توی بچگی یک خال روی صورتم داشتم، خال نبود، زگیل بود. همیشه فکر میکردم عادیست و همه لابد یک جاییشان زگیل دارد. از وقتی فهمیدم آدمهایی هستند که زگیل ندارند هر روز جلوی آینه با زگیلم ور میرفتم و سعی میکردم با ناخن از روی صورتم بردارمش. هزار بار کاری کردم که خون پاشید بیرون و تمام گونهم را خون گرفت. هر وقت یکی برای اولین بار من را میدید یا بعد از سالها، از مادرم میپرسید این چیه رو صورت نسترن؟ مامانم میگفت خالِ ولی خال نبود، زگیل بود اما مادرم از اینکه من زگیل داشتم لابد خجالت میکشید که مدام دروغ میگفت. بعد از اینکه کار هر روزم وقتی مامان مدرسه بود، جلوی آینه ایستادن و کندن زگیل بود، مادرم تصمیم گرفت با تمام خانواده هماهنگ کند که به من بگویند زگیلت رفته و دیگر نیست. خالههام هر روز من را میدیدند میگفتند عه خالت کو؟ بابا که برمیگشت، مامان رو به بابا میگفت میبینی دیگه خالش نیست؟ بعد به بابا چشمک میزد و بابا میگفت عه راست میگه خالت کجا رفت؟ مادربزرگم که هر روز برایم شعرِ هر که دارد خالِ صورت فلان را میخواند، دیگر شعرش را نخواند. من اما هر روز میرفتم جلوی آینه زل میزدم به صورتم و میدیدم زگیل هنوز سر جای اولش است. یک جور وحشتناکی داشتم دیوانه میشدم. هر روز زگیلم همان جا بود اما همه انکارش میکردند. یکی از آن روزهایی که به جنون رسیدم با موچین مامان افتادم به جان زگیل و محکم کشیدم، خون فواره زد روی آینه. با وحشت و گریه جیغ کشیدم و نسیم پرید توی اتاق، داد زد چیکار کردی؟ یک ساعت روی صورتم صدتا دستمال و پنبه فشار دادیم تا خونش بند بیاید. بعد مامان رسید و دیوانه شد و من را برد دکتر، دکتر گفت شاید خطرناک باشد و مامان گریه کرد. منم گریه میکردم نه برای اینکه ممکن است خطرناک باشد، از وحشت صحنهای که آنهمه خون روی آینه پاشیده بود. بعد از آن چند هفته صورتم زخم بود و مامان پانسمان رویش را عوض میکرد تا خالهم برایم نوبت بگیرد و بروم یک دکتر خوب. بعد از این که پانسمان را برداشتم، نصف زگیل رفته بود اما کاملن کنده نشده بود. مامان کمکم دکترِ خوب را فراموش کرد و من هم دیگر از وحشتِ صحنهی پاشیدن خون روی آینه دست به زگیل نزدم. همینطور که زمان میگذشت زگیل کمرنگتر میشد و یادم نیست اول دبیرستان یا دوم بودم که زگیل خود به خود محو شد.
حالا این روزها یک چیزهایی هستند، که من مطمئنم هستند. یعنی هزار بار در روز میبینمشان. اما همه میگویند نیست. به هرکی میگویم، میپرسد ها؟کو؟ به وضوح میبینم آدمها بهم دروغ میگویند، اما از وحشتِ پاشیده شدنِ همان خون روی آینه جرات نمیکنم دست به دروغشان بزنم و از خرتناق بیرون بکشمش و بگویم ببین، اینم دروغِ تو. شاید اگر دروغشان را بیرون بکشم و خون بپاشد تویِ آینه و چند روز پانسمانش کنم، خود به خود محو شود و من اصلن فراموش کنم یک روز همچین دروغی هم بود که آزارم میداد. اما از همان لحظه پاشیدنِ خون میترسم. مثلِ وقتی که میدانستم بهم خیانت میشود اما جرات نداشتم بایستم و از ریشه بیرون بکشمش. شاید من هم یک روز نترسم اما حالا مثل سگ از پاشیدنِ خون روی آینه میترسم و با موچین به جان هیچ چیز نمیافتم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر