۱۰ دی ۱۳۹۰
۰۷ دی ۱۳۹۰
برای کسی که ایمیلش اشکم را بلاخره درآورد.
نه نترس، خوب است که اشکم درآمد. خیلی وقت بود انقدر خوب گریه نکرده بودم. نمیدانم چرا اینجا جوابت را میدهم شاید چون دوست دارم ثبت شود. از ایمیل میترسم. میترسم یک روز پاک شود و من فراموش کنم این لحظههایم را.
نمیدانم از کجا شروع کنم، شاید باید بیشتر فکر کنم. اما حالا که داغم بهتر میتوانم حرف بزنم. دنیای تنهایی جای عجیببی است، لااقل برای من عجیب است. برای من که پنج سال تنهایی واقعی را حس نکردم. همیشه یک نفر بوده که مطمئن باشم دوستم دارد و غمم را تحمل میکند. اما حالا، توی این روزها به هیچ کس اعتماد ندارم، هیچ جایی را ندارم که خودم را پهن کنم و دردم را بریزم وسط. تنهایی یک وقتهایی خوب است اما یک وقتهایی هم میشود چاه عمیقی که در یک چشم به هم زدن آدم را میبلعد. تنهایی درد دارد اما یک جاهایی سرخوشی دارد، آنقدر سرخوش که به خودم شک میکنم که این واقعن منم؟ میدانی دردش کجاست؟ همان جاهایی که به آن آدم فکر میکنی، همان جاهایی که یکهو بوی تنش را قاطی لباسهای قدیمی حس میکنی. همان جاهایی که توی خیابان دستهایت یخ میشود و جیبهایت به دادت نمیرسند. جاهایی که میخندی اما کسی نیست که زل بزند به لبخندت و از چشمانش بفهمی که چقدر لبخندت را دوست دارد. صبحها که میخواهی از خواب بلند شوی اما صدایش و حرفهایش نیست تا دلخوشت کند برای شروع یک روز.
دل کندن سخت است. از آدمی که روزهای زیادی زیر یک سقف کنارش بودی. از آدمی که خیابانهای یک شهر را کنارش راه رفتی، دستت را توی دستش فشار دادی و یکجاهایی یواشکی بغلش کردی. از آدمی که توی اتوبان کنارش نشستی و دستش را روی دنده فشار دادی و دستت را توی موهایش فرو بردی. دل کندن سخت است از آدمی که ساعتها منتظرش ماندی تا از در بیاید تو و خودت را توی بغلش جمع کنی و دستت را یکجوری دور گردنش حلقه کنی و آرزو کنی دنیا همانجا تمام شود. دل کندن خیلی سخت است از آدمی که پنج سال توی هوایش نفس کشیدی.یک جاهایی همین لحظهها پدر آدم را درمیآورند، نگاهش، صدایش، بوی تنش از سر و کول آدم بالا میرود و تو فقط خودت را توی رختخواب شل میکنی و چشمانت را میبندی تا فرو بروی.
تنهایی یک جاهایی سرخوشی هم دارد. روزهایی که تنهایی از پلهها بالا میروی و یاد میگیری کسی دستت را نگیرد و حس کنی بزرگ شدی. جاهایی که تنهایی برای خوب بودن میجنگی و لوسبازی و غرغر را کنار میگذاری. جاهایی که یاد میگیری تنهایی تغییر کنی، پیشرفت کنی و منتظر نباشی کسی نگاهت کند و برایت کف بزند. جاهایی که تنهایی تصمیم میگیری عمل میکنی و از خودت خوشت میآید. جاهایی که و یک چیزهایی را ببینی که در بودن آن آدم هیچ وقت نمیدیدی بس که همه حواست به او بود.
گفتی پاهایت را جای پای من میگذاری، ترسیدم. خودم هم نمیدانم راه را درست میآیم یا نه. خودم هم نمیدانم روزی که جلویش ایستادم و گفتم دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست و بیا یک کاری بکنیم درست بود یا نه. گاهی چشمانم را باز میکنم و تمام مسیر را خوب بررسی میکنم اما بعضی وقتها چشمانم را کاملا میبندم و هرجا حسم بگوید قدم میگذارم. یک جاهایی خیال میکنم دارم سر میخورم اما فورا خودم را جمع میکنم و به مسیر اصلی( خیال میکنم اصلی) برمیگردم. حتی راه را علامتگذاری نمیکنم که اگر اشتباه بود برگردم و یک راه دیگر انتخاب کنم. فعلا فقط دارم جلو میروم. دوست دارم بغلت کنم،از همان بغلهایی که قدیمترها خودم را تویش ول میکردم و حس میکردم امنیت دارد. دوست دارم بغلت کنم و بهت بگویم میگذرد. و بگویم "یه روز خوب میاد" اما خودم هم مطمئن نیستم یک روز خوب بیاید. مطمئن نیستم بتوانم از این روزها سالم بگذرم و نسترنی بشوم که دوستش دارم.دلم را به لحظههای کوچک خوش میکنم. با کار، جلسه داستان، گلدان، پیادهرویهای صبح . دوستانی که گاهی هستند و گاهی نیستند. با امید این که بلاخره برف میبارد. با کفشم که گوشهاش چهارتا گل دارد. با کتابی که وقتی بازش میکنم تویش فرو میروم. با فیلمی که رنگ دارد، زندگی دارد، خوشی و غم دارد. حتی با عکسهایی که توی همهشان کنارش میخندم. با جون گفتنهای موسن، با دوستت دارمهای الاهه، با بغل بهناز، با حرف زدنهای مدامم با یاسمن. شاید خیلی کوچک و احمق باشم چون از رفتن آدمی درد میکشم که حتی من را نمیبیند. اما خودم را دوست دارم. برای همهی این جان کندنهایم برای زندگی خوشحال.
کاش میتوانستم واقعن کمکت کنم. کاش بزرگ بودم. کاش...دوست دارم باز هم برایت بنویسم. خودت میدانی که دوستت دارم با همهی بداخلاقیهایم.
نسترن
۰۶ دی ۱۳۹۰
تو کافه داغ بودم، نمیفهمیدم چی شده. حتی خندیدم کلی. الان که رسیدم، تو تاریکی نشستم فکر میکنم شوخیست. باورم نمیشود یک نفر بتواند این قدر راحت همه چیز را فراموش کند. انگار حتی نمیشناسمش. حس میکنم مسخ شده. آدمی که من میشناختم این نبود. به خودم حق نمیدهم ناراحت باشم، به خودم حق نمیدهم عزاداری کنم. ولی انگار آب سردی ریخته باشند روی سرم. خودم را گوشه شومینه جمع کردهام از سرما و میلرزم. دلم میخواهد آب شوم و توی زمین فرو بروم. دلم نمیخواهد لامپ را روشن کنم، دلم میخواهد توی تاریکی فرو برم. از خودم خجالت میکشم. از آدمهایی که مرا میشناسند خجالت میکشم. حس میکنم همهی این سالها اسباببازی خوبی بودم تا یک آدم بزرگ شود. حالا که بزرگ شده زندگی واقعیاش شروع شده و من حتی توی خاطراتش جا ندارم. کاش میتوانستم گوشی تلفن را بردارم بهش زنگ بزنم و بلند پای تلفن بخندد و بگوید همش بازی بود و تمام شد. اَه حالم از خودم به هم میخورد که هنوز به این چیزها فکر میکنم. اصلن الان پایین پایین هستم. فردا صبح که بروم سرکار، نون سر به سرم بگذارد، برویم توی کافه صبحانه بخوریم. بعد از ظهر که بروم روزنامه، الف برایم نسترن ای عشق من بخواند، میم هر پنج دقیقه زنگ بزند و سر صفحه بستن کلکل کنیم و آخرش بگوید یه دونهای دختر. شب که برویم خانه مهدی و کسشر بگوییم و بخندیم همه این حسها گم و گور میشود. من دوباره میشوم همان نسترنی که دوستش دارم. باید به گلدانی که آیدا خرید مدام آب بدهم، به کارم فکر کنم، به داستانم فکر کنم. اَه هرچقدر به اینها فکر میکنم اصلن حالم خوب نمیشود، انگار دارم خودم را گول میزنم. هیچکدام اینها حالم را خوب نمیکند. همین که توی تمام جمعها حرف را به او میکشانم، همینکه دوست دارم مدام خاطره تعریف کنم، همین که زل میزنم به دهان یک آدمی که اسمش را میبرد یعنی دارم خودم را گول میزنم.
چرا دارم اینها را مینویسم؟ از اینکه اینها را بخواند بهم پوزخند بزند حالم به هم میخورد اما کون لق همه پوزخندها میخواهم اینجا هرچه که دوست دارم و دلم میخواهد را بنویسم. اگر این روزها ننویسم خفه میشوم اگر ننویسم چقدر بعضی وقتها درد دارم و چقدر دلم میخواهد یک لحظه فقط یک نفر باشد که زنگ بزند بگوید خوبی؟ خفه میشوم. دارم عادت میکنم به این تنهایی. دارم عادت میکنم کسی حواسش به من نباشد و این همیشه هم بد نیست فقط حالا که پایینم این چیزها را میگویم. کاش زودتر تمام شود، کاش دیگر هیچ چیز از حواشی این آدم برایم مهم نباشد. کاش خاطراتم یکی یکی محو شوند و دیگر هیچ جا یاد این آدم خفهم نکند.
۰۴ دی ۱۳۹۰
یک بخشی وسط زندگیام دارد گم میشود. نمیدانم دقیقن از چه زمانی این وسط نیست و گاهی حتی شک میکنم زمانی که این وسط گم شده اصلن وجود داشته یا نه، فقط میدانم هر روز که میگذرد این فضای خالی بیشتر میشود.
هر روز که میگذرد فاصله این زمان خالی تا امروزم کمتر میشود، دیشب هرچقدر به چند روز گذشتهام فکر کردم چیزی یادم نیامد اما آن قدر روزهایم شبیه به هم هستند که خیلی فرقی نمیکند به یاد آوردن یا فراموش کردنشان چون دوباره فردایی هست که شبیه دیروز و پریروز و یک ماه پیشم باشد لابد. زندگیِ بیماجرا یک چیزی هست که نمیدانم چی! چسنالهطور نخوانید چون مطمئن نیستم بد باشد.
این فراموش کردن یک روزهایی بعضی روزهایی که یادم میآید را پررنگتر میکند. امروز صبح همینطوری بیخود دلتنگ از خواب بیدار شدم، توی اتوبوس حتی رد انگشتانش را روی صورتم حس میکردم. یک لحظه به خودم آمدم دیدم دارم به خط ممتد وسط خیابان نگاه میکنم و از تنهایی به خودم میپیچم و آب دماغم را بالا میکشم. به خودم فحش ندادم که گه میخوری دلت برای همچین آدمی تنگ میشود چون فکر کردم دلم برای چیزی که امروز هست تنگ نیست، دلم برای چیزی که آن روزها با من بود تنگ است. در واقع دلم برای یک آدم تنگ نیست، دلم برای یک تصویرِ خوبِ پررنگ تنگ است.
بعدتر توی نشست خبری همه چیز را فراموش کردم چون یک آدمی با یک نگاه خوبی زل زده بود به من یا من خیال میکردم زل زده به من، حتی زل زد به صورتم و خندید. دلم نمیخواهد فردا شود و یادم برود که یک نفر امروز توی صورتم نگاه کرد و خندید. دلم نمیخواهد فردا دوباره فقط تصویر یک آدمی باشد که دیگر نیست.
خانه که ساکت است و صدای موزیک نیست یک صداهایی وقت پیدا میکنند و انگار هی بلندتر میشوند، صدای تیکتاک ساعت، فنِ لپتاپ، کتریِ روی گاز. یک لحظههایی این صداها آن قدر زیاد میشوند که مثل دیوانهها به لپتاپ حمله میکنم و فورن یک موزیک پلی میکنم تا همه جا ساکت شود.
هرچقدر بیشتر چیزها را فراموش کنم فضا باز میشود تا یک چیزهایی که باید فراموش شوند، پررنگ و بزرگ شوند و برای خودشان قل بخورند این طرف و آن طرف. امروز به دکترم گفتم نمیخواهم آلزایمر بگیرم، موقع خداحافظی محکم بغلم کرد و گفت بنویس، هرشب بنویس. اما این روزها آنقدر همه چیز درهم است که حتی وقت نمیکنم به مامان زنگ بزنم.
۲۸ آذر ۱۳۹۰
یکی از کارهای بزرگی که این شوشو خانمها در طول زندگیشان همواره بدون فکر و بدون اینکه برایشان سخت باشد انجام دادند تربیت آدمهای دور و برشان بوده. این افراد طی محاسباتی به کسخلانِ تحتِ سلطهشان قبولاندهاند که خیلی خوشبخت و آزاد و خفناند و روزی دوبار قرصهایی را که این چیزها را به آدمها تزریق میکند به خوردشان دادهاند. به همین علت اگر به یکی از فرزندان یا اطرافیان اینها بگویید خاک بر سرت که مثل موم تو دست شوشو خانمی، اصلن نمیفهمد موم یعنی چی و اگر بفهمد، شوشو خانم آنقدر دلیل و منطق توی حلقشان چپانده تا بتوانند در چنین موقعیتی همه را یکجا توی صورتتان تف کنند و شما را لال کنند.
اگر در طول تاریخ عدهای بودهاند که علیه شوشو خانمی قیام کردهاند یا خیلی خایه داشتهاند و یا اینکه شوشو خانم اصلِ جنس نبوده، اگر نه شوشو خانمها میتوانند سالهای سال در راس قدرت بمانند بدون اینکه کسی لحظهای به مغزش خطور کند زندگیِ بهتر از اینی که شوشو خانم میگوید هم شاید وجود داشته باشد.
این شوشو خانمها اصولن مهرباناند، خیلی مهربان. آنقدر که در وصف نگنجد اما خدا نیاورد روزی را که مجبور شوند آن رویشان را نشان دهند. آن وقت از صدتا سلیطه هم سلیطهترند. به کلی شعارهای انساندوستانه و صلحطلبانهشان را فراموش میکنند، سرطانشان خوب میشود، چادر به کمر بسته و وارد میدان میشوند. در این مواقع شما بهتر است یا خودتان دست به عملیات انتحاری بزنید و یا فرار کنید به جزیرهای دور افتاده. چرا که اینها اصولن با کسی شوخی ندارند و در مرامِ شوشو خانمیشان چیزی به نام رحم وجود ندارد و تا خارتان را نگایند بیخیال نمیشوند.
شاید شوشو خانمها خیلی خوشبخت و فلان باشند اما هیچ وقت نمیفهمند شوشو خانم نبودن چه شکلی است. چرا که غیر از شوشو خانم نقش دیگری بلد نیستند و شوشو خانمی در خونشان است. همان طور که ما بلد نیستیم، اما به شخصه از شوشو خانم نبودن راضی هستم و ترجیح میدهم به جای ایـــــــــــــنهمه کار برای چس مثقال زندگی بهتر، پاهایم را دراز کرده و بگوزم چرا که گوز برای بدن خوب است و باد معده را خالی میکند.
۲۷ آذر ۱۳۹۰
آدم متوسط سعی میکند متوسط بودنش را به دست فراموشی بسپارد. صبحها یک جا میرود سرکار و عصرها هم جای دیگری. شبها وقتی میرسد خانه از خستگی فورن کپه مرگش را میگذارد تا وقت نداشته باشد به متوسط بودنش فکر کند. وی همچنین مجبور است کارهای عنش را کارهایی خفنطور تلقی کند. عشق تخمیاش را الکی گنده میکند. کتاب خواندن و فیلم دیدن و اینها را خفن میپندارد و مدام میگوید اوووو اینهمه کاااار. ته همهی اینها آدم متوسط مدام با خودش تکرار میکند "یه روز خوب میاد حاجی" و کلن فقط همین یک جمله را بلد است و آنقدر تکرارش کرده نخهایش نمایان شده و از سوراخ وسطش میتوان بیلاخ پشتش را دید. وی اما چشمانش را فشار میدهد تا بیلاخ را نبیند و به جای اینها خودش را با چمدان قرمز روی پله برقیهای فرودگاه امام تصور میکند در حالی که اشک گوشه چشمانش را پاک میکند و از دور برای پدر و مادرش دست تکان میدهد و در صحنه بعد خارجی را میبیند که در آنجا فیلش را بلاخره هوا کرده و آب دهانِ مادر و پدر و دوست و فلانش را که از گوشه لبشان آویزان است، تصور میکند و آبش میآید. آدم متوسط حتی به معشوقِ جوانیاش فکر میکند وقتی روبروی تلوزیون نشسته و ناگهان چشمش میخورد به فیلی که در هواست ، دوربین عقب عقب میرود و آدم متوسط که حالا دیگر متوسط نیست نخ فیل را در دست دارد و اصلن حواسش به دوربین نیست مثلن و لبخندی فاتحانه مخصوص آدمهای فیل هوا کن بر لب دارد. خلاصه آدم متوسط مژبور است میفهمید؟ مژبور.
۲۶ آذر ۱۳۹۰
فکر کردم باید بیخیال شوم و دیگر ننویسم، فکر کردم آنقدر که باید در این کار جدی نیستم اما تصویر خودِ امروز و دیروزم مدام جلوی چشمم بود، چقدر جان کندم برای نوشتن تکتک جملهها. فکر نمیکردم آنقدر ریده باشم اما خیلی بد ریده بودم. تا حالا داستانی به این بدی ننوشته بودم لابد که همهشان ساکت شدند و حتی توی چشمهایم نگاه نکردند. تصویر کلیشهای آدمهایی که از یک شکست بزرگ برمیگردند و تا صبح بیدار میمانند و بمب اتم میسازند یا یک شبه در جستجوی زمان از دست رفته مینویسند و خلاصه یک حماسهای چیزی خلق میکنند و اینکه هنوز اینقدر خاک بر سرم و به اینها فکر میکنم نیشم را باز میکرد. خندهام میگرفت از خودم که همیشه آدم متوسطی بودم و هیچ وقت حماسه خلق نکردم و هنوز که هنوزه از ده سالگی عبور نکردم و تصویرهای تخمی توی سرم تمامی ندارند.
متوسط بودن درد دارد، توی همه چیز متوسط بودن خیلی درد دارد. توی درس، کار، نوشتن، آشپزی، دوستی و همینطور تا آخر. اما درد بدتر پذیرفتن این متوسط بودن است. این که مدام دست و پا بزنی برای متوسط نبودن، رقتانگیز است. کاش میشد یک نفر بیاید و یک دارویی توی حلقم بریزد و از فردا همهی واقعیتها را بدون درد بپذیرم و این قدر خودم را جر ندهم برای تغییر واقعیتها.
کنار همه اینها خودم را میبینم که اگر دیگر ننویسم پس چه کار کنم؟ آدمهایی که نمیخواهند کون درس را پاره کنند و نمیخواهند روزنامهنگار و ورزشکار و آشپز و خیاط و آرایشگر و هزار کوفت و زهرمارِ بزرگ دیگر شوند، نمیخواهند همسری فداکار و مادری دلسوز باشند و هیچکار دیگری بلد نیستند و دوست ندارند، باید بمیرند؟ یا باید تا هفتاد سالگی توی هر سوراخی سرک بکشند تا شاید این را دیگر دوست داشته باشند؟ آخرش هم مثل یک سگ متوسط بیفتند بمیرند و چیزی که دوست دارند را توی قبر هم کشف نکنند. این با متوسط بودن فرق دارد، اینکه بخواهی یک عن بزرگ باشی و نشوی فرق دارد با این که اصلن نخواهی هیچ عنی باشی و اصلن نفهمی که دوست داری چه عنی باشی. یک حالت بدترش جاییست که حتی حوصله نداری دیگر هیچ عنی باشی.
حتی کیرم ندارم که تهش بگویم کیرم دهنت زندگی و این دردش از همه چیز بیشتر است در این لحظه.
۲۳ آذر ۱۳۹۰
۲۲ آذر ۱۳۹۰
امروز بعد از دو ماه رفتم روزنامه بچهها را ببینم. استقبال گرم و غیرقابل باوری از من به عمل آوردند. حتی بچههای سرویس سیاسی هم از دیدنم نیششان باز شد و ذوق کردند. همه از فضای تحریریه بعد از رفتن من شکایت داشتند، عدهای معتقد بودند بعد از رفتن من شور و نشاط از تحریریه رخت بربست و عدهای آن زمان را دوران اوج تحریریه خواندند و گفتند: بدون تو هیچی صفا نداره حاجی. در همان یک ساعت همه چیز خوب و خوشحال بود و همه اذعان داشتند روح جدیدی به تحریریه دمیده شده. هرکدام دستم را به سمتی میکشیدند و اصرار داشتند کنارشان بشینم. صدای خنده و خوشحالی آنقدر زیاد بود که صاحابش آمد تا دهنمان را به خاطر سر و صدا سرویس کند، اما با دیدن من دست و پایش شل شد و دامن از کف داد. به جون مادرم اگر یک کلمهاش دروغ باشد، حتی بچهای شیرخواره را دیدم که در بغل مادرش از کنارم رد شد و گفت: مامان مامان نسترن، نسترن. همه گفتند: وااااای چقد لاغر شدی و همه محکم مرا در آغوش گرفتند و مردان تحریریه ادای در آغوش گرفتن را درآوردند. نیم ساعت پایین ماندم و با همه لاس زدم بعد رفتم طبقه بالا و وقتی از در وارد شدم همهی صفحهبندها حتی آقای ت جیغ بلندی کشیدند، یکی از بچهها وقتی میخواست به سمتم بیاید و مرا در آغوش بگیرد صندلی را ندید و نزدیک بود پهن زمین شود اما با دستان من نجات یافت. ازم خواستند به یاد آن روزها برایشان آواز بخوانم اما من گفتم الان آماده نیستم و نفسم یاری نمیکند. نون همانطور در شکست عشقی یکسال پیشش باقی مانده بود و سین همانطور بیشوهر، عین هم همانطور نالان و غصهدار اما همه به من گفتند چقدر قیافهات عوض شده و چقدر لاغر و داف شدهای و فلان. بعد رفتم اتاق دیگر و بچههای سرویس عکس از دور آغوششان را گشودند و من خودم را در آغوششان پرتاب کردم، الف مرا به گرمی فشرد و گفت: دیگه پایه سیگار ندارم و به گام. من زدم پشتش و گفتم: بریم یه سیگار بزنیم. رفتیم توی دستشویی و به یاد ایام گذشته سیگار کشیدیم و به همان سنت قدیمی الف فندک را گرفت جلو تا سیگارم را روشن کنم. هنگام خداحافظی غم را در چهره تکتکشان دیدم و با التماس ازم خواستند باز هم به دیدنشان بروم. میم و الف عزیزم تا دم در همراهیام کردند و از دور به تاکسی گرفتنم خیره شدند و به آرامی اشک گوشه چشمشان را پاک کردند.
۲۱ آذر ۱۳۹۰
امروز آنقدر غمگین بودم حتی شوخیهای همکار بامزهام که هر روز سر به سرم میگذارد و قارقار باهم میخندیم هم خوبم نکرد. توی خیابان عینک گذاشتم و داریوش گوش کردم و گریه کردم، هیچ جای غمگینیِ امروزم خودم تنها نبودم. یک درد بدی بود، با دیدن هر آدمی که از کنارم میگذشت بیشتر میشد، درد تکتک آدمهای توی خیابان و اتوبوس انگار روی سرم خراب میشد. آن قدر با سلولهایم حسش میکردم که نمیشد جلوی اشکهایم را بگیرم. دلم میخواست یک دست بزرگ داشتم و دراز میکردم و همهی آدمهای این جا برمیداشتم و یکجایی توی یک جزیرهی دورافتاده رها میکردم. سرم را پایین انداخته بودم و به کف پیاده رو نگاه میکردم، آن قدر خلط و کثافت همه جای پیاده رو بود که داشتم بالا میآوردم، زندگیمان شده همین، خلط و کثافت و تهوع. هرجایش را انگشت میکنی از یک جای دیگرش این کثافتها بیرون میریزند. چرا ما؟ چرا ما باید همچین جایی به دنیا بیاییم تا فرار کردن بشود آرزویمان و بعد از فرار آنقدر چیز پشت سرمان جا گذاشته باشیم که تا آخر عمر پدرمان را دربیاورد. چرا باید وقتی توی شکم مادرم بودم، قحطی و جنگ و بمباران باشد تا تکتک سلولهایم بشود ترس؟ چرا آرزویم باید شلوغی دوباره خیابانها و کتک خوردن و از ترس دویدن باشد تا خیالم راحت شود زندهام؟ چرا همه سوراخهایم پر از بیماری روانی و درد و مرض است؟ چرا دلخوشیام باید آغوش آدمی باشد که حتی من را نمیبیند و توی خوابهایم دیگر خودش نیست و من نمیشناسمش؟ چرا ما باید وسط همهی این دنیا اینقدر بیپناه و تنها رها شده باشیم تا توی هر سوراخی سرک بکشیم برای چهار خط نوشتن و دو دقیقه فراموش کردن اینهمه تنهایی؟ چرا مثل نهنگها خودکشی دستهجمعی نمیکنیم تا خلاص شویم؟
۲۰ آذر ۱۳۹۰
در حال حاضر دوست ندارم کسی ببیند غصه دارم. یک وقتهایی از اینکه فلان چیز را نوشتم از خودم بدم میآید. قیافه تکتک آدمهایی که حدس میزنم اینها را میخوانند تصور میکنم و از خودم که مثل احمقها آن وسط زیر نور میچرخم متنفر میشوم. در بعضی موقعیتها تصویر دروغ از خودم دادن را بیشتر دوست دارم چون توهم دشمن و توهم پوزخند احتمالیِ دشمن موقع خواندن حقیقت اذیتم میکند. دشمن که میگویم منظورم خیلی چیز خوف و وحشتناکی نیست، مثلن توی گودر یک آدمهایی بودند که من لایکهایشان را بررسی میکردم و اینها فقط چیزهایی را لایک میزدند که من توی آنها بدبخت و قابل ترحم بودم، حالا شاید طرف اساسن بدبخت و قابل ترحم دوست داشت و یا اینکه از فرط "اوه چقد منم" لایک میزد ولی همین آدم توی مغز من دشمن نام گرفت و یا آدمهایی که دیگر دوستم ندارند و یک روزی داشتند و اگر اینها را میخوانند کلن برای همان پوزخند است به زعم بنده. یک گروه دیگر هم هستند که در طبقه دائمالچسنالهها طبقهبندی میشوند و کلن خوششان میآید یکی به تیمشان اضافه شود، اینها هم دشمناند در قاموس من و گروه آخر که از همه بیشترند آنهایی هستند که در مقاطع مختلف زمانی مورد تمسخر من واقع شدند و چون اصولا من خیلی آدم مسخره کنی قلمداد میشدم و شاید میشوم اینها روز به روز تکثیر شدند، اینها هم دشمناند.
خیلی شبیه به آقا شدم وقتی در نماز جمعه پشت تریبون ایستاده، سرش را به طرفین میگرداند و انواع دشمن را برای حضار نام میبرد، دشمنان من هم همانقدر موهوم و تخیلیاند. اعتراف میکنم گاهی به جمهوری اسلامی ایمان میآورم چون همان وقتها به شدت نظریههایم برای خودم قطعی و درست است. در همان بعضی وقتها با جمهوری اسلامی همدردی میکنم حتی، چون کسی درکش نمیکند که چقدر حسش درست است و چقدر دشمن دارد و همه فقط بلدند مسخرهاش کنند. و حتی مانورهای نظامی و هارت و پورتهایش را هم درک میکنم چون آن قدر توهم دشمن خار آدم را میگاید که هیچ کاری جز همین مانورها و هاروتوپورتها از دستت برنمیآید. نمیدانم اگر بمب اتم و یا حق کشتار مردم و یا حق اعدام داشتم چطور میشد، لابد از ترس همین دشمنان توهمی هر لحظه یک جا را با خاک یکسان میکردم و عدهای را بمباران و بعضیها را اعدام میکردم. قسمت خوبش اینجاست که من دو قطب دارم و وقتی روی آن قطب هستم همه را دوست میدانم و طبعن خودم را همه جا پهن میکنم، خلاصهاش اینکه توهم دشمن درد بدیست و بروید خدا را شکر کنید که از سلامت کامل روانی برخوردارید.
۱۹ آذر ۱۳۹۰
برادرم یه آدم بیخیال و داغونیه، همیشه وقتی باید تو یه تایم مشخصی یه کاری رو انجام بده کلن فراموش میکنه و دو روز بعد تموم شدن مهلت کاره میفهمه جا مونده. همیشه مامانم آویزون در و دیوار بود تا یه چیزایی رو براش تمدید کنه، از ثبتنام کنکور گرفته تا همین دیروز که اگه جریمه صد و شصت و نه تومنی رو تا دوازده شب پرداخت نمیکرد امروز باس دو برابرش رو میداد. منی که مث سگ از دسش حرص میخوردم حالا به همون قاعده ریدم شایدم شدیدتر. یک امیدای ریزی هنوز اون ته هست که اگه جواب نده نمیدونم چیکار کنم، دارم دروغ میگم همین حالا راههایی که باید برای بعدش انتخاب کنم رو مثل اسلاید از جلوی چشمام گذروندم ولی خب آخه کلی دردسر داره و کونم میسوزه که فقط به خاطر حواسپرتی و گشادی یک تلفن زدن و صدتا کوفت و زهرمار دیگه یک فرصت دیگه رو از دست دادم.
یک اتفاقایی هست که قبل از افتادن، تو مغز من برای خودشون میوفتن و این افتادن در حالیه که من هنوز وقت دارم یه کاری کنم تا نیوفتن. این اتفاقا با دیتیل از جلو چشمم رد میشن و من تا خرتناق در اونها دخول میکنم. روزی صدبار از در خونه تا سر بهار به این فکر میکردم که بلاخره کار از کار میگذره و من جا میمونم، همون لحظه گوشی رو برمیداشتم تا زنگ بزنم بعد میگفتم کله سحر مردم خوابن پس یک ساعت دیگه زنگ میزنم بعد میرسیدم سرکار و یادم میرفت تا آخرشب تو رختخواب که به خودم قول میدادم فردا حتمن زنگ میزنم. نمیدونم چند روز ولی خیلی روزا این لحظه الانم رو دیدم و از ترس حواسم رو پرت کردم تا بهش فکر نکنم و خودم رو دلداری دادم "نه بابا مگه دیوونهیی؟ حتما انجامش میدی" بعضی وقتام به بعد جا موندنم فکر کردم که چی میشه و در جواب به خودم میگفتم لابد اتفاق بهتری میوفته. راستش رو بگم من خرافاتی و عنم، کلن معتقدم هر اتفاقی برام میوفته بهترین اتفاق ممکنه و ته این یه جور اعتقاد تخمی به تقدیر و این حرفا نهفتهس که خواننده نکتهسنج خودش میفهمه.
یکی دیگه از اتفاقایی که قبل از وقوع دیدم امروز بود که بهم زنگ زدن گفتن بپر حساب فلان بانک رو وا کن و شماره حسابت رو فورن اسمس کن تا حقوقت رو بدیم بت و این آخرین فرصته وگرنه میره تا ماه بعد. ولی من کارت شناسایی همرام نبود و به همین دلیل حقوقم تا ماه بعد پرید. اینا همه در حالی اتفاق افتاد که من از پریشب نیت کرده بود وقتی برگشتم تهران کارت ملیمو از تو کیف قرمزه بذارم تو کیف سبزه و در همین راستا صدتا داستان توهمی ترسناک که در نتیجه نداشتن کارت شناسایی اتفاق میوفته رو تو ذهنم مرور کردم، در انتها نذاشتم و امروز اینجوری شد. بعد به یک مرتبهیی رسیدم به هرچی فکر میکنم فورن ترس برم میداره و به خودم میگم هو هو هو فکر نکن، دیریم دیم دیریم دیم بیا بیرون، اصن منو نگا بش فکر نکنیا. مثلن دیشب تو جاده فکر میکردم الان یک تریلی میاد رومون و من میمیرم و تو همون لحظه نگران این بودم اگه بمیرم هیچ کدوم از دوستام نمیفهمن. چون نه رفیق گرمابه و گلستان دارم تا از نبودنم نگران شه، نه این که اصولن برای کسی مهمه من کجام، ته تهش مثلن برا موسن و بناز مهم بشه و در انتها بعد یک ماه پاشن بیان دم در خونمون و بفهمن من مردم، اصلن اون موقع دیگه چه فایده؟ حتی به فیسبوک و وبلاگ و اینام فکر کردم که بعد از من چی به سرشون میاد و مثل همیشه تصمیم گرفتم پسوردام رو یه جای امن بذارم و وصیت کنم بعد از من چراغ اینارو روشن نگه دارن. بعد به خودم گفتم هی هی هی نسترن بیا بیرون، نه که از مردن خودم بترسم، نه به قرآن، فقط نگران برادر تازه دومادم بودم. الان که نشستم اینجا این کسشرا رو مینویسم به بیماری وسواس فکری خودم آگاهم ویک بخش زندگیم رو هواست و در اوج بیپولی به سر میبرم و نه شام خوردم، نه دوش و نه هیچ کوفت دیگهیی و احتمالن دو یا سه نصف شب خوابم میبره و صبح خواب میمونم و همینطور این چرخه ادامه دارد.
۱۷ آذر ۱۳۹۰
۱۱ آذر ۱۳۹۰
همینطور چند ساعت نشستم زل زدم به خودم توی عکسها، تمام عیبها را از همه سوراخهایم کشیدم بیرون و برای خودم که دوست دارد خودش را توی عکسها خوب ببیند اما نمیبیند شاید هم نمیتواند ببیند دلم سوخت. من خیلی خوب دلم برای خودم میسوزد این اخلاقم را از مادرم به ارث بردهام. مادرم همیشه بعد از همهی دعواها یک مرحله داشت، برای خودش توی یک کنجی فرو میرفت و باخودش حرف میزد درباره مظلومیت و بدبختی خودش و گریه میکرد، بلند حرف میزد تا ماهم بشنویم، شاید هم نمیخواست ما بشنویم اما به هرحال بلند حرف میزد، از تمام دعواها و داد و بیدادهایش آن قدر حالم بد نمیشد که از سکانس پایانی دعوا. دلم میخواست بروم مادرم را از کنجش بکشم بیرون و محکم تکان تکانش بدهم و بهش بگویم ببین دعوا تموم شد، تموم، دیگه بسه. اما همینطور تمام سالهای کودکی و بعدترش هیچ کاری نکردم. طی آخرین دعواهایم با مادرم که یادم نمیآید چندوقت پیش بود، شاید یک سال شاید هم بیشتر، خیلی وقت است با مادرم دیگر از آن دعواها نکردم، اما طی همان آخرینها هم وسط دعوا میرفتم توی اتاق و در را میبستم و یا شروع میکردم با تلفن حرف زدن و گریه کردن یا موزیک گوش کردن، تا صدای بعد از دعوای مادر را نشنوم، یک شب اما هیچ کدام از این کارها را نکردم، در را باز کردم رفتم جلوی مادرم ایستادم، داد زدم مامان تموم شد، تموم، من گه خوردم، بس میکنی؟ بعد یک هو گریه مادرم قطع شد و با چشمان خیلی اشکدار و با یک سکوت وحشتناک چند ثانیه به من نگاه کرد و بلند شد لباس پوشید و رفت بیرون. از توی اتاق میتوانستم تصورش کنم که پریشان برای خودش توی تاریکی خیابان راه میرود، با ناخنهایش ور میرود و لبهایش را مدام جمع میکند تا صدای گریهاش درنیاید. بعد از آن شب مادرم تا یک هفته توی خانه با کسی حرف نزد، با کسی یعنی هیچ کس. با پدرم حرف نمیزد، شبها برای خودش زود میرفت توی اتاقش و در را میبست تا پدرم روی مبل بخوابد، روزها دیر از خواب بیدار میشد و با قربان صدقه مرتضی را از خواب بیدار نمیکرد، به نسیم تلفن نمیزد و جواب تلفن محمد را نمیداد، حتی موبایلش را هم خاموش کرده بود. یک روز پدرم در اتاقم را یک جور ترسناکی باز کرد و گفت: چی گفتی بهش؟ گفتم مهم نبود همون چیزای همیشگی، بعد بابام گفت اگر همان چیزهایی همیشگی بود این جوری نمیشد. به بابا نگفتم قسمت آخر دعوا را از مامان گرفتم، نگفتم نگذاشتم دلش برای خودش بسوزد و بلندبلند چیزهایی درباره خودش بگوید تا دل سنگ هم کباب شود. نگفتم یلاخره به مامان گفتم تموم شد، بس کن.
بعد از آن یک هفته، همیشه از دعوا با مادرم فرار کردم و سعی کردم به دعواهای مادرم با بقیه نگاه نکنم. مامانم لابد آن شب را حسابی فراموش کرده چون در این حدودا یک سالی که من پیشش نیستم هر روز یک سانس هم پای تلفن توی گوش من برای خودش دلسوزی میکند. حتی بابا میگوید دیگر بدون دعوا هم توی خانه برای خودش دلسوزی میکند. حتی در مواقع خوشحالی هم یکهو وسطش دلش برای خودش میسوزد. نمیدانم از کی حواسم نبود که شدم مثل مادرم با این تفاوت که خیلی زود به این مرحله که مادرم در پنجاه و پنج سالگی در آن است رسیدم.