تعطیلات که شروع شود شهر خالی میشود. از شهرِ خالی میترسم. اگر هزار شب اینجا تنها باشم عین خیالم نیست. همین که بیرون از این خانه مردم صبحها از خواب بیدار میشوند، سرکار میروند. صدای عرعر بچههای مدرسه پشتِ خانه میآید، توی خیابان همه فروشگاهها باز هستند و مترو اتوبوس شلوغ است حالم خوب میشود. اما توی تعطیلات غمِ دنیا میریزد تویِ دلم. دلم میخواهد بروم توی خیابان به زور دستِ یکی را بگیرم بیاورم توی خانه، بنشانمش روی مبل، برایش غذا بپزم، باهم سریالِ تخمیِ تلوزیون ببینیم، چای بخوریم، سیگار بکشیم. نمیدانم چقدر آدم هست در این دو روز مثلِ من که هیچجایی ندارد و هیچکاری ندارد. اگر هم باشند قدرِ من لابد خودآزار هستند که نخواهند معاشرت کنند. توی تعطیلات کار هم نمیتوانم انجام دهم بسکه صبح تا شب توی رختخواب غلت میزنم و از جایم تکان نمیخورم. دوست دارم خیال کنم خیلی خستهام و به استراحت نیاز دارم در حالی که هیچ خستگی در کار نیست و من فقط ادای خستگی را درمیآورم تا خودم را از دستِ خودم نجات دهم.
یک وقتهایی واقعن مجبورم خودم را از دستِ خودم نجات دهم، بس که با چنگ و دندان به جانِ خودم میافتم. با ناخنهایم کثافتهای مغزم را بیرون میکشم، البته این کار هر روزم است اما توی روز عادی بعدش مینشینم زیرِ ناخنهایم را تمیز میکنم اما وقتی بیکار و تعطیلم هی زیر ناخنهایم را نگاه میکنم، بو میکشم. بعد از بیرون کشیدنِ مغزم نوبتِ گیر دادن به جوشهای صورتم و موهای تنم میشود. با موچین میافتم به جانِ خالخالهای موهای بیرنگ و نرم زیرِ چانهام که اصلن مو نیستند اما من بسکه بیرون میکشمشان میشوند موی زبر و سیاه. میافتم به جانِ صورتِ پر چالهچولهام و هی بودنشان را توجیه میکنم و سعی میکنم یک جاهای دیگر چالهچولههای جدید به وجود بیاورم. خیلی سعی میکنم توی تعطیلات کتاب بخوانم، فیلم و سریال ببینم، وبلاگ بخوانم اما میگویم نــــه، امروز حسِ اینها نیست و مدام از این کارها فرار میکنم. یک وقتهایی توی چت در به درِ یک آدم میشوم که دو کلوم حرف بزنم اما اصولن یا کسی نیست یا اگر باشد حوصله من را ندارد. بقیه جاها هم همینطور هستند. یک مشت آدمِ افسردهی بدتر از خودم چُرت میزنند و هر چند دقیقه یک غری ول میکنند.
خیلی دوست دارم برای روزِ تعطیل برنامههای خوب و فلان داشته باشم، اما همانطور که گفتم همان چهارتا دوستم را هم پراندم و همان چهارتا مهمانی هم نمیروم و من ماندهام و حوضم. به قرآن اگر بخواهم دلتان برایم بسوزد. من اگر خودآزاری نداشتم این هفته میرفتم شمال اما فکرِ راه دهنم را سرویس میکند و ترجیح میدهم دو روز توی خانه بمانم اما توی راه نه. آن هم جادهی شمال که توی تعطیلات کثافتترین جای ممکن است و سه ساعت را پنج ساعت توی جاده میمانی. تازه عرق هم ندارم دو روز مست باشم و گریه کنم لااقل. خلاصه اینکه روزهای کثافتی پیشِ رو دارم و حجمِ چسناله لابد بالا میرود. در این روزها حتی معشوقِ فرضی هم به دادم نمیرسد متاسفانه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر