هیچ وقت دوست نداشتم به گذشته برگردم. اگر یک لحظههایی خواستم تهتهش خواستن نبود و صرفن غرغر الکی بود. یعنی هیچ وقت دوست ندارم برگردم به دبستان یا به کودکی یا اصلن هرچی. نه که کودکی وحشتناکی داشتم، نه. صرفن حس این که این همه راه را دوباره بیایم نیست، چون من همین آدمم و اگر هم برگردم به کودکی نه پدر و مادرم عوض میشوند که یک جور دیگر بزرگ شوم و اینهمه درد و مرض نداشته باشم، نه اینکه شرایط زندگیام گل و بلبل میشود. دوباره پدرم از پنجم ابتدایی تا اول دبیرستانم میرود یک جای دور و دو ماه یکبار برمیگردد. دوباره با خون و دل خانهمان ساخته میشود، دوباره مادرم مثل سگ کار میکند، دوباره خواهرم عاشقیهای خنده دار میکند و تهش طلاق میگیرد. دوباره برادرم درس نمیخواند و همه را سرویس میکند. دوباره خاله بابا میمیرد و تصویر روزهای وحشتناکی که چهار دست و پا تا دستشویی میرفت توی مغزم میماند. دوباره سیگاری میشوم، دوباره وقتی جنازه مادربزرگ را از حیاط خانه بیرون میبرند آنقدر جیغ میکشم که از حال بروم و همینطور تا ته...
نمیگویم از همه چیزهای این روزها راضی و خوشحالم و اگر نمیخواهم برگردم از فرط رضایت و خوشبختی است، اگر این را بگویم چرند محض است. اما میدانم اگر برگردم هیچ چیز تغییر نمیکند و من نمیتوان چیزی را عوض کنم. چون اصلن بلد نیستم چیزی را تغییر دهم. توی رابطه با دوستپسرم همیشه خودم را جر میدادم تا دست از خیلی از کارهای آزار دهندهاش بردارد، اما برنداشت تا روزی که خودش خسته شد. توی رابطهام با خواهرم هزار بار خواستم جلوی دوباره عاشق شدنش را بگیرم اما کاری کردم که آنقدر رابطهمان بد شد و حالا دو ماه یکبار همدیگر را میبینیم. توی رابطه مادرم هزار بار خواستم از فداکاری بی حد و اندازهاش کم کنم تا اینقدر از در و دیوار به خاطر محبتهایش طلبکار نباشد و اینهمه به خاطر بیمحبتی آدمها نسبت به خودش داغون نشود. بعدترش حتی خودم را جر دادم تا خیلی از چیزهای زندگی خودم را به زور عوض کنم و هر دفعه خسته و داغون پرت شدم یک گوشه و هیچی عوض نشد. درباره زندگی خودم لااقل میتوانم بگویم آن روزها توانم کم بود. اما یک سال پیش وقتی درسم و همه چیز را ول کردم آمدم تا خیلی چیزها را عوض کنم در توان خودم میدیدم. خیلی به خاطر بودن دوستپسر قبلی و داشتن خانه و دلگرمی به مادرم بود که رهایم نمیکند، اما قسمت بزرگش جرات خودم بود. میتوانستم شمال بمانم، با پول پدرم زندگی کنم و یک منتی روی سرشان بگذارم که توی همه این سالها هزینه دانشگاه نداشتم و از اینجور ادا اطوارها. اما بیخیال همهی اینها چشمانم را بستم و خودم را پرت کردم توی دهان شیر، حالا آنقدر هم شیر نبود ولی حداقل گربه که بود. بعد از آمدنم همه چیز بدتر از آنی شد که تصور میکردم اما زود گذشت و من بعد از چند ماه کار یاد گرفتم و کار پیدا کردم و از میان کلی آدم جنده که به یک دستمالی راضی بودند لایی کشیدم و رسیدم به اینجا. جای خوب و وحشتناکی نیست اما همینقدر که از پس اجاره و خرج خانه و خیلی از خرجهای خودم برمیآیم، همین که چشمم به دست دوستپسر و دایی و مادرم و اینها نیست خودش خوب است. همینکه توی خیابان وقتی پایم پیچ میخورد منتظر رسیدن هیچ کس نمیمانم تا دستم را بگیرد، نازم را بکشد و اینها خوب است. همینکه وقتی بهترین دوستانم میروند و من خودم را نمیبازم و داغون نمیشوم خوب است. همینکه وقتی یکنفر دورم میزند و من آه و ناله راه نمیاندازم و منتظر نیستم یکی دست بکشد روی سرم خوب است. گیرم خیلی جاها کم بیاورم و اینجا غرغر کنم و خودم را به در و دیوار بزنم از تنهایی و بیپولی. اما ته تهش میدانم همه چیز خوب است و دوباره خوشحال میشوم. اینها را گفتم که بگویم اگرچه جر خوردم برای تغییر خیلی چیزها اما حالا مطمئنم جز شرایط عن خودمم هیچ چیز و هیچکس را نمیتوانم تغییر دهم تازه برای تغییر شرایط خودم هم دهانم روزی هزاربار سرویس میشود. به خاطر همینها از بچهدار شدن میترسم، میترسم آدمی وارد زندگیام کنم و با این باور که نمیتوانم هیچ چیز زندگیاش را تغییر دهم اما باز هم برای اینکار جان بکنم و برگردم به نسترنی که چند سال خودش را برای همه چیز پاره کرد و هیچی آنجوری که او میخواست نشد. دوست ندارم خسته و داغون پرت شوم یک گوشه و ببینم هیچ کاری از دستم برای خوشبخت کردنش برنمیآید. من حتی دیگر از بودن یک آدم توی زندگیام هم میترسم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر