای نجات خودمو تو اتاقم حبس کنم، یعنی راه حلم برای ادامه این حبس خانگی اینه وگرنه فرار میکنم.
...
حالا که شب شده لامپا رو خاموش کردم گریه کردم، با بیست ثانیه دست شستن آخرم هم داد زدم، همهش فکر میکنم تب دارم، سرفههام خشک نشن یه وقت، دلدرد تو علائمش هست؟ نه، اینا چون موقته و هرشب راس ساعت میاد علائم جنونه. نمیتونم با آبرنگ کار کنم، خیلی یواشه برام. دلم میخواست رو یه بوم بزرگ با رنگ روغن کار کنم با این که هیچی ازش بلد نیستم، ولی واقعا احتیاجی ندارم کسی بهم یادش بده، همین حالا میتونم هرچی دلم میخواد با اون رنگای غلیظ و سنگین بکشم.
گشنمه و پیتزایی نمیشه سفارش داد، اینو دیگه باید میذاشتن آخرین شکنجه بمونه، ولی آخرین قراره خفه شدن و افتادن کنار ایستگاه اتوبوس باشه ظاهرا. این فیلما واقعیه؟ من یک هفته است بیرون نرفتم و این فیلما رو باور نمیکنم، ولی اونی که افتاده میتونه از آلودگی هوا خفه شده باشه، اون وقت واقعیه. به نظرم الان تهران در واقعیترین حالتشه، یعنی من همیشه فکر میکردم چرا ما راه میریم خفه نمیشیم تپ تپ بیفتیم و حالا داریم میشیم. آسمون دو شبه نارنجیبنفشه، قراره عید هم بشه تازه.
توی توالت محبوبم نشسته بودم و از توی چاه صدا میومد، از توی لولهها صدا میومد، انگار گوشمو از سیاره کرده بودم بیرون. اگه یه کم زور میزدم یک سیاهچاله به دنیا میاوردم، با فکرش داشتم توش فرو میرفتم. دلتنگی چقدر چسبناکه، حتی به زاییدن سیاهچاله هم چسبیده، من حتی موقع محو شدن هم از دل تنگم غافل نیستم، از خندههایی که چند دور دور چشمام پیچیدن و من مزهی صداشونو زیر زبونم حس میکنم، من اون خندهها رو نخوردم فقط لیس زدم .
اگر اُکتت محبوبم تموم نمیشد تا ابد از دل تنگم مینوشتم، وسط این همه بدبختی، آره آره اینا همه بازیهای منه، هزارتوی بدبختی بازی محبوب منه. عاشقی وسط کشتار، وسط جنگ و موشک ، وسط اپیدمی و ویروس، مردن وسط میدون انقلاب، افتادن از سرفه تومتروی خالی، گریه تو تاریکی، داد زدن موقع شستن دست، بیست ثانیه.
با خودم حرف زدم و تصمیم گرفتم برای نجات خودمو تو اتاقم حبس کنم، یعنی راه حلم برای ادامه این حبس خانگی اینه وگرنه فرار میکنم.
۰۹ اسفند ۱۳۹۸
Cronenberg world
جمعه دوم اسفند نود و هشت
دو نفر از کرونا توی قم مردن، حتی نمیدونیم دقیقا کی این اتفاق افتاده و چند روزه که کرونا به ایران رسیده، من که فکر میکنم دست کم دو سه هفته پیش این اتفاق افتاده و ما تازه فهمیدیم. دیشب ماشروما رو خوردیم و واقعا نمیدونم سه چهار بار قبلی که توی این یک سال ماشروم خورده بودم چرا این همه لذت نبرده بودم، برای افسردگی رسیدن کرونا حاضرم ظاهرا.
شنبه سوم اسفند نود و هشت
دیشب خیلی از سرعت شیوع وحشت کردم و توی ذهنم برنامه حبس خانگی ریختم، باید برم خرید کنم برای یک مدت طولانی و از خونه خارج نشیم، منتظرم شب بشه و همه جا خلوتتر شه تا با ماشین بریم بیرون و خودم برم خریدامو بکنم. واقعا به رامین اعتماد ندارم، به نظرم اصلا جدی نمیگیره این مریضی رو و من هم نمیتونم از ترسم و برنامه قرنطینه شخصیم با صراحت باهاش حرف بزنم، باید یواش یواش بکنم تو مغزش که شرایط بحرانیه.
عوضش ماشروما خوابمو عمیق و لذتبخش کردن و آرامشی که دارم واقعا شبیه هدیهای آسمانیه، عجیبه.
یکشنبه چهارم اسفند نود و هشت
دیشب خریدامو کردم، یک زن و یک بچه و یک مرد بدون ماسک و دستکش توی قصابی نشسته بودن و وقتی داشتم برای گربهها غذا میخریدم خاطره غذا دادنشون به گربهها رو برام تعریف کردن و من فقط میخواستم بگم خفه شین تو دهن من حرف نزنین ولی فقط نفسمو حبس کرده بودم زیر ماسکک تا چیزی از توی دهنشون وارد دهنم نشه. دیگه رسما قرنطینه رو شروع کردم ولی هنوز کسی اونقدرا جدی نیست، کلی با ثمیلا پای تلفن چونه زدم تا کلاس رو تعطیل کنه و اون بهم میخندید و میگفت زندگی ادامه داره و من و مادر نود و پنج سالهام دیروز با هواپیما از سفر برگشتیم و من فقط وحشت میکردم از تصور حرکت ویروسی که الان دیگه همه شهرو گرفته و هیچ کسی نمیدونه.
دوشنبه پنجم اسفند نود و هشت
خیلیا به خاطر قرنطینه خودخواسته مسخرهم میکنن ولی من انقدر سیاهی روبروم میبینم که باورم نمیشه بقیه نمیبیننش. روبروی ماشین لباسشویی نشسته بودم و بهش نگاه میکردم، به حفره سیاه که زمان رو به چیزی جامد توی ذهنم تبدیل میکرد، من اینجام، دو روزه از خونه بیرون نرفتم و نمیدونم کی این وضع تموم میشه، به نظرم همه چیز تازه شروع شده. وقتی دستامو بیست ثانیه میشورم میخوام گریه کنم اما خندهم میگیره، چشمام دارن تغییر میکنن دیگه توشون عجله و ادا نمیبینم تو آینه، خیلی واقعی شدم، انقدر میترسم که دیگه ترس داره بیمعنی میشه و به جاش چیزی سرد و یواش توی چشمام ظاهر شده.
سهشنبه شیشم اسفند نود و هشت
تو این وضعیت شارژر موبایلم بلخره بعد از عمری انتظار برای خرابی خراب شد، دارم با موبایلم هری پاتر میخونم، خیلی احتیاج داشتم چیزی تمام نشدنی شروع کنم، اون هم به زبون اصلی چون اون وقت یواشتر میخونم و خیلی طول میکشه. این روش رو از وان پیس دیدن یاد گرفتم، وان پیس تمام نشدنی همیشه منو از درد کشیدن موقتا نجات داده چون همیشه ادامه داره. هم زمان شروع کردن به دیدن چیزهای تکراری از گذشته، حالا که آخرالزمانی که این همه از بچگی آرزوش رو داشتم رسیده و منم هنوز زندهام و حبس شده توی خونه، چی بهتر از تماشای قدم به قدم هرچیزی که مغزم یک تیکه ازش رو توی خودش داره. خیلی بیخیال و به تخمم شده همه چی برام، نه برام مهمه کسی منو بخواد نه میخوام کسی منو ببینه و دوست داشته باشه، اصلا هیچی اهمیت نداره تو این حال و صداقتی که همیشه آرزوشو داشتم توم جاریه بدون این که بخوام. جادوها غیرفعال شدن، بعد از این که همه جادوهامو به کمک ف (دختر جادوگری که اتفاقی باهاش آشنا شدم و بهم گفت خوابتو دیدم که یک مساله عشقی پیچیده داری) صرف دریافت جواب از زن از دست رفته کردم، فس شدم و افتادم و خاموش شدم اما اینا دورهایه، یعنی هربار از جادوهام استفاده کردم و جادوهام برام کار کردن و چیزی که میخواستم شد بعدش یه مدت همه چیزم خاموش شد. من سر این زن از دست رفته قمار کردم با جادوهام، با درد و تضرع با خودم شرط بستم که فقط جوابمو بده تا بعدش دیگه برای همیشه ولش کنم، نمیتونستم تحمل کنم باهام حرف نزنه و اون بزرگوارانه باهام حرف زد، و من تکتک کلماتش رو هزاربار خوندم و به همه اونایی که مسخرهم میکردن به خاطر این همه شیفتگی ثابت کردم دوستی بین ما چیزی الکی شبیه چیزی که شما آشغالا تجربه میکنین نبوده و نبوده، هیچ چیزی بین ما به کثافت دنیای شما ربط نداشته، اون اولین زنی بود توی این دنیای بیهمهچیز که واقعا منو دوست داشت و من مقابلش دختر دوازده سالهای شدم که اولین بار عاشق دیبا شده بود، و از اون جایی که دیبا هرگز عشق منو به رسمیت نشناخته بود و حسابی ریده بود روم، انگار تمام حسرتها و کمبودهام درباره عشقم به زنها زده بود بیرون و فکر میکردم این عشق برای همیشه منو درمان میکنه و التیامم میده، خیلی روانی بود رفتارهام ولی من بودم، خود خود خودم، و من از هیچی پشیمون نیستم.
چهارشنبه هفتم اسفند نود و هشت
هی میخوام این چیزایی که نوشتم رو منتشر کنم، یعنی شب که میشه و ترس و وحشت و لرزش از این موقعیت آخرالزمانی بهم حمله میکنه شروع میکنم نوشتن و میگم خب الان سند رو فشار میدم اما بعدش که گریه میکنم و سیگار میکشم و هری پاتر میخونم یهو این فکر میاد سراغم که نه همه اینا توهمه، اینا یک بازی بزرگه، کرونا دروغه و اینا همهش برای اینه که ما بترسیم و بمونیم تو خونه و حکومت نظامی محبوب قدرتمندا اتفاق بیفته، با همین فکر که نه اینا همه دروغه میخوابم و فردا صبح سرحال و روی فرم پا میشم و ساعتها طراحی میکنم و زندگی دلخواهم جاریه اما باز شب میرسه و وحشت از تموم شدن زندگیم وسط این سیاهی بهم حمله میکنه و چارهای جز نوشتن برام نمیمونه.
برای من که خیلی وقتها خودخواسته ماه ها از خونه بیرون نرفتم، توی خونه موندن هیچ چیز ترسناکی توش نداره، فقط موضوع شنا نکردنه که اونو با خوابیدن توی وان و رقصیدن و طناب زدن دارم پر میکنم. انقدر در روز طراحی میکنم که به صبا گفتم اگه قرنطینه چند ماه طول بکشه من یک نقاش ماهر میشم. دلم به نقاشی خوشه، سالهاست فقط دلم به نقاشی خوشه و هیچ نجات دهندهای جز نقاشی و طراحی ندارم. امروز از خواب بیدار شدم قبل از شستن صورتم و جیش کردن رواننویس و دفترم رو برداشتم و نشستم روی مبل زیر پنجره ته خونه و میزنهارخوری و در رو به هال کوچیکه و در خروجی کنار آشپزخونه و دیوارای آشپزخونه و آینه مریضی که هزارتا تصویر درهم رو بهم میتابونه رو کشیدم و هاشور زدم، انگار قسم خورده بودم. خیلی خوشحالم امسال خر شدیم و این خونه گنده و عجیب رو گرفتیم. اون روزی که از پنجرهاش همه شهرو دیدم گفتم این خونه به درد این میخوره که توش انقلاب بشه و من شهر انقلابی رو از این بالا تماشا کنم ولی حالا میفهمم این خونه بزرگ پر از سوراخ سمبه واقعا به درد قرنطینه میخوره، همه جایش چیزی برای کشیدن هست و هزارتا سوراخ برای قایم شدن داره، درهای تودرتویی که میتونه وسط حرف زدن صدا رو قطع کنه، پنجرههای رو به آسمونی که ابرا رو فقط نشونم میدن. دیروز عصر روی مبل وسط هال بزرگه خوابم برد و وقتی توی تاریکی شب بیدار شدم و از پنجره تموم نشدنی روبرو شهر رو در حال چشمک زدن دیدم و هواپیماها رو توی آسمون تماشا کردم با خودم فکر کردم شاید مردم و وارد یه دنیای دیگه شدم، این دور بودن از جزییات شهر تو این ارتفاع و نزدیکی به آسمون واقعا برای قرنطینه مناسبه.
پنجشنبه هشتم اسفند نود و هشت
بلخره همه دارن میترسن و میخزن تو خونهها، البته دیگه دیره الان تقریبا همه مبتلاییم و فقط باید به امید مقاومت بدنمون ادامه بدیم. باقی دنیا هم دارن درگیر میشن و مردم تو یه کشورایی دارن فروشگاهها رو خالی میکنن. چی بهتر از این، همه جهان با هم نابود میشه، بشر کیری گورشو از روی سیاره گم میکنه. البته ظاهرا فقط ما بدبخت بیچارهها میمیریم و کیریهای واقعی همیشه زنده میمونن، رامین صبح گفت خواب دیده همه مردن و فقط هشت نفر زنده موندن، من مدتهاست خواب ندیدم. دیشب ساعت دوازده شب شروع کردم Mulholland Drive دیدن، وقتی یادم اومد اینو چقدر توی بچگی دیدم و هیچی ازش نفهمیدم واقعا به مغز عزیزم بوسه زدم، چون نفهمیدن صرفا یک موقعیت آگاهانه است در حالی که وقتی با چیزی با این قدرت مواجه میشی فهمیدن و نفهمیدن اهمیتی نداره، جزییاتش یک جایی لای گوشت و پوستم بود. عشق مرگبار دو تا زن، وای من چقدر از این عشق مرگبار فرار کرده بودم و خودم نمیدونستم. از عشق دیبا مرده بودم و واقعا جنازهام بود که افراطی و اعتیادگونه پریده بود وسط سکس با مردا، چون مردا ظاهرا منو دوست داشتن برخلاف زنها که من براشون اسباببازیای برای سرگرمی بودم. پستونهای اون زن مومشکی توی فیلم واقعا د لست پستون این د ورلد بود وقتی دبیرستانی بودم، همه چیزی بود که از جهان میخواستم. یادمه توی پونزده شونزده سالگی وقتی این فیلم رو تماشا میکردم تنها آرزوم برگشتن به اون اتاقهای نیمهتاریک ظهرهای تابستون توی سیزده چهاردهسالگی بود وقتی پستونهای دخترهای تازه بالغ هم سن و سال خودم رو با ولع میخوردم. من همه اینا رو دربسته توی خودم زندانی کرده بودم چون واقعا حوصله نداشتم برای این که زنی منو بخواد جنایتی ترتیب بدم در حالی که مردها خیلی به دست اومدنی و راحت بودن برام و حالا وسط آخرالزمان بعد از دریافت آخرین جواب از زنی که بعد از پونزده سال عشق به زنها رو دوباره توم بیدار کرده، دارم همه اون گذشته دربسته رو نبش قبر میکنم و اشک میریزم برای خود شکست خورده دوازده سیزده سالهام. وای من عاشق قرنطینهام.
جمعه نهم اسفند نود و هشت
کرونا دیگه عضوی از زندگی ماست، همین جاست، بغل گوشمون و من هر روز چندین و چندبار ازش میترسم و باقی روز رو برای فراموش کردن این ترس خودمو توی اقیانوس دستسازم غرق میکنم، نقاشی و جادو و گربهها و گیاهان و چیزهای خیالانگیز عزیزی که برای همیشه از دستم رفتن، باقی زندگیم باید به تماشای تموم شدن زندگی روی سیاره بشینم و توی این حالت همه چیز بیمعنیه، اصلا اهمیتی نداره من کی بودم و چی کار کردم و چی خواستم و این عین آزادیه برای همین همه این چیزایی که این مدت نوشتم رو منتشر میکنم و بازم هر روز مینویسم، در واقع هرکاری دلم بخواد میکنم چون جهان داره تموم میشه بدبختا.
۲۹ بهمن ۱۳۹۸
گر ننگارم سخنی بعد از این نیست از آن رو که نگاریم نیست
عزیز من عزیز من عزیز من، میخوام نور آسمانها به تو بتابه و تو روشنترین و شفافترین نقطه سیاره باشی، چون احساس روشنی میکنم. هوای تازه بهم میرسه، هیچ سیاهیای به من نمیچسبه چون تو روشنی بودی. نور تو به من رسید، به دستای کشاومده من، به چشمای کمنورم که این همه روز توی سیاهی دنبال تو گشت.
منتظرش نبودم، خودم رو لایق روشنی نمیدونستم یا امیدی نداشتم کسی روشنی وجودش رو به من بتابونه، اون هم وقتی که خطاکار هستم و چیز باارزشی رو خراب کردم.
درد لحظات بیخبری از شما با تماشای تازهترین ریشه گیاه توی آب موقتا آروم میشد، با تماشای بیوقفه هر چیز ظریف و یه چشم نیامدنی، وقتی به بافت اشیا با ذرهبین نگاه میکردم یا خطوط نرم و ممتد بدن آدمها رو با یک حرکت میکشیدم. دقیق شدن و نزدیک شدن به جزییات دستهام و تماشای حرکت شیارهای پوست هم لحظهای التیام دردم بود. حالا من به بندهای نامرئی میونمون راضی هستم، به چیزی نادیدنی و شاید فراموش کردنی اما متصل در بیخبری، در آسایش و سکوتی که شما آرزو میکنی.
۲۰ بهمن ۱۳۹۸
Cause I know you're somewhere out there right now
به آسمون با چشمتنگ نگاه میکردم و حفره نورانی بین ابرا برق میزد، هوا تمیز بود و ابرای خاکستری انتهای افق نارنجی. تو هیچ جایی از این نقطههای تاریک و روشن نیستی، تو زیر خط افق نیستی، بالاشی ، خطهای تو به من رو به پایینن،انگار بهم میتابی ولی همیشه گرم نیستی. ازت رونده و مونده میشم و سیاهی بهم میتابه و دوباره ابرا کنار میرن و نور میبینم، یا چشمام حقیقت رو جعل میکنن تا کور نشم. هر روز مطمئنم باید تو رو تماشا کنم، باید صداتو بشنوم. دیشب برای اولین بار بعد از این همه وقت که نیستی، تونستم یک ویدئو از چند ده ویدئوی باقیمونده ازت رو ببینم، مواظبم هر کدوم رو دقیقا همون وقتی ببینم که باید. توش رنگت عوض شد، سرخ شدی و بهم ابراز دلتنگی کردی، ویدئو تموم شد و من قربونت رفتم، واقعا این سطح از دیوانگی رو توی خودم یادم نمیاد، تماشای تصویر و قربون تصویر رفتن، فکر کردم چقدر خوبه که کسی منو توی این حال نمیبینه، که دارم قربون یکی روی صفحه موبایلم میرم با لبخندی داغ از لبهام تا گوشهام. فهمیدم هیچ چیزی فروکش نکرده و هربار همه اون احساسات موهوم و ناشناس در ظاهر خاموشترین حالت، دیوانهتر و سوزانندهتر از قبل بهم حمله میکنن. باید از خودم فرار کنم با این دیوانگی مهیب، تلفن رو پرتاب کردم وفورا خوابیدم. توی خوابم سنگین و مداوم حضورت رو احساس کردم و حتی همین حالا فهمیدم همه اینها رو خطاب به تو نوشتم و اصلا یادم نمیاد آخرین بار کی خطابت کردم، این احساس مداوم حضور تو، ربطی به من نداره، داره ولی نه همهش، تو با منی و من هرکاری میکنم تو با منی، از یادت کلافه شدم، انقدر از من دریغ شدی که احساس میکنم اگر زیاد بهت فکر کنم رنگ وروت میره و هربار که فکر میکنم کمرنگ یا بیرنگ شدی تو بهم حمله میکنی، با رنگهای خودت، سبزگیاهی تندت رو روی سرخی صورتم میپاشی و سیاه میشم از درد دریغ شدنت.
۱۸ بهمن ۱۳۹۸
بیخود
جهان زیر و رو میشه، اجسام نوکتیزسوزان مغزها رو میشکافن و یک تیکه از قلب رو کباب میکنن، جنازههای منفجر شده هزار تیکه میشن و روی کلمات کتابها و لباس عروسکها ترشح میکنن، از حرکت مداوم سالهای صاف با شتاب ثابت به سکون محض وسط سال جهنمی میرسم، آب زیر پوستم خشک میشه و برف میشینه روی موهام، چشمام از تماشای زیبایی فرار میکنن و با دندونهای تیزی گاز زده میشن، آب روی سرم میریزه و توی خونم هر لحظه هزارتا کرم شبتاب منفجر میشن، زمان به خورده شیشههایی تبدیل میشه که از آسمون میبارن و لحظهها رو رعدوبرق روی شیشهخوردهها روشن میکنه. این وسط هیچ چیزی پوزخند ترسناک تو رو از یادم نمیبره، و چیزی به کوری دوست داشتن تو نیست. دلم برای جزییات بیاهمیتت تنگ شده، برای هیچی بزرگی که ما رو به هم وصل میکرد، برای ریشههای مشترک گیاهیمون، برای خوابیدن حیوانیم زیر دست و پای تو فقط با یک نقطه تماس به سر زانواهات. دارم از شدت دلتنگی محو میشم و فرو میرم توی یک نقطه قرمز روی ساق پام، وقتشه یک نقطه قرمز روی زانوت ظاهر شه و من فقط توی یک لحظه با رعد و برق از همون یک نقطه پرتاب شم بیرون، بیرونی که صدای تو توش میپیچه و من توش در حال محو شدن نیستم.
اشتراک در:
پستها (Atom)