۰۹ اسفند ۱۳۹۸

Cronenberg world

جمعه دوم اسفند نود و هشت

دو نفر از کرونا توی قم مردن، حتی نمی‌دونیم دقیقا کی این اتفاق افتاده و چند روزه که کرونا به ایران رسیده، من که فکر میکنم دست کم دو سه هفته پیش این اتفاق افتاده و ما تازه فهمیدیم. دیشب ماشروما رو خوردیم و واقعا نمیدونم سه چهار بار قبلی که توی این یک سال ماشروم خورده بودم چرا این همه لذت نبرده بودم، برای افسردگی رسیدن کرونا حاضرم ظاهرا.

شنبه سوم اسفند نود و هشت

دیشب خیلی از سرعت شیوع وحشت کردم و توی ذهنم برنامه حبس خانگی ریختم، باید برم خرید کنم برای یک مدت طولانی و از خونه خارج نشیم، منتظرم شب بشه و همه جا خلوت‌تر شه تا با ماشین بریم بیرون و خودم برم خریدامو بکنم. واقعا به رامین اعتماد ندارم، به نظرم اصلا جدی نمیگیره این مریضی رو و من هم نمیتونم از ترسم و برنامه قرنطینه شخصیم با صراحت باهاش حرف بزنم، باید یواش یواش بکنم تو مغزش که شرایط بحرانیه.
عوضش ماشروما خوابمو عمیق و لذت‌بخش کردن و آرامشی که دارم واقعا شبیه هدیه‌ای آسمانیه، عجیبه.

یک‌شنبه چهارم اسفند نود و هشت

دیشب خریدامو کردم، یک زن و یک بچه و یک مرد بدون ماسک و دستکش توی قصابی نشسته بودن و وقتی داشتم برای گربه‌ها غذا میخریدم خاطره غذا دادن‌شون به گربه‌ها رو برام تعریف کردن و من فقط میخواستم بگم خفه شین تو دهن من حرف نزنین ولی فقط نفسمو حبس کرده بودم زیر ماسکک تا چیزی از توی دهنشون وارد دهنم نشه. دیگه رسما قرنطینه رو شروع کردم ولی هنوز کسی اونقدرا جدی نیست، کلی با ثمیلا پای تلفن چونه زدم تا کلاس رو تعطیل کنه و اون بهم می‌خندید و می‌گفت زندگی ادامه داره و من و مادر نود و پنج ساله‌ام دیروز با هواپیما از سفر برگشتیم و من فقط وحشت میکردم از تصور حرکت ویروسی که الان دیگه همه شهرو گرفته و هیچ کسی نمیدونه.

دوشنبه پنجم اسفند نود و هشت

خیلیا به خاطر قرنطینه خودخواسته مسخره‌م میکنن ولی من انقدر سیاهی روبروم میبینم که باورم نمیشه بقیه نمی‌بیننش. روبروی ماشین لباسشویی نشسته بودم و بهش نگاه میکردم، به حفره سیاه که زمان رو به چیزی جامد توی ذهنم تبدیل میکرد، من اینجام، دو روزه از خونه بیرون نرفتم و نمیدونم کی این وضع تموم میشه، به نظرم همه چیز تازه شروع شده. وقتی دستامو بیست ثانیه میشورم میخوام گریه کنم اما خنده‌م میگیره، چشمام دارن تغییر میکنن دیگه توشون عجله و ادا نمیبینم تو آینه، خیلی واقعی شدم، انقدر میترسم که دیگه ترس داره بی‌معنی میشه و به جاش چیزی سرد و یواش توی چشمام ظاهر شده.

سه‌شنبه شیشم اسفند نود و هشت 

تو این وضعیت شارژر موبایلم بلخره بعد از عمری انتظار برای خرابی خراب شد، دارم با موبایلم هری پاتر میخونم، خیلی احتیاج داشتم چیزی تمام نشدنی شروع کنم، اون هم به زبون اصلی چون اون وقت یواشتر میخونم و خیلی طول میکشه. این روش رو از وان پیس دیدن یاد گرفتم، وان پیس تمام نشدنی همیشه منو از درد کشیدن موقتا نجات داده چون همیشه ادامه داره. هم زمان شروع کردن به دیدن چیزهای تکراری از گذشته، حالا که آخرالزمانی که این همه از بچگی آرزوش رو داشتم رسیده و منم هنوز زنده‌ام و حبس شده توی خونه، چی بهتر از تماشای قدم به قدم هرچیزی که مغزم یک تیکه ازش رو توی خودش داره. خیلی بی‌خیال و به تخمم شده همه چی برام، نه برام مهمه کسی منو بخواد نه میخوام کسی منو ببینه و دوست داشته باشه، اصلا هیچی اهمیت نداره تو این حال و صداقتی که همیشه آرزوشو داشتم توم جاریه بدون این که بخوام. جادوها غیرفعال شدن، بعد از این که همه جادوهامو به کمک ف (دختر جادوگری که اتفاقی باهاش آشنا شدم و بهم گفت خوابتو دیدم که یک مساله عشقی پیچیده داری) صرف دریافت جواب از زن از دست رفته کردم، فس شدم و افتادم و خاموش شدم اما اینا دوره‌ایه، یعنی هربار از جادوهام استفاده کردم و جادوهام برام کار کردن و چیزی که میخواستم شد بعدش یه مدت همه چیزم خاموش شد. من سر این زن از دست رفته قمار کردم با جادوهام، با درد و تضرع با خودم شرط بستم که فقط جوابمو بده تا بعدش دیگه برای همیشه ولش کنم، نمیتونستم تحمل کنم باهام حرف نزنه و اون بزرگوارانه باهام حرف زد، و من تک‌تک کلماتش رو هزاربار خوندم و به همه اونایی که مسخره‌م میکردن به خاطر این همه شیفتگی ثابت کردم دوستی بین ما چیزی الکی شبیه چیزی که شما آشغالا تجربه میکنین نبوده و نبوده، هیچ چیزی بین ما به کثافت دنیای شما ربط نداشته، اون اولین زنی بود توی این دنیای بی‎‌همه‌چیز که واقعا منو دوست داشت و من مقابلش دختر دوازده‌ ساله‌ای شدم که اولین بار عاشق دیبا شده بود، و از اون جایی که دیبا هرگز عشق منو به رسمیت نشناخته بود و حسابی ریده بود روم، انگار تمام حسرت‌ها و کمبودهام درباره عشقم به زنها زده بود بیرون و فکر میکردم این عشق برای همیشه منو درمان میکنه و التیامم میده، خیلی روانی بود رفتارهام ولی من بودم، خود خود خودم، و من از هیچی پشیمون نیستم.

چهارشنبه هفتم اسفند نود و هشت

هی میخوام این چیزایی که نوشتم رو منتشر کنم، یعنی شب که میشه و ترس و وحشت و لرزش از این موقعیت آخرالزمانی بهم حمله میکنه شروع میکنم نوشتن و میگم خب الان سند رو فشار میدم اما بعدش که گریه میکنم و سیگار میکشم و هری پاتر میخونم یهو این فکر میاد سراغم که نه همه اینا توهمه، اینا یک بازی بزرگه، کرونا دروغه و اینا همه‌ش برای اینه که ما بترسیم و بمونیم تو خونه و حکومت نظامی محبوب قدرتمندا اتفاق بیفته، با همین فکر که نه اینا همه دروغه میخوابم و فردا صبح سرحال و روی فرم پا میشم و ساعتها طراحی میکنم و زندگی دلخواهم جاریه اما باز شب میرسه و وحشت از تموم شدن زندگیم وسط این سیاهی بهم حمله میکنه و چاره‌ای جز نوشتن برام نمیمونه.
برای من که خیلی وقتها خودخواسته ماه ها از خونه بیرون نرفتم، توی خونه موندن هیچ چیز ترسناکی توش نداره، فقط موضوع شنا نکردنه که اونو با خوابیدن توی وان و رقصیدن و طناب زدن دارم پر میکنم. انقدر در روز طراحی میکنم که به صبا گفتم اگه قرنطینه چند ماه طول بکشه من یک نقاش ماهر میشم. دلم به نقاشی خوشه، سالهاست فقط دلم به نقاشی خوشه و هیچ نجات دهنده‌ای جز نقاشی و طراحی ندارم. امروز از خواب بیدار شدم قبل از شستن صورتم و جیش کردن روان‌نویس و دفترم رو برداشتم و نشستم روی مبل زیر پنجره ته خونه و میزنهارخوری و در رو به هال کوچیکه و در خروجی کنار آشپزخونه و دیوارای آشپزخونه و آینه مریضی که هزارتا تصویر درهم رو بهم می‌تابونه رو کشیدم و هاشور زدم، انگار قسم خورده بودم. خیلی خوشحالم امسال خر شدیم و این خونه گنده و عجیب رو گرفتیم. اون روزی که از پنجره‌اش همه شهرو دیدم گفتم این خونه به درد این میخوره که توش انقلاب بشه و من شهر انقلابی رو از این بالا تماشا کنم ولی حالا میفهمم این خونه بزرگ پر از سوراخ سمبه واقعا به درد قرنطینه میخوره، همه جایش چیزی برای کشیدن هست و هزارتا سوراخ برای قایم شدن داره، درهای تودرتویی که میتونه وسط حرف زدن صدا رو قطع کنه، پنجره‌های رو به آسمونی که ابرا رو فقط نشونم میدن. دیروز عصر روی مبل وسط هال بزرگه خوابم برد و وقتی توی تاریکی شب بیدار شدم و از پنجره تموم نشدنی روبرو شهر رو در حال چشمک زدن دیدم و هواپیماها رو توی آسمون تماشا کردم با خودم فکر کردم شاید مردم و وارد یه دنیای دیگه شدم، این دور بودن از جزییات شهر تو این ارتفاع و نزدیکی به آسمون واقعا برای قرنطینه مناسبه.

پنج‌شنبه هشتم اسفند نود و هشت

بلخره همه دارن میترسن و میخزن تو خونه‌ها، البته دیگه دیره الان تقریبا همه مبتلاییم و فقط باید به امید مقاومت بدنمون ادامه بدیم. باقی دنیا هم دارن درگیر میشن و مردم تو یه کشورایی دارن فروشگاه‌ها رو خالی میکنن. چی بهتر از این، همه جهان با هم نابود میشه، بشر کیری گورشو از روی سیاره گم میکنه. البته ظاهرا فقط ما بدبخت بیچاره‌ها میمیریم و کیری‌های واقعی همیشه زنده میمونن، رامین صبح گفت خواب دیده همه مردن و فقط هشت نفر زنده موندن، من مدت‌هاست خواب ندیدم. دیشب ساعت دوازده شب شروع کردم Mulholland Drive دیدن، وقتی یادم اومد اینو چقدر توی بچگی دیدم و هیچی ازش نفهمیدم واقعا به مغز عزیزم بوسه زدم، چون نفهمیدن صرفا یک موقعیت آگاهانه است در حالی که وقتی با چیزی با این قدرت مواجه میشی فهمیدن و نفهمیدن اهمیتی نداره، جزییاتش یک جایی لای گوشت و پوستم بود. عشق مرگبار دو تا زن، وای من چقدر از این عشق مرگبار فرار کرده بودم و خودم نمیدونستم. از عشق دیبا مرده بودم و واقعا جنازه‌ام بود که افراطی و اعتیادگونه پریده بود وسط سکس با مردا، چون مردا ظاهرا منو دوست داشتن برخلاف زنها که من براشون اسباب‌‌بازی‌ای برای سرگرمی بودم. پستون‌های اون زن مومشکی توی فیلم واقعا د لست پستون این د ورلد بود وقتی دبیرستانی بودم، همه چیزی بود که از جهان میخواستم. یادمه توی پونزده شونزده سالگی وقتی این فیلم رو تماشا میکردم تنها آرزوم برگشتن به اون اتاق‌های نیمه‌تاریک ظهرهای تابستون توی سیزده چهارده‌سالگی بود وقتی پستون‌های دخترهای تازه بالغ هم سن و سال خودم رو با ولع میخوردم. من همه اینا رو دربسته توی خودم زندانی کرده بودم چون واقعا حوصله نداشتم برای این که زنی منو بخواد جنایتی ترتیب بدم در حالی که مردها خیلی به دست اومدنی و راحت بودن برام و حالا وسط آخرالزمان بعد از دریافت آخرین جواب از زنی که بعد از پونزده سال عشق به زنها رو دوباره توم بیدار کرده، دارم همه اون گذشته دربسته رو نبش قبر میکنم و اشک میریزم برای خود شکست خورده دوازده سیزده ساله‌ام. وای من عاشق قرنطینه‌ام.

جمعه نهم اسفند نود و هشت

کرونا دیگه عضوی از زندگی ماست، همین جاست، بغل گوشمون و من هر روز چندین و چندبار ازش میترسم و باقی روز رو برای فراموش کردن این ترس خودمو توی اقیانوس دست‌سازم غرق میکنم، نقاشی و جادو و گربه‌ها و گیاهان و چیزهای خیال‌انگیز عزیزی که برای همیشه از دستم رفتن، باقی زندگیم باید به تماشای تموم شدن زندگی روی سیاره بشینم و توی این حالت همه چیز بی‌معنیه، اصلا اهمیتی نداره من کی بودم و چی کار کردم و چی خواستم و این عین آزادیه برای همین همه این چیزایی که این مدت نوشتم رو منتشر میکنم و بازم هر روز مینویسم، در واقع هرکاری دلم بخواد میکنم چون جهان داره تموم میشه بدبختا.