۱۶ آبان ۱۴۰۳

اتاقت پر گل بود بدون من کردم

دوباره دیسک پاره کرده‌ام و افتاده‌ام توی رختخواب، بعد از ده سال باز هم باید جراحی کنم و تمام مراحل را از اول طی کنم، این بار اما کار مهمی برای انجام دادن داشتم وسط نقاشی بودم و جای خیلی مهمی هم بودم وسط کارهای نمایشگاه و حالا باید همه چیز را به حالت معلق دربیاورم و بنشینم دردم را در حالت ذهن‌آگاهم تماشا کنم که می‌آید مثل موجی در ساق پایم می‌پیچد بعد مثل بند سفتی دور مچم می‌چرخد و بند را سفت می‌کند تا نفسم بند بیاید اما من دیگر دختربچه بیست و چندساله نیستم که نمی‌داند با درد چه کند، آه بلند می‌کشم می‌گذارم دردم هر کاری می‌خواهد با پاهایم بکند، می‌دانم نهایت توانش چیست و از جانم چه می‌خواهد، درد بالا و پایین می‌شود من هم مثل موج با آن بالا و پایین می‌روم، چند دقیقه به ضجه و ناله می‌گذرد اما بعد همه چیز کمی آرام‌تر می‌شود و افکار مریض نوک می‌زنند.

فکرهایی که فکرهای من نیستند، به جا مانده از آخرین تلاش‌های سمی‌ام برای نجات دادن‌های سمی‌ام هستم. وقتی خودم را رها می‌کردم تا در دردهای ذهنی‌ام فرو بروم حتما گروگانی برای نجات دادن داشتم، کسی که به زور تیمارش کنم به جای خودم و همچون خودم نبینمش، فکرهای مریضی شبیه این که چقدر درد کشیدن باعث شادی آدمی که رفته می‌شود، کاش لااقل خبرش می‌کردم که در چه زجری دست و پا می‌زنم. 

۰۴ تیر ۱۴۰۳

ما که گا رفتیم یا حق

 هربار که اینجا را باز می‌کنم و بقیه می‌آیند و به نوشته‌های قبلی سرک می‌کشند خودم هم فرصتی پیدا می‌کنم تا چیزهایی را بخوانم که انگار فراموش شده‌اند، اما نوشتن برای من در عین حال که ظاهرا با جزییات است و واقعیتی از لحظات را گزارش می‌دهد همیشه چیزی را در درون خود پنهان کرده که فقط خودم با خواندن‌شان می‌توانم احضارشان کنم. این بار پستی از شکستن پایم خواندم که چیزهای پنهان زیادی داشت.

وقتی بچه بودم خط‌هایی اختراع می‌کردم تا خاطراتم را بنویسم و این خط‌ها همیشه راهنمایی پیچیده داشتند تا یادم بمانند هر حرف دلالت بر چیست اما بعد از مدتی راهنما گم می‌شد و من می‌ماندم و نوشته‌ای که نمی‌توانستم بخوانمش و مجبور می‌شدم خط جدیدی اختراع کنم، بعد تصمیم گرفتم به نوشتن به همین زبان فارسی اما با اشاره و استعاره تا بتوانم حقیقت را پنهان کنم و فقط خودم از چیزها سر دربیاورم، رفته‌رفته این عادت به رفتار روزمره تبدیل شد، دیگر حقیقت چیزها را روایت نمی‌کردم چون همیشه چیزی برای پنهان کردن بود اما از آن‌جایی که عادت داشتم زیاد حرف بزنم و کم حرف زدنم بقیه را به شک می‌انداخت با جزییات لحظاتی را روایت می‌کردم که تقریبا همه‌شان را از خودم درآورده بودم.

 سال‌ها به همین شکل گذشت و من وارد روابط پیچیده‌ای با هم‌کلاسی‌ها و دوستانی شدم که بعضی‌هایشان می‌فهمیدند که رامینی که ازش حرف می‌زنم وجود خارجی ندارد اما آنقدر جزییات دقیقی داشت و من آنقدر حافظه خوبی داشتم که کسی نمی‌توانست رسوایم کند، فقط یک‌بار وقتی به دوست سال آخر دبیرستانم گفتم دوستپسرت را با یک دختر دیگر دیده‌ام، تازه مستقیم به خودش هم نگفتم به دوست مشترک‌مان گفتم، عصر بهم زنگ زد و با عصبانیت گفت فکر میکنی من نمیدانم رامینی که ازش حرف میزنی اصلا وجود ندارد و تو یک دروغگوی روانی هستی و از این دست فحاشی‌ها. در ادامه رابطه‌ام با دوست‌پسری بود که پنج سال طول کشیده بود و لحظات ترسناکی را ظاهرا به خاطر همین دروغ‌ها برایم درست کرده بود، یک‌بار مجبور شده بودم شب تا صبح بیدار بمانم و او بالای سرم مثل بازجوها نشسته بود و ازم هفده صفحه اعتراف گرفته بود که چه دروغ‌هایی بهش گفته‌ام در حالی که خودش یک خیانت‌کار عوضی بود، چند روز پیش هم یک پستی توی همین وبلاگ دیدم از روزی که پایم شکسته بود به خاطر تست بارداری زمانی که با او دوست بودم و از صبح تا عصر با پایی که شکسته بود در محل کار نشسته بودم و آنقدر پایم ورم کرده بود که دیگر توی کفش جا نمیشد اما او نمی‌آمد دنبالم تا برویم بیمارستان چون معتقد بود دوباره یکی دیگر از دروغ‌هایم است که می‌خواهم او را بکشانم دنبال خودم و من تمام آن ساعت‌ها تنهایی درد کشیده بودم و کسی را نداشتم که ازش کمک بخواهم.

این روزها که احساس می‌کنم گذشتن از مرگ پدرم برایم سخت و طاقت‌فرساست و توضیح دادن این موضوع به اطرافیانم برایم پیچیده است به احساساتم باور ندارم چون یاد سرزنش‌های دوست‌پسر آن سال‌ها می‌افتم، که مدام دروغگو و روانی خطابم می‌کرد، نمی‌گذاشت چیزی را احساس کنم، نمی‌گذاشت چیزی را به زبان بیاورم، احساس می‌کنم شاید مغزم دارد بهم دروغ می‌گوید که هنوز سوگوار است چون نمی‌خواهد زندگی کند، در حالی که هر روز به هر جان کندنی که شده بلند می‌شوم به نقاشی می‌رسم به خانه و کارهایم اما باز هم خودم را باورم ندارم، انگار آنقدر خودم را پشت خطوط مخفی پنهان کرده‌ام که دیگر قابل خواندن برای خودم هم نیستم، یا دیگران آنقدر برای اینکه آزارم بدهند سرکوبم کرده‌اند که دیگر دسترسی به واقعیت برایم دشوار است.

وقتی به واقعیت فکر می‌کنم انگار نمی‌توانم مفهومش را بفهمم، وقتی از یک اتفاق چند روایت دارم، وقتی می‌توانم چند پرسپکتیو داشته باشم، وقتی می‌توانم در حافظه‌ام حرکت کنم و نقاطی را به هم وصل کنم که در آن از شر فضولی‌ها مادرم خاطراتم را کدگذاری کرده‌ام، از ترس هم‌کلاسی‌هایم که بفهمند عاشق دخترها هستم به دروغ گفته‌ام دوستپسر دارم و همه اینها رسیده به جایی که دیگر لازم نبوده دروغ بگویم و با خواست خودم ظاهرا همه چیز را اعتراف کرده‌ام و ظاهر ماجرا عاشقانه بوده در آن زمان اما حالا که به آن شب ترسناک نگاه می‌کنم و هیبت ترسناک دوستپسربازجو را میبینم که بعد از ده پانزده سال هنوز در کابوس‌هایم در نور کم برق می‌زند و می‌خواهد ازم اعتراف بگیرد که به خاطر مرگ پدرم هم داغدار نیستم، فکر می‌کنم واقعیت چیزی نیست جز همین رگه‌های درخشان ترسناک که در کنجی جا می‌گیرند و کافیست اراده کنی تا بتوانی چشمت را با هرکدامشان کور کنی.

۱۹ خرداد ۱۴۰۳

غرق شدن در چرندیات

 از خواب بیدار شدم دنبال سوتین و شرت هم‌رنگی گشتم تا توی کیف استخرم فرو کنم و بروم شنا، اما مغزم فضاهای خالی دیگری هم داشت که منتظر توقفم در لحظات بود تا تصاویرش را لود کند، یکی توی صورتم جیغ میزد، چرا من این قدر باید از این تصویر زجر بکشم و پای کابینت موقع ریختن شیر روی غلات صبحانه اشکم سرازیر شود، نمیتوانستم برای ر توضیح بدهم صبح شنبه قبل شنا چرا دارم گریه میکنم. بغلم کرد سعی کردم تصویر توی سرم را برایش توضیح بدهم. مثل همیشه با ساده‌انگاری ذاتی‌اش توضیح داد زندگی همین است و گذر از همین چیزها می‌شود معنایش اما برای من زندگی هیچ معنایی ندارد، زندگی گره‌هایی کور و بی‌معنا هستند که بیخود و بی‌جهت در هر کدام‌شان گیر می‌افتم و باز کردنشان دستانم را داغون  و مغزم را بی‌حس میکند.

همه چیز توی سرم شناور و به هم ریخته‌اند، هر اتفاقی مانند چندوجهی شیشه‌ای در لحظه یک بعدش را به نمایش می‌گذارد و ظاهرا فقط همان وجهش به چشم می‌آید اما کافیست قدم از قدم بردارم، لحظه‌ای زمان بگذرد، چشم برهم بگذارم، چنان می‌چرخد و ابعاد دیگرش نمایان می‌شود و پیچیده و مخوف و دردناک می‌شود که از ذهنم وحشت می‌کنم؛ چطور فریادی در لحظه فقط یک فریاد است اما چند ساعت بعد بازتاب فریادهاست، یک لحظه درخواست کمک است و بعد می‌شود خاطره از دست دادن. در راه بیمارستان ناله‌های ص پشت سرم سینه کبود پدرم را به یادم می‌آورد و خاطره برادرم از راه بیمارستان، بیخود چرت و پرت می‌گفتم تا این تصاویر به هم وصل نشوند تا چندوجهی شیشه‌ای ساخته نشود، نمی‌خواستم توی این لوپ بیفتم. چرا بعد از دو سه سال گذر کردن از لحظه لحظه مرگ پدرم این قدر دشوار و زجرآور است.

توی اورژانس فقط می‌لرزیدم و از ترس حتی نمی‌دانستم چه کاری باید انجام دهم، مرد بادکرده‌ای برایم با دقت توضیح داد کاری نباید انجام دهی فقط این کاغذها را ببر آنجا و امضا کن، بعد که ص روی تخت دراز کشید و حواسم به بیماران اطراف جمع شد تپش قلبم بیشتر شد، درد هر کدامشان انگار در بدنم لود می‌شد و من صحنه تصادف زن جوان تنهایی را در جاده تصور می‌کردم که باعث شده بود تمام بدنش زخمی و کبود بشود، پسر جوانی که طحال و روده‌ش پاره شده بود، کارگری که با لباس کثیف دراز کشیده بود و از درد به خود می‌پیچید اما همان وسط خوابش هم می‌برد، نمی‌توانستم درست تمرکز کنم روی لرزش پاهای ص فقط گاهی دستانش را توی دستم فشار می‌دادم و سعی می‌کردم با او نفس عمیق بکشم.

از در اورژانس بیرون آمدم، باران نم‌نم می‌بارید و باد خنکی مستی را از سرم می‌پراند، توی سوپر بیمارستان نمی‌توانستم بین آب آناناس و انبه تصمیم بگیرم، چندوجهی شیشه‌ای توی سرم می‌چرخید، پدرم چقدر درد کشیده بود، چرا در لحظات آخر اصرار داشت مادرم هم همراهش باشد، اگر با آمبولانس رفته بود شاید هنوز زنده بود، پدرم جدی خودکشی کرده بود اگر آنقدر اصرار نداشت برادرم و مادرم او را برسانند بیمارستان. پدرم از بیماری بیشتر از مرگ می‌ترسید.فاصله سوپر تا ماشین را پیاده زیر باران در تاریکی قدم زدم و تصویر خودم در جاده شمال توی سیاهی تونل در سرم می‌چرخید وقتی خودم را توی آینه می‌دیدم که هر لحظه از گریه باد می‌کردم و فکر می‌کردم بهتر است همین حالا در ماشین را باز کنم و خودم را پرت کنم بیرون تا هیچ وقت به بابایی مرده نرسم.

چندوجهی توی سرم یک بعد دیگر هم داشت، چند روز قبل روی تراس خانه‌ای جنگلی زیر باران ایستاده بودیم که درختی جلوی چشم‌مان خودبه‌خود افتاد، بدون هیچ دلیلی، انگار خسته شده بود از ایستادن و ریشه‌هاش دیگر حوصله نداشتند خاک را بچسبند، خیلی آرام اتفاق اتفاد، رطوبت زیاد بود و باران همه چیز را مرطوب و نمناک کرده بود، من وحشت‌زده به درخت افتاده نگاه می‌کردم و از همان لحظه منتظر اتفاق بدی بودم، با این‌که در هیچ کجای افسانه‌ها افتادن درخت برایم نشانه چیز مخوفی نیست، اما ذهن جنگل‌زده من افتادن درخت را ابدا چیز خوبی نمی‌دانست، می‌دانستم تاوان این تماشای با طمانینه را باید پس بدهم.

احساس می‌کنم سالها پیش در کودکی از ترس مادرم و خشونتش آنقدر همه چیز را پیجیده کردم و در هزارتوی ذهنم پنهان کرده‌ام که حالا دیگر دسترسی خودم هم به بعضی چیزها برایم سخت شده، مثلا وقتی اتفاقی برایم می‌افتد زبانم یک چیز می‌گوید و صورتم هم گاهی با آن هماهنگ است اما رفته‌رفته چندوجهی شیشه‌ای توی سرم می‌چرخد و ابعاد دیگری برایم نمایان می‌شود. وقتی چیزی را می‌پذیرم هم انگار در واقعیت آن را نپذیرفته‌ام فقط زبانم و ظاهرم با آن موافقت کرده، انگار چیزی در من است که به شدت پنهان شده و فقط وقتی بیرون می‌آید که تریگر شوم. وقتی مضطربم نمی‌فهمم چون همیشه باید مسئولیت آدم‌های دیگری را به عهده می‌گرفتم که به گفته خودشان و اطرافیان از من ضعیف‌تر بودند، حتی بعد از مرگ پدرم. مادرم هم همیشه برایم باری بوده حتی در کودکی و این من بودم که باید او را جمع می‌کردم، این تلقین دیگران به قوی بودن آنقدر تو را در نقشی که انتخاب نکری فرو می‌برد که اصلا نمی‌فهمی نقش‌های دیگری هم در این دنیا وجود دارد فقط یاد می‌گیری چیزهایی را همیشه پنهان کنی و نادیده بگیری مثل اضطراب و ترس و ضعف. حالا بعد از دو سه سال که از مرگ پدرم می‌گذرد و دیگر عشق بی‌حد و حصرش را ندارم به وضوح می‌بینم چقدر ضعیفم، ناچیزم، عملا تحمل کوچک‌ترین بحران را در زندگی روزمره ندارم، همه چیز می‌تواند تریگرم کند، دنبال یک راه حل می‌گردم روز تولدم تلفنم را از دسترس خارج کنم تا مادرم زنگ نزند و صدایش را نشنوم تا دچار پنیک اتک نشوم.

باورم نمیشه زندگی این قدر خالی شده، نه شنا کردن را دیگر دوست دارم نه عشقی به نقاشی کشیدن دارم نه آدمی می‌تواند پایم را روی زمین نگه دارد، مدام تصویر پدرم توی سرم می‌چرخد اما حتی این تصویر هم تماما زنده نیست، یک وجه بادکرده و کبود دارد یک وجه خندان و یک وجه دیگر که انگار به درخت می‌ماند، همه چیز انتهایش به گریه می‌رسد، اشک‌های زلالی که تنها بازمانده حقیقی درونی‌ام هستند که از شر مادرم و باقی آنهایی که می‌خواستند درونیاتم را شخم بزنند تا بهم مسلط شوند جان سالم به در برده‌اند، البته وسواسم هم سالم مانده، که این چند وجهی مریض را می‌سازد و این تصاویر مخوف را به هم وصل می‌کند.