چرا نشستم اینجا و هی زل زدم به این صفحه؟ شاید چون حس میکنم حال الانم واقعیت ندارد، چون به مغزم اعتماد ندارم، چون فکر میکنم فردا تازه دردش شروع میشود، چون میدانم شاید به همه چیزهایی که در این یک سال ساختم گه زده شود. همهی اینها را میدانم، به وضوح میبینم اتفاق خوبی نیست اما نمیدانم چه مرگم شده. چرا حداقل گریه نمیکنم؟ چرا زنگ نمیزنم به کسی و تا خرتناق عر نمیزنم؟ انگار مغزم این کار را جدیدن یاد گرفته، اینکه اتفاقات را احمقانه نشانم میدهد، انگار یاد گرفته بعد از هر اتفاق، دقیقن وقتی به یک چیز ریده میشود فورن تصمیم بگیرد و راههای بعدی را بریزد وسط و بگوید ببین، ببین این اصلن بد نیست. بعد توجیه کند اتفاق قبلی خوب نبود و این تصمیمی که الان برایت گرفتم بهتر است.
صبح پای تلفن به داییم گفتم اصلن منصرف شدم، گفت چرا؟ گفتم چه کاریه؟ این ترم بیام، ترم بعد دوباره همین دردسرا، بعدم اگه انتقالی دائم بشه دوسال دیگه درسم تموم میشه. من اونجا کمتر از چهل واحد دارم. یعنی دو ترم، بهتره برگردم. گفت دو ترم کم نیست! کار و زندگی و بقیه غرغرای همیشگیت چی میشه؟ گفتم نمیدونم! گفت یعنی میخوای هر هفته بری و بیای؟ گفتم حالا یه کاریش میکنم. بعد گفت چطور یهو این چیزارو دیدی؟ قبلش نمیدیدی؟ گفتم میدیدم، اما حالا فکر میکنم خیلی دردسر داره و به این دردسرا نمیارزه. بعد گفتم بذار زنگ بزنم به آقای دکتر بگم کلن بیخیال شه! گفت حالا چند دقیقه منتظر بمون، خودش زنگ میزنه.
انگار مغزم نمیخواهد قبول کند اتفاق بدی افتاده و به خیلی چیزها ریده شده است. اصرار دارد به من بفهماند بهتر که اصلن نشد و هیهی بگوید "ببین این تصمیم تازهای که واست گرفتم خیلی بهتره" حتی اگر من برای اتفاقی خودم را جر داده باشم و یک روز تنها چیزی بود که میخواستم، باز هم کوتاه نمیآید. نه که الکی کوتاه نیاید. جدی کوتاه نمیآید. صبح توی آسانسور من واقعن دوست داشتم گریه کنم اما یکی ته مغزم پهن شده بود و میخندید. روی نیمکت دوست داشتم به دخترها فحش بدهم و دلم میخواست ازشان بدم بیاید، اما واقعن نمیشد، یکی توی مغزم خودش را پهن کرده بود و میگفت حاجی به تخمت. این بخشِ مغزم توی این لحظات رسمن شلاق گرفته دستش و هر واکنش دیگری غیر از آن چیزی که خودش میخواهد را سیاه و کبود میکند. میترسم فردا خسته و داغون پرت شود یک گوشه و من را با قسمتِ دیگر خود بدبختپندارِ چسنالهکن تنها بگذارد و به گا بروم. خیلی دوست دارم گریه کنم، داد بزنم، فحش بدهم اما واقعن نمیتوانم و در این لحظه به نظرم همهی اینها احمقانه و خندهدار است.
۲۶ دی ۱۳۹۰
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر