دوست دارم بگویم چه کاری انجام دادم.
از وقتی همه گفتند آب حمامت سرد است وسواس فکریم بالا زده و باور دارم سرد است. قبل از دوش گرفتن یک ساعت شیر آب را باز میگذارم تا آب گرم شود. این کار را از مادربزرگم یاد گرفتم، وقتی خیلی بچه بودم، هروقت میخواست من را ببرد حمام شیر آب داغ را باز میگذاشت تا حمام بخار کند و گرم شود. این کار هیچ ربطی به کار من ندارد چون من به قصد گرم شدن آب شیر را باز میگذارم نه حمام.
چند دقیقه بعد رفتم و آب هنوز سرد بود، خیلی سرد. بعد جلوی آبگرمکن دیواری ایستادم، فهمیدم کلن خاموش است، فکر کردم شعلهاش کم است، خواستم زیادش کنم که یکهو پیچی فنری پرت شد بیرون و خورد توی صورتم و همزمان آب سرد با فشار مثل فواره تمام صورتم را خیس کرد. لخت بودم، آبگرمکن یک صدای وحشتناکی میداد نمیدانستم چه کاری انجام دهم تا آب قطع شود. دنبال شیر اصلی میگشتم تا کلن آب را قطع کنم، امانبود. بلاخره توی کابینت زیر ظرفشویی پیدایش کردم. آب قطع شد اما من پنج کلاس دارم بدون دوش بوی گه میدهم. رفتم و آمدم و آبگرمکن را انگولک کردم اما درست نشد. سرم را فرو کردم زیر آبگرمکن و سعی کردم سوراخسمبههایش را بررسی کنم، پیچ فنری را برداشتم، جایش را پیدا کردم، فرو کردم توی سوراخ، شیر اصلی را باز کردم، باز هم آب میریخت بیرون اما با فشار کمتر. فهمیدم سوراخی که آب از آن بیرون میپاشد، کجاست. سوراخ برای پیچ فنری گشاد بود، دور پیچ چسب پیچیدم و دوباره توی سوراخ فرو کردم و شیر اصلی را باز کردم. آب قطع شده بود. برای خودم بلند گفتم یـــــــــسسس و کلی با خودم حال کردم. آبگرمکن را روشن کردم و همه چیز به حالت عادی برگشت. زنگ زدم به مامان و خبر این پیروزی ارزشمند را دادم. مامان گفت هوم به مامانبزرگ رفتی.
مادربزرگم متخصص درست کردن آبگرمکن بود. وقتی بچه بودم یک آبگرمکن دارز پشت حمام خانهشان بود که با نفت میسوخت. پشت حمام خانهشان یک جای تاریک و مخوف بود، هیچ وقت توی بچگی جرات نداشتم تا انتهای آن راه که هرچه جلوتر میرفتی تنگتر و باریکتر میشد بروم. این کار یکجور کلکل بود برای ما. با برادر و پسرخاله و پسر داییام هزار بار سر اینکه یکی تا ته آن راه تاریک برود شرط بستیم. فقط مرتضی تا ته راه رفت. از همه ما کوچکتر بود اما به نترسیدن و بیشتر جوگرفتگی نترسیدن معروف بود. البته من هم یک غروب تاریک تا نزدیکهای انتهای راه رفتم اما به آن نقطهای که از همه جا تاریکتر بود هیج وقت نرسیدم. اما با خارکسه بازی به همه گفتم رسیدم. اگر سه نفر دیگر هنوز این بازی را یادشان باشد از من هم به عنوان فاتح کنجِ تاریکِ راه مخوف پشت حمام خانه مادربزرگ یاد میکند. چون همه در عین ناباوری باور کردند من تا ته خط رفتم. آن روزها کسی نمیتواست حرف من را باور نکند، آنقدر با جزییات صحنه را میساختم و داستان را حفظ میکردم و بارها و بارها برایشان تعریف میکردم که باور نکردنش سخت بود. چیزهایی که من دیده بودم از چیزهایی که مرتضی دیده بود بیشتر بود همه به مرتضی گفتند تو دروغ میگویی و تا ته راه نرفتی، مرتضی اوایل سعی داشت بگوید من دروغ میگویم اما آنقدر جزییات تعریفات من بیشتر و جذابتر بود کسی حرفش را باور نکرد.
بعدها مرتضی هم برای اینکه باورش کنند داستانهای من را حفظ کرد و توی تمام جمعها حرفهایم را تایید کرد. شاید هیچ وقت نفهمید من دروغ گفتم و حتی باورش شد خودش تا ته راه نرفته، شاید هم میدانست من دروغ میگویم و به خاطر حفظ جایگاهش دستم را رو نکرد. خلاصه من و مرتضی هیچ وقت درباره این موضوع باهم حرف نزدیم چون برای هر دو ما سکوت بهتر بود. یکی از چیزهایی که من توی داستان کنجِ مخوفِ پشت حمام تعریف میکردم دیدن جنازه گربهای شبیه یکی از شخصیتهای گربههای اشرافی بود، آن روزها چهارتایی هزاربار این کارتون را میدیدم و برایمان در اوج بود. یکی دیگر یک عصای چوبی بود که ربطش میدادم به خاله مادربزرگم که همه میگفتند با جنها رابطه دارد. چیزهای دیگری هم بود، لباسهای کهنه و کثیف که ربطش میدادم به بچههای مرده مادربزرگم، یک دوچرخه کهنه، سوسکهای مرده و هزارتا چیز دیگر.
داشتم میگفتم، مادربزرگم متخصص تعمیر آبگرمکن بود. آبگرمکنی که یکهو دود سیاه وحشتناک از کلاهک بالای آن بیرون میزد، دود از دریچه کوچک پشت حمام که رو به حیاط ما بود، وارد حیاط خانه ما میشد. صدای مامان بلند میشد و به مامانبزرگ اخطار میداد که دود آبگرمکن بلند شده. همه ما وظیفه داشتیم هر وقت آبگرمکن دود میکند صدایمان را روی سرمان بگذاریم و با سرعت هرچه تمامتر مامانبزرگ را در جریان این اتفاق عادی که همهمان دوست داشتیم فاجعه تصورش کنیم و هیجانش را بیشتر کنیم، قرار دهیم.
مامان بزرگ میدوید پشت حمام، یک کارهایی که هیچ وقت نفهمیدیم را انجام میداد و با سر و روی سیاه از پشت حمام بیرون میآمد. یکی از هیجانات هر روز ما ایستادن توی حیاط مامانبزرگ و زل زدن به پستو و بیرون آمدن مامانبزرگ از آن بود. کسی جرات نمیکرد نزدیک برود چون همه ما توهم داشتیم آبگرمکن بلاخره منفجر میشود. همه خبیثانه منتظر روزی بودیم که آبگرمکن منفجر شود و هیجان زندگیمان بیشتر شود. تا تمام اداهایمان در مواقع بحران را بیرون بریزیم. خیلی خوب بلد بودیم توی اتفاقات ادای آدم بزرگها را دربیاوریم، بالا و پایین بپریم و فکر کنیم نقشمان خیلی تاثیرگذار است، این حالت هنوز توی من مانده و خیلی وقتها خودم را درگیر مشکلات و اتفاقاتی میکنم که ربطی به من ندارد اما از حس تاثیرگذار بودن لذت میبرم.
مامانبزرگ بیرون میآمد و خودش را پاک میکرد و هیاهو میخوابید و زندگی به حالت عادی برمیگشت که خیلی غمگین بود. بعدتر کار ما بازی با چیزهای سیاه و نرم و عجیبی بود که مامانبزرگ بهشان میگفت "دوده".
یادم نمیآید تا چند سالگی، اما بلاخره آبگرمکن خانه مامانبزرگ گازی شد و یکی از بزرگترین هیجان زندگی آن روزهای ما از دست رفت و مامانبزرگ همیشه دستانش سفید بود و هیچوقت دیگر با سر و صورت سیاه ندیدیمش. وقتی پیروزمندانه از پستو بیرون میآمد و هیجوقت از این اتفاق عصبانی نمیشد و همیشه به خنده مخصوص خودش که بین قهقهه و سرفه بود میخندید و برای بار هزارم توی مغز ما قهرمان میشد. از وقتی مامانبزرگ مرد هیچ تصویری بیشتر از این تصویر نمیتواند اشکم را دربیاورد. مامانبزرگ با دست و صورت سیاه وقتی خوب میخندید و از سیاهی بیرون میآمد.
۱۱ بهمن ۱۳۹۰
۱۰ بهمن ۱۳۹۰
آقا یا خانم داتک من سیگار ندارم، حوصله ندارم بروم سیگار بخرم. توی سرمای نشستم اما عرق از زیر بغلم سر میخورد روی تنم، خیسیاش را حس میکنم اما وقتی زیر بغلم را نگاه میکنم خشک است.
جناب داتک، من حالم از حرف زدن با آدمها به هم میخورد اما روزی هزار بار زل میزنم به آمار بازدیدکنندگان این وبلاگ. من دلم میخواهد داستان بنویسم اما استعدادش را ندارم، دلم میخواهد سرفه نکنم اما اوضاع ریهم بدجور خراب است. دلم میخواهد بروم دم در اوین داد بزنم اما تخمش را ندارم. دلم میخواهد تا ابد توی همین خانه دفن شوم اما مادر و پدر دارم. دلم میخواهد این آهنگ را خفه کنم، گریه نکنم اما نمیتوانم. دلم میخواهد برم دوش بگیرم اما از هقهق زیر دوش میترسم. دوست دارم آدمها را از زندگیام پاک کنم اما جراتش را ندارم.
آقای داتک من هنوز از دوست داشتن آدمی خفه میشوم که نیست. من به عکسها زل نمیزنم، به اسمش خیره نمیشوم چون آدمی که من دوستش دارم این نیست. چون نمیشناسمش و اگر توی خیابان ببینمش انگار ندیدمش. وقتی دو کلمه حرف میزنیم دلم نمیخواهد ادامه پیدا کند چون حالم از این همه تغییر به هم میخورد و بعدش به گا میروم.
داتک عزیزم من زندگیام را دوست دارم، دوست ندارم بمیرم اما امروز هزار بار نامه ویرجینیا ولف به شوهرش را خواندم و عر زدم. هزار بار آخرش را که میگوید: i dont think tow people could have been happier than we have beenرا خواندم خودم را گاییدم.
داتک عزیز من نظری ندارم، فقط دوست دارم بدانی چقدر امروز از زندگی کردن خستهام.
کارها بلاخره تمام شد. مصاحبه آخر را ایمیل کردم، به عکس پروفایلم نگاه کردم. میخندید. صدای گریه بلندتر شد. عید کدام سال بود؟ هر سالی که هست خیلی دوره. چایی و ساقه طلایی میخوردم، پشت سرم یک سد خیلی بزرگ بود. " دارم فکر میکنم دیگه چی میخواد بشه ما از هم جدا شیم؟" این جمله را انگار همان روز توی ماشین بهم گفت. حالا؟ توی رختخواب از درد گریه میکنم و شیش ماه است از هم جدا شدیم. درد من را از پا در میآورد، دلم را بیخود تنگ میکند، گذشته را میکند توی چشمم و شکنجهام میکند.
بیدار شدم فکر کردم درد تمام شده. کتری را برداشتم، مچ دستم خودش را جر داد از درد. همان جا روی زمین نشستم، سعی کردم ادای خودم توی عکس پروفایل را دربیاورم. نمیشد. رنگ موهایم فرق دارد، پشت سرم سد نیست، عید نیست، بالای سرم سقف است، هیچکس با دوربین روبرویم نیست. به سقف نگاه کردم و گریه شروع شد.
صدای تلفن درآمد، گفتم کاش مامان نباشد، کاش هیچکس نباشد. داییمنصور بود. خواستم نفهمد. گفت چی شده؟ گفتم دستم. دوباره گریه کردم. گفت خسته شدی، کارات زیاده، گفتم نه فقط دستم. گفت دست بهونهس قضیه از یه جا دیگه خرابه و تو میخوای هی سرشو گل بگیری، به من لااقل دروغ نگو.
قضیهای نیست، هیچی خراب نیست. فقط دستم. دوتا قرص خوردم، دراز کشیدم. گریه تمام شد. دستم بهتر شد. مصاحبه گرفتم، چایی خوردم. نشستم پشت میز. خوب بودم و انگار همه چیز تمام شده بود. آهنگی که دیروز دانلود کردم و بالا و پایین پریدم و خانه مرتب کردم را پلی کردم. " نع نرو..." بومب ترکیدم.
گه تو من
۰۹ بهمن ۱۳۹۰
تا به حال هیچ خانهای بهتر از این خانه نداشتم. حتی خانه شمال با آنهمه بزرگی و حیاط و درخت و باغچه به خوبی اینجا نبود. خانهی دو سال پیش، با تراس رو به دریا. خانهی قدیمی و گرم پارسال با پنجرههای کوتاه و تخت زیر پنجره. این خانه دوستداشتنیترین فضای زندگی من در این روزهاست. چند روز در میان یک بار بیرون میروم، یک ماه میگذرد و وضعیت همین است.
مامان زنگ میزند و اصرار دارد بگوید در این خانه پوسیدم اما من حس پوسیدگی و افسردگی ندارم. چون اینجا روشن است و عایق صوتی ندارد. صبحها با صدای بچههای مدرسه پشت خانه بیدار میشوم، صدای مامانِ الین که هر روز صبح یک چیزی جا میگذارد و مادرش از پنجره صدایش میزند تا برگردد و چیز جا گذاشته را بردارد. ساعتهایی که بچهها توی کلاس هستند، صدای گربهها که از سر و کول هم بالا میروند میآید، صدای حرف زدن همسایه بغلی با تلفن. باز و بسته شدن شیر آب. کم کم بوی غذا میپیچد، قرمهسبزی، پیاز سرخشده، مرغ. ظهرها که مدرسه تعطیل میشود بچهها برمیگردند، صدای جیغ و دادشان توی راهپلهها میپیچد، از مدرسه میگویند، از نمره و امتحان. بعد از ظهر دوباره خانه ساکت میشود، صدای خراب کردن خانهی سر کوچه میآید، صدای کلاغ. غروبها دوباره صدای پا توی راهپلهها میآید، صدای باز و بسته شدن درها، صدای زنگ آیفون همسایه بغلی. گاهی صدای خانمهایی که توی راهپلهها باهم سلام و احوالپرسی میکنند. بعدتر صدای پیانوی همسایه بالایی توی ساختمان میپیچد. شرط میبندم تمام همسایهها در این لحظه حتی نفس نمیکشند تا صدای پیانو را بشنوند. صدای پیانو که قطع میشود، صدای تلوزیونها زیاد میشود، اخبار، موزیک، سریال. شبها صدای پا، تق تق پاشنه کفشها میآید، صدای حرف. یواش یواش صداها پایین میآیند. صدای گربهها هنوز هست. گاهی یک دو نصف شب، چند نفر که سعی میکنند با صدای آرام بخندند و حرف بزنند، بالا میروند. از قدمها و صداهای شل و ولشان معلوم است مستاند.
من قاطی تمام این صداها زندگی میکنم، کار میکنم، درس میخوانم، غذا میپزم، بازی میکنم. انگار وسط همان خانهای زندگی میکنم که یک روز با بچهها توی کتابفروشی الاهه دربارهاش جرف زدیم. هی تصورش کردیم، چیزهایی بهش اضافه کردیم. روزبه، مرضیه، معین، دانیال، بهناز. یادم میآید یکی دوبار دیگر هم درباره آن خانه حرف زدیم. کاش همهشان بودند و این خانه را میدیدند...
۰۸ بهمن ۱۳۹۰
۰۷ بهمن ۱۳۹۰
"آدمها یهو باهم نمیپرند توی رختخواب." این چیزی است که من همیشه بهش فکر کردم. لااقل من نمیتوانم یهو بپرم توی رختخواب. نه که به نظرم بد باشد. نمیدانم از چیست. به نظر خودم از ترس است. خیلی سعی میکنم ادایش را دربیارم اما گند میزنم. همین حالا از بوسیدن و بغل کردن آدمها توی این مدت چندشم میشود. اگر به رختخواب بکشد لابد به جنون میرسم. شاید توی لحظه تخمم نباشد، اما بعدتر حالم از آن لحظه به هم میخورد و از فکر کردن بهش فرار میکنم.
ربطش میدهم به پنج سال رابطه داشتن با یک آدم. توی این پنج سال من با هیچ آدمی نخوابیدم. اولین و آخرین آدم خودش بود. من آدم خنگی بودم که توی پنج سال فهمیدم سکس چیست. حالا مغزم نسبت به همه چیز بسته است. بهترین نوع سکس، بهترین رفتار برای من رفتاری است که توی این پنج سال باهم داشتیم. توی تمام لحظات دوست داشته شدن را حس میکردم. حتی وقتهایی که همه چیز بد بود و شاید اگر خودش باشد این دوست داشتن را انکار کند. هیچ تجربهای غیر از این آدم نداشتم و حالا مدام توی مغزم همه چیز را مرور میکنم و میترسم آدم جدید رفتارش فرق داشته باشد. طبعن فرق میکند اما من حالا نمیتوانم این فرق را بپذیرم. فکر میکنم هر مدل رفتار غیر از رفتاری که توی این پنج سال باهم داشتیم غلط است. تا وقتی نفهمم غلط بودن و درست بودن چرند است، تا وقتی نپذیرم آدمها فرق دارند، تا وقتی نتوانم دست از مقایسه بردارم اوضاع همین است. یک چیز دیگر همان حس دوست داشته شدن است و من خیلی سعی میکنم ازش فرار کنم چون اگر بخواهم به این فکر کنم شاید تا شصت سالگی با هیچ آدمی نخوابم. اگر پنج سال پیش این کار را انجام دادم شاید به این خاطر بود که هیچ تجربهای نداشتم و مقایسهای درکار نبود.
دیشب مدام فکر میکردم اگر قرار باشد با آدمی که آمده بخوابم چه اتفاقی میافتد. حالم از فکر کردن بهش به هم میخورد، نه به خاطر آدمی که روبرویم بود، به خاطر همین فکرها. هزار بار سر تا تهش را مرور کردم. مدام میگفتم به خوابیدن با من فکر میکند. بعد میگشتم توی رفتارش یک چیزهایی پیدا میکردم تا به خودم اثبات کنم اشتباه نمیکنم. اتفاقن پیدا کردم و فرار کردم.
نمیتوانم مدل فیلمها و خیلی از آدمهای دیگر زندگی کنم، لااقل حالا نمیتوانم. نمیتوانم با کسی بخوابم و بعد سوار قطار شوم به خانهام برگردم و زندگی معمولیام از همان توی قطار شروع شود و حتی یادم برود قیافه آدم مقابلم چطور بود. من مدام توی مغزم همه چیز را تفکیک میکنم، بو، صدا، خنده، موزیک در حال پخش شدن حتی وقتی با یک آدم معاشرت معمولی دارم. فکر میکنم اگر با آدمی بخوابم و لذت نبرم بعدها همان بو، صدا، مدل همان خنده، همان موزیک حالم را به هم میزند.
هیچ وقت نمیفهمم آدمها چطور با چند نفر میخوابند. من بچهام، خیلی بچه. قیافه تکتک شما را موقع خواندن این پست میتوانم تصور کنم، وقتی مدل آخی کوچولو به من نگاه میکنید و یه لبخند از روی ترحم به من میزنید و ته دلتان میگویید عیب نداره توام بزرگ میشی. هیچ آدمی دور و برم نمیشناسم که به مرض من دچار باشد، حتی آدمهایی که مثل من چند سال با کسی دوست بودند. من به آنها و به شما حسودی میکنم چون این مرض را ندارید. شاید یک روز من هم نترسم و این مرض از بین برود ولی حالا میترسم. من خیلی میترسم.
۰۶ بهمن ۱۳۹۰
صبح بدی را شروع کردم. هروقت حتی یک کلمه باهم حرف میزنیم حالم بد میشود. مخصوصن وقتی توی چت دو نقطه دی باشد، از دو نقطه دیهایش در طول تاریخ متنفر بودم. حالم از تصور قیافهاش با دو نقطه دی به هم میخورد. کل دیالوگمان چهارتا کلمه بود اما من باز هم حالم بد شد. خودم را از کار و زندگی انداختم و فقط خوابیدم و زر زدم. خیلی وقت بود از این کارها نکرده بودم. هر چند وقت یک بار آدم باید خودش را الکی به گا بدهد تا یادش نرود گا یعنی چی.
صبح نمیخواستم هیچ کس را ببینم، از تصور حرف زدن و نشستن یک آدم روبرویم حالم به هم میخورد. حوصله نداشتم کار کنم، درس بخوانم، بیرون بروم، دوست داشتم فقط ولو باشم. یکی دوبار چند قطره اشک ریختم و نتوانستم بیشترش کنم. خوابیدم، خواب دیدم خانهی پدربزرگم آتش گرفته، نسیم و شوهرش توی خانه بودند. نسیم بیرون از خانه است و نسوخته، اما فقط من میبینمش انگار. بابا گریه میکند، خیلی گریه میکند. من فقط گریهی بابا را وقتی مادربزرگم، مادر مامان مرد دیدم. یک جور بدی گریه میکند، صورتش سرخ میشود و سرش هی تکان میخورد. اما توی خوابم یک جور دیگر گریه میکرد، مامان بغلش کرده بود و سعی میکرد آرامش کند. من اما تخمم نبود، توی بقالی برای خودم شارژ ایرانسل میخریدم. مامان زنگ زد و از خواب پریدم، گفت خواب بودی؟ گفتم آره. گفت خب بخواب. صدای مامان خسته بود، مامان خیلی وقت است صدایش خسته است. به دایی منصور گفتم مامان افسردگی گرفته، دایی منصور گفت از تنهایی است. روزی دو سه بار پای تلفن قربان صدقهاش میروم. مرتضی شبها قلقلکش میدهد و مسخرهبازی در میآورد تا بخندد. بابا مدام اینور و آنور میبردش. محمد برایش کادو میخرد. اما مامان فقط گیر نسیم است و خواهرهایش که باهم قهرند. بیخود و بیجهت هر روز غصه نسیم را میخورد. به نظر مامان نسیم خیلی کار میکند، به نظر مامان نسیم با این همه پولی که شوهرش دارد بازهم خوشبخت نیست. به نظر مامان نسیم باید بچه داشته باشد. به نظر مامان به نسیم توی زندگی ظلم شده. اینها همه نظر مامان است. به نظر من نسیم از زندگیاش لذت میبرد، از کار کردن، شوهرش را خیلی دوست دارد، از خرج کردن زیاد لذت میبرد، از اینکه شوهرش دیکتاتور است، از اینکه مدام مسافرت میرود و شوهرش برایش کادوهای گران میخرد. اما مامان به من میگوید اینها ظاهر ماجراست، تو از دل نسیم خبر نداری. خودش هم از دل نسیم خبر ندارد فقط اصرار دارد بگوید من از صدای شما میفهمم دردتان چیست. مامان ما را نمیبیند. بابا که اینقدر دوستش دارد، محمد که برای مامان هرکاری میکند تا خوب باشد، مرتضی که روزی هزاربار قربانصدقهاش میرود، من که روزی چهار ساعت پای تلفن به حرفهایش گوش میکنم. مامان فقط میخواهد نسیم باشد، مدام باشد. من مطمئنم اگر نسیم هم باشد مامان یک بهانه برای غصه خوردن پیدا میکند.
ما خیلی سعی کردیم شبیه مامان نباشیم، خیلی سعی کردیم لوس نباشیم. همهمان برای لوس نبودن جر خوردیم. اما هنوز همهمان یک وقتهایی لوس میشویم و منتظریم یکی بیاید و خیلی افراطی نازمان را بخرد.
آدمی که حالا توی راه است فکر کنم ده پانزده سال از من بزرگتر است، فکر کنم وقت دارم قدری لوسبازی دربیاورم. تمام خطرها را برای دو ساعت لوسبازی به جان میخرم.
تنها کسی که از خواندن اینها حرص میخورد لابد "ر" است، من بهش میگویم نگران نباش عزیزم، حواسم به خودم هست، اما اگر بعد از امشب خبری از من نشد بدان که من مُردم. تو خیلی خوبی و اگر تو اینجا بودی این آدم حالا توی راه نبود. از من ناراحت نشو و بعدن به خاطر امشب قهر نکن و دعوایم نکن.
از اینجا به بعد، بعد از رفتن مهمان جدیدم نوشته میشود.
"ر" عزیزم، آمد و رفت و به من تجاوز نشد و روی صورتم اسید پاشیده نشد و کشته نشدم و اینها. خیلی نگرانم وقتی اینها را میخوانی قیافهت چه شکلی میشود. از همان فحشهایی که به همه میدهی نثارم میکنی یا با پوزخند میخوانی. "ر" عزیزم، شب خوبی بود، من بعد از مدتها وقت پیدا کردم عکسهایم را به یک نفر نشان دهم، گوشوارهها و دسبندها را. وقت پیدا کردم از خانههایی که توی هر کدام چند وقت زندگی کردم بگویم. وقت پیدا کردم یک نفر را مجبور کنم با من موزیک گوش کند و به زور یک چیزهایی را بشنود. وقت پیدا کردم یک بند زر بزنم و نگذارم آدم روبرو یک کلمه حرف بزند. وقت پیدا کردم مثل همان شب توی اتوبان که برایت مسخرهبازی درمیآوردم ، مسخره بازی در بیاورم. "ر" عزیزم من خوبم، خیلی بهتر از صبح. از دستم عصبانی نباش.
یکهو اشکم در آمد. نه برای اینکه توانایی سلیطهبازی و جر دادنش را نداشتم، صرفن به خاطر اینکه حس میکنم رو دست خوردم. من پا پیش گذاشتم برای عوض کردن شرایط و آخرش به جدایی کشید، اما انگار بازیِ تمام کردن برای او خیلی قبلتر از حرف زدن من شروع شده بود. همان روزهایی که از دوستدختر فعلیش و قابلیت درد و دل شندیدن و چیزهای دیگرش با من حرف میزد. عنم میگرفت اما همین حس که نمیتوانم کاری انجام دهم باعث میشد در نهایت به تخمم باشد.
دلتنگی و اینها نیست، غم از دست دادن و تنهایی هم نیست. حس رو دست خوردن و احمق فرض شدن از آدمی که دوستش داشتم، یکهو اشکم را در آورد. از سلیطه نبودن و نداشتن قابلیت جر دادنِ من، سو استفاده کرد. با همهی اینها من هیچوقت سلیطه و جر بده نمیشوم. اما یادم میماند خیلی از آدمها خلاف آن چیزی که نشان میدهند عاشق تحت سلطه بودن و قلاده به گردن داشتن هستند. یادم میماند دیکتاتورها خیلی وقتها بیشتر دوست داشته میشوند. یادم میماند خیلی وقتها آزادیخواهی ادا و کسشر محض است.
فکر میکنم این روزها آدم روبرویش دقیقن خلافِ من جر دادن را خوب بلد است، بدونِ درد و خونریزی، باز هم برعکسِ من. که همهش داد و بیداد الکی بود و تهش فقط خودم جر میخوردم و کاری از دستم برنمیآمد. دقیقن مثل وقتی که بچه بودم.
۰۴ بهمن ۱۳۹۰
مامان رفت. همه رفتند، نسیم، بابا، محمد. وقتی تنها هستم تنهاییام معلوم نیست. اما همین که میروند و در را پشت سرشان میبندم، بغض میکنم. دلم میخواهد دنبالشان بروم، بگویم من را هم ببرید. اما ته دلم به نسترنی که از تمام شدن شب عروسی نسیم و فکر رفتنش برای همیشه از خانه، تمام شدن مهمانیها، سریال تلوزیون حتی میترسید، میخندم. دست خودم را میگیرم و روی صندلی مینشانم و میگویم "ببین مث همیشه تموم شد، بتمرگ عزیزم". هروقت بعد از مدتی تنها میشدم از همه جا و همه کس میترسیدم. از خانه، آدمها. دوست داشتم توی تاریکی خودم را زیر پتو جمع کنم تا کسی نبیندم و قورتم ندهد. اما حالا همه چیز عوض شده، بغضم حتی گریه هم نشد، ترسم حتی به فاصله بستن در تا روی صندلی نشستن هم طول نکشید.
دیگر مثل قبل لازم نیست یکی دو روز عن باشم تا عادت کنم به تنها بودنم. وقتی هستند احساس امنیت میکنم، احساس امنیتی که وقتی تنها هستم حتی نمیفهمم نبودنش چه شکلی است. مثل وقتی که توی رابطه بودم. آنقدر بود و هوایم را داشت که نمیدانستم نبودنش چه شکلی است و تنهایی راه رفتن را هم بلد نبودم انگار. همان روزهای تمام شدن جدی رابطهمان، یک روز از چهارراه ولیعصر تا تجریش توی ماشین دایی منصور گریه کردم، فقط گوش میکرد و گاهی دستمال میداد تا آب دماغم را جمع کنم. ته تهش گفت " خب بزرگترین درد تو ترس از تنهاییئه نه خود تنهایی، هوم؟" دوست داشتم مخالفت کنم و پای عشق و اینجور چیزها را وسط بکشم اما خودم هم میدانستم بزرگترین دردم همین است. این بحث را قبلتر توی رابطه هزار بار باهم داشتیم و هروقت میگفت تو از نبودن من نمیترسی از تنهایی میترسی. خودم را به نفهمی میزدم و بحث را به جاهای احمقانه و مسخره میکشاندم. در حالی که خودم هزار بار همین را به تینا گفتم و میدانستم درد بزرگ من همین است. دوست داشتن و دلتنگی و اینها همهش بود اما این از همه پررنگتر بود انگار.
حالا من آدم تنهایی هستم که شیش ماه از نبودن آدمی که خیلی دوستش داشتم میگذرد. هیچ دوست صمیمی ندارم. گاهی اطرافم شلوغ است و گاهی نیست. آدمها را آنقدری دوست ندارم و متقابلن آنقدری دوست داشته نمیشوم. فکر نمیکنم اینها موقتی است. زندگی عادی من همین است و قرار نیست هیچ وقت تغییر کند.حتی خوب و خوشحالم. انگار هیچ وقت غیر از تنهایی حالت دیگری را تجربه نکردم. کاش یکی بود از من این روزها فیلم میگرفت لااقل.
من نمیبینم وقتی حرف میزنم قیافه واقعی آدمها از شنیدن حرفهایم چه شکلی میشود، فقط خیال میکنم. نمیفهمم آدمها اصلن چه شکلی هستند. دماغشان وقتی میخندند حرکت میکند یا نه! دندانهایشان مرتب است یا درهم و وحشتناک! فکشان درست است یا نه، کونشان کدام طرفشان است! چنگال دارند یا ناخن؟ من فقط یک بند حرف میزنم، راه میروم، دوستی یا دشمنی میکنم. عوضیبازی درمیآورم. امشب دوباره یادم آمد بیرون مکعب من خبرهای زیادی است.
آدمهایی یا از بیرون به من زل زدهاند یا میآیند رد میشوند چشمشان میخورد به من، یا گاهی از سر فضولی من را دید میزنند.
امشب یک نفر گفت فلانی دم به دمت گذاشته فکر کردی خبریه! این را درباره نوشتن اینجا بهم گفت. خبر. منظورش این بود که دور ورندار بدبخت، لابد. نمیدانم از اینجا نوشتن چه چیزی قرار است دستم را بگیرد تا از بهبه و عوف و عوق گفتن فلانی بالن بشوم به هوا بروم یا با مخ توی زمین فرو بروم. اینجا برای من دقیقن حکم دستشویی را دارد، شلوارم را میکشم پایین، نگران نیستم کسی کون لخت و پشمهایم را ببیند، میرینم و گاهی حتی سرم را خم نمیکنم ببینم عنم چه رنگیست، بعضی وقتها هم چوب برمیدارم فرو میکنم توی عنم و هم میزنم. نمیدانم چرا دارم اینها را مینویسم تا بگویم از اینکه یکی از بیرون چشمش به من خورده و قضاوت کرده دربارهام حالم به هم خورده؟ یا یکی بیاید دست بکشد روی سرم بگوید بیخیال بابا تو خوبی؟ چی؟ در حالی که حرف نزدن و نگفتن اینها یعنی حرفت به تخمم حاجی و هه! اما برای من ادای تخمم در آوردن سخت است.
بد نیست گاهی با نیشگون به خودم یادآوری کنم "هو مردم از اینجا رد میشن" نه فقط اینجا، از هرجایی که حتی یک لحظه آنجا زندگی میکنم. مردم به جز نگاه کردن فکر میکنند، گیرم دو ثانیه. حرف میزنند، گیرم دو کلمه. پوزخند میزنند. تیکه انداختن بلدند. دروغ گفتن. خارکسه بازی. قضاوت کردن. ریدن. اگه بلد نیستی تخمت باشه پس کس و کونت رو جمع کن.
۰۲ بهمن ۱۳۹۰
بلند میشوم خودم را به در و دیوار میزنم، برای بار هزارم به دایی منصور زنگ میزنم و میگویم ببین من میخواهم بروم، او هم برای بار هزارم به همه حرفهایم گوش میکند و خیلی جدی با من تمام راهها را بررسی میکند و ته تهش میگوید ببین من اگر جای تو بودم اول درسم را تمام میکردم، بعد جمع میکردم و فرار میکردم. تلفن را قطع میکنم، کتابهایم را میریزم وسط، مدام فکر میکنم کاش میشد این سی چهل واحد را توی یک ماه خواند و خِلاص. تندتند لغت میخوانم و فکر میکنم چقدر خوب که فهمیدم از کجا باید شروع کنم. وسط لغت خواندن به مرز سوئیس و فرانسه فکر میکنم، به کشور جنگزده، به شهر مرزی کوهستانی. آنقدر فکر میکنم که حتی معنی یک لغت را هم نمیفهمم. ساعت هفت میشود، یک چیزی میخورم و فکر میکنم باید زودتر بخوابم و صبح زودتر بیدار شوم و خیلی کار بکنم. دراز میکشم، سرچ میکنم. میروم توکیو، نیوزلند، مراکش، یک جایی نزدیک قطب که شیش ماه شب است و شیش ماه روز، پشت یک کامیون زیر جعبهها دراز میکشم و از مرز رد میشوم، توی بابلسر ماهی میخرم. آنقدر مغزم از یک جا به یک جای دیگر میپرد که منفجر میشود. ساعت سه نصف شب است و چشمانم توی تاریکی از حدقه در آمده و دهنم خشک شده و گردن و دستانم از اینهمه ساعت دراز بودن درد گرفته. لپتاپ را میبندم و سعی میکنم بخوابم، اما هنوز مغزم بیخیال نشده. خودم را بیپول و بدبخت توی کوچه پس کوچههای تاریک یک شهر کثیف میبینم که از ترس میدوم. خودم را پیر و چروکیده روی بالکن خانهای نمدار وسط بابلسر میبینم که آه میکشم. معتاد و خراب وسط یک شهر دور افتاده توی یک آپارتمان کثیف در حالی که یک تصویر محوی از مادرم توی مغزم هست و اصلن نمیدانم مرده است یا زنده. هزارتا تصویر کلیشهای دیگر از لوزرهای واقعی. بعد خوابم میبرد، توی خواب از این تصویر به آن تصویر میپرم، آنقدر میپرم که مغزم خسته و داغون از کار میافتد. وقتی بیدار میشوم آنقدر خسته و افسردهام که ساعتها گریه میکنم و برای تمام کارهای کرده و نکردهام غصه میخورم. دلم برای عشق از دست رفتهام، دستهایش و خندههایش تنگ میشود، دلم برای مادربزرگم تنگ میشود، برای خالهلقا، برای هر چیز و هر کسی که یک روز از دستشان دادم. خودم را به در و دیوار میکوبم تا حالم بهتر شود. هزار بار با خودم میگویم نمیخواهم لوزر باشم، نمیخواهم، نمیخواهم... آنقدر این جمله را تکرار میکنم که مغزم نسبت به آن بیتفاوت میشود و در همه چیز به یک پوچی احمقانه میرسد و میگوید خب که چی؟ تهش میگوید کسِ خارِ زندگی و همه چیز تمام میشود.
وقتی دوباره صبح میشود من به زندگی عادی برگشتهام. دوش میگیرم، غذا میپزم، کار میکنم و فراموش میکنم یک زندگی دیگر، یک جای دیگر منتظر من بود.
۰۱ بهمن ۱۳۹۰
اولی همان روزی است که برف میبارید، ظهر بود و من میرفتم آرژانتین شارژر لپتاپم را از موسسه خیریه بگیرم. روی پل سدخندان یکهو یک عالمه از آسمان معلوم شد و از همه جایش برف میبارید، هیچ وقت این همه آسمان برفی را یکجا ندیده بودم. فکر میکردم خوش به حال سپینود.محسن نامجو بود توی گوشم مطمئنم.
تصویر دوم یک صبح سرد بود، باران بود فکر کنم. با یاسمن قرار داشتم، مصر انقلاب شده بود. چهارراه ولیعصر دو تا شال آبی و قرمز خریدم. توی کافه عکسهای انقلاب مصر را توی گودر دیدیم. باز هم انگار محسن نامجو بود.
تصویر سوم میرفتم آرژانتین دفتر چلچراغ، پاییز بود، لیز بود، یک نفر خواست باهام لاس علنی بزند، من فرار کردم، از خیابان الوند سُر میخوردم پایین، جلوی بیمارستان کسرا سرعتم را کم کردم، انگار خودم را دیدم از در میروم تو، اشکهایم را پاک میکنم چون دکترها مادربزرگم را جواب کردند. شماره صابر را میگرفتم تا بگویم کار پیدا کردم.
تصویر چهارم یک جایی توی دارآباد از تاکسی پیاده شدم، از یک شیب تند بالا رفتم، گل انگشترم که نیم ساعت قبلش توی مترو خریدم افتاد روی زمین یخزده و خم شدم برش دارم. توی ساختمان سرد و بزرگ با سین سیگار کنت کشیدیم. هنوز محسن نامجو هست انگار.
تصویر پنجم که از همه پررنگتر است و یک جورهایی عاشقش هستم. جلوی سینما آزادی توی برف ایستادهام منتظر محسن. از دور میآید. غرغر صابر که بهناز چرا خودش تکون نمیده. خانهی بهناز، صابر پهن شده روی مبل، محسن از ما عکس میگیرد. پیتزا میخوریم، چایی، بهناز پنجره را باز گذاشته تا حواسش به آسمان باشد کی دوباره برف میبارد.
تصویر شیشم یک شب برفی است که محسن نامجو بلندبلند میخواند رها را از من بگیر، خندهات را نه... پازل درست میکنم، از پنجره زل میزنم به اتوبان، یک پیکان توی شیب اتوبان مانده و نمیتواند خودش را بالا بکشد، توی گودر مینویسم، حسین نوروزی شر میکند و همه غمگینیم انگار از جمبش غمگینمان.
تصویر بعدی با محسن و صابر و بهناز توی خیابان راه میرویم، من و بهناز کریسمس به همه تبریک میگوییم، محسن میخندد، صابر حرص میخورد از دلقک بازی ما. دستکش بنفش و سیاه میخریم.
تصویر آخر با صابر زیر پل کریمخان پازل به دست از خیابان رد میشویم و من خودم را بهش میچسبانم از خوشحالی داشتن پازل. محسن نامجو کجا بود؟ یادم نیست.
حالا ولی هست، دارد میگوید: در دل آتش غم رخت تا که خانه کرد...ماهم از افق چرا سر برون نکرد؟
۳۰ دی ۱۳۹۰
یک چیزهایی در این چند روز هی دهنم را سرویس کردند. هزاربار آمدم بنویسم به خودم گفتم خب که چی؟ حالا ولی واقعن فکر میکنم دوست ندارم فردا صبح بیدار شوم و همهی این حسها سرجایشان باشند، نوشتن آخرین کاری است که ممکن است حالم را خوب کند.
قسمت اول این است که من توهم و فوبیا و فلان را درهم دارم. یک آدمهایی هستند که من وقتی کنارشان هستم احساس امنیت نمیکنم. کنارشان هستم، میخندند به من میگویند عزیزم و فلان اما از در که بروم بیرون همه چیز یک جور دیگر میشود. من از این که نمیدانم بعد از بیرون رفتن من چه اتفاقی میافتد میترسم. خیلیها به تخمشان نیست و یک ذره هم اذیت نمیشوند اما من حالم بد میشود و هیچ کاری نمیتوانم بکنم. یعنی من همین عنی هستم که میبینید. حالا شما بیا بگو از عدم فلان است و چرا اصلن آن آدمها باید تخمت باشند و فلان، اما به اینها ربط ندارد فکر میکنم، من فقط امنیت میخواهم. دلم نمیخواهد بدانم بعد از من آنجا چه اتفاقی و افتاده و عزیزمها به چه چیزهایی تبدیل شده، فقط دلم میخواهد با این آدمها معاشرت نکنم چون بعد از بیرون آمدن از آن در حالم بد میشود. حالا میپرسید مگه مجبوری؟ انگار هستم، چون آدمهایی توی همین جمع هستند که من دوستشان دارم و نمیخواهم به خاطر همان یک یا دو نفر نبینمشان. اینها اما توهم نیستند چون آدمهایی که بعد من همان تو ماندند اینها را تصدیق کردند.
قسمت دوم حال بدی این روزها باز هم به آدمها ربط دارد. یک آدمهای دیگری هم هستند که حس میکنم به من دروغ میگویند. نه از آن دروغهای مدل من، دروغهایی که از روی خارکسدهبازی واقعی است و بیشتر دور زدن محسوب میشود تا دروغ گفتن. دروغهای برنامهریزی شده و هماهنگ شده. اینها روبروی من مینشینند و توی چشم من نگاه میکنند و دروغ میگویند. من دوست دارم فکر کنم توهم میزنم، دوست دارم فکر کنم از همان بدبینی و بیاعتمادی وحشتناکم به آدمهاست اما نمیتوانم. نمیدانم چرا از اینها نمیکشم بیرون. شاید چون فکر میکنم ممکن است حسم اشتباه باشد.
قسمت سوم این است که مدام در حال تجزیه و تحلیل رفتارهایم هستم، فکر میکنم یک من، بیرون خودم وجود دارد. اگر همه چیز دست او بود شکل زندگی و رفتار و حسم این نبود. انگار به زور میخندم، به زور دلم تنگ میشود، به زور تحمل میکنم. دوست ندارم این وضعیت ادامه پیدا کند، دوست دارم توانایی شیش ماه پیش را دوباره پیدا کنم، گیرم بعدش مثل سگ پشیمان شوم به گا بروم، بعدتر هزاربار دلم تنگ شود برای منِ آن روزها اما ته تهش خودم را دوست دارم که به زور خودم را توی یک قالب فشار ندادم.
چهارمی هم خسته شدنم از خودم است. از اینکه تمام این بالاییها اذیتم میکنند و کلن از اینکه این همه چیز وجود دارد که مغزم را هی مشغول کند. به آدمهای سالمی که اینقدر مغزشان را شخم نمیزنند حسودی میکنم.
۲۷ دی ۱۳۹۰
۲۶ دی ۱۳۹۰
چرا نشستم اینجا و هی زل زدم به این صفحه؟ شاید چون حس میکنم حال الانم واقعیت ندارد، چون به مغزم اعتماد ندارم، چون فکر میکنم فردا تازه دردش شروع میشود، چون میدانم شاید به همه چیزهایی که در این یک سال ساختم گه زده شود. همهی اینها را میدانم، به وضوح میبینم اتفاق خوبی نیست اما نمیدانم چه مرگم شده. چرا حداقل گریه نمیکنم؟ چرا زنگ نمیزنم به کسی و تا خرتناق عر نمیزنم؟ انگار مغزم این کار را جدیدن یاد گرفته، اینکه اتفاقات را احمقانه نشانم میدهد، انگار یاد گرفته بعد از هر اتفاق، دقیقن وقتی به یک چیز ریده میشود فورن تصمیم بگیرد و راههای بعدی را بریزد وسط و بگوید ببین، ببین این اصلن بد نیست. بعد توجیه کند اتفاق قبلی خوب نبود و این تصمیمی که الان برایت گرفتم بهتر است.
صبح پای تلفن به داییم گفتم اصلن منصرف شدم، گفت چرا؟ گفتم چه کاریه؟ این ترم بیام، ترم بعد دوباره همین دردسرا، بعدم اگه انتقالی دائم بشه دوسال دیگه درسم تموم میشه. من اونجا کمتر از چهل واحد دارم. یعنی دو ترم، بهتره برگردم. گفت دو ترم کم نیست! کار و زندگی و بقیه غرغرای همیشگیت چی میشه؟ گفتم نمیدونم! گفت یعنی میخوای هر هفته بری و بیای؟ گفتم حالا یه کاریش میکنم. بعد گفت چطور یهو این چیزارو دیدی؟ قبلش نمیدیدی؟ گفتم میدیدم، اما حالا فکر میکنم خیلی دردسر داره و به این دردسرا نمیارزه. بعد گفتم بذار زنگ بزنم به آقای دکتر بگم کلن بیخیال شه! گفت حالا چند دقیقه منتظر بمون، خودش زنگ میزنه.
انگار مغزم نمیخواهد قبول کند اتفاق بدی افتاده و به خیلی چیزها ریده شده است. اصرار دارد به من بفهماند بهتر که اصلن نشد و هیهی بگوید "ببین این تصمیم تازهای که واست گرفتم خیلی بهتره" حتی اگر من برای اتفاقی خودم را جر داده باشم و یک روز تنها چیزی بود که میخواستم، باز هم کوتاه نمیآید. نه که الکی کوتاه نیاید. جدی کوتاه نمیآید. صبح توی آسانسور من واقعن دوست داشتم گریه کنم اما یکی ته مغزم پهن شده بود و میخندید. روی نیمکت دوست داشتم به دخترها فحش بدهم و دلم میخواست ازشان بدم بیاید، اما واقعن نمیشد، یکی توی مغزم خودش را پهن کرده بود و میگفت حاجی به تخمت. این بخشِ مغزم توی این لحظات رسمن شلاق گرفته دستش و هر واکنش دیگری غیر از آن چیزی که خودش میخواهد را سیاه و کبود میکند. میترسم فردا خسته و داغون پرت شود یک گوشه و من را با قسمتِ دیگر خود بدبختپندارِ چسنالهکن تنها بگذارد و به گا بروم. خیلی دوست دارم گریه کنم، داد بزنم، فحش بدهم اما واقعن نمیتوانم و در این لحظه به نظرم همهی اینها احمقانه و خندهدار است.
دیروز رفتم دانشگاه، آخرین امضا را گرفتم و قرار شد امروز بروم برای تطبیق واحدها. هیچ کدام از واحدهایی که لازم داشتم بگذرانم ارائه نمیشود. واحدهای عمومی هم کمتر از تعداد قانونی برای انتخاب واحد هستند. همهی اینها یعنی ... یعنی چی؟ یعنی گا؟ یعنی خِلاص؟ یعنی ته همه چیز؟ هیچ کدام از اینها نیست. واقعن هیچ کدام از اینها نیست. خودم هم نمیدانم الان در چه وضعیتی هستم. قرار است آقای کلُفت، فردا با رئیس دانشگاه صحبت کند و نتیجه نهایی را اعلام کند. راههای دیگری هم هست، انتقالی دائم و اضافه شدن چهار ترم دیگر به درسخواندن، چون این دو رشته هشتاد واحد غیر مشترک دارند. گرفتن یک ترم دیگر مرخصی، که غیرقانونی است و برای من قانونی میشود یا طی کردنِ دوباره همهی این راهها و اقدام برای دو دانشگاه دیگر.
داییم زنگ زد و گفت کدام راه را انتخاب میکنی؟ هیچ کدام. دلم میخواهد بروم و برگه انصراف را امضا کنم و برای همیشه از این کثافتکاریها خلاص شوم. نمیتوانم، یعنی دیگر نمیتوانم. با این همه راهی که آقای کلفت به واسطه دایی مثلن کلفتم پیش رویم قرار داده، انصراف دادن یعنی به گا دادن خودم جلوی دایی که اینهمه خودش را جر داد، شاید هم نداد، اما بلاخره یک کارهایی کرد تا اوضاع بهتر شود. اگر انصراف بدهم حسابی ریدم به همه چیز. یک چیزی ته مغزم میگوید خب برین، اما در این لحظه جراتش را ندارم.
از تلفنبازی مدام و هی تشکر وادای آدمهای شرمنده را بازی کردن بدم میآید. من شرمنده نیستم، برای هیچ چیز شرمنده نیستم. این کثافتکاری که راه انداختم به خودی خود آنقدر حال به هم زن است که وقت به شرمندگی نمیرسد. برای همین وقتی منتظر من بودند تا یکی از راهها را انتخاب کنم. رفتم بیرون دانشگاه، یک ساندویچ کثافت خریدم و نشستم لب جوب و به هیچ کدام از راهها فکر نکردم. هی سس را ریختم روی همبرگر ذغالی که حسابی سیاه شده بود، مدام ساندویچ را باز کردم و به خیارشورها و گوجههای له شده و کثافتش نگاه کردم و دوباره گاز زدم. همهی کثافتها را بلعیدم و همه چیز به نظرم نرمال بود.
راهی که من بعد از تمام این اتفاقات انتخاب کردم با تمام راههای پیشنهادی فرق داشت. وقتی نمیتوانم انصراف دهم، برمیگردم. برمیگردم و دوباره زندگی کردن در همان شهر را شروع میکنم. یا دوباره همه چیز مثل قبل میشود و من این دفعه با سر و کون و کلن، همه چیز را ول میکنم و فرار میکنم یا اینکه همه چیز برایم عوض میشود و اصلن زندگی من توی آن شهر یک شکل دیگر میشود. نمیترسم دوباره افسرده و روانی و تنها شوم. هرچقدر که فکر میکنم میبینم از این تنهاتر که نمیشوم، بقیه چیزها هم قبلن تجربه کردم و از سر تا تهش را حفظم پس برگشتن ترس ندارد. شاید این دفعه به یک جنون درست حسابیتر برسم و از ریشه همه چیز را بکنم و فرار کنم یک جای دیگر، یک جایی که اینجا هم نباشد حتی. خارج و اینها هم که برای منِ این روزها کسشرِ محض است. پس کجا؟ کجا فرار کنم که هیچجا نباشد؟ دقیقن دوست دارم به هیچجا فرار کنم. آنقدر فرار کنم که خودم هم خودم را فراموش کنم. شاید هم آنقدر خوشحالی و خوشبختی از سر و کولم بالا برود که هی بمانم، هی بمانم وآخر از خوشی بمیرم و توی همان شهر دفن شوم.
من افسرده و غمگین نیستم، من حتی خسته و داغون هم نیستم. من نمیدانم توی این لحظه چی هستم. دقیقن نمیدانم حالم و وضعیتم چیست. مامان گفت ایشالا درست میشه و ازین پا در هوایی خلاص میشی. پا در هوایی؟ حتی پا در هوا هم نیستم. همان لحظات اول توی آسانسور سعی کردم ادای شوکه شدن را دربیاورم، نشد. بعد وقتی توی آفتاب، وسط دانشگاه روی نیمکت نشسته بودم و گربهها و کلاغها را دید میزدم، هی دخترها میآمدند و میرفتند و تندتند حرف میزدند و پای تلفن میخندیدند و اینها، آنجا هم سعی کردم بهشان غبطه بخورم و دلم بخواهد جای آنها باشم، اما هرچه زور زدم باز هم نشد. توی تاکسی سعی کردم عصبی باشم و یک دعوای حسابی با راننده سر اینکه گفت با تلفن حرف نزن راه بیندازم، خندهم گرفت و دیدم واقعن نمیتوانم.
خیلی آدمها هستند که بارها تنه درخت توی کونشان فرو رفته و بعد هرچقدر انگشتشان کنی چیزی حس نمیکنند، اما حتی تو کون من یک انگشت ناقابل هم فرو نرفته که بگویم اوه آنقدر از این بزرگترها را تجربه کردهام که این چیزها به تخمم نیست و فلان.
همهی اینها را به داییم گفتم و گفت خب خدافس، بعد زنگ زد و گفت فردا جواب نهایی را میدهد. جواب نهایی چی؟ خودم هم نمیدانم.
دیشب نخوابیدم، صبحِ زود رفتم دانشگاه و سه ساعت توی سرما بالا و پایین رفتم، خانه به هم ریخته است. فکر کنم زر زدن کافی است و بهتر است به ادامه زندگی فعلی بپردازم تا برنامهی بعد.
۲۵ دی ۱۳۹۰
دوست ندارم کسی بهم بگوید دستت میلرزد. خودم میدانم بعضی وقتها دستم میلرزد. حتی دلیلش را هم میدانم اما وقتی کسی بهم میگوید دستت میلرزد، هول میشوم، دروغ میگویم که نه، کو؟ بعد میگویم از غذا نخوردن است، بعد خیلی سعی میکنم خودم را محکم نگه دارم که نلرزد. صدبار توی هوا نگهش میدارم و از صدنفر میپرسم میلرزه؟ وقتی بگویند نه خیالم راحت میشود.
اهوم، دست من میلرزد. عوارض داروهایی است که توی این یک سال مصرف کردم. نمیخواهم داروهایم را قطع کنم و دیگر دکتر نروم. توی این یک سال زندگی من خیلی عوض شد، خودم هم خیلی بهتر و آرامتر شدم. قبل از این، زندگی من تقریبن فلج بود. نه درس میخواندم، نه کار میکردم، نه برنامهای برای آینده داشتم و کلن مثل یک گیاه زندگی میکرد. نمیگویم الان هدف و فلان خفنی دارم اما همینکه کار میکنم، حرکت میکنم، رژیم میگیرم، مینویسم، کلاس زبان میروم برای من خیلی زیاد است.
انکاری برای بیمار بودنم ندارم. احساس نمیکنم دکتر رفتن احمقانه است و همه چیز آدم دست خودش است و از این کسشرا. من قبلتر هم برای خوب بودن تلاش میکردم اما همه چیز فقط در مرحله فکر و برنامهریزی باقی میماند و هیچوقت هیچ کاری یا انجام نمیشد و یا درست انجام نمیشد.
این روزها هم پیش میآید حالم بد باشد و دوباره همان افسردگی و ناامیدی و غمها سراغم بیاید اما خیلی کم شده، شاید یک بار توی یک ماه و یا نهایتن دوبار. بعد از تمام شدن رابطهام این روزها خیلی بیشتر بود، چون من هم داروهایم را برای خودآزاری نمیخوردم و همینکه ضربهی وارد شده به خودی خود درد داشت.
روانپزشک اصلن چیز وحشتناکی نیست و دارو مصرف کردن حماقت و دیوانگی نیست. درست است که این داروها عوارض دارند و ممکن است دستانم گاهی بلرزند یا حافظه کوتاه مدتم قدری دچار مشکل شود اما خیلی چیزهای مهمتری از لرزش دست و حافظه کوتاه مدت برایم وجود دارند که حاضرم به خاطر آنها چشمم را روی این عوارض ببندم. حتی این عوارض خیلی وقتها بروز نمیکنند اگر به خودم گشنگی و خستگی و کمخوابی ندهم و یا خیلی خودم را مقابل چیزهای هیجانانگیز قرار ندهم.
یکبار یکی گفت عوارض این دارو این است که در پیری ممکن است آلزایمر بگیری. مهم نیست به نظرم. ممکن است به خاطر سیگار کشیدن از سرطان ریه بمیرم، اگر رژیمم را ول کنم از چربی بمیرم، به خاطر افسردگی خودکشی کنم و یا اینکه تا آخر عمرم آنقدر به زندگی فلجگونه ادامه دهم تا هیچوقت خودم را دوست نداشته باشم و حالم از خودم به هم بخورد. من احتمال آلزایمر گرفتن در پیری را ترجیح میدهم.
۲۴ دی ۱۳۹۰
از خودم بدم میآید. از خودم وقتی جلوی آدمی بالبال میزنم حالش را خوب کنم بدم میآید. روشم برای خوب کردن حال آدمها احمقانه است اما اصرار دارم حالشان را خوب کنم. از خودم که بعضی وقتها اصرار دارم بدم میآید.
وقتی کسی را نمیشناسم و آن آدم روبرویم مینشیند و از غمش میگوید آدم نفرتانگیزی میشوم. وقتی خودش را توی یک چیزهایی بدبخت میبیند میشوم بدبختتر از او تا حس کند توی بدبختی تنها نیست. هزار تا آدم را مثال میزنم که از او بدبختتر هستند تا فقط فکر کند تنها نیست. این کار نهایت کثافتکاری و کهنهترین متد دنیا برای خوب کردن حال آدمهاست.
وقتی با دوستپسرم بودم اوج این کار بود. کارم این بود وقتی غم و غصه دارد خودم را بدبختتر از او جا بزنم. همیشه یک غمی داشت که من از آن چیزی نمیفهمیدم شاید چون حسش نکرده بودم. هروقت غمگین بود اصرار داشتم حرف بزند، خوب میدانست هیچکاری از دستم برنمیآید و تهش روی کاغذ من از او بدبختتر میشوم. از هر هزارباری که غمگین بود به اصرار من یکبار حرف میزد. از اینکه غم داشت غمگین میشدم و گاهی واقعن به گا میرفتم، گریه میکردم، مدام خودم را سرزنش میکردم که اینقدر ضعیفم و نمیتوانم حالش را خوب کنم. یکی نبود به من بگوید بتمرگ سرجایت و اینقدر برای چیزی که بلد نیستی خودت را جر نده اما من باز هم سعی میکردم، دست خودم نبود. یکجایی واقعن دیدم هیچ کاری از دست من برایش برنمیآید چون هیچ وقت نمیگوید دوست دارد چه کار کنم، انتظار دارد خودم بفهمم. سعی کردم کمتر اصرار کنم، کمتر خودم را جر دهم تا بگوید چه انتظاری از من دارد. اینها آنقدر پیش رفت که ما رسمن حرفی برای گفتن نداشتیم چون او کلن غم داشت و من هیچی از غمش نمیفهمیدم. هر چندوقت یکبار سعی میکردم نکند خیال کند دوستش ندارم برای همین غمش را انگشت میکردم اما به گه خوردن میافتادم. شاید یک دلیل بزرگ دور شدنمان همین بود. او آدمی بود که همیشه غم داشت و فقط بعضی وقتها توی جمعها حالش خوب بود که تازه بعدتر عکسهایی رو کرد که ما توی همهشان میخندیدیم و او یا یک گوشه نشسته بود یا پشت دوربین بود اما من یک کسخل نفهم بودم که خیلی وقتها بیخودی خوشحال و الکی خوش بودم.
من توی دنیای خودم سیر میکردم. دنیای من هم مشکل و غم داشت اما دردها و غمهای من اصولن ریشه نداشتند، هرچه که بودند ناشی از اتفاقات لحظهای و روزانه زندگیام بودم. درد بزرگی از کودکی به دنبال خودم نکشیده بودم و همه مشکلات و چیزهای بد بچگیهایم را پذیرفته بودم و آنقدری برایم دردناک نبود. اگر چندتا چیز کثافت توی خودم داشتم فقط وقتهایی که همه چیز بد میشد و من دوست داشتم هی افسرده شوم و فرو بروم یاد آنها میافتادم. من همینکه یک چیزهایی را بیرون بریزم خوب میشوم. شاید بعضی چیزها هیچ وقت بیرون ریخته نشوند ولی همینکه ازشان حرف میزنم و مینویسم اصولن دردش قطع میشود یا کم میشود. او برایم همین کار را میکرد، اجازه میداد همهی کثافتهای درونم را بیرون بریزم و خوب شوم، برای همین خیال میکنم میتوانست کمک کند تا غمگین نباشم و من را خوب میفهمید اما من واقعن نمیفهمیدمش.
یک بار درباره آدمی که حالا باهم دوست هستند گفت، او تنها کسی است که حرفهایم را میفهمد. طبعن عنم میگرفت ولی کاری از دستم برنمیآمد چون من آن آدم را نمیشناختم و اصلن نمیدانستم رابطهشان چه شکلی است. فقط میدانستم یک نقطه مشترک پررنگ دارند و از روی همین نتیجه میگرفتم اکی دردش همینهاست و آدمی که حرفش را میفهمد صرفن همین یک موضوع را میفهمد. حالا نمیدانم چقدر بعدتر همه چیز را بیشتر فهمید که رابطهشان شروع شد. آخرین باری که باهم حرف زدیم گفت همه چیز خوب است، حالش خوش است و از زندگیاش راضی است. این قسمتش خوب بود، اما آن روزها آنقدر خشم و حسادتم زیاد بود که حالم از همه چیزش به هم میخورد. یک چیزی که دربارهاش مطمئنم این است که کلن هر آدمی غیر از من بیشتر او را میفهمید، چون قبلترش درباره خیلی از آدمها این جمله را گفته بود. یک چیز دیگر هم اینکه من بلد نبودم برایش مامان باشم اما آدمهایی که میگفت حرفهایش را میفهمند اصولن برایش نقش مامان را بازی میکردند، من هم گاهی سعی میکردم توی نقش مامان فرو بروم اما آنقدر بلد نبودم وسط راه میریدم.
اینها را گفتم که بگویم من اصولن آدم خوبی نیستم برای شنیدن غم و غصهی آدمها. کمتر کسی با من حرف میزند و خودش را جلوی من پهن میکند. شاید دلیلش این است که من ذاتن مامان نیستم و وقتی کسی مامان میخواهد آنقدر بد ادای مامان در میآورم که در نهایت میرینم به نقش. شاید چون حواسم پرت است و آدمها خیال میکنند حرفهایشان را نمیشنوم. شاید چون مدام توی حرف آدمها میپرم و اجازه نمیدهم یک چیز را هزار بار تکرار کنند و هی از غمشان بگویند یا اینکه به طور کلی چیزی از مقوله درد و دل نمیدانم و فکر میکنم باید آدمها را خوب کنم و آدمها همین را میخواهند اصلن. بدترین قسمتش اینجاست که من خیلی بیشتر خودم را میبینم و خوب بودن خودم برایم مهمتر از همه است و اگر گاهی برای دوستپسرم خودم را جر میدادم صرفن از دوست داشتن و عذاب وجدان از این بود که او میتواند و من نمیتوانم.
یک جاهایی که میدانم آدم مقابل از پهن کردن دردها و غصههایش جلوی من چه هدفی دارد خوبم. مثلن مادرم صرفن میخواهد غر بزند، خواهرم صرفن میخواهد غمهایش را به من بگوید تا به مامان و بابا و بقیه بگویم. داییم با من حرف میزند چون فکر میکند هیچ آدم دیگری توی این دنیا قدر من باهوش و فلان نیست که حرفش را بفهمد. دو سه نفر دیگری هم که بامن حرف میزنند برای این است که کمی بیشتر میشناسمشان و میدانم چقدر بلدند حال خودشان را خوب کنند و از من میخواهندبه حرفهایشان گوش کنم و اظهار نظر بیمورد نکنم. جلوی اینها خودم را جر نمیدهم و صرفن کاری را میکنم که میدانم میخواهند. اما جلوی بقیه آدمهایی که نمیدانم چه میخواهند فقط میرینم.
اینها همه من را به اینجا رساند که از آدمهای دائمن چسناله و غمِ عمیقدار فرار میکنم. خودم را مقابلشان قرار نمیدهم چون نفهم هستم دربرابر اینکه از من درلحظه غمگین بودن چه میخواهند. وقتی غمهایشان را میریزند وسط من هول میشوم و احساس وظیفه میکنم برای خوب کردن حالشان و دوباره میشوم همان آدم نفرتانگیز. به خاطر این نفهمی از خودم بدم میآید اما بیشتر از آن از خودم وقتی اصرار دارم حال کسی را خوب کنم بدم میآید.
۲۳ دی ۱۳۹۰
از لباس خریدن متنفر بودم، از اینکه سایز واقعیام را به کسی بگویم خجالت میکشیدم. از اینکه توی خیابان کنار دوستپسرم راه بروم خجالت میکشیدم. از خودم توی رختخواب با شکم قلمبه و هیکل گنده حالم به هم میخورد. از نشان دادن لباسهایم به آدمها خجالت میکشیدم چون بیشتر شبیه به کیسه بود، نه لباس.
این روزها یکی از لذتهایم پوشیدن لباسهای قدیمی است. هفتهای دوبار همه را میریزم وسط اتاق، شلوارها را میپوشم، سر میخورند پایین. مانتوها توی تنم زار میزنند. وقتی تیشرتها و پیراهنهای قدیمی را میپوشم باید از دو طرف پارچههای اضافهشان را توی دستم مچاله کنم تا دقیقن اندازه تنم باشند. سوتینها خیلی برایم بزرگ هستند و یکجور خندهداری ممههایم برای خوشان آزادند.
لذت دیگر پیدا کردن لباسهایی است که کسی برایم خریده بود و حتی با فشار و فرو دادن شکم و اینا نتوانستم حتی یک بار بپوشمشان. تاپ و شلوارکی که نسیم برایم خریده بود. پیراهنی که خالهام برایم آورده بود. شلوار قرمزی که مامان اشتباهی سایز کوچکترش را خریده بود. تیشرت و شلواری که مرتضی برام آورده بود. همهشان را به راحتی میپوشم و بعضیهاشان باز هم گشادند.
دیشب وقتی از فاصله دور خودم را توی آینه قدی دیدم باورم نمیشد این منم. واقعن منم؟ مدام میرفتم و میآمدم و خودم را توی آینه دید میزدم. از همه میپرسیدم من چاقم هنوز؟ صدبار گفتند نه، نه، نیستی. کو؟ کجات چاقه؟ بهناز گفت دقیقن یک سوم قبلت شدی. میم گفت دیگه ادامه نده، همینجوری خوبه دیگه. خیلی دوست داشتم باز بگویند، هی بگویند. مدام میپرسیدم قدم، قدم رو میبینین چقدر بلند شده؟ حوصلهشان سر رفته بود و فقط میخندیدند. جلوی در آشپزخانه، روبروی آینه قدی نشستم، هی برگشتم خودم را توی آینه دیدم، گفتم دیگه چاق نیستی! باورت میشه؟ دیگه چاق نیستی. دوست داشتم موسن صدتا عکس از زاویههای مختلف ازم بگیرد. دوست دارم خود لاغرم را توی عکسها ببینم. دوست دارم یک ساعت روی یک عکس بمانم و زل بزنم به خودم که همه چیزش حالا کوچکتر از قبل است.
توی خانه مدام خودم را لخت میکنم و جلوی آینه میایستم، از روبرو، نیمرخ خودم را بررسی میکنم و فکر میکنم نه، شونزده هیفده کیلو کمه، هشت کیلو دیگه کم کنم، همه چی بهتر میشه. شاید شما لاغرها به اینها بخندید، شاید باورتان نشود که یکی از رویاهای من این است که شصت کیلو باشم، پاهایم لاغر و بلند باشد از درخت حیاط خانه شمال بالا بروم و کسی داد نزند بیا پایین میشکنه.
۲۲ دی ۱۳۹۰
خیلی وقت است این آهنگ را گوش نکردم. صبح تهرانزیت پخش کرد و همهی آن روزها پاشید جلو چشمم. خوب بود شنیدنش، به یاد آوردن تمام آن دردها که حالا آنقدر تهنشین شده که حتی موقع نوشتن اینها بغض هم نمیکنم. اما دوست ندارم آن روزها تکرار شود. تا حالا هزار بار خواستم از آن روزها، دقیقن یک روز کامل آن روزها را بنویسم اما میترسیدم. حالا نمیترسم. نوشتم. خوبم.
۲۱ دی ۱۳۹۰
نمیگویم از همه چیزهای این روزها راضی و خوشحالم و اگر نمیخواهم برگردم از فرط رضایت و خوشبختی است، اگر این را بگویم چرند محض است. اما میدانم اگر برگردم هیچ چیز تغییر نمیکند و من نمیتوان چیزی را عوض کنم. چون اصلن بلد نیستم چیزی را تغییر دهم. توی رابطه با دوستپسرم همیشه خودم را جر میدادم تا دست از خیلی از کارهای آزار دهندهاش بردارد، اما برنداشت تا روزی که خودش خسته شد. توی رابطهام با خواهرم هزار بار خواستم جلوی دوباره عاشق شدنش را بگیرم اما کاری کردم که آنقدر رابطهمان بد شد و حالا دو ماه یکبار همدیگر را میبینیم. توی رابطه مادرم هزار بار خواستم از فداکاری بی حد و اندازهاش کم کنم تا اینقدر از در و دیوار به خاطر محبتهایش طلبکار نباشد و اینهمه به خاطر بیمحبتی آدمها نسبت به خودش داغون نشود. بعدترش حتی خودم را جر دادم تا خیلی از چیزهای زندگی خودم را به زور عوض کنم و هر دفعه خسته و داغون پرت شدم یک گوشه و هیچی عوض نشد. درباره زندگی خودم لااقل میتوانم بگویم آن روزها توانم کم بود. اما یک سال پیش وقتی درسم و همه چیز را ول کردم آمدم تا خیلی چیزها را عوض کنم در توان خودم میدیدم. خیلی به خاطر بودن دوستپسر قبلی و داشتن خانه و دلگرمی به مادرم بود که رهایم نمیکند، اما قسمت بزرگش جرات خودم بود. میتوانستم شمال بمانم، با پول پدرم زندگی کنم و یک منتی روی سرشان بگذارم که توی همه این سالها هزینه دانشگاه نداشتم و از اینجور ادا اطوارها. اما بیخیال همهی اینها چشمانم را بستم و خودم را پرت کردم توی دهان شیر، حالا آنقدر هم شیر نبود ولی حداقل گربه که بود. بعد از آمدنم همه چیز بدتر از آنی شد که تصور میکردم اما زود گذشت و من بعد از چند ماه کار یاد گرفتم و کار پیدا کردم و از میان کلی آدم جنده که به یک دستمالی راضی بودند لایی کشیدم و رسیدم به اینجا. جای خوب و وحشتناکی نیست اما همینقدر که از پس اجاره و خرج خانه و خیلی از خرجهای خودم برمیآیم، همین که چشمم به دست دوستپسر و دایی و مادرم و اینها نیست خودش خوب است. همینکه توی خیابان وقتی پایم پیچ میخورد منتظر رسیدن هیچ کس نمیمانم تا دستم را بگیرد، نازم را بکشد و اینها خوب است. همینکه وقتی بهترین دوستانم میروند و من خودم را نمیبازم و داغون نمیشوم خوب است. همینکه وقتی یکنفر دورم میزند و من آه و ناله راه نمیاندازم و منتظر نیستم یکی دست بکشد روی سرم خوب است. گیرم خیلی جاها کم بیاورم و اینجا غرغر کنم و خودم را به در و دیوار بزنم از تنهایی و بیپولی. اما ته تهش میدانم همه چیز خوب است و دوباره خوشحال میشوم. اینها را گفتم که بگویم اگرچه جر خوردم برای تغییر خیلی چیزها اما حالا مطمئنم جز شرایط عن خودمم هیچ چیز و هیچکس را نمیتوانم تغییر دهم تازه برای تغییر شرایط خودم هم دهانم روزی هزاربار سرویس میشود. به خاطر همینها از بچهدار شدن میترسم، میترسم آدمی وارد زندگیام کنم و با این باور که نمیتوانم هیچ چیز زندگیاش را تغییر دهم اما باز هم برای اینکار جان بکنم و برگردم به نسترنی که چند سال خودش را برای همه چیز پاره کرد و هیچی آنجوری که او میخواست نشد. دوست ندارم خسته و داغون پرت شوم یک گوشه و ببینم هیچ کاری از دستم برای خوشبخت کردنش برنمیآید. من حتی دیگر از بودن یک آدم توی زندگیام هم میترسم.
۲۰ دی ۱۳۹۰
تعطیلات که شروع شود شهر خالی میشود. از شهرِ خالی میترسم. اگر هزار شب اینجا تنها باشم عین خیالم نیست. همین که بیرون از این خانه مردم صبحها از خواب بیدار میشوند، سرکار میروند. صدای عرعر بچههای مدرسه پشتِ خانه میآید، توی خیابان همه فروشگاهها باز هستند و مترو اتوبوس شلوغ است حالم خوب میشود. اما توی تعطیلات غمِ دنیا میریزد تویِ دلم. دلم میخواهد بروم توی خیابان به زور دستِ یکی را بگیرم بیاورم توی خانه، بنشانمش روی مبل، برایش غذا بپزم، باهم سریالِ تخمیِ تلوزیون ببینیم، چای بخوریم، سیگار بکشیم. نمیدانم چقدر آدم هست در این دو روز مثلِ من که هیچجایی ندارد و هیچکاری ندارد. اگر هم باشند قدرِ من لابد خودآزار هستند که نخواهند معاشرت کنند. توی تعطیلات کار هم نمیتوانم انجام دهم بسکه صبح تا شب توی رختخواب غلت میزنم و از جایم تکان نمیخورم. دوست دارم خیال کنم خیلی خستهام و به استراحت نیاز دارم در حالی که هیچ خستگی در کار نیست و من فقط ادای خستگی را درمیآورم تا خودم را از دستِ خودم نجات دهم.
یک وقتهایی واقعن مجبورم خودم را از دستِ خودم نجات دهم، بس که با چنگ و دندان به جانِ خودم میافتم. با ناخنهایم کثافتهای مغزم را بیرون میکشم، البته این کار هر روزم است اما توی روز عادی بعدش مینشینم زیرِ ناخنهایم را تمیز میکنم اما وقتی بیکار و تعطیلم هی زیر ناخنهایم را نگاه میکنم، بو میکشم. بعد از بیرون کشیدنِ مغزم نوبتِ گیر دادن به جوشهای صورتم و موهای تنم میشود. با موچین میافتم به جانِ خالخالهای موهای بیرنگ و نرم زیرِ چانهام که اصلن مو نیستند اما من بسکه بیرون میکشمشان میشوند موی زبر و سیاه. میافتم به جانِ صورتِ پر چالهچولهام و هی بودنشان را توجیه میکنم و سعی میکنم یک جاهای دیگر چالهچولههای جدید به وجود بیاورم. خیلی سعی میکنم توی تعطیلات کتاب بخوانم، فیلم و سریال ببینم، وبلاگ بخوانم اما میگویم نــــه، امروز حسِ اینها نیست و مدام از این کارها فرار میکنم. یک وقتهایی توی چت در به درِ یک آدم میشوم که دو کلوم حرف بزنم اما اصولن یا کسی نیست یا اگر باشد حوصله من را ندارد. بقیه جاها هم همینطور هستند. یک مشت آدمِ افسردهی بدتر از خودم چُرت میزنند و هر چند دقیقه یک غری ول میکنند.
خیلی دوست دارم برای روزِ تعطیل برنامههای خوب و فلان داشته باشم، اما همانطور که گفتم همان چهارتا دوستم را هم پراندم و همان چهارتا مهمانی هم نمیروم و من ماندهام و حوضم. به قرآن اگر بخواهم دلتان برایم بسوزد. من اگر خودآزاری نداشتم این هفته میرفتم شمال اما فکرِ راه دهنم را سرویس میکند و ترجیح میدهم دو روز توی خانه بمانم اما توی راه نه. آن هم جادهی شمال که توی تعطیلات کثافتترین جای ممکن است و سه ساعت را پنج ساعت توی جاده میمانی. تازه عرق هم ندارم دو روز مست باشم و گریه کنم لااقل. خلاصه اینکه روزهای کثافتی پیشِ رو دارم و حجمِ چسناله لابد بالا میرود. در این روزها حتی معشوقِ فرضی هم به دادم نمیرسد متاسفانه.
حس میکنم با این همه زری که من توی این مدت برایتان زدم لازم نیست توضیح بدهم که چقدر توانایی فورن دوست داشتن و فورن بیرون کشیدن از آدمها را دارم. نه آدمهایی که بهشان وابسته میشوم، آدمهایی که خاصیتشان خوب کردنِ حالِ من است در چند روز، چند هفته، چند ماه، شاید هم بیشتر. این آدمها این طوری وارد زندگیام میشوند که من یک مدتِ زیادی نمیبینمشان، یعنی حواسم بهشان نیست. بعد یکهو بُلد میشوند، بُلد میشوند، بُلد میشوند و من اصلن یادم میرود این آدمها یک روز چقدر دیده نمیشدند. بعد من کمکم خوشم میآید از این بُلد شدن، هی خوشم میآید، هی خوشم میآید. حالا نه که آن آدم کارِ خاصی کرده باشد، نه. من صرفن یکهومیبینمش. خودم هم دلیل این را نمیدانم، شاید یک جایی یک دستی به سرم کشیده، یک روزی یک لبخندِ خوبی بهم زده، یا مثلن یک بغلِ مهربان و فلان که برای آدمهای سالم و خانوم و متعادل همه اینها عنِسگ است اما برای من خیلیست. نمیدانم از چیست، از نبودنِ آدمِ دستکش رویِ سر و نبودنِ آدمِ لبخندقشنگ و فلان است؟ خیلی وقتها به این کسشرها ربطی ندارد چون آنقدری که چسناله میکنم اوضاع دوستداشته شدنم خراب نیست. بعد از اینها من توهم میزنم برای خودم. که نــــه! این با من یکجورِ دیگر بود، خندهاش را دیدی؟ به من که رسید خیلی خندهاش فرق داشت. بغلش را دیدی؟ به من که رسید خیلی محکم و فلان بود. آنقدر میسازم میسازم تا باورم میشود من هم برای آن آدم بُلد شدهام. ته تهش این میشود که این آدم تا وقتی خنده و بغل و صدا و فلانش همان باشد، من همانطور خوشحالانه و سرخوشم با خیالاتِ خودم. مثلِ دختر دبیرستانیها. دقیـــــقن مثل دختر دبیرستانیها. با این تفاوت که من جدی عاشق نمیشوم و اگر ابراز عاشقی و دوستداشتن کنم صرفن یک بازیِ عوضیطورِ خارکسدهگونه است، که خب البته طرفِ مقابل چیزی از دست نمیدهد. چون من ادای عاشقی در میاورم و او هم رسمن تخمش است و توی دلش گشاد بهم میخندد که اُه چه کسخلییه یارو.
خب کجا بودیم؟ آها اینکه این آدم خوشحال و خوب میکند حالم را. یکجورِ خوبی تویِ نقش فرو میروم، برای دیدنش لحظهشماری میکنم، قربانصدقهاش میروم و از اینجور کثافتکاریهای مرسوم. میدانید؟ اعتراف میکنم این مدتی که توی این نقش فرو رفتهام میشود بهترین روزهای آن هفته و آن ماه و فلان. آنقدر بالا و پایین میپرم و ادا اطوار عاشقی در میاورم که همه عاصی میشوند. حرص میخورند و هی میخواهند آرامم کنند. اما نمیشود، من آن سرخوشی را دوست دارم و اگر بعدش همه چیز تمام شود و شخصِ مذکور حالش از من به هم بخورد و ابراز انزجار بکند تخمم نیست طبعن و به سرعتِ نور میکشم بیرون. البته همان لحظات ادای اوه شت خیلی داغونم ببخشید و فلان درمیآورم و اگر نخواهم بلف بزنم خیلی وقتها از اینکه این بازی را شروع کردهام حالم به هم میخورد و به خودم قول میدهم که این دیگه دفعه آخر است. اما خب طبعن آدم نمیشوم و از این بازی به آن بازی میپرم. حالا یک آدمهایی که اینجا را میخوانند میگویند کس میگویی و فلان. قبول دارم دوستِ عزیز، من خیلی از جاها کس میگویم اما متاسفانه خیلی از اینها واقعیت دارد، جز قدری آنجا که توی نقش فرو میروم و این آخرش. آنجا که توی نقش فرو میروم خودم هم یادم میرود این بازی را خودم شروع کردهام و آنقدر ناخودآگاه در بازی جلو میروم که یکهو چشم وا میکنم میبینم شت عاشق شدم جدیجدی. مثل همان پنج سالِ پیش که هیچ وقت فکرِ دوست شدن با آن آدم، برایم جدی نبود اما یکهو همان بازی کودکانه شد حقیقتِ زندگی من و اینهمه سال کش آمد. یکجای دیگری که کس میگویم آخرش است که میگویم سه سوت میکشم بیرون. خیلی وقتها سه سوت بیرون نمیکشم، چون دلم میخواهد آن سرخوشی ادامه داشته باشد و گاهی بعد از بیرون کشیدن یه کوچولو درد میکشم اما قسم به روحِ تختی آنقدر دردش مضحک و خندهدار است که با نیشِ بازِ احمقانه درد میکشم و صرفن از خودم حالم به هم میخورد برای شروع کردن این بازی و ریدن به ذهنیتِ آن آدم نسبت به خودم و ریدن به رابطه قبلمان. اگر ذهنیت و رابطهمان برایش خوب بوده البته.
در این پنج شش ماهی که از تمام شدنِ رابطه قبلیام میگذرد من دو بار این بازی را انجام دادم. یکی یک ماه طول کشید، دیگری یک هفته. فکر میکنم در آستانه شروعِ سومی قرار دارم. از دیروز که پسرِ صدا خوبِ قد بلندِ خنده قشنگِ کلاس زبان را دیدم. استارتِ بازیِ جدید زده شد. نمیدانم این یکی چقدر طول میکشد اما میدانم در همین مدت بر میزانِ سرخوشیام افزوده میشود و مثلِ دختر دبیرستانیها از راهِ دور بدون اینکه طرف بداند عاشقیاش را میکنم. اگر این یکی را برای علی و رامین و نسرین و هزار نفرِ دیگر تعریف کنم طبعن جِرَم میدهند. اما خب دیگر یک بخشِ هیجان انگیزِ اینکارها تعریف کردن و اضافه کردنِ چیزهای توهمی به داستان است تا برای شنونده جذاب باشد. اگر توی نوشتنِ داستانِهای خفن هیچ گهی نشوم، یک پا فهیمه رحیمی هستم برای خودم و به شدت تواناییِ نوشتنِ اینجور داستانهای کسشر را برای مجلات خانوادهسبز دارم.
آها این را هم میگویم و دَرَم را میگذارم. شاید رابطه عاشقانهی واقعی کیف داشته باشد و از این رابطه به آن رابطه پریدن، تنهایی نداشته باشد، سکسِ خوب داشته باشد، سرخوشیِ مدام و این چیزها را داشته باشد اما آزاد بودن گیرم با همین مسخرهبازیها خیلی کیف دارد. تنهایی دارد، جَق دارد، دوست نداشته شدنِ خفن دارد اما به جانِ خودم خیلی کیف دارد. یک جاهایی از اینکه اینهمه آدم توی دنیا وجود داشتند و من پنج سال هیچ کس را ندیدم حالم از خودم به هم میخورد. برایِ منی که اینهمه بازی و کثافتکاری دوست دارم این مدل زندگی خیلی کیف دارد. فکر میکنید دروغ میگویم؟ یه تُکِ پا بیایید ببینید امروز چه بمبِ انرژی هستم. گیرم فردا یک داغونِ بدبخت.
۱۹ دی ۱۳۹۰
حالا این روزها یک چیزهایی هستند، که من مطمئنم هستند. یعنی هزار بار در روز میبینمشان. اما همه میگویند نیست. به هرکی میگویم، میپرسد ها؟کو؟ به وضوح میبینم آدمها بهم دروغ میگویند، اما از وحشتِ پاشیده شدنِ همان خون روی آینه جرات نمیکنم دست به دروغشان بزنم و از خرتناق بیرون بکشمش و بگویم ببین، اینم دروغِ تو. شاید اگر دروغشان را بیرون بکشم و خون بپاشد تویِ آینه و چند روز پانسمانش کنم، خود به خود محو شود و من اصلن فراموش کنم یک روز همچین دروغی هم بود که آزارم میداد. اما از همان لحظه پاشیدنِ خون میترسم. مثلِ وقتی که میدانستم بهم خیانت میشود اما جرات نداشتم بایستم و از ریشه بیرون بکشمش. شاید من هم یک روز نترسم اما حالا مثل سگ از پاشیدنِ خون روی آینه میترسم و با موچین به جان هیچ چیز نمیافتم.
۱۸ دی ۱۳۹۰
شما میدانید مغزِ آدم دارد میترکد یعنی چی؟ شاید بدانید. من اما قطعن میدانم. توی مغزم هزار نفر با هم حرف میزنند. با یک صدا. یعنی همهشان صدای قاسم است. قاسم یک سری کلمات را کنار هم میچیند؛ در قالب جمله، اما جمله نیست. بعد انگار این خاصیت را دارد که همزمان هزارتا از این جملات را بگوید، بگوید، بگوید، بگوید... آنقدر که نتوانی راه بروی، غذا نتوانی بخوری، نتوانی بخوابی یا دو دقیقه یک جوش را روی دستت خالی کنی. قاسم دارد مرا رسمن میکُند با این حرفها. من جلوی قاسم فقط همین کار را بلدم که بیایم پشت این کوفتی بنشینم، چشمانم را ببندم، تایپ کنم، تایپ کنم، تایپ کنم... اگر فکر میکنید حرفهای قاسم تمامی دارد بعد از نوشتن اینها اشتباه میکنید. قاسم فقط تعداد جملات را کم میکند، شمردهتر کلمات را بیان میکند، به فاصلهی این نوشته تا نوشتهی بعد قاسم آرامتر من را میکُند. فقط همین.
به من رید. یا من خیال کردم رید. هرکدام از این دو حالت باشد من اولش گُر گرفتم. تندتند کلمات را پشت هم ردیف کردم، ایمیلش را وارد کردم، دستم روی سند رفت اما فشار ندادم. به الف پیام دادم و تمام چیزهایی که در مغزم میگذشت را یکییکی، یک نفس برایش لیست کردم. میتوانسم تصورش کنم که دارد حالش از من و زرزرهایم به هم میخورد اما ساکت فقط گوش کرد. گفتم ببین نمیخواهم منصرفم کنی، فقط...فقط...فقط چرا؟ چرا آنها را برایش گفتم؟ میخواستم یکی محکم بگوید اهوم بفرست؟ یکی بگوید نه نفرست، یکی بداند که چقدر عصبانی و داغونم؟ یکی ببیند که من میدانم به من رید اما خانومی کردم تا همین لحظه؟ کدام؟ نمیدانستم، جوابش را حتی خودم هم نمیدانستم. تهته مغزم مطمئن بودم کارم اشتباه است اما آنقدر عصبانی بودم که این اشتباه بودن را مدام توجیه میکردم و به خودم حق میدادم آن چرندیات را بفرستم. بلند شدم رفتم سمتِ گلدانِ رویِ کانتر، فکر کردم دارد خشک میشود، فکر کردم باید بهش آب بدهم اما میخواستم زجر بکشد، میخواستم در آن لحظه یک نفر را شکنجه کنم. گلدان بهترین انتخاب بود. بعدتر که برگشتم روی صندلی کل متن ایمیل را پاک کردم. حالم خوب بود. نه خوبِ علکی. جدن دیگر ریدن بهش برایم مهم نبود. فکر کردم چقدر شبیه سنگ است، از این سنگهای کوچکی که هر روز توی خیابان پایت بهشان میخورد، یک لحظه میفهمی خورد، اما لحظهی بعد یادت میرود و حتی سرت را برنمیگردانی ببینی کجا رفت. خیلی خوب است، خیلی. این که من بعد از عاشقی در مرحله نفرت قرار نگرفتم. سین یک شب توی خانهاش وقتی از گریه پاره میشدم میگفت تمام نمیشود، به همین راحتی تمام نمیشود. اولش عاشقی و دلتنگی است، بعدترش نفرت تا آخرش بیتفاوت میشوی و یک روز صبح از خواب بیدار میشوی میبینی نیست. من متنفر نشدم سینِ عزیزم، در بدترین دقایق هم متنفر نشدم، شاید ادای تنفر را درآوردم اما متنفر نشدم. امروز، دیروز، پریروز، روزش دقیقن یادم نیست، اما یکهو حواسم جمعِ خودم شد دیدم عه نیست، یعنی یک چیزهای محوی هنوز هست ولی نیست. دیدم مدتهاست به اسم سبزش توی جیتاک زل نزدهام. مدتهاست شمارهاش را توی مغزم مرور نکردهام از ترس اینکه فراموشش کرده باشم، دیدم چند روز است به عکسهایش زل نزدم. شاید بپرسید اینها را چرا مینویسی اگر نیست؟ شاید بعدن هزار بار دیگر ازش بنویسم، از لحظههایم با او، از عشقم نسبت به او. میدانید اینها یک جزئی از منی است که تا امروز آمده. اگر از او ننویسم باید خودم را از سال هشتاد و پنج تا امروز ننویسم. نمیشود. مسخره است. بی تفاوت شدن و بیحس شدن با فراموش کردن فرق دارد. خیلی فرق دارد. یک شب، همان شبهای اول بعد از جداییمان عکسهایش را از کیف پول بیرون کشیدم، ریزریز کردم و از طبقه چهارم خانهی ب ریختم وسط خیابان. آن شب دو نفری به این کار خندیدیم، اما من گریه هم کردم، یک قدری خنک شده بودم از اینکه ادای مهم نبودنش را درآوردم. اما ب آنقدر باهوش بود که باورم نکند، شروع کرد یکچیزهایی گفتن که به حالِ من در آن لحظه ربط نداشت، اما خیلی به من ربط داشت. بعد یک آدمی را تصور کردیم که مثل سگ توی خیابان پرسه میزند و عکسهاش را بو میکشد، جمع میکند و لابد به هم میچسباند. از اینها خندیدیم. اما من باز هم گریه کردم. من اگر یکبار دیگر عاشق شوم هیچ وقت عکس کسی که دوستش دارم را توی کیف پولم نمیگذارم. اصلن عکسِ هیچ کسی را نمیگذارم. کیفِ پول احمقانهترین جا برای گذاشتنِ عکسِ کسی است که دوستش داری. کنارِ پولهایی که حتی دو روز هم توی کیف نمیماند. جایی که حتی یک دقیقه هم بازش نمیکنی زل بزنی بهش، بس که همیشه تندتند توی تاکسی، توی سوپرمارکت، توی نانوایی بازش میکنی، زود پول را برمیداری و میبندی و پرت میکنی تهِ کیفت. کیفِ پول جای بدیست برای نگه داشتنِ عکسِ آدمی که دوستش داری چون یک روز میفهمی همان بلایی سرش آمده که سر پولها آمده، سر خودِ کیفی که هیچ وقت درستحسابی بازش نمیکردی و بودنش آنقدر عادی بود که یک دقیقه هم بهش زل نمیزدی. نه که درد داشته باشد، صرفن خنده دارد. با بیرحمی به آدم یاد میدهد که سرنوشتِ حتمیِ تمام آدمهایی که عکسشان توی کیفِ پولهایِ مردمِ دنیاست همین است. قاسم هم همینها را مدام توی سرم میگفت، همین کمات را. قاسم یک بدی دارد و آن این است که از یک جایی شروع میکند به یک جای دیگر میرسد. از ریدنِ آن آدم استارتِ حرفهای قاسم زده شد، اما توی خواب شد یک چیزهای دیگر. قاسم حالا شاید یکقدری آرامتر من را بکند تا یک لیوان شیر بخورم.
هیچکس دستش را توی حلقش نمیکند بیدلیل، هیچکس سعی نمیکند بیجهت اوق بزند. اما اینکار یکی از تفریحات من بود. شبهایی که خیلی بچهتر از حالا بودم، برای اینکه از یکچیزهایی فرار کنم میرفتم توی دستشویی و انگشتم را فرو میکردم ته حلقم و اوق میزدم. از حالِ بدِ بعدش نمیترسیدم. از طعم گس و کثافتِ دهنم نمیترسیدم فقط میخواستم فرار کنم. اینجا نوشتن هم برای من مثل همان اوق زدن و فرار کردن است. فرار کردن از کثافتهایی که دورم را گرفته. شاید زیادی به خودم گیر میدهم و زیادی انگشتم را در حلقم فرو میکنم اما با این کار احساس آزادی میکنم. با خالی شدن خودم حس میکنم آزادم. اگر هیچ چیز خوبی در خودم پیدا نکنم اما به جرات میگویم این روزها مظهر تخمم. آنقدر از هیچی نمیترسم که از خودم میترسم. از تنها شدن، متنفر شدن آدمها از خودم، بیرون پاشیدن، از دست دادن خیلی از چیزها، بیپولی، بیکاری، بدبختی، از هیچی نمیترسم. حتی اگر دمم را بگیرند و مثل سگ پرت کنند توی همان گهدونی که یک سال پیش در آنجا بودم هم نمیترسم. یک چیزاهایی توی زندگی آدم را به اینجا میرساند. فقر توی بچگی، حس تنهایی توی همان سالها، پشت هم شکست خوردن و ریدن، ترک شدن و تنهایی و بیپشتوانه بودن. اغراق نمیکنم. من کلی چیز خوب هم در زندگیام بوده، کلی توی همه چیز خوششانسی آوردهام اما کثافتها بیشتر از همه توی آدم میمانند به نظرم. هر روز تنهاتر از قبل میشوم اما اینها به جای اینکه درد داشته باشند باعث میشوند بیشتر خودم را توی آینه نگاه کنم و با خودم حرف بزنم، صدایم را موقع حرف زدن با خودم بلندتر میکند. اتفاقات وحشتناک را خندهدارتر میکند. زندگیام یه جور وودیآلنی خندهداری شده، یک لحظههایی برای یک چیزهایی بالبال میزنم و یک لحظههایی از بالا به خودم نگاه میکنم و هرهر میخندم که چقدر بدبختم که برای این کسشرها خودم را جر میدادم. با همه اینها من احساس بدبختی نمیکنم، آنقدر از هر چیز احمقانه و کوچکی برای خودم چیزهای توهمی و خفن میسازم که یادم میرود واقعیتشان چی بوده. خیلی روزها فکر میکنم خودم را بکشم، نه از روی بدبختی نمیدانم از روی چی! اما میروم سر کار، میآیم، با ولع خانه را لیس میزنم، بلندبلند آواز میخوانم و یادم میرود صبح میخواستم خودم را بکشم. دوباره این حس میآید سراغم، نه در مواقع درد و فلان، دقیقن وقتی که همه چیز معمولی میگذرد. نمیدانم، شاید یک ساعت دیگر،شاید شب شایدم فردا، یک ماه دیگر یا بلاخره یک روزی خودم را کشتم و شاید اصلن نکشتم و خیلی سال همینطور زندگی کردم.
۱۷ دی ۱۳۹۰
من آدمِ متوسطی هستم که همیشه در همهی کارها در حاشیه بودم در حالی که به شدت دوست داشتم مرکز توجه باشم. در درس، کار، دوستی و بگیرید تا ته. هیچوقت توانش یا کونش را نداشتم. هیچ وقت خوب درس نخواندم، خوب کار نکردم و توی دوستی ریدم. آدمِ متوسط بودن برای من غمگین است. اما خیلی ها پذیرفتند و برایش جان نمیکنند و عدهی احمقی مثل من هنوز آرزوی متوسط نبودن دارند. صرفن آرزو دارند و طبعن کونِ حرکت کردن و یا توانش را ندارند.
اینکه دوست داشته شوی خیلی حسِ خوبیست، اینکه عاشقت باشند حتی حسِ بهتریست. من دومی را حس نکردم اما اولی را حس کردم، خیلی وقت است که دیگر اولی را هم حس نمیکنم. شاید خیلی تند میروم. هنوز مادری دارم که دوستم داشته باشد، البته نه قدرِ نسیم و محمد. دایی هست که دوستم داشته باشد، چون خیلی چیزهای کثافت من را نمیبیند و به زور هفتهای یک بار هم را ببینیم و اینها. از بقیه فاکتور میگیرم چون دوست داشتنشان ارضایم نمیکند. من برای اینکه آدمها دوستم داشته باشند گاهی خودم را جر میدهم، کارهایی میکنم که از توانم خارج است، حرفهایی میزنم که حقیقت ندارد و ادعای الکیست.
من آدمِ قابلِ اعتمادی نیستم، چون اینهمه چیزِ وحشتناک درونم بالا و پایین میرود، چون حتی وقتهایی که از احساسات خفه میشوم هم ته تهش برای خودم است. اسمِ همهی اینها بیماریست، یک بیماریِ روانیِ خطرناک. میخواهید باز هم به خودتان ارجاعتان بدهم تا این قدر به من پوزخند نزنید موقع خواندنِ اینها؟ نه اینکار را نمیکنم چون چه مهم است شما چه عنهایی هستید. مهم این است که من اینقدر داغونم و شما از من شاید سالمتر و خانومترید و من به همهتان حق میدهم که مثل سگ از من فرار کنید.
شب به آقای نون دروغ گفتم اینترنتم قطع است و مصاحبهها را فردا صبح میفرستم بعد آقای نون توی جیتاک پیام داد که عه تو که وصلی و ما پاره شدیم از خنده، دقیقن دو ساعت هرهر از این سوتی میخندیدم. یکجورِ خاصی وسط خانه ولو شدیم و مدام میگفت فردا صبح دهنت سرویس است با این کثافتها و من تخمم نبود. کلهسحر زد بیرون و هر دقیقه زنگ میزند و هرهر مسخرهم میکند که مجبورم تمام این کثافتها را جمع کنم. من اما یک جورِ عوضی خوبی نشستهام اینجا هی بیا دورت بگردُم میخوانم و یکی یکی مصاحبه را برای نون میفرستم. زنگ زده میگه جیرهبندیِ دیگه و من باز هم هرهر میخندم. یکی نیس بگه هرهر و درد.
اینجا بهارشیراز، آیلاو یو و مرض
۱۵ دی ۱۳۹۰
وقتی بچه بودیم توی حیاط آب بازی میکردیم، به نوبت شیلنگ آب را میگرفتیم و انگشتمان را روی دهانهاش میگذاشتیم تا آب با فشار بیرون بزند. هرکس کمتر خیس میشد برنده بود. من زودتر از همه خیس میشدم. بقیه میدویدند پشتِ درخت کاج که آب به سختی از میان شاخههاش میگذشت، از درخت بالا میرفتند یا توی خانهی قدیمی انتهای حیاط پنهان میشدند. من جایی نداشتم پنهان شوم بس که توی بازیها بیعرضه بودم لابد. پشت به آبی که با فشار از شیلنگ بیرون میآمد میایستادم از فشار آب که به پشتم میخورد لذت میبردم و جیغ میکشیدم. هیچوقت توی جمعها از من حرف نمیزدند، همه میگفتند رامک توی یک چشم به هم زدن از درخت بالا میرود، مرتضی خیلی تند میدود، شهاب خیلی زرنگ است، یک جاهایی پنهان میشود که عقل جن هم به آن نمیرسد. من هم انگار کلن نخودی بودم. توی همه بازیها من اول از همه میباختم، وقتی قایمموشک بازی میکردیم من یکجای نه چندان درستحسابی پنهان میشدم و اول از همه بیرون میپریدم و میباختم اما بازی تا یک ساعت بعد از باختنِ من همچنان ادامه داشت. همه عادت کرده بودند به این کار من، من اما الکی میگفتم هه، من از قصد این کارها را میکنم. راستش این است که از قصد نبود فقط حوصله نداشتم یک ساعت توی یک سوراخ پنهان شوم و مدام بترسم و یا استرس داشته باشم که فرار کنم تا خیس نشوم. بعضی وقتها فکر میکردم خیلی خرم و یک شبهایی از این همه خر بودنم توی رختخواب گریه میکردم چون برنده شدن برایم مهم میشد و به خودم قول میدادم این دفعه خیلی تند میدوم و یکجای حسابی پنهان میشوم، اما هیچوقت موفق نشدم.
بعدتر توی مدرسه مدام توی کلاس حرف میزدم، داستانهای الکی تعریف میکردم و فکر نمیکردم ممکن است لو بروم. از کیف مامان پول کش میرفتم و به سرویس شدن دهانم فکر نمیکردم. یواشکی پشت خانهی قدیمی ِ انتهای حیاط تهسیگارهای بابا را میکشیدم و فکر نمیکردم اگه بفهمند به گا میروم. موهای عروسکم را کوتاه میکردم و فکر نمیکردم زشت میشود. روی جلد کتاب مدرسه ناخن میکشیدم و ازین که کهنه شود نمیترسیدم. اما همه آنها همان لحظه که انجامشان میدادم مهم نبودند. بعدن که معلممان از همه به خاطر خانم بودنشان توی کلاس تعریف میکرد و به مادرم میگفت من را پیش روانشناس ببرد؛ گریهم میگرفت. کتابهای نو مرتضی، عروسکهای قشنگ رامک، تعریفهای عمهها و خالهها را از آنها میدیدم، کونم میسوخت و با خودم تصمیم میگرفتم من هم مثل آنها بشوم. اما هیچ وقت نشدم. تنها ابزارم برای اینکه ازم تعریف کنند روزنامه خواندن وسطِ جمعها، کتابهای خفنِ بابا که هیچی ازشان نمیفهمیدم بود.
راهنمایی مدرسهای بودم که مادرم همانجا معلم بود، آنقدر توی کلاس کارهای عجیب غریب و حرفهای چرند میزد که معلمها به مادرم میگفتند این عادی نیست. شب گریه میکردم به خودم قول میدادم از فردا خانوم شوم. همان موقع هم تنها چیزی که باعث میشد یکقدری دوست داشته شوم هوش و فلانم بود که بعدها توی آن هم ریدم بس که درس نخواندم. توی تمام آن سالها با دیبا دوست بودم. خیلی آرام بود و همه دوستش داشتند. آنقدر بهش محبت میکردم تا دوستم داشته باشد و من هم مثل او بشوم یا اینکه همه مرا با او ببینند و دوستم داشته باشند. آنقدر بهش وابسته شده بودم که دهنم از قهر کردنش سرویس میشد.
بعدتر هم همین وضع ادامه داشت. توی دبیرستان ادای لاتها را درمیآوردم. با پسرها توی خیابان دعوا میکردم و با داستانهای توهمی همه را سرکار میگذاشتم. همه مثل قبل دیبا را بیشتر از من دوست داشتند و کسی به من توجه خاصی نمیکرد. آن روزها عاشق پسرِ بقال روبروی مدرسه شدم، یک روز وقتی با دیبا از مدرسه برمیگشتیم، همان پسر توی یک کوچه خلوت جلو آمد و من فکر کردم اوه، میخواهد بهم بگوید دوستم دارد. اما رو کرد به دیبا و گفت این شمارهی منه. آن روز تا خانه آنقدر الکی بالا و پایین پریدم و ادای آدمهای خوشحال را درآوردم تا فکر نکند ناراحت شدم و برایم مهم است. نمیدانستم چه کار کنم تا آبرویم نرود. توی خانه از گریه پاره شدم و به مامان گفتم مدرسهام را عوض کند. به دروغ میگفتم معلمها بدند و هیچی نمیفهمند و از این حرفها. دوم دبیرستان از آن مدرسه رفتم، افتادم وسط یک مشت بچه درسخون. اما باز هم توی درس از همه بهتر بودم و این تنها نقطه مثبت من بود. همان سال با یک پسر سی ساله دوست شدم ومدام با او حرفهای س.کسی میزدم. همان سال خودم با دست خودم پردهام را پاره کردم و فکر کردم خیلی خفنم. آن سالها سعی میکردم با کتاب خواندن و مجله خواندن و موزیک خفن گوش کردن به همه بفهمانم من با شما فرق دارم و اگر خانوم نیستم در عوض روشنفکرم.
توی هیجده نوزده سالگی، پشت کنکور بودم که دو روز بعد از آشنایی با دوستپسرِ قبلی، عاشقش شدم و دوهفته بعد پیشنهاد س.کس دادم و فکر نکردم ممکن است خیال کند جندهام. کنکور را ریدم و سعی کردم به همه بفهمانم خودم میخواستم این رشته و این دانشگاه را. توی دانشگاه مدام همه کلاسها را بیخیال میشدم تا با هم باشیم. سعی میکردم مدام بهش اگر خوشگل نیستم و چاقم در عوض روشنفکر و خفنم. توی کافه، خیابان، کوه، جنگل، ماشین میبوسیدمش و خیلی وقتها حتی وادارش میکردم جلوتر هم برویم. آنقدر بهش وابسته بودم که تصور نبودنش دیوانهام میکرد. با ابراز عشق دهنش را سرویس میکردم و مدام برایش داستانهای توهمی تعریف میکردم تا بیشتر دوستم داشته باشد و مدام بهم توجه کند. هزار بار دستم رو شد و من قسم خوردم آدم شوم. اما نشدم و آنقدر اینکارهایم دیوانهاش کرد تا از دستم فرار کرد لابد. بعد از این که برای اولین بار خیلی جدی از هم جدا شدیم به گا رفتم. درس و زندگی را تعطیل کردم و از شکست عشقی و بدبختیام لذت میبردم. بعدتر که دوباره برگشتیم خودم را جر میدادم تا آدم شوم و همان نسترنی بشوم که میخواهد. دهنم سرویس شد، اما از خیلی کارهایم دست کشیدم. تمام داستانهای توهمی را کنار گذاشتم، سعی کردم متعادل باشم و کل زندگیام شد یک چیز دیگر. خودم هم باورم نمیشد این منم. یک جایی حس کردم دارم خفه میشوم؛ اما از فرط وابستگی خودم را توجیه میکردم که این بهترین حالتِ ممکن زندگی است و این رابطه بهترین رابطهی دنیاست. خیلی خوب بود اما بیشتر از همهی اینها تلقین بود. آن وسطها من باز هم لگد میپراندم و هی یک کاری میکردم که از دستم شاکی میشد و دعوا راه میافتاد. روزی که بلاخره جرات کردم اعتراض کنم انگار یک چیزی در من منفجر شده بود. بعد از اعتراضم هزار بار پشیمان شدم اما هزار بارهم فکر کردم این درستترین کار است. تمام که شد خیلی زودتر از آن چیزی که فکر میکردم به زندگی عادی برگشتم.
هر روز یک قدم بیشتر میشوم خودِ آن روزهایم. اما یک وقتهایی هم عاقلهزن میشوم توی همان لحظات دلم میخواهد باشد، ترمزم را بکشد، باشد و به جای من تصمیمات عاقلانه و منطقی بگیرد، باشد و هوایم را داشته باشد که خودم را ول نکنم با سر توی هرچیزی. اما نیست. نیست و من هر روز کمتر از قبل به خودم دروغ میگویم و بیشتر سعی میکنم از رابطه طولانی و فلانمان اسطوره نسازم. خودم را ول میکنم یکهو پرت میشوم وسط اتفاقات. من خوبم. تنها فرقم با بچگیهایم این است که سعی نمیکنم شبیه به کسی باشم، دروغ نمیگویم، وابستگیام را به هر چیزی کمتر و کمتر میکنم. وقتی توی نوشتن و تعریف روزهایم و احساساتم در اینجا افراط میکنم به خودم قول نمیدهم از فردا دیگر ننویسم و خفن شوم. میدانم هرگز نمیخواهم سالمخانومِ خفن و وبلاگنویسِ اسطورهای شوم.
غمی در کار نیست، هرچی هست بیحوصلگیست. بعد از یک سال درس نخواندن بهمن میروم دانشگاه. رشتهم تغییر کرده، از مترجمی به ادبیات تبدیل شده چون تهران فقط ادبیات دارد. حس خوبیست، ادبیات خواندن در هم جا برایم لذت دارد.
دیروز صبح رفتم بابلسر، شیش ساعت در راه بودم چون برف جاده را بسته بود. توی جاده ماشینهای گندهی برفروب مدام بالا و پایین میرفتند، یاد یکی از داستانهای تخمیِ ترم سه افتادم. مدتها بود سفر به این خوبی نداشتم. با خانمی که در همهی اغتشاشها شرکت کرده بود، مهندس عمرانی که سعی میکرد نامحسوس با من تیک بزند و رانندهای که محشرترین رانندهای بود که تاحالا دیدم. جانباز بود، ریه و معده و پاهایش داغون بودند اما تخمش نبود و حتی یک بار هم غر نزد. سیگار میکشید، در خانهاش عرق درست میکرد و مدام جک تعریف میکرد. میگفت برایم مهم نیست به گا برم و بمیرم، میگفت هیچ ارزشی در زندگیاش جز شاد بودن وجود ندارد. به مذهب و دولت اعتقاد نداشت و خوب بلد بود ما را بخنداند و سرگرممان کند. یک جایی نگه داشت تا صبحانه بخوریم، یک کیفِ بزرگ پر از دارو درآورد و بدون آب هفت تا قرص را قورت داد. گفت صبحانه بخوریم مهمون من. نون و پنیر و گردو، سرشیر و عسل. بعدِ صبحانه رفتیم روی تراسِ کافه، از سرما و برف لرزیدیم، سیگار کشیدیم. مهندس عمران گفت مواظب باش سر نخوری، راننده زد پشتش گفت یک سرفه کن بپره بیرون از گلوت، من بلند بلند خندیدم، مهندس عمران هم. اما خودش نخندید. پرسید ازداوج کردی؟ الکی گفتم بله. گفت کار بدی کردی، ازدواج کثافتترین کارِ دنیاست که مردم احمق با سر میافتند توش. من جای تو بودم هرچی زودتر طلاق میگرفتم. دوباره من و ومهندس خندیدیم و خودش دستش را توی برفِ روی میزِ تراس فرو برد. مهندس عمران گفت به شما نمیآد. دوباره گفت بابا سرفه کن دیگه. مهندس ایندفعه نخندید اما من دوباره قارقار خندیدم. توی ماشین گفت من یک دختر دارم همسنِ تو، خیلی احمق است اما تو خوبی، شاد و شنگولی، خوب میخندی، پررویی. از تعریفاتش خندهم گرفت، گفت حالا گفتم خوب میخندی لازم نیست به در و دیوار هم الکی بخندی. لبهایم را جمع کردم نخندم، گفت بیخیال بخند، اینقدر فوری به حرفِ یک آدم گوش نکن. به دیسکِ کمر میگفت دیکسِ کمر ، به میسکال میگفت میکسکال. از همه اتفاقات سیاسیِ دنیا خبر داشت. گفت بشار اسد پفیوز است، محمودعباس آدم حسابیئه، اینام که اسطوره پفیوزی و عوضی بودنن. تا دانشگاه رساندم، بهم میگفت نسترن. گفت بیا یک گزارش از من بنویس، هر هفته هم یک داستانِ خفن از جنگ برات میگم توی روزنامه بنویسی و همه بخندند. گفت جنگ خیلی کیف داشت و اگر دوباره جنگ شود با سر میروم چون هیچ وقت برایم بهتر از اون روزها نبود. باهم خداحافظی کردیم، شمارهاش را گرفتم تا بعد ازینکه کارهایم تمام شد باهم برگردیم.
بعد از اینکه کار دانشگاه تمام شد رفتم دریا، بعد رفتم بازار، رفتم پیش علی آقا، گفت دِتِر چقدر لاغر و خوشتیپ شدی، زنش از پشت یخچال سرش را بیرون آورد گفت اوه چقدر خوب شدی. سیگار خریدم، ماربروی سفیدِ اسمُک. گفت از قرمزِ اصل رسیدی سفیدِ اسمک، بسوزه پدرِ دلار و تحریم و فلان. همیشه همه چیز را به اینچیزها ربط میداد، میگفت تا مُردن توی این خراب شده فقط یک سال مانده. گفت میخواهند دورِ کشور دیوار بکشند، بعد یک بمب بزنند و همه را بکشند. بعد ازینکه بیرون آمدم دوتا ماشین گشت یکی این طرفِ میدان، دیگری آن طرف ایستاده بودند تا مردم را ارشاد کنند. زنگ زدم آقای ح، گفت ماشینش خراب شده و شاید شب نرود. نشد باهم برگردیم. برگشتن تمام طولِ راه خواب بودم.
نون زنگ زد و پیشنهاد سه کار دیگر توی خانه داد، خیلی پولش قلمبه بود، وسوسه شدم و قبول کردم. فکر کردم با اینهمه پول که یکهو میریزند تو دهنم چی کار کنم. تصمیم گرفتم اول یک مسافرت خفن بروم و بقیهاش را بدهم داییجون برایم زیادش کند. زنگ زدم گفت با این چسمثقال میخوای هر دفعه پدر منو دربیاری، ولی سگخور یه کاریش میکنیم. خیالم راحت شد. همین چسمثقال تا به حال کلفتترین پولِ زندگیام بود. خیال کردم چقدر خوب که درسم را ول کردم، چقدر خوب که تازه بیست و چهار سالم است.
رسیدم خانه، بوی آشغال و کپک همه جا را برداشته بود، با حوصله و خوشحال همه چیز را مرتب کردم. بعد از چهل و هشت ساعت نخوابیدن، ولو شدم و خوابیدم. توی خواب دیدم داییجون را اعدام کردند، چون کارِ دانشکاهِ من را درست کرد. خواب دیدم با روحش توی یک شهرِ خرابه راه میرویم. همه انگار مرده بودند. داییجون آنطرف خیابان رویِ طنابِ دار سیاه شده بود اما روحش خندان کنارم بود. صبح که بیدار شدم خوب نبودم. بیحوصله و خسته بیدار شدم و فکر کردم تا دیواری که علی آقا میگه چقدر مانده؟ تا مردنِ همهمان چقدر مانده؟ خواستم دوباره درسم و کارم را ول کنم و با همه آن پول بروم مسافرت. از بیست و چهارسالگی تا یک سال دیگر فقط خوشحالی کنم و هر هفته با آقای ح بروم شمال و بیخیالِ دلتنگی و دوست داشتنِ آدمِ دوستنداشتنی این روزهایم بشوم. شاید یک سال مدام خوشبختی را قورت بدهم و خارِ کثافتکاری را بگام. شاید هم بدونِ تخم، همین زندگی را ادامه دهم و هر ماه برای نون کار کنم و پولِ قلمبه دربیاورم و آنقدر ذخیره کنم تا بمب بندازند و همهشان به گا بروند، هر روز بروم دانشگاه و ادبیاتِ خفنِ فلان بخوانم و خیلی دانا شوم و توی بیست و پنج سالگی در اوجِ موفقیت بمیرم . خیلی جوگیر شدم از صبح، دلم میخواهد تا یک سالِ دیگر خودم را توی خوشحالی خفه کنم. هه فکر کنید من انقدر تخم داشته باشم...
۱۳ دی ۱۳۹۰
همین که به زرزرهایم گوش کرد برایم کافی بود.لازم داشتم یک نفر بهم بریند ولی بفهمد راست میگویم و دردم چیست. گفت میفهمد، فکر کردم دروغ نمیگوید، اگر هم میگوید تا من را دلداری بدهد من دوست داشتم فکر کنم حالم را میفهمد و باورم میکند. بعدترش گفت زرزرای الکی و خندید.
صبح جلوی درِ همان گهدونی یک عالم آدم توی سرما ایستاده بودند، حتی در را باز نمیکردند مردم بروند تو. زنهایی را دیدم که واقعن میلرزیدند، یک وقتهایی با صدایِ بلند یکچیزهایی میگفتند و یواشکی فحش میدادند لابد. بعد من رفتم جلو گفت کجا؟ گفتم با فلانی قرار دارم. در را باز کرد گفت بفرمایید. صبح که زنگ زده بودم گفت هماهنگ میکند با ورودی. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، همه داد کشیدند و اعتراض کردند، فکر کنم فحش دادند بهم. حتی یک دقیقه فکر نکردم خودم را وسط در فشار دهم در باز بماند و داد بزنم بیاین تو مدلِ یکی ازین قهرمانهای خفنِ توی کارتونها. توی آسانسور خودم را در آینه نگاه کردم، چشمهای قرمز و صورت بیرنگی که برای خودم تابلو بود دقیقن بیست و چهار ساعت نخابیدم. به خانم روبرویم نگاه کردم با ناله گفتم معلوم است بیست و چهار ساعت نخوابیدم، نه؟ گفت نه فقط چشمات یک ذره قرمزه. اَه، گه، اگر فقط میگفت اهوم ویک کم فقط یک کم لبهایش و صورتش یکجوری میشد که یعنی آخی. خیالم راحت میشد که من هم بدبختم.
از در اتاقِ فلان رفتم تو، آقای منشی که مرا شناخت گفت بفرمایید اتاقِ آقای دکتر. تویِ اتاق آقای دکتر تنم شروع کرد لرزیدن. از بیخوابی و غذا نخوردن بود. آقای دکتر بلند شدند یک لبخندِ کثافتِ آشنا روی صورتش پهن شد. فکر کردم این هم توی تقلب دست داشته نه؟ بعدترش توی کتکزدن و کشتن و اینها هم دست داشته؟ دیگر توی چه چیزهایی دست دارد؟ اصلن چندتا دست دارد؟ چرا برای منِ سنده بلند شد اصلن؟ من کیام؟ پرسید آقای فلانی خوبن انشاالله؟ دهنم را باز کردم فحش بدهم، اما من هم شیک و مجلسی لبخند زدم و گفتم بله، سلام رساندند خدمتتان. دوباره خندهاش پهن شد. اصلن دلم میخواست همان وسط بمیرم اما بهم نخندد. نامهها را داد دستم و گفت برو همه چیز درست شده. خواستم بگویم کثافتِ لجن. گفتم مرسی، خیلی لطف کردید، واقعن نمیدانم چطور از زحماتتان تشکر کنم. دکترِ ازگل دوباره لبخندش پهن شد و گفت ما خدمتِ آقایِ فلانی ارادت داریم. دستم را دراز کردم نامه را بگیرم گفتم ببخشید من دستم میلرزد، کارهایم خیلی زیاد بودند و خستهام و اگر این کار درست نمیشد واقعن نمیدانستم چطور باید ادامه دهم و ازین کسشرها. معلوم بود گوش نمیکند. دوباره لبخندِ کثافتش را تحویلم داد و گفت به آقای فلانی سلام برسان. گفتم چشم، یکجورِ بیشرفِ هرزهطوری خندیدم و فرار کردم بیرون. نامهها را توی آسانسور یک کم از پاکت بیرون کشیدم، ترسیدم همهش را دربیاورم گم شوند تویِ آسانسور. نوشته بود معاونتِ محترمِ فلان جا لطفن رسیدگی شود، همین. به قرآن همین. بعد زیرش یک امضای بزرگ پررنگ بود و اسمِ معروف و کثافتِ یکی زیرش بود. نامه دوم هم همین بود. توی آینه به خودم نگاه کردم خیلی دلم خواست حس کنم حالم از خودِ عوضیِ لاشیِ هرزهام به هم خورد. یک چیزِ کثافتی توی صورتم بود، مثلِ همان لبخندِ آقای دکتر. هی لب و لوچهم را یک جورهایی کردم و زود رویم را کردم سمت در. درِ آسانسور باز شد و یک آقای بزرگِ ترسناکِ تیپیکال لاشی و ازگل آمد تو و سلام کرد و همانطور رو به من ایستاد. ترسیدم، مقنعهم را جلو کشیدم ، حتی یک خال از موهایم هم بیرون نبود اما باز هم ترسیدم و تا روی چشمهایم دقیقن پایین کشیدم. از خودم که میترسیدم هم حالم به هم نمیخورد حتی. دوباره در آسانسور باز شد اما من حتی یک دقیقه هم فکر نکردم نامه رو تویِ صورتش بکوبم و فرار کنم و اصلن یک الله و اکبرِ یواش بگویم. نامهها را محکم چسبیده بودم و رفتم سمتِ خروجی. مردم هنوز پشتِ در بودند و یکی داد زد لااقل بذار بیایم تو سرده. سرم را خم کردم و توی گیت زنها خودم را بینشان فشار دادم و بیرون رفتم. از پلهها که پایین میآمدم فکر کردم کاش بیفتم بمیرم، له شوم و از همین کسسشرهایی که فقط میتوانی آرزو کنی و فکر کنی برآورده میشود و بعد از فکر کردن به برآورده شدنش خودت را دلداری بدهی که نه چیزی نشده، ببین تو هم مثلِ همه حالت بد است، ببین، ببین چقدر بدبختی. تو هم مثلِ همه آنهایی هستی که پشتِ در هستند. نبودم. شبیه هیچکدامشان نبودم، بعضی زنها روسری سرشان بود و آرایش کرده بودند، اما من خودم را تویِ لباسهای سیاه و مقنعهی تا رویِ چشمها پایین کشیده پنهان کرده بودم. چون فرموده بودند اینطوری برو حتمن. نشستم توی آژانس، گفتم سیگار بکشم، گفت دوتا بکشید با این حالِ خوب. خودم را توی آینه نگاه کردم دیدم همان لبخندِ مدلِ آقایِ دکتر روی لبهایم هست که اصلن نمیفهمیدم از کجا میآید. چرا؟ من که سعی میکردم خیلی ناراحت و داغون و بدبخت به نظر برسم. چرا نمیشد؟
راننده گفت من دستم سبک است، شیرینی ما یادتون نره. وقتی با مامان حرف میزدم، لابد شنیده بود یک کاری داشتم که درست شده و فلان. گفتم باشه ولی الان پول ندارم فقط همینقدر دارم که پولِ آژانس را حساب کنم. خندید و گفت ای بابا، شوخی کردیم. جلوی درِ خانه دوتا پنج تومنی و یک دو تومنی دادم دستش، کلِ پولم همین بود با چندتا سکه صدتومنی. گفت خانم این پنج تومنی گوشه نداره، گفتم ندارم آقا، خندید گفت مهمون ما باشید ولی این که نمیشه. گفتم آقا کارتمو عابربانک خورده، واقعن ندارم. گفت برو از خونه بیار. گفتم کسی خونه نیست.دوباره خندید و گفت بگیر، بعدن بیا آژانس حساب کن ولی این رسمش نیست خانوم، واقعن از شماها بعیده. گفتم برو آقا برو پیشِ خودت باشه، اگه نتونستی خرج کنی زنگ بزن بیام ازت بگیرم و یکی دیگه بدم. یکجورِ طلبکارانهی خارکسهطور این را گفتم که انگار دارم صدقه میدهم. همانجور با پوزخند وسرتکان دادن سوار شد و حتی در را هم پشتِ سرش محکم نبست که به من بفهماند چقدر لاشی و پتیاره و گه هسستم. دوییدم توی کوچه، دقیقن دوییدم اما پاهایم برای خودشان میرقصیدند انگار، سرم را بلند کردم به پنجرهها نگاه کردم که کسی مرا ندیده باشد. توی خانه پریدم پای لپتاپ گفتم الان به همه میگویم خیلی غمگینم همه باور میکنند. توی توعیتر گفتم هیچکس جوابم را نداد. اَه همه میدانند دروغ میگویم یعنی؟ حتی اینها؟
نشستم پشتِ میز، نامهها را درآوردم مطمئن شوم گم یا پاره نشده باشند. دیدم توی هردوشان اسمِ من بالای نامهها هست، دقیقن چند قدم بالاترِ آن کثافتِ معروف. یکهو ترکیدم. یک جورِ بدی ترکیدم. همان اولِ گریه داد بود، یعنی شروعش یک جورِ افتضاحی بود. بعد دیدم دستم را گاز میگیرم، فحش میدادم به در و دیوار، راننده، آقای دکتر، خودم، خودم، خودم. با داد و گریه و وحشیانه. چند دقیقه همان طور خودم را توی صندلی فشار دادم و فقط با داد گریه کردم. آخرین بار همان روزهای آخرِ شمال که به نظرم بدبختترین آدمِ روی زمین بودم از این گریهها کرده بودم. حالا چی؟هیچ کدامتان حتی باور نمیکنید این پاراگرافِ آخر را راست گفته باشم. حتی یک نفر. کاش لااقل زرزرای الکی را واقعن گفته باشد و فقط به خاطرِ اینکه دوست داشت یکجایی به کار ببردش،نگفته باشد.