غمی در کار نیست، هرچی هست بیحوصلگیست. بعد از یک سال درس نخواندن بهمن میروم دانشگاه. رشتهم تغییر کرده، از مترجمی به ادبیات تبدیل شده چون تهران فقط ادبیات دارد. حس خوبیست، ادبیات خواندن در هم جا برایم لذت دارد.
دیروز صبح رفتم بابلسر، شیش ساعت در راه بودم چون برف جاده را بسته بود. توی جاده ماشینهای گندهی برفروب مدام بالا و پایین میرفتند، یاد یکی از داستانهای تخمیِ ترم سه افتادم. مدتها بود سفر به این خوبی نداشتم. با خانمی که در همهی اغتشاشها شرکت کرده بود، مهندس عمرانی که سعی میکرد نامحسوس با من تیک بزند و رانندهای که محشرترین رانندهای بود که تاحالا دیدم. جانباز بود، ریه و معده و پاهایش داغون بودند اما تخمش نبود و حتی یک بار هم غر نزد. سیگار میکشید، در خانهاش عرق درست میکرد و مدام جک تعریف میکرد. میگفت برایم مهم نیست به گا برم و بمیرم، میگفت هیچ ارزشی در زندگیاش جز شاد بودن وجود ندارد. به مذهب و دولت اعتقاد نداشت و خوب بلد بود ما را بخنداند و سرگرممان کند. یک جایی نگه داشت تا صبحانه بخوریم، یک کیفِ بزرگ پر از دارو درآورد و بدون آب هفت تا قرص را قورت داد. گفت صبحانه بخوریم مهمون من. نون و پنیر و گردو، سرشیر و عسل. بعدِ صبحانه رفتیم روی تراسِ کافه، از سرما و برف لرزیدیم، سیگار کشیدیم. مهندس عمران گفت مواظب باش سر نخوری، راننده زد پشتش گفت یک سرفه کن بپره بیرون از گلوت، من بلند بلند خندیدم، مهندس عمران هم. اما خودش نخندید. پرسید ازداوج کردی؟ الکی گفتم بله. گفت کار بدی کردی، ازدواج کثافتترین کارِ دنیاست که مردم احمق با سر میافتند توش. من جای تو بودم هرچی زودتر طلاق میگرفتم. دوباره من و ومهندس خندیدیم و خودش دستش را توی برفِ روی میزِ تراس فرو برد. مهندس عمران گفت به شما نمیآد. دوباره گفت بابا سرفه کن دیگه. مهندس ایندفعه نخندید اما من دوباره قارقار خندیدم. توی ماشین گفت من یک دختر دارم همسنِ تو، خیلی احمق است اما تو خوبی، شاد و شنگولی، خوب میخندی، پررویی. از تعریفاتش خندهم گرفت، گفت حالا گفتم خوب میخندی لازم نیست به در و دیوار هم الکی بخندی. لبهایم را جمع کردم نخندم، گفت بیخیال بخند، اینقدر فوری به حرفِ یک آدم گوش نکن. به دیسکِ کمر میگفت دیکسِ کمر ، به میسکال میگفت میکسکال. از همه اتفاقات سیاسیِ دنیا خبر داشت. گفت بشار اسد پفیوز است، محمودعباس آدم حسابیئه، اینام که اسطوره پفیوزی و عوضی بودنن. تا دانشگاه رساندم، بهم میگفت نسترن. گفت بیا یک گزارش از من بنویس، هر هفته هم یک داستانِ خفن از جنگ برات میگم توی روزنامه بنویسی و همه بخندند. گفت جنگ خیلی کیف داشت و اگر دوباره جنگ شود با سر میروم چون هیچ وقت برایم بهتر از اون روزها نبود. باهم خداحافظی کردیم، شمارهاش را گرفتم تا بعد ازینکه کارهایم تمام شد باهم برگردیم.
بعد از اینکه کار دانشگاه تمام شد رفتم دریا، بعد رفتم بازار، رفتم پیش علی آقا، گفت دِتِر چقدر لاغر و خوشتیپ شدی، زنش از پشت یخچال سرش را بیرون آورد گفت اوه چقدر خوب شدی. سیگار خریدم، ماربروی سفیدِ اسمُک. گفت از قرمزِ اصل رسیدی سفیدِ اسمک، بسوزه پدرِ دلار و تحریم و فلان. همیشه همه چیز را به اینچیزها ربط میداد، میگفت تا مُردن توی این خراب شده فقط یک سال مانده. گفت میخواهند دورِ کشور دیوار بکشند، بعد یک بمب بزنند و همه را بکشند. بعد ازینکه بیرون آمدم دوتا ماشین گشت یکی این طرفِ میدان، دیگری آن طرف ایستاده بودند تا مردم را ارشاد کنند. زنگ زدم آقای ح، گفت ماشینش خراب شده و شاید شب نرود. نشد باهم برگردیم. برگشتن تمام طولِ راه خواب بودم.
نون زنگ زد و پیشنهاد سه کار دیگر توی خانه داد، خیلی پولش قلمبه بود، وسوسه شدم و قبول کردم. فکر کردم با اینهمه پول که یکهو میریزند تو دهنم چی کار کنم. تصمیم گرفتم اول یک مسافرت خفن بروم و بقیهاش را بدهم داییجون برایم زیادش کند. زنگ زدم گفت با این چسمثقال میخوای هر دفعه پدر منو دربیاری، ولی سگخور یه کاریش میکنیم. خیالم راحت شد. همین چسمثقال تا به حال کلفتترین پولِ زندگیام بود. خیال کردم چقدر خوب که درسم را ول کردم، چقدر خوب که تازه بیست و چهار سالم است.
رسیدم خانه، بوی آشغال و کپک همه جا را برداشته بود، با حوصله و خوشحال همه چیز را مرتب کردم. بعد از چهل و هشت ساعت نخوابیدن، ولو شدم و خوابیدم. توی خواب دیدم داییجون را اعدام کردند، چون کارِ دانشکاهِ من را درست کرد. خواب دیدم با روحش توی یک شهرِ خرابه راه میرویم. همه انگار مرده بودند. داییجون آنطرف خیابان رویِ طنابِ دار سیاه شده بود اما روحش خندان کنارم بود. صبح که بیدار شدم خوب نبودم. بیحوصله و خسته بیدار شدم و فکر کردم تا دیواری که علی آقا میگه چقدر مانده؟ تا مردنِ همهمان چقدر مانده؟ خواستم دوباره درسم و کارم را ول کنم و با همه آن پول بروم مسافرت. از بیست و چهارسالگی تا یک سال دیگر فقط خوشحالی کنم و هر هفته با آقای ح بروم شمال و بیخیالِ دلتنگی و دوست داشتنِ آدمِ دوستنداشتنی این روزهایم بشوم. شاید یک سال مدام خوشبختی را قورت بدهم و خارِ کثافتکاری را بگام. شاید هم بدونِ تخم، همین زندگی را ادامه دهم و هر ماه برای نون کار کنم و پولِ قلمبه دربیاورم و آنقدر ذخیره کنم تا بمب بندازند و همهشان به گا بروند، هر روز بروم دانشگاه و ادبیاتِ خفنِ فلان بخوانم و خیلی دانا شوم و توی بیست و پنج سالگی در اوجِ موفقیت بمیرم . خیلی جوگیر شدم از صبح، دلم میخواهد تا یک سالِ دیگر خودم را توی خوشحالی خفه کنم. هه فکر کنید من انقدر تخم داشته باشم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر