۱۰ فروردین ۱۳۹۹

گو رو باک نیست؟

موجودی از من متنفره و نمی‌تونه تنفرش رو بهم بروز نده، جای سرزنشی نیست، موجودات با هم فرق دارن. کرم‌های ریز همه جا رو میگیرن تا تناسب رو بهم بزنن و کار من تولید نظم وسط  این همه زشتی و عدم تناسبه. کاش کسی رو داشتم برای حرف زدن، کسی که در ازای شنیدن حرف‌هام نخواد به زور دوستش داشته باشم. خستگی مفرط از کار و شنا نکردن و هجوم این موجودی که ازم متنفره بادمو خالی کرده و ولو شده زیر پتو فقط به کلمات فکر میکنم، به چشم‌انداز دردناکی که از سال پیش این روزها دارم، چیزی که واقعا لازم دارم مرگه اما من از ترسش حتی بیرون هم نمیرم.

۲۲ اسفند ۱۳۹۸

روز بیستم؛ فقط خفه‌شو

موجودات بیچاره‌ی ول شده تو سیاره، هر کدومشون یک جعبه بدبختی دارن که توش یاد یه موجود حقیرتر و بدبخت‌تر از خودشونو کاشتن برای لحظاتی که حوصله‌شون سر میره، تا بچسبن به کونش و بهش بگن آه من عاشقتم، وای ازت متنفرم، کلا هم مغزشون گندیده و عقب‌مونده است و هیچی رو نمیفهمن اگر قبلش یک دوقطبی خوب و بد/ خیر و شر ازش نسازن. 
واقعا از زندگی متنفرم و به تبع این تنفر از تک تک موجوداتی که به کونم چسبیدن بدم میاد، از اسم و رسم و یادشون چندشم میشه، از لحظات مبتذلی که با هم داشتیم، لحظات فرو کردن دست توی شرت و انگولک کردن کس و کون هم، وای چقدر ما بی‌چیز و چندش‌آوریم. با دستمال توالت و آب چپیدیم تو خونه‌هامون تموم شدن زندگی رو تماشا میکنیم، در حالی که مرگ و میر برامون عادی شده و فانتزی‌هامون همه‌شون آخرالزمانه باید ادای اینو دربیاریم که خیلی از مرگ گله‌ای انسانها ناراحتیم. در حالی که عین خیالمون هم نیست و فقط دنبال یه بازی دیگه میگردیم تا حوصله‌مون توی قرنطینه سر نره، ولی درباره نجات جهان هم یه رویاهایی میبافیم.
واقعا از روند پیشرفت این ویروس ناراضی‌ام، دلم میخواست همه‌مونو پودر میکرد تا از دست عقده‌ها و حسرت‌هامون راحت شیم، میدونم نفستون بند میاد تا به این اراجیف فحش بدین و جواب بدین و یک چوب جدید توی کون هم بکنین و اتفاقا دقیقا همون لحظه که سراسر نیاز هستین برای انجام عملی که داره مغزتونو میخوره، دقیقا تو همون لحظه میخوام روتون بالا بیارم و ویروس مرگبار توی دهنمو تف کنم تو صورتتون بدبختای انسان.

۱۶ اسفند ۱۳۹۸

در آتش

دیشب پرتره زنی در آتش دیدم، آخرش وقتی یک قطعه از چهارفصل ویوالدی شروع شد دست رامین رو بغل کردم و لرزیدم و گریه کردم. باورم نمی‌شد این فیلم امسال ساخته شده، دقیقا سال سیاهی که از سرم گذشت. رسیدنم به این فیلم مقدمه طولانی‌ای داشت، یک روز توی توییتر چندتا نقاشی آبرنگ دیدم و چون شاخکام به آبرنگ حساس شدن نقاشی رو با دقت تماشا کردم، یک کمپانی فیلم ریتوییت کرده بود. آگهی افتتاحیه نمایشگاهی به همین اسم بود یک جایی از دنیا، نقاشیا رو سیو کردم و فرستادم به گروه کلاس‌مون. شب دوباره همون اکانت عکس‌های بیشتری آپلود کرد از روز افتتاحیه، دیگه فهمیده بودم اینا نقاشی‌های یک دراما رومنس جدیده. فردای همون روز زن عزیز بهم گفت یک فیلم دیده و یاد من افتاده، بعد اسم فیلم رو گفت و من گفتم عه اینو دیروز نقاشیاشو فرستاده بودم به گروه. چند ساعت بعد رامین موقع ناهار درست کردن بهم گفت داستان اورفئوس چی بود و من تو حال خودم و با بی‌حوصلگی داستان اورفئوس رو براش تعریف کردم و برگشتم تو هری‌پاتر.
دیشب که داشتم از هیجان و بالا بودن زمین و زمان رو گاز میزدم تا بیام پایین از توی توالت با فریاد به رامین گفتم این فیلمه رو دانلود کن، و برنامه خیلی گریه کردنم رو همون جا سر توالت ریختم، چون واقعا گریه کردن تنها راهی بود که میتونستم باهاش یه کم از اسب پرنده‌م پیاده شم. همه کار میکنم که انقدر انرژی اضافه نیارم، ورزش توی خونه و کار مفرط و خوندن و نوشتن و سکس و هر کوفت دیگه‌ای که جونمو بگیره اما باز هم اضافه میاد. دیروز فکر کردم باید برم سراغ ذغال و انقدر خطای محکم و بلند بکشم روی کاغذ بزرگ که از پا دربیام، همین کارو هم کردم و چندتا نقاشی بزرگ با ذغال کشیدم و چندبار خودمو توی آینه ولی بازم داشتم از داغی و تب میسوختم.
فیلم که شروع شد فکر کردم وای یک درامای حوصله‌سربر الکی دیگه، اما انقدر هرلحظه هردومون روی تخت ساکت‌تر و جمع‌تر و در هم فرورفته‌تر میشدیم که فکر کردم شاید دارم اشتباه میکنم. بعد کم‌کم فیلم حرکت کرد و تمام جزییاتی که منو بهش رسونده بودن به هم وصل شدن، با آرامش جادوی همیشه حاضری رو که گاهی افسارمو میکشه تماشا میکردم و دقیقا همون لحظه‌ای که زن نقاش داشت آخر داستان رو روایت میکرد و من با شادی ادامه مبتذل فیلم رو حدس میزدم. فکر  میکردم پس این فیلم امسال منه با این پایان‌بندی مبتذل، اما یهو همه نقشه‌هام برای به ابتذال کشیدن پایان‌بندی سال سیاهم به هوا رفت یک قسمت از چهارفصل ویوالدی پلی شد، درد و لرزش و گریه مثل یک حباب بزرگ خیس بالای سرمون منفجر شد و واقعیت سیاه ترسناکی که یک ساله از فکرش فرار میکنم خراب شد روی سرم.

۱۵ اسفند ۱۳۹۸

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد

سه‌شنبه سیزده اسفند نود و هشت

وقتی خودمو مجبور میکنم مدل بچینم و رئال کار کنم رنگم کمرنگ و رقیقه و اصلا رنگ چیزهایی که میکشم اونی نیست که واقعا هست، چیزها رو در حال محو شدن و بدون هیچ کنتراست یا حجمی میکشم.
وقتی با کسی حرف میزنم حرفام بی‌معنی و زیاده، اصلا اون چیزی نیست که توی سرمه.


بعد از چند ساعت بی‌وقفه کار کردن از صبح بلخره تونستم چیزهای خیلی کمی بفهمم، مثلا رنگ روی رنگ گذاشتن. چند وقت با جنس مقوا درگیر بودم بعد با آب، البته هنوز با آب درگیرم ولی مقوا رو فهمیدم انگار، بعد با رنگ درگیر شدم و حالا هم قلم، شاید اگه همه عمرم توی قرنطینه بگذره بلخره نقاشی یاد بگیرم.


چهارشنبه چهارده اسفند نود و هشت

صبح خیلی زود بیدار شدم چون دیشب از خستگی کار زیاد ساعت ده و نیم خوابم برده بود، غبار کوه‌های جنوب رو، سرمه‌ای‌بنفش‌روشن کرده بود، آبی نبودن، انگار روی سرمه‌ای یه لایه خاکستری روشن بذاری. وقتی بیدار شدم فکر کردم تو فیلمای روی اندرسونم، وسط یه جهان سرد رو به اتمام با آدمای بی‌رنگی که همه‌شون یه پا دیوونه‌ان، واقعا حال خوشی نداشتم چون عضله پشتم دوباره شروع کرده اذیت کردن. همونی که بعد از آبان و یک ماه افسردگی دردش رو اولین بار حس کرده بودم و بعد که تمرین رو شروع کرده بودم رفته بود. منتظرش بودم راستش، با مامان رامین ویدئوکال کردم و جای درد رو نشونش دادم اونم یه چیزایی گفت بعد خودمو تو اتاقم حبس کردم و کار کردم و کار کردم و کار کردم و چیز خوندم و نوشتم. باجو خیلی غر میزنه، هر لحظه که دلش بخواد شروع میکنه بلندبلند حرف زدن، مخصوصا وقتایی که پیچی خوابه، دلم میخواست با یکی حرف بزنم وسط کار تا شاید به اون بهونه چند دقیقه استراحت کنم، اما حوصله هیچ کسی رو نداشتم، هی فکر میکردم قبلا که با خانم حرف میزدم هم گاهی حوصله‌شو نداشتم؟ اصلا یادم نمیاد، فکر میکنم همیشه بهش مشتاق بودم و این شبیه تحریف تاریخه. بعد رفتم تو وان خوابیدم و قسمت دردناک پشتمو هی منقبض و منبسط کردم ولی آروم و قرار نداشتم، هی توی آب وول میخوردم و شالاپ شلوپ میکردم، واقعا میدیدم یک دقیقه هم نمیتونم بی‌حرکت بمونم و این تعریف واقعی منه.

پنج‌شنبه پونزده اسفند نود و هشت

از صبح تب دارم، سرم درد میکنه و مطمئنم حالم طبیعی نیست، برای من که سیزده روزه توی خونه‌ام و هیچ معلوم نیست این وضعیت کی تموم شه و هیچی اون بیرون نیست که بخوام پرواز کنم و از همه سیاهیا بگذرم تا بهش برسم، شل کردن و راه دادن و جا دادن به مریضی کار راحت‌تر و شاعرانه‌تریه راستش. دیشب به رامین گفتم من مردم همه دفترامو بسوزون نقاشیامو هم بریز دور، اگه میتونستم خودمو با موچین از لای فکر هرکسی که منو میشناسه یه جوری از ریشه بکشم بیرون که محو شم خیلی راضی‌تر بودم قبل مردن. البته اینا مال دیشبه الان برام مهم نیست.
هیچ تب‌سنجی پیدا نکردیم باهاش تبمونو بسنجیم ولی حقیقتا به تخمم، در واقع مردن نمردن هم به تخممه، یعنی اصلا برام اهمیتی نداره بعد از این لحظه چی هست و چی نیست، تا وقتی دارم تایپ میکنم همه چیز همینه. با ذغال روی تخته آدو که زدمش به دیوار نقاشی کشیدم، یه پرنده سیاه بزرگ وسط جهنم رنگارنگ. دیشب برای زن عزیزی که میخواست اغفالم کنه تا قرنطینه رو بشکنیم همو ببینیم یه گیف فرستادم که دوتا زن با ماسکای جنگی و موهای عیجب وسط یه آخرالزمان جهنمی و اسیدی یه نقاش دیوانه که سیاره‌هاش داشتن سقوط میکردن و دایناسورا از دیوار آویزون بودن، سعی میکردن زبوناشونو به هم بمالونن، واقعا ما هم همون جا بودیم، وسط دنیای یه مادرقحبه که اسید زده.
هوا گندیده است، داییم گفت با آب گرم مجاری بینی و حلقتو بشور، خیلی عصبانی بود از هواپیمایی ماهان سعی میکرد منو بخندونه و منم میخندیدم ولی چقدر حوصله‌سربره خندیدن الکی وقتی همه از ترس دارن به خودشون میشاشن. هایده سراب میخونه و فکر میکنم چطوری هایده ادعای پیامبری نکرد وقتی برای تمام موقعیت‌ها و احوالات انسانی از پیش چیزی خونده که بهترین کلمات برای اون لحظات هستن. رامین هم داره دیوانه میشه و چی بهتر از این برای رامین که هر روز وقتی از خواب بیدار میشد میگفت وه چه روز زیبایی، برای من که به توی سیاهی بیدار شدن عادت دیرینه دارم تماشای روشنی رامین هر روز و هر روز زننده بود و حالا رامین هم داره سیاه و دردمند میشه، به هرچیزی که دوستشون داره اشاره میکنم و با انزجار و نفرت میگه از همه چی بیزاره و من قهقهه میزنم، نمیدونم چرا ولی بدیهیه که آدم از همه چیز منزجر باشه ولی برای رامین اینا جدیده و برای من خنده‌دار.
اگر این نوشتن رو متوقف نکنم تا شب به هزار و یک صفحه میرسه برای هم اینو تموم میکنم و بعدی رو شروع میکنم عزیزم.

۱۲ اسفند ۱۳۹۸

بیهودگی نام دیگر من است

یکشنبه یازده اسفند نود و هشت

من از کرونا نمیمیرم، من از شنا نکردن میمیرم. صبح بیدار شدم با ویدئوی رقص یک دیوانه ورزش کردم بعد با کش و طناب افتادم به جون قسمت‌های مختلف بدنم، خودمو گرم کردم و دوش گرفتم و تو وان خوابیدم و اومدم بیرون دیدم رامین داره برام قهوه می‌سابه، چون قهوه سابیده‌ تموم شده و ما هنوز تو قرنطینه‌ایم، چرا فکر قهوه رو نکرده بودم من که انقدر به همه چی فکر کردم؟
بعدش با مامانم ویدئوکال کردیم و رامین بهش گفت من دیوانه شدم و میخوام فرار کنم مامانم هم گفت خواننده محبوب شهرمون مرده بعد چند دقیقه در سکوت توی چشم هم نگاه کردیم که انقدر تلفن توی دستمون میلرزید شبیه لحظات شروع گریه بودم. بعد هم خبر داد که میخوان خونه رو بفروشن. چقدر بی حس و بی مقدار شدم، هیچ حسی ندارم از این خبر و حتی خوشحالم شدم چون حرف زدن از هر برنامه‌ای که به آینده موهومم ربط داره مغزمو کمی تکون میده. چون من فکر میکنم همین جا فرو میرم لای تار و پود رختخوابم، توی صندلی کارم، لای بافت‌های مقوا.

دوشنبه دوازده اسفند نود و هشت

دیشب با صدای باد از خواب پریدم و جیغ زدم، بعد یه نور وحشیانه و تیزی از رعد و برق چشمامو زد و خوابم پرید، توی از خواب‌پریدگی توییت کردم و به همون چیزی که نباید فکر کنم فکر کردم. بعد خوابم برد و صبح که آسمون صاف و تمیز رو دیدم از سرعت باد و این تغییر آسمون و وضعیت ابرها دیوانه شدم. همه چیز داره تندتند عوض میشه و این چسبندگی انسانی به چیزهای سفت از کجاست؟
از فکر این که چقدر توی دست خودم مثل خمیربازی‌ام و هیچ چیز سفتی توم نیست که نتونم انگولکش کنم احساس ناراحتی میکنم، فکر میکنم خیلی کارها میتونم بکنم در عین حال بی‌اختیار و ناتوان در برابر ویروس و رعدوبرق جیغ میزنم و تو رختخواب خودمو میخارونم. چطور وقتی فهمیدم چقدر ناتوانم باز هم از جام تکون خوردم و خواستم کاری انجام بدم. چطور نتوستم فقط بیفتم و گذر زمان رو تماشا کنم با خاروندن خودم توی رختخواب؟
از صبح چندتا کار بیهوده انجام دادم، آبرنگ وقتی شروع شد ثمیلا بهم گفت نمیخواد از روی مدل کار کنی ولی برای فهمیدن یه چیزایی باید بتونم از روی مدل کار کنم اما ناتوانم. انگار هیچی از کمپوزیسیون و رنگ و حجم نمیدونم وقتی میخوام صندلی و گلدون رو بکشم اما اینا توی منه و وقتی کار ذهنی میکنم بی‌فکر اونجاست. چندتا آسمون و کوه و شهر کشیدم از این بالا اما فقط آشغال تولید شد ولی به جاش میتونم با گریه از همین ناتوانی بشینم پشت میز کارم و وقتی اشک توی چشمام داره میلرزه رنگها رو با هم ترکیب کنم و توی همون فرم‌ها و رنگ‌های بی‌فکرم فرو برم و چیزی بکشم که وقتی تموم میشه قایمش نکنم لای آشغالا.
مدام توی اتاق کارم میشینم و با هر چیزی که دم دستم هست یه چیزی میکشم ولی باز هم اون رخوت و سستی‌ای که توش تا ته فکرام میرم و مشکل تکنیکیم توی آبرنگ حل میشه اتفاق نمی‌افته، یه جور نترسی و بی‌خیالی اشک‌آلود و رازآلود، همون لحظه‌ای که در عین سکون و بی‌حرکتی همه اتفاقات و حرکت‌ها توی اون می‌افتن. باید خودمو تو توالت محبوبم پای هری‌پاتر زندانی کنم شاید.

۱۱ اسفند ۱۳۹۸

روز هفتم

شنبه دهم اسفند نود و هشت

اگه یه روزی این روزا تموم بشه میرم شمال، اگه شمالی مونده باشه، میرم توی ارتفاعات اگه جای خالی‌ای پیدا کنم، چادر میزنم و  می‌شینم توش گریه میکنم.
...
حالا که شب شده لامپا رو خاموش کردم گریه کردم، با بیست ثانیه دست شستن آخرم هم داد زدم، همه‌ش فکر میکنم تب دارم، سرفه‌هام خشک نشن یه وقت، دل‌درد تو علائمش هست؟ نه، اینا چون موقته و هرشب راس ساعت میاد علائم  جنونه. نمیتونم با آبرنگ کار کنم، خیلی یواشه برام. دلم میخواست رو یه بوم بزرگ با رنگ روغن کار کنم با این که هیچی ازش بلد نیستم، ولی واقعا احتیاجی ندارم کسی بهم یادش بده، همین حالا میتونم هرچی دلم میخواد با اون رنگای غلیظ و سنگین بکشم.
گشنمه و پیتزایی نمیشه سفارش داد، اینو دیگه باید میذاشتن آخرین شکنجه بمونه، ولی آخرین  قراره خفه شدن و افتادن کنار ایستگاه اتوبوس باشه ظاهرا. این فیلما واقعیه؟ من یک هفته است بیرون نرفتم و این فیلما رو باور نمیکنم، ولی اونی که افتاده میتونه از آلودگی هوا خفه شده باشه، اون وقت واقعیه. به نظرم الان تهران در واقعی‌ترین حالتشه، یعنی من همیشه فکر میکردم چرا ما راه میریم خفه نمیشیم تپ تپ بیفتیم و حالا داریم میشیم. آسمون دو شبه نارنجی‌بنفشه، قراره عید هم بشه تازه.
توی توالت محبوبم نشسته بودم و از توی چاه صدا میومد، از توی لوله‌ها صدا میومد، انگار گوشمو از سیاره کرده بودم بیرون. اگه یه کم زور میزدم  یک سیاهچاله به دنیا میاوردم، با فکرش داشتم توش فرو میرفتم. دلتنگی چقدر چسبناکه، حتی به زاییدن سیاهچاله هم چسبیده، من حتی موقع محو شدن هم از دل تنگم غافل نیستم، از خنده‌هایی که چند دور دور چشمام پیچیدن و من مزه‌ی صداشونو زیر زبونم حس میکنم، من اون خنده‌ها رو نخوردم فقط لیس زدم .
اگر اُکتت محبوبم تموم نمیشد تا ابد از دل تنگم می‌نوشتم، وسط این همه بدبختی، آره آره اینا همه بازی‌های منه، هزارتوی بدبختی بازی محبوب منه. عاشقی وسط کشتار، وسط جنگ و موشک ، وسط اپیدمی و ویروس، مردن وسط میدون انقلاب، افتادن از سرفه تو‌متروی خالی، گریه تو تاریکی، داد زدن موقع شستن دست،  بیست ثانیه.
با خودم حرف زدم و تصمیم گرفتم برای نجات خودمو تو اتاقم حبس کنم، یعنی راه حلم برای ادامه این حبس خانگی اینه وگرنه فرار میکنم.