۱۶ مرداد ۱۳۹۸

چند داستان با هم باز و بسته شدند

دستانم را توی جیب شلوارم فرو کرده بودم و با ژست قلدر مورد علاقه‌ام بالای میدان ونک ایستاده بودم و به مردم بدبختی که مجبور بودند صبح زود به سرکار بروند نگاه میکردم. آنیتا هم روی نیمکت سنگی توی پیاده‌رو چرت میزد، با شلوار پلنگی و روسری سرخابی. زوج دیدنی احمقانه‌ای بودیم ظاهرا چون بعد از چند لحظه آنیتا گفت: «نمی‌دونم چرا هرکی رد میشه اینجوری نگاهمون میکنه، فقط مردا هم نه‌ها، زن‌ها هم بد نگاه میکنن»، صدای موزیک توی گوشم را زیاد کردم که بهم دستور میداد لیو فست دای یانگ و به آنیتا گفتم "چون دخترای بدی هستیم".
آقای و که قرار بود از یکی از کوچه‌ها بیرون بیاید تا ما را بردارد و برویم آن سر شهر، پی دخترهای دیگر و بعد برویم جایی که جای ما نیست و ادای دختران نازپرورده را دربیاوریم، ده دقیقه تاخیر داشت و ما داشتیم زیر بار نگاه عابرین خمیازه می‌کشیدیم. نمی‌توانستیم چشمان‌مان را ببنیدم و توی رخت‌خوابمان فقط بخوابیم چون ما باید بازی کنیم و به جز نقش‌هایی که برای خودمان با نام‌های کاربری‌مان راه انداخته‌ایم، نقش‌های دیگری هم برای محترم شمرده شدن و کار کردن داریم که در روزهای هفته درهایشان را یکی یکی باز میکنیم و واردشان میشویم و چند ساعت بعد درب خروج را با هیجان از هم می‌دریم و میپریم بیرون، حواسمان هست بعد از خروج چند ساعت چیزی نخوریم تا اوق نزنیم.
دیر رسیدیم و لازم نبود مثل همیشه به همه سلام کنیم، با صرف کمترین کلمات سوار ماشین دیگری شدم و با دخترها رفتیم به سمت خاک‌ها و خارهای بی‌پایان. از پیچ نسبتا سرسبز اما داغی رد شدیم و آخرین تصاویر شهری که داشت خودش را با زشت‌ترین اداها کش میداد، کش آمد و بعد از پیچ، همه چیز عادی شد. بیابان بود و کوه زباله، آفت‌های زرد رنگ خودشان را با چنگ و دندان دور خارهای سبز و خشک دره‌های مجاور هم پیچیده بودند و زباله‌های روی هم تلنبار شده، از وسط جاده خاکی به سمت دره‌های آفت‌زده جاری بودند. جاهایی هم بود که خبری از حجم زباله نبود اما لباس ورزشی سفید و قرمز با تار و پود خاک آمیخته شده بود و شسته شده و بی‌ربط به رنگ خاک از دور می‌درخشید. وقتی رسیدیم بچه‌ها برای استقبال آمده بودند و خرت‌ و پرت‌ها را با دعوا از دست هم می‌کشیدند تا ببرند وسط راهرو دراز سایه‌داری که جای همیشگی‌مان بود، نازنین را دیدم که خودش را با کم رویی پشت پاهای برادرش پنهان میکرد، نزدیک شدم و دیدم عفونت چشمش خوب شده و برادرش بچه کوچک جدیدی را بغل کرده و وقتی خجالت میکشد گوش بچه را گاز میزند.
توی داغی بیابان لابه‌لای بوی زباله و شاش و تکه‌های خشک شده مدفوع قدم می‌زدم تا بچه‌ها دست‌هایشان را بشویند و نوبت صبحانه برسد. دیدم ناباورانه یک روز است خبری از زنی که عاشقم شده نیست، همان طور که خبری از زنی که عاشقش شده‌ام نبود. ماه‌هاست خبری از زن محبوبم ندارم و در این میان، داستان‌های عشقی‌ام مثل انباشته‌های زباله‌ به سمت مغز آفت‌زده‌ام جاری هستند و هر روز دچار فرسایش می‌شوند، تا در نهایت از تمام ماجراها لباسی پلاستیکی‌ بماند که به راحتی پوسیده نمی‌شود و رنگ و رویش به هیچ جای مغزم نمی‌آید. وقتی خودم را لابه‌لای عطش سیرنشدنی زنی آتش میزنم چند وقت نسبت به محبوب از دست رفته‌ام بی‌تفاوت و بی‌حس می‌شوم، و همین فراموشی برایم غنیمت است، اما همین که  داستان‌های شخصی زندگی زن‌ها شروع میشود و به تمرکزم حمله میکند فرار میکنم تا وقتی از نقاشی را صرف ماجراهای عشقی بی‌سرانجامم نکنم. آن وقت باز نوبت دلتنگی برای زن محبوبم میرسد، دلم میخواهد همه چیز را به عقب برگردانم، وقتی چیزی از احساسم نمی‌دانست و روزها و ماه‌ها بی‌وقفه برایم حرف میزد و من با لذت تماشایش میکردم، هربار فکر میکنم این بار بهش حمله میکنم و وادارش میکنم با من حرف بزند اما وقتی به پیغام‌های دیده نشده‌ام نگاه میکنم تصمیم میگیرم دام عشقی جدیدی پهن کنم تا سرم را فرو کنم لابه‌لای بدنش و فقط بو بکشم و از هیجان بالا و پایین شوم تا خلسه برانگیختگی، زن از دست رفته را از ذهنم پاک کند.
مادر نازنین با دست و پای گل‌آلود از وسط میدان کار آمد و گفت تولد نازنین است، من هم با لگوها برای نازنین کیک درست کردم و سعی کردم بچه‌ها را وادار به خواندن تولدت مبارک بکنم، اما نه کسی دست میزد و نه کسی بلد بود تولدت مبارک بخواند. در آن لحظه با ایده کیک تولد در دره زباله‌ها شیرجه زده بودم و هرچقدر تندتر دست و پا میزدم بیشتر کش می‌آمدم. همه فقط می‌خواستند بازی بی‌معنای تولد تمام شود و دیگر کسی مرکز توجه من و آنها نباشد تا دوباره توی بوی شاش فرو برویم و به بازی‌های چسبناک‌مان برسیم. یکی از مربی‌ها که مدام دماغش را می‌گیرد و پیف‌پیف میکند آمد نزدیکم ادای اوق زدن درآورد و گفت دیگر نمی‌توانم بمانم، منم با نفرت رویم را از او برگرداندم تا وقاحتش را نبینم. خیلی منتظر میمانم تا آدم‌ها بفهمند هرچقدر هم که ادا بیایند باز هم هیچ گهی نیستند و اگر آن وسط هستند مطلقا برای نفع شخصی‌شان است نه بچه‌ها، اما چیزی تغییر نمی‌کند. هر روز توریست‌هایی با تیپ‌هایی که انگار از سیارات دیگر آمده‌اند بالای سر بچه‌ها می‌آیند و در حالی که سعی می‌کنند دست و بالشان به بچه‌ها نخورد با لبخند لوس و بی‌معنایی از بچه‌ها عکس می‌گیرند و آخی آخی چندش‌آورشان در فضا می‌پیچد.
هربار که توریست‌های بدبختی را در آن فضا می‌بینم‌، یادم می‌آید من هم از آنها هستم. از اینجا که میروم لباس‌هایم را توی ماشین‌لباسشویی فرو میکنم و بعد از دوش فورا طراحی را شروع میکنم و کارهای عقب مانده نقاشی‌ام را سر و سامان میدهم، وسطش با زن‌هایم لاس میزنم و برنامه دیدار می‌چینم  و شوهرم را بغل میکنم و سرم را توی سینه‌اش فرو میکنم و چشم‌هایم را به زور می‌بندم تا فراموش کنم بیست کیلومتر آن طرف‌تر، نازنین و خانواده‌اش آب شور می‌خورند و بوی زباله و شاش را تنفس می‌کنند. آن قدر در این نقش بی‌معنای رهگذر تماشاچی فرو رفته‌ام که دیگر خوب میدانم چطور بدبختی و عشق و هیجان را تماشا کنم و از کنارشان عبور کنم و به جای تکه پاره شدن همه چیز را لابه‌لای خط و رنگ بیرون بریزم و مختصات جغرافیایی‌ام را حفظ کنم.
دیروز که رسیدم خانه، گربه‌ها غذای خشک نداشتند و رامین از سازمان حمایت از مصرف کننده مدام پیغام میداد و پیگیری گرسنگی‌شان بود، خودم هم از گرسنگی سردرد گرفته بودم اما لش خسته‌ام را کشاندم بیرون تا برای گربه‌ها غذا بگیرم و خیال رامین را راحت کنم. خودم تا شب همان طور گرسنه ادامه دادم چون کافی بود چیزی در دهانم بگذارم تا از شدت گرمازدگی و بغض و نفرت اوق بزنم. یکی از دخترهایی که این مدت با هم لاس ریزی زده بودیم آزارم می‌داد، اطراف سرم وول میخورد و نمی‌گذاشت توی بدبختی خودم غرق شوم، زنی که عاشقم شده بود هم ول کن نبود. دلم میخواست چنگ بزنم به جایی بیرون این بازی‌ها، به رامین که وسط جلسه حمایت از حقوق مصرف کننده بود، به مادرم، به خانمی که از دستش داده بودم. به صبا زنگ زدم، حال بهناز را پرسیدم، به متین ابراز دلتنگی کردم، حوصله هیچی از زمان حال را نداشتم، دلم فرو رفتن در آرامش گذشته را می‌خواست، امنیت دوستانی که از همه‌شان دور بودم، می‌دانستم اگر شل کنم مغزم از هم می‌پاشد و خودم را سفت گرفته بودم و به همین‌ها آویزان ماندم تا همان جایی که هستم بمانم. تصویر صورت نازنین، کیک لگو، تکه‌های گه خشک شده، لباس ورزشیِ هم خورده توی خاک، آنقدر سرعت‌شان زیاد بود که چشمانم نمی‌توانست بسته بماند. باید چیزی میخواندم، مینوشتم، می‌دیدم، نمی‌توانستم دست و چشمم را بیکار بگذارم تا بندهای مغزم را از هم باز کنند، در همان احوالات خواهرم زنگ زد و گفت برادرم را با پانصد سی‌سی مشروب توی ماشین‌اش گرفته‌اند و شش ماه حبس تعزیری برایش بریده‌اند، گفتم حالا خبر میدی؟ گفت خودمم تازه فهمیدم.
بعد از تصور موقعیت احمقانه زندان رفتن به خاطر حمل الکل؛ حتی حوصله از هم باز شدن هم نداشتم. زنی که عاشقم شده مدام لاس جنسی میزد و میخواست بیاید پیشم، جوابش را نمی‌دادم و به مادرم فکر میکردم. خواهرم معتقد بود مادرم دیوانه میشود اما خیالش را راحت کردم که همچین خبری نیست، همه ما میتوانیم بدتر از این را هم تحمل کنیم و باز هم به زندگی عادی‌مان برسیم. در حالی که به رودخانه‌های زباله اطراف‌مان نگاه میکنیم به کردن فکر کنیم و غذای چربی را وحشیانه ببلعیم چون انسان هستیم. خوب می‌دیدم ساز و کار زندگی، چقدر با بدن انسان هماهنگ است، انسان وحشی را وحشی‌تر کرده و دیگر چیزی برای ترسیدن وجود ندارد جز خود زنده بودن.
بیزاری از زندگی نمی‌گذاشت از هم بپاشم، نفرت از زنده بودن، همه چیزم را منسجم و محکم نگه می‌داشت و کنترل مغزم سفت و حال به هم زن در دستم بود. با قدرت از دست زن‌ها فرار کردم و با اطمینان برای برادر بی‌چاره‎ام اشک ریختم و منتظر رسیدن رامین ماندم تا حمایت از مصرف‌کننده را ول کند و بیاید لخت بپرد زیر دوش، تا وقتی با دقت تنش را می‌سابد تماشایش کنم و همه این کثافت‌ها را با او قسمت کنم برای یک روز بیشتر زنده ماندن.

۰۳ مرداد ۱۳۹۸

سوم مرداد نودوهشت

دیشب خواب دیدم با رامین و نفر سومی از غریبه‌ای آدرس جایی را میپرسیم و او آنقدر ما را از رفتن به آنجا می‌ترساند که یک لحظه شک میکنم، اما رامین با همان آرامش و جدی نگرفتن و ژست همه چیز در مشتش (که تا امروز برای وادار کردنم به انجام کارهایی که از انجام‌شان ترسیده‌ام به کار برده)، بهم قبولاند خبری نیست و طرف تخم‌بُری بی‌معناست که توصیه‌هایش برای «ما» نیست. وقتی دنبال رامین راه افتادم، مسیر روبرو را نمی‌شناختم، اما همه چیز آشنا بود. جنگل‌های انبوهی که کف‌شان مخملی و نرم بود، شبیه جنگل‌های برنجستانک وقتی هفت ساله بودم و کارخانه‌ها هنوز مثل  بمب وسطش منفجر نشده بودند. میان درختان آب ساکن زلالی بود که آبی بودن افراطی‌اش شبیه رودخانه‌ها نبود، انگار جویباری دست‌ساز بود، پراکنده در تمام مسیر. بعد از طی مسیری سرسبز، درختان کنار رفتند و آفتاب آنقدر همه جا را روشن کرد که دیگر شبیه صحنه‌ای جدا شده از فیلم‌ها شده بود. تخته سنگ تراشیده شده صافی از مرمر سفید در مجاورت جویبار آبی رنگ، چیزی که به وضوح دست‌ساخته انسان بود و گربه‌هایی که روی مرمر براق در کنار هم توی آفتاب ملایم خوابیده بودند.
از جنگل‌ عبور کردیم و به دشتی مرتفع با کپه‌های کاه رسیدیم، رامین می‌گفت بعد از کاه‌ها به جایی که پی‌اش آمدیم میرسیم و من فکر میکردم این راهی که  آمدیم خود بهشت بود، پس آن راهنما ما را از چه چیزی می‌ترساند؟
به بنایی که پی‌اش بودیم رسیدیم و من آنجا را در یک نگاه، غریبه ‌دیدم اما تمام جزییاتش را می‌شناختم. سطوح غیرهم‌سطحی که بی‌نظم به هم چسبیده بودند و از بیرون شبیه بافت نامنظم سلولی بودند. مکعب‌ها و مخروط‌ها و هرم‌های بهم چسبیده که حالا بیشتر سازه‌هایی را به یادم می‌آورند که در کودکی با کتاب‌ها در مجاورت هم می‌ساختم. وقتی وارد شدیم دیگر همه چیز به شدت اغواکننده و عجیب بود، مجسمه‌ها و گیاهان چندصدساله، دیوارهای بلند، درها و پنجره‌های نقاشی شده و فرش‌های ابریشمی و مبل‌های سنگی. یک زن و مرد پیر زیر نور متمرکزی مشغول خواندن و نوشتن بودند و ما فقط در آن عمارت بی‌سر‌ و ته پرسه می‌زدیم. از این اتاق به دیگری، لابه‌لای درختان استوایی خانگی و سگ‌های ولو شده با تعجب و لذت راه می‌رفتیم و همه چیز را با دقت لمس میکردیم. در یکی از اتاق‌ها، میزکار سنگی بزرگی بود که به صورت خاص چشمم را گرفت، چند لحظه توقف کردم و رامین را دیدم که دورتر از من از دری می‌گذرد، بعد چشمم خورد به عینکم روی میز کار سنگی، وحشت کردم و رامین را صدا زدم تا برگردد، با خنده به راهش ادامه داد و من هم با ترس عینکم را برداشتم و دویدم دنبالش. مدام تکرار میکردم «آخه چطور میشه من تا حالا اینجا نبودم ولی عینکم روی این میز جا مونده بود» و رامین فقط می‌خندید، انگار از چیزی خبر داشت که من نداشتم. وقتی از در آخر گذشتیم ث را زیر نور گرمی، خندان در انتهای آن بنای تو در تو پیدا کردم. منتظرش نبودم اما او انگار منتظرم بود، چیزی را نشانم داد با خنده‌ای که به ندرت روی صورتش دیده‌ام، سوالی ازم پرسید که فراموشش کرده‌ام و وقتی جوابش را گفتم بلندتر خندید و گفت «نه، یک چیز دیگه هم مونده که هنوز ندیدی».
از خواب بیدار شدم و گریه کردم ، به رسم همیشگی خواب خوب دیدن، به رامین گفتم «خواب بهشت رو دیدم». بعد همه چیز را با جزییات برایش تعریف کردم و طعم شیرین اتفاقات شب قبل  توی دهانم پیچید، هیچ نمی‌دانستم حوادث شب قبل هنوز تمام نشده‌اند و سوم مرداد نود و هشت چقدر کش‌دار و تمام‌نشدنیست.

۰۵ تیر ۱۳۹۸

"در تو فراموش می‌کنم"

کلوپ طراحی و کار کردن در آنجا همان چیزی بود که در این جهان به آن نیاز داشتم، جایی که هیچ آشنایی‌ای با کسی ندارم و حتی خودم را موظف نمیدانم در چشم کسی که بهم خیره شده نگاه کنم و هیچ اجباری هم برای لبخند زدن به کسی که توی صورتم میخندد احساس نمیکنم، پنج ساعت روبروی مدل می‌نشینم و فقط طراحی میکنم، بی‌وقفه طراحی کردن با تمرکز در سکوت بزرگترین لذتی است که این روزها تجربه میکنم. بعد از یک ساعت و نیم کار وقت استراحت میرسد و میروم روی بالکن و کونم را میکنم سمت باقی آدمها، رو به دیواری که تعدادی گوش گِلی با سیم به هم وصل شده‌اند سیگار میکشم و گیلاس میخورم و بعد دوباره طراحی شروع میشود و تمریناتی که معلمم برایم برنامه‌اش را ریخته را شروع میکنم، ریتمیک، منفی، محیطی، ریتمیک، منفی، محیطی، از قبل توی خانه کاغذهای مربوط به هرکدام را پشت سر هم ردیف میکنم، یک کاغذ کاهی برای ریتمیک، دو کاغذ سفید برای منفی و محیطی، مدادهای ب و ب دو را برای ریتمیک از قبل میتراشم و روانویس سه و چهار برای منفی و محیطی را روی چهارپایه کنار دستم کنار قمقمه پر از قهوه و یخم میگذارم تا هیچ وقتی را صرف کارهای بیهوده نکنم، پیشی کلوپ تنها موجودیست که رابطه دوستانه با او دارم، گاهی از خواب بیدار میشود و مستقیم می‌آید سمتم بو می‌کشدم و خودش را به دست و پایم میمالد، من هم برایش خوراکی میبرم تا پیوندمان را سفت‌تر کنم. با راحت‌ترین پیژامه و تیشرتم میروم کلوپ، همان‌هایی که توی خانه میپوشم تا ذره‌ای سختی نکشم موقع کار کردن.
تجربه طراحی کردن از مدل زنده را قبلا هم داشته‌ام اما نه به جدیت این روزها. بعد از هفته‌ها کشیدن دست و پا و چشم و دماغ و گوش و صورت خودم بلاخره چند هفته پیش نوبت به تمرین از روی مدل زنده رسید. معلمم هفته پیش آنقدر از کارهایی که برایش برده بودم لذت برد و کیف کرد که گفت جمع‌شان نکن تا بقیه هم بیایند ببینند تو چقدر کار کرده‌ای و چقدر پیشرفت کردی. هفته گذشته چیزی نزدیک به پانزده ساعت طراحی کرده بودم و تمام سرامیک‌ها کف خانه معلمم پر بود از مردان لختی که در حالت‌های مختلف کشیده بودمشان، واقعا از تماشایشان کیف میکرد و با حسرت بهم میگفت خوش به حالت که میتوانی این قدر لذت ببری، بعد هم اضافه کرد دستش دیگر جوابش کرده و پزشکش طراحی را برایش ممنوع کرده، اشک توی چشمانم جمع شده بود و دلم میخواست صورتم را زخمی کنم از فکر این که نمیتواند طراحی کند. بعد هم بهم پیشنهاد کرد از حالا شروع کنم با دو دست کار کردن تا اگر یکی از دست‌هایم را از دست دادم دست دوم به دادم برسد. البته من همین حالا هم با ستون فقرات عمل شده‌ی ناقصم هربار بعد از کار در کلوپ طراحی مثل بیماران خودم را در تخت بستری میکنم و فردایش هم خودم را به استخر میرسانم تا بتوانم یک روز دیگر کار کنم، کارهای ساخت و ساز صورت خودم و موها و کارهای رنگ هم علاوه بر طراحی انجام میدهم و تقریبا برنامه‌ام لبریز از نقاشی است، نمی‌توانم بگویم نقاشی فقط کارم است چون در عین حال تنها تفریح و لذتم هم هست. البته شنا کردن توی آفتاب هم لذتی است که هرگز نمیتوانم از آن چشم بپوشم و آنقدر به آن نیاز دارم که امکان ندارد یک روز هفته‌ام را با آن پر نکنم.
رامین برایم تمیزترین استخر روباز شهر را بلخره پیدا کرد تا بتوانم میان درختان شنا کنم و زیر سایه درخت گردو توی آفتاب بخوابم، بعد از سه ماه افسردگی خالص باز هم رامین دوای دردم را کشف کرد و توانست به مدد عشق از گور بیرونم بکشد و کاری بکند که شب تولدم از مردابی که با شروع سال در آن فرو رفته بودم بیرون بیایم، واقعا رامین خدای من است یا پیامبرم نمیدانم کدام اما واقعا توانست تمام دردها و کثافت‌ها را از تنم پاک کند، شاید اگر نبود من تا به حال مرده بودم، گاهی فکر میکنم قطعا مرده بودم چون ابدا نمیتوانستم با این همه سیاهی و نکبت که از در و دیوار زندگی آویزان است کنار بیایم. رامین برایم غذا میپزد، میوه و سبزی میخرد و می‌شورد، ظرفها را میشورد، گربه‌ها را سر و سامان میدهد، صورت خیس از گریه‌ام را غرق در بوسه میکند، به دیوانگی‌ام احترام میگذارد، عشق‌های سوزانم را باور میکند، تمیزترین استخر شهر را برایم جور میکند، کارهای اداری‌‌ام را انجام میدهد، برایم کاغذ و مداد و مدادرنگی و پاک‌کن میخرد تا کارهای نقاشی‌ام عقب نماند و فقط ازم میخواهد نقاشی بکشم و آرامشم را حفظ کنم، حتی نمی‌خواهد دوستش داشته باشم، فقط خدا این قدر بی‌نیاز است و رامین قطعا خداست.

۳۱ خرداد ۱۳۹۸

بیس و چارم ته سی

شاخه‌های نازک گیاهان وحشی نوازشم می‌کردند و با نم بارانی که از رگبار بهاری به تن‌شان  بود صورتم را خنک می‌کردند تا از  سرخی و عطش نجاتم دهند. نمی‌فهمیدم چطور می‌توانم این قدر بی‌حساب اشک بریزم بدون این که مشخصا فکری در سر داشته باشم.  نمی‌فهمم از فهمِ ناچیزی خودم اشک می‌ریختم یا از دلتنگی مداومی که به آن مبتلا هستم اما به روشنی می‌دیدم حیاتم مطلقا بی‌ارزش است و چقدر در این جنگل انبوه بی‌مقدارم. همان طور که اشک می‌ریختم گاهی هم خنده‌ بی‌امان حمله میکرد و شروع میکردم قهقهه زدن، نمیدانم به چه چیزی میخندیدم شاید به حقارت و نادانی‌ام.
چیزی که می‌خواستم تنهایی بی‌چون و چرا بود، تحمل حضور انسان‌ها برایم سخت بود چون حضور تک‌تک موجودات جنگل را احساس میکردم و سرم آنقدر شلوغ بود که فرصت تحمل آدم‌ها را نداشتم. زمین مخمل سبز ادامه‌داری بود که حرکت کوچکترین ساقه‌های روی سطحش را به رخم می‌کشید و برگ‌ها حجم‌هایی مدور بودند در حرکتی مدام و ظریف بالای سرم.
هوا که تاریک شد خودم را توی چادر رو به درختان و رودخانه پهن کردم و از بقیه فاصله گرفتم چون نمی‌توانستم حرف بزنم، چیزی برای گفتن نبود، در لایه‌های زیرینم قدم میزدم و خودم را از تمام زوایا میدیدم، دلم برای خودم میسوخت، برای جانی که برای زندگی میکندم و در آن لحظات به نظرم بی‌ارزش و بیهوده می‌آمد، میدیدم که میتوانستم هیچ کدام این کارها را نکنم و باز هم همین جا باشم، میان جنگل‌های انبوه دورتر از آتشی که نورش کم و زیاد میشد و همین‌ صداها را بشنوم. ترس و اضطرابی در کار نبود، پشیمانی هم معنایی نداشت و حتی آینده هم دیگر موضوعی قابل فکر نبود، هیچ چیز موهوم استرس‌آوری نمی‌توانست وجود داشته باشد در آن تاریکی جنگل چون من ابدا چیزی نبودم آن وسط که بخواهم از چیزی بترسم. قطره‌های باران بی‌نظم بر سقف چادر می‌باریدند و صدای سوختن چوب‌ها را همراهی می‌کردند، مدام بین خواب و بیداری غلت میزدم و با خودم فکر میکردم این آرامش و آسودگی، پایان مناسبی برای سی سالگی است، اگر فقط یک قطره‌اش را بتوانم توی رگ‌هایم ذخیره کنم برای روزهای فراموشیِ حقیقت. برای روزهای باقی مانده عمرم که باز هم باید کنار آدمها زندگی کنم تا هر لحظه با ترس‌ها و بدبختی‌هایشان تیرباران شوم و خودم و واقعیت زندگی را فراموش کنم، دقیقا لحظه‌ای مثل امروز که زندگی همه چیزهای موجود در بدنم را هورت میکشد تا بیمار و ترسیده‌ام کند و دروغهای تکراری‌اش  را توی حلقم بچکاند و آنقدر به زور ازم کار بکشد تا چشمانم سیاهی برود و توی رختخواب به خواب مرگ بروم.

۰۳ خرداد ۱۳۹۸

سامورایی دریاها

معلم نقاشیم واقعا میخواد من در راه نقاشی نابود شم. قبل از عید کلاس پنج نفره دوشنبه‌ها رو تعطیل کرد و من و دو نفر دیگه رو برد توی کلاس ده نفره یکشنبه‌ها. گروه یکشنبه‌ها که از ما یک سال زودتر این دوره رو شروع کرده بودن میخواستن از اردیبهشت رنگ رو شروع کنن و ما تازه به فیگور رسیده بودیم، که معلمم این تصمیم رو گرفت و ماها رو مجبور کرد یک ساعت زودتر بریم و تمرینات فیگور رو شروع کنیم و وقتی گروه یکشنبه‌ها میان با اونها هم رنگ کار کنیم. قبلا هر هفته تنها باید روی یک موضوع کار میکردم اما حالا چندتا موضوع دارم که هر هفته باید برای هر کدوم‌ چندتا کار آماده کنم و از اون جایی که نقاشی یاد گرفتن برام جدی‌تر از نفس کشیدن و غذا خوردنه دارم زیر بار این همه کار پیر میشم.
سه هفته گذشته اولین کارهای مدادرنگیم رو انجام دادم و هر لحظه و هر روز جون کندم و چیز خوندم و اتود زدم و هم زمان برای درد‌های شخصیم اشک ریختم و حواسم بود از کار نیفتم. چون عملا جهان بیرون فقط وقتی منو از نقاشی بندازه واقعا قدرت آزارم رو داره و در باقی موارد یه داستان تکراریه که همیشه با دلایل نویی که براش پیدا میکنم داره پیش میره. کارهای مدادرنگیم طی دو هفته اخیر، کارهای اول کلاس شدن و این برام عین پیروزی بود. دفعه اول که یک کار برای رنگهای اصلی برده بودم یکی از کارهای قدیمیم توی اهواز رو دوباره از نو اجرا کرده بودم و معلمم به خاطر دقت و ظرافت و تمیزی کارم ازم تعریف کرده بود اما گفت این فرم‌ها خیلی ساده‌ان و باید با جزییات بیشتری کار کنی. هفته دوم دوتا کار بردم با رنگهای اصلی و سفید و سیاه و موضوع کنتراست بود. معلمم صفحه سفید بزرگی آماده کرده بود و بهمون گفت کارهاتونو بچینید و دور میز رو خلوت کنین تا نفر بدی کارهاشو بذاره، انگار میخواست کسی نفهمه کدوم کار کیه. وقتی به بررسی کارها رسیدیم همینطور که همه نظر میدادن و کارها رو انتخاب میکردن فهمیدم بر خلاف تصورات خودم چقدر کارهام روی همه تاثیر گذاشته و چقدر به نظرشون چشمگیر میاد، یهو فهمیدم بابا من خیلی در اشتباه بودم چون تمام مدتی که داشتم روشون کار میکردم مطمئن بودم حتی یک نفر هم گوشه چشمی به کارهام نمی‌اندازه چه برسه به خود ثمیلا، اما اون روز دیدم همه به اتفاق دارن درباره‌ش حرف میزنن  و به عنوان کار اول انتخابش کردن،معلمم هم هی اضافه میکرد کار اصولی یعنی این که همه المان‌ها رو داره و فلان و بهمان، واقعا از خوشی داشتم بال میزدم و شرشر عرق میریختم و اصلا منتظر نبودم کار دوم هم کار من بشه، چون واقعا قدر اولی روش وقت نذاشته بودم اما اون هم کار دوم شد و وقتی ثمیلا پرسید اینها کار کدوماتونه و من گفتم هر دوش مال منه یهو برق چشمای ثمیلا آتیشم زد، گفت "شروع طوفانی‌ای داشتی" و من دیگه زیر حرارت لذت بقیه‌شو نفهمیدم.
هفته سوم هم کارم بهترین کار کلاس شد، با این تفاوت که دیگه همه با یک نگاه می‌فهمیدن اینها کار منه اما ابایی هم نداشتن از این که منو انتخاب کنن، ثمیلا هم دیگه متعجب نشد و خیلی سعی کرد ازم تعریف نکنه. وقتی هم که شروع کردیم اتود زدن برای کار جدید دیگه هیچ کاری با من نداشت و وقتی بهش گفتم "هرچی اتود میزنم باز موقع اجرا همه رو ول میکنم و یهو بداهه کار میکنم و ذهنی در حالی که دوست دارم رئال کار کنم" با تندی گفت "رئال واسه چیته؟ از فضای ذهنی خودت دور نشو". خیالم راحت شد با همین حرفش که همه چیز توی مسیر خودشه.
این هفته که باید با رنگ‌هایی که خودمون درست میکنیم کار کنیم و برخلاف هفته‌های پیش دیگه کارها تخت و دو بعدی نیست، از یکشنبه تا حالا دارم جون میکنم، چیز میخونم و میبینم و بحران‌های روحی و روانی و عشقیم رو سر و سامون میدم تا یک کاری رو بلخره شروع کنم اما هیچی به هیچی. احساس میکنم انقدر چیز برای یاد گرفتن زیاده و این موضوع قابل فکر و بحثه که ابدا کار یک هفته نیست. اولش فکر کردم بعد از یک سال منظم شرکت کردن توی کلاس میتونم یک جلسه غیبت کنم اما انقدر وجود معلمم برام باارزش و غنیمته که یک هفته ندیدنش و درباره نقاشی باهاش حرف نزدن میتونه دیوانه‌ام کنه، بعد فکر کردم خب این هفته کارهای فیگورمو انجام نمیدم و به جاش فقط به رنگ میرسم اما این هم برای من که همیشه مرتب و طبق برنامه بودم ناراحت‌کننده‌اس، بعد فکر کردم خب کارهای رنگ رو کم میکنم ولی باز هم راضی نشدم.
حالا که صبح جمعه است برای اولین بار طی این یک سال هیچ کار آماده‌ای ندارم و در عین حال احساس ازکارافتادگی هم نمیکنم چون یک هفته رو به تحقیق و تفحص و اتود زدن و مشاهده و تجزیه و تحلیل و درمان احساسی و روانی خودم گذروندم تا از یک پیچ سخت و طاقت‌فرسا رد شم. تونستم دلتنگی و حسرت از دست دادن عزیزم رو از حالتی که مدام آتیشم میزد و هربار هربار تا ته می‌سوزوندم به حالت نیمه‌سوزان دربیارم و کمی از رنجم کم کنم، از این بزنگاه جایگزین کردن نفرت به جای دوست داشتن هم رد شدم و با نوشتن مدام تونستم مغزم رو مهار کنم تا بدون نفرت توی آرامشِ تماشا کردنِ صرف فرو بره و دست از منتظر بودن برداره. در حقیقت این هفته اگر هیچ کار تموم شده‌ای ظاهرا ندارم اما خیلی از چیزهای نیمه‌تموم رو سر و سامون دادم و به جای وحشت از روبرو تونستم کمی سرمو بلند کنم و به اطراف نگاه کنم. حتی دیگه نمیترسم اگه فلانیا بفهمن من به چه روزی افتادم، چون فلانیا مگه کی هستن؟ یه مشت آدم پر از گیر و گور عین خودم که در بدترین حالت میخوان چند وقت مسخره‌م کنن و تحقیرم کنن و چی بهتر از این؟ شاید یه کم حالشون بهتر شه.
دیشب تا صبح خواب می‌دیدم که توی خونه قدیمی مادربزرگم که هفته پیش فروخته شد و پدربزرگم  از همون جا مستقیما دیوانه و آلزایمری به بیمارستان منتقل شد؛ یک مهمونی بزرگ در جریانه و من توی سوراخ‌های مخفی پشت خونه یک عالمه نقاشی ژاپنی در قطع‌های کوچک پیدا کردم که هر کدومش یک لحظه از صحنه‌های نبرده. دقیقا سوژه‌ای که یک هفته‌اس دارم روش کار میکنم و ادامه سامورایی‌ هفته پیشه. این بار واضح‌تر و آشناتر، با شمشیرش که قراره یک گوشه کادر برام بجنگه اما هرچی اتود زدم راضی‌کننده نبود. توی خواب موقع غذا خوردن توی سالن پذیرایی دراز خونه مامبزرگم یک سفره سبز بلند پهن شده بود و هر کدوم این نقاشی‌ها به تمام سفره چسبیده بودن به جای غذاها و همین طور که من داشتم با تعجب و دلدادگی به منظره نقاشی‌های چسبیده به سفره نگاه میکردم سامورایی نقاشی هفته پیشم ظاهر شد و همه چیز رو به هم ریخت و همه مجبور شدن از اونجا فرار کنن. در ادامه خوابم با رامین و علومی تو میدون شیخ بهایی دنبال یه جایی برای غذا خوردن میگشتیم که یه کافه قدیمی پیدا کردیم که اونجا هم پر از نقاشی بود. واقعا دیگه داشتم از گشنگی میمردم که از خواب پریدم، ساعت پنج صبح بود و باجو و پیچی قبراق و سرحال لب پنجره با کفترا و بلبل‌ها حرف میزدن. یهو دیدم چقدر زندگی خوبی دارم که نقاشی حتی توی خواب هم ولم نمیکنه و بعد از پنج ساعت خوابیدن انقدر سرحال و آرومم.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریدم تو جزیره ثباتت

پست قبلی رو از شدت استیصال نوشتم و بعدش خوندمش و خودمو مسخره کردم و بلند شدم ساکمو بستم رفتم استخر. سر کوچه دیدم اون فضای خالی بین چمران و شهرک غرب داره دود میکنه، تو دلم گفتم آخجون تهرانو زدن ولی بعدش دیدم همه عادی‌ان با اون همه دود فقط منم که دارم خفه میشم. زنگ زدم آتشنشانی گفتن اعزام میکنیم، انگار واقعا خبر نداشتن. فکر کردم چه خوب انگار همه مردیم و منم یه شبح سرگردون تو انکارم.
استخر خلوت و آفتابی ماه رمضون با آب خنک از صبح صدام میزد، دو هزارمتر یه نفس شنا کردم و وسطاش به یه زنه که بهم گفت برو اونور شنا کن گفتم بروبابا و به یکی دیگه که نمیتونست تو خط خودش بمونه و هی میخورد بهم گفتم فاک یو. واقعا حالم از زنهای استخر بهم میخوره، در واقع حالم از فضولا به هم میخوره، زنهای استخر دقیقا برام شکل پرونده سازهای توییتر و وبلاگهای مردمن، همونایی که بقیه رو میخونن و تو دفترچه‌شون نت برمیدارن و پرونده میسازن براشون و توی یک موقعیت بی‌ربط میرن به یارو میگن تو همونی هستی که فلان پس حالا هم فلان. واقعا همونن، اولش ریزریز بهت نزدیک میشن با لبخند و خانومی و گلم بعد کم‌کم سوال‌ها شروع میشه، بعد اینکه پرونده‌‌ات کامل شد نوبت تجویز و نسخه پیچیدن میرسه، وااای بشر تکراری.
بعد از استخر زیر پای ابرهای پف‌پفی راه میرفتم و با خودم فکر میکردم این مشکل شخصی "بشرتکراری" من، این اتصالی مداومم با بشرتکراری کی میخواد تموم شه، دیگه سی سال شد که من با پشتکار خوبی این داستان رو مکررا و حدودا با الگوهای ثابت تکرار کردم و آخرش عینا تمام این لحظاتی که الان توشم رو از سر گذروندم و بلاه بلاه بلاه، و جواب کوبنده‌ای که به خودم دادم این بود که "این سوال تکراری کی میخواد تموم شه".
 واقعا انگار زندگی کشیدن زجر همین تکرارهاست، هر روز صبح بیدار شدن و همون کارها رو کردن و تو همون برنامه‌های دو،چهار یا ده ساله شناور موندن و دست و پا زدن، و چقدر آدمها با همین حال میکنن. بهش میگن ثبات و عاشقشن، و اون احساس ناامنی‌ای که ظهر تجربه‌اش میکردم نقطه مقابلش دقیقا همین تکراره، همین مداومت در حماقت برای بالا پایین نشدن و زجر نکشیدن‌. چقدر خوب بلدم راههای زجر کشیدن و نکشیدن رو. در واقع بشر با آسه رفتن آسه اومدن آرزوشه گربه شاخش نزنه و در این مسیر محافظت خودش حاضره هر روز لیوان قهوه‌شو که روش یه روباه نارنجی داره که نماد خودشه رو برداره بشینه همون جای تکراری دیروزش و با همون ژست‌های تکراریِ متناوبش در روزهای هفته، همون گهی رو بخوره که روز قبل میخورد. یه روز که یهو چند کیلومتر از تکرار همیشگی‌اش دور میشه و فکری سمج اذیتش میکنه و ترسی جدید بهش حمله میکنه بی‌قرار میشه و میخواد همه چیز رو فورا مثل قبل بکنه. بیچاره انسان، به چه چیزهایی میگه سعادت، به ثبات و تکرار.چند ماه پیش که خوشی زد زیر دلم و خودمو انداختم تو این داستان پاره کننده علیه همین آرامش و ثبات شوریدم انگار و امروز در حسرت اون ثبات به خودم پیچیدم، حتی این هم تکراریه، اینکه "حسرت چیزی رو بخوری که الان نداری و قبلا داشتیش". واقعا اسیریم و این اسارت هیچ راه فراری نداره جز مرگ.

در و دیوار می‌گریند

به خودم نگاه میکنم در چند ماهی که گذشت، چقدر سرخوش و آزاد بودم و چقدر احساس امنیت و آرامش میکردم. دنیا توی مشتم بود و خیال میکردم هرکاری میکنم در مسیر احساساتمه و هرچی بشه فدای سرم و قربون خودم برم و کون لق باقی دنیا. حالا که از اسب ‌پرنده‌ام پیاده شدم احساس ترس و ناامنی، دلشوره مداوم و ترسناکی بهم میده، مدام در معرض توهین و تحقیر خودم هستم و وقتی پشت سرمو نگاه میکنم چنان سیاهی ترسناکی میبینم که مدام حباب‌های خونی لزج توش منفجر میشن و صدای خنده ترسناک  موجوداتی که در نقش‌های دروغین در مجاورتم بودن میره هوا، سیاهی و قرمزی میرن تو هم و همه‌ی احساسات و لذت‌ها و روشنی‌ای‌ که با کوری و حماقت خودم رو میون‌شون می‌دونستم رو می‌پوشونه.
واقعا نمیدونم تا کی قراره این همه بترسم و فرار کنم و به خاطر این احساس ناامنی خودم رو آزار بدم و هر لحظه به چیز جدیدی معتاد شم برای فراموشی. مطمئنم تا همین جاش هم به اندازه کافی سوژه سرزنش و تمسخر و تحقیر آدم‌هایی هستم که خودمو در حضورشون در آرامش میدونستم ولی همه‌ش قلابی بود. واقعا چطور تونستم به آدم‌ها اعتماد کنم؟ موجوداتی که هرگز، هرگز، هرگز از بروز خودم در حضورشون چیزی جز خفت و ترس نصیبم نشد.
کاش مجازات رسمی‌ای وجود داشت تا میتونستم یک‌بار خودم رو بهش بسپرم و بعدش دیگه خیالم راحت بشه به سزای عملم رسیدم و میتونم یک گوشه فقط زخمامو بلیسم، اینجوری که غافلگیرانه مورد مجازات‌های ریز و درشت اطرافیان و خودم قرار میگیرم فقط نیازم به مجازات سنگین و مهیب اما یکباره بیشتر میشه و مغزم از همه چیز خالی میشه و از ترس و نفرت  انباشته.

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

درباره مفهوم انتزاعی رفاقت، عشق، کوفت و کثافت

رامین تمام این سالها سعی کرد آرام و نرم بهم بفهماند آدم‌ها چقدر با هم فرق دارند و چقدر برای من بهتر است که با متر و معیار خودم با آنها روبرو نشوم اما من هیچ وقت زیر بار این حرفها نرفتم و بارها بعد از مواجهه و نزدیکی با انسان‌ها چنان درگیرشان شدم که انگار از گوشت و پوست من هستند. هربار که از دریافت محبتی تا سرحد مرگ احساساتی شدم و به پاس این مهربانی حاضر بودم دستم را تقدیم کنم، رامین در سایه‌ای دور می‌درخشید که همان طور آرام و بی‌سر و صدا با پوزخند ملایمی تماشایم میکند. بعد از فروکش کردن هیجانات عاشقانه‌ام هم مختصات مهربانی طرف را برایم رسم میکرد و بهم می‌فهماند "چون در اوج لذت و خوشی و بیخیالی نسبت به جهان بوده یا قرار بوده به آرزویش برسد این همه مهربان بود و اگر در روز عادی‌‌ وسط زندگی روزمره‌اش با او مواجه شوی ممکن است از بدجنسی‌اش دچار نفس‌تنگی شوی." پدرم هم همیشه این رویکرد را به مهربانی آدم‌ها داشت، اگر دخترعمه‌های تازه از فرنگ برگشته‌ام که عادت داشتند زندگی بوج بوجی‌شان را با خانواده عمویم به اشتراک بگذراند یکهو هوس میکردند با ما مهربان شوند، پدرم با پوزخند میگفت"خیلی خوشحال نشو برو ببین کی مرده که تو عزیز شدی."

گاهی بلد بودم از خودم در برابر این منطق دودوتا چهارتایی محافظت کنم، کور و نابلد تمام این راه‌های آگاهی به انسان‌ها را بلاک میکردم و در فهم ناقص خودم از این جهان و موجوداتش غلت میخوردم و آنقدر عاشق و فارغ از آدمها می‌شدم که دیگر از نفس می‌افتادم. خیلی دیر اما بلخره فهمیدم چیزی به اسم دوستی در من به ندرت اتفاق می‌افتد و اغلب روابطم چیزی میان عشق و یا نفرت هستند، یعنی به وسط این طیف گه‌گاهی دسترسی دارم. میزان رنجیده خاطر شدنم از آدم‌ها در روابط دوستی و یا میزان دلدادگی‌ام بهشان گواه همین ناتوانی مقطعی بود که من خوشبختانه به آن کور بودم و بارها و بارها در امید و ناامیدی حاصل از این احساسات دست و پا زدم. بعد از فهمم به این ناتوانی مقطعی تصمیم گرفتم در مواقعی که در دو سر طیف هستم خودم را خلاص کنم و از هر آنچه که مجبورم در آن خودم را به زور وسط طیف نشان بدهم، فرار کنم. همین کار را هم کردم و تمام درهای دریافت محبت یا نفرت را گاها به روی خودم بستم و در دوران‌ها مختلف تصمیم گرفتم آدم‌هایی که آرزوهاشان به پوچی یک گوز است را دور بریزم و سر در کون خود بمیرم اما قاطی این بیچاره‌ها نشوم.

قبلا در خوش خیالی و نادانی مطلق مطمئن بودم آنقدر کنترل همه چیز در دستم است که اگر بخواهم میتوانم هرکاری بکنم تا چند ماه پیش که ناگهان خودم را در شور و لذتی دردناک پیدا کردم،  از لحظه اول اتفاقی که چند ماه پیش برایم افتاد و من هنوز آمادگی حرف زدن صریح درباره‌اش را ندارم، مطمئن بودم این تجربه چیزی جز عذاب برایم ندارد اما وقتی به هوش آمدم که همه چیز اتفاق افتاده بود. در واقع لحظه‌ای که منجر به فرودم در این عذاب شد به قدری سریع و خارج از آگاهی و اراده‌ام بود که میتوانم رد پای نیاکان و نزدیکانم را در آن ببینم اما خودم را هرگز. دیدم هیچ امتیازی در آزار دیدن انتخابی نیست و اگر من چیزی را انتخاب کرده‌ام که از اولین لحظه مواجهه، رنج را ضمیمه‌اش می‌دیدم، حالا که در رنجم به خاطر پیش‌بینی‌اش جایزه‌‌یی بهم نمی‌دهند. به خاطر ناآگاهی‌ام در لحظه وقوع هم هیچ ارفاقی شامل حالم نشد، باید مراحل قانونی و رسمی این کثافت‌خانه را از سر می‌گذراندم، دیگر حتی نمی‌توانستم انتخاب کنم میخواهم رنجور بمانم یا منطق دودوتا چهارتایی جهان اطرافم را برای حفاظت از خودم فعال کنم.
هیچ میانه‌ای نبود که جایی برای من داشته باشد، چند روز در هفته در عالم خیال و لذت و هیجان به امیدی واهی غلت میزدم و بعد دوره نفرت و انزجار از راه میرسید. بلندبلند با خودم حرف میزدم تا صداهای درونم را تفکیک کنم و بفهمم کدام‌ یکی می‌خواهد من رنج بکشم و کدام این صداها نفرت را پیش می‌کشد تا به واسطه‌اش از همه چیز رها شوم. از خودم که در آن دوره‌ی خاص من را به آن اتفاق رسانده بود بیشتر از همه بدم می‌آمد، از حرف‌هایی که زده بودم، غذاهایی که خورده بودم، موسیقی‌هایی که شنیده بودم، نقاشی‌هایی که کشیده بودم، هر چیزی که من را به یاد روزهایی می‌انداخت که از دستم رفته بود. از تماشای روند تعادلم برای رسیدن به ثبات و بعد دلزدگی از ثبات و تندروی برای بر هم زدن چرخ و رسیدن به بی‌نظمی فهمیدم چقدر از کنترل خودم خارجم. روزهای زجر کشیدن با اشک و درد میگفتم من این نابسامانی را انتخاب نکردم یا اگر کردم خودم نفهمیدم و روزهایی که در آرامش بودم از تماشای جهان جدیدی که به رویم باز شده بود به عقلم و سلامتش ایمان می‌آوردم.
حالا بعد از چند ماه نوسان بین این روزها، به وضوح میبینم دیگر حوصله این همه بالا و پایین شدن را ندارم، بازی امید و ناامیدی دیگر رویم کار نمیکند و هیچ کاری جز نقاشی کشیدن از دستم برنمی‌آید. تمام اجزای تنم هر روز دست به اعتراض میزنند و بیماری‌های عجیبی در تنم بروز میکند، بدنم خسته و ناتوان شده و تلاشم برای بیشتر کردن ورزش برای به زور بالا کشیدن سطح انرژی‌ام هم جواب نمیدهد، خواب عمیقم به زور به نیم ساعت در شب میرسد و هر شب خوابهای پریشان و ادامه‌داری میبینم که مغزم را دیوانه‌تر از قبل میکند. نمیخواهم فردا را ببینم خواه فردایی که در آن از شور زندگی بیتابم و چیزی را آنقدر میخواهم که برای رسیدن به آن حاضرم با تمام توان بال بزنم خواه آن فردای دیگر که در آن هیچ چیزی نمیخواهم جز نابودی.

۰۴ آذر ۱۳۹۷

از فرم افتاده

توی تنهایی وقتی تعطیلات زیاد می‌شوند کافیست یک لحظه موسیقی در حال پخش تمام شود، آخرین خطِ کاری که در دست دارم را بکشم، سرم را از روی کاغذ بلند کنم و به اطراف نگاه کنم تا کاملا گم شوم. قطره‌های باران معلق روی شاخه‌ها و برگها تلوتلوخوران تصاویر شهر خالی را نشانم می‌دهند، خیابانِ خلوت در خود فرو رفته و مچاله شده از پشت پنجره تماشایم می‌کند، پنجره‌های خاموشِ خانه‌هایی که صاحبان‌شان با ماشین‎هایشان از شهر فرار کرده‌اند با کم شدن نور روز محو می‌شوند و هیچ چیزی جز خطوط تیز ساختمان‌های خیس باقی نمی‌ماند، مه پایین می‌آید و دیگر هیچ نوری در دوردست هم پیدا نیست، انگار در شهری ناتمام وسط داستانی نانوشته فرود آمده‌ام. شاید هم کلا وجود ندارم و فقط ایده‌ای خام و گنگ در سر خالقی هستم که هنوز خطوط کامل داستانش را نکشیده و کلماتش را ننوشته، فقط می‌داند کسی وسط شهری تاریک و نیمه‌خالی پشت پنجره‌ای روشن به زور سعی می‌کند روی زمین بماند.
دو هفته گذشته را به دفرماسیون فکر کردم و همه چیز را دفرمه کشیدم، آنقدر به دفرمه شدن چیزها فکر کردم و ایده‌هایی را در سرم پروراندم و کاغذ سیاه کردم که خودم هم زیر ایده‌های تمام‌نشدنی‌ام کاملا از ریخت و شکل افتادم. دستانم کش آمدند تا درختان و خانه‌هایی در دوردست را جلوتر بیاورند و ماتحتم آنقدر بزرگ و سنگین شد که برای از شکل انداختن‌ چیزها فقط کافی بود بنشینم رویشان و بعد چشمانم گشاد و بزرگ شدند برای دیدن حجم‌های دفرمه شده و کشیدن‌شان روی کاغذ.
هفته پیش وقتی کارهایم را برای معلمم بردم رو به باقی دخترها گفت "برخلاف شما که هیچ کاری نکردین نسترن به جاهای خوبی رسیده" بعد از این جمله همکلاسی‌هایم که برای دوست پیدا کردن و مهمانی رفتن آمده‌اند نقاشی یاد بگیرند و مدام با هم مشغول تفریح و شادی و خنده هستند و وقت ندارند کار کنند، شنل‌هایشان را انداختند تا شمشیرهای سوزان‌شان را ببینم. بعد سرهاشان را در هم فرو کردند و تمام طول کلاس بی‌توجه به من باهم ریزریز حرف زدند و خندیدند و موقع دیدن کارها حتی گوشه چشمی هم به کارهایم نینداختند در حالی که مدام آخی عزیزم‌شان برای کارهای همدیگر به راه بود. اینها همه برای من صحنه‌هایی به شدت آشنا هستند، دقیقا همان چیزهایی که از انسان‌ها انتظار دارم حتی به نظرم کمی دیر شمشیرهایشان را نشانم دادند اما من همین را هم غنیمت می‌شمرم، آنقدر ارتباطم با این گونه ناچیز است که وقتی مشغول تغییر شکل دادن زیر فکرهای غیرانسانی‌ام هستم همین فکر کردن به جزییات انسانی همکلاسی‌هایم پاهایم را روی زمین نگه می‌دارد و نمی‌گذارد  توی حفره‌های مکنده مغزم فرو بروم و کاملا تبدیل شوم.
سه‌شنبه‌ها اما هنوز تکلیفم را روشن نکرده که می‌خواهد روی زمین نگهم دارد یا بگذارد آنقدر فرو بروم که دیگر حتی حرف هم نتوانم بزنم. هفته پیش میم لابه‌لای کارت‌های مورد علاقه‌اش گراز و ببر و پلنگ را برای خودش برمیداشت و پرنده‌ها را می‌داد دستم تا بازی کنیم و همه چیز را بخورد. وقتی که حوصله‌اش پنج دقیقه به پنج دقیقه سر میرفت و می‌خواست بازی را عوض کنیم بهش گفتم دوست داری چه بازی‌ای بکنیم؟ گفت "می‌خوام همه رو بکشم". بعد از این جمله چیز زیادی یادم نمی‌آید، آنقدر توی فکرهایم فرو رفتم که میم از کلاس فرار کرد و در حیاط را هم باز کرد و پرید وسط خیابان، ظاهرا دنبالش می‌دویدم در حالی که برای خودم توی هزارتویی تاریک دستان میم را گرفته بودم و به سرعت می‌دویدیم تا فرار کنیم، آن روز فقط یک ساعت و نیم با میم بودم اما برای من چند روز گذشته بود، وقتی از کلاس آمدم بیرون همکارم بهم گفت چرا این شکلی شدی و من حتی جوابش را هم ندادم. توی راه وقتی دوستم با سرعت و قدرت ماشینش را به ماشین جلویی کوبید و سرم محکم خورد به صندلی جلو و صدای بوق ماشین‌ها بلند شد تازه انگار پاهایم به زمین رسیدند و از چنگال زمانِ کش آمده و هزارتوی تمام نشدنی بیرون افتادم.
شاید همکلاسی‌هایم که سرهایشان را می‌کنند توی هم تا من را نبینند و نشنوند حق دارند چون من حقیقتا دفرمه‌ام، زوایای تیزی دارم که گاه و بیگاه تیزتر می‌شوند و توی چشم و چال بقیه فرو می‌روند، وقتی حفره‌های مکنده مغزم فعال می‌شوند سرم می‌چرخد و همه چیز را به درون خودش میکشد، دیگر به کسی که دارد حرف میزند گوش نمیکنم و حتی نمی‌بینمش. حوصله‌ام زود از جمع سر میرود بعد گردنم را میکشم تا دراز شود و بتوانم سرم را توی دهانم بگیرم برای چند دقیقه تنها ماندن. این تغییرات در ملاعام هر انسان عاقلی را ناچار به فرار می‌کند و من حتی به نویسنده‌ای که چند روز است من را در این شهر خیس و تاریک و خالی تک و تنها رها کرده حق میدهم و حتی انتظار ندارم بیاید یک چراغ توی خانه روبرویی روشن کند چون مدام دارم تغییر شکل می‌دهم، پر و خالی میشوم، از تمام سوراخ‌هایم موجوداتی خودرو بیرون می‌آیند و بلندبلند حرف می‌زنند، شکمم باد میشود و آنقدر صداهای عجیب و غریب به بیرون می‌فرستد انگار چاهیست که کسی دارد از یک سمت دیگر تویش فریاد میزند، گربه‌ها روی گردنم ولو میشوند و راه نفسم را بند میاورند برای همین از گوش‌هایم برگ‌هایی برای نفس کشیدن به بیرون سرک می‌کشند، و این مناظر از تنهایی‌ حتی کلاغ‌ها را هم فراری می‌دهد چه برسد به انسان‌های لطیف و حساس.

۲۱ آبان ۱۳۹۷

The trees all stand like pleading hands

وسط سرما و باد و باران رفتم پارک و نقاشی کشیدم و طراحی کردم، واقعا از خودم خوشم می‌آید، واقعا از نقاشی خوشم می‌آید، نمی‌توانم تمام لذتی که میبرم را توصیف کنم فقط وقتی می‌بینم تمام چیزها به جز نقاشی چقدر زود برایم کمرنگ  و بعد هم گم و گور می‌شوند و حتی یادم هم نمی‌ماند چه چیزهایی دیگری جز نقاشی کشیدن وجود داشتند از بودن ناچیز و حقیرم روی این سیاره بی‌مقدار لذت میبرم. وقتی هم که کاری را تمام می‌کنم با تمام سوراخ سمبه‌هایی که در آن کشف میکنم و گیر و گورهایی که معلمم برایم بازشان می‌کند باز هم راهِ تمام کردنش آنقدر خشنودم می‌کند که تلخیِ خراب‌کاری‌هایم به راحتی دور می‌شوند و جایی برای درست شدن منتظر کار بعدی می‌مانند. 
یک نفر خواسته بود نقاشی‌هایم را بگذارم اینجا و به او گفته بودم باید بهانه خوبی برای این کار پیدا کنم، کاری که تمام روزهای هفته گذشته مشغولش بودم و برای کلاس امروز عصر آماده کرده‌ام را فارغ از رضایت و نارضایتی‌ام از نتیجه‌، ضمیمه این نوشته میکنم تا در بدبختی و پیری و کوری از تماشا کردنش روزهای خوش نقاش شدن را به یاد بیاورم.