.
۰۷ بهمن ۱۳۹۱
۰۳ بهمن ۱۳۹۱
Go home
جاده شمال برای من از دم در خانه شروع میشود، در آپارتمان را که پشت سرم میبندم خانه دیگر مال من نیست انگار، از پلهها که پایین میآیم خودم را مهمان تصور میکنم که دارد برمیگردد سر خانه و زندگی خودش، توی کوچه با مردم غریبی میکنم، همانهایی که تا یک ساعت پیش شاید هم محلی میدانستمشان میشوند آدمهایی که من را به چشم غریبه نگاه میکنند، تا خود ترمینال هر کسی را که میبینم به این که مثل من غریبه نیست حسودیام میشود. در و دیوار بهم میگویند گو هوم. دوست دارم ته تمام این غریبی کردنها برای همیشه از آنجا بروم و دیگر چشمم به آدمهایی که توی توهماتم این همه من را غریبه میدانند نیفتد، انگار میخواهم ازشان انتقام بگیرم. دردش تا سوار شدن و راه افتادن است. توی جاده دیگر همه چیز فراموش میشود و من غرق خیالپردازیهایم گاهی زمان و مکان را حس نمیکنم.
یک جاهایی از جاده چشمانم را میبندم و سعی میکنم تشخیص دهم حالا سربالاییست یا سرپایینی، بیشتر وقتها درست تشخیص میدهم البته از صدای ماشین و دنده عوض کردن تقلب میکنم وگرنه بعضی جاها خیلی محسوس نیست بالا میرویم یا پایین. بیشتر وقتها شب حرکت میکنم، شب بهتر است آدمهای توی ماشین آن قدری معلوم نیستند و کافیست هدفون را توی گوشم فرو کنم تا خیال کنم سوار یکی از آن قطارهای قدیمی شهربازی هستم که با سرعت بالا و پایین میرفت. جاده را تقریبن حفظم، بعضی جاها از خودم امتحان میگیرم که بعد از این پیچ اولین چیزی که میبینم چیست یا چشمانم را میبندم و سعی میکنم از تغییر نور وارد تونل شدن را بفهمم اما سخت است چون بعضی جاها توی جاده چراغها پرنور تر از توی تونل است و فکر غالبم که تونل همیشه توی شب روشنتر است چرت میشود. هزار بار با دیدن هر تابلویی حساب میکنم دقیقن کی میرسم و هزار بار لحظه رسیدن و بالا رفتن از پلهها و بغل کردن مادرم را پیشبینی میکنم.
توی جاده اصولن به کارهای محال فکر میکنم، کارهایی که هیچ وقت نمیتوانم انجامشان بدهم مثل باز کردن کافهای فقط برای صبحانه، دیشب تصمیم گرفتم اسم کافه صبحانهمان را بگذارم بلخ، نمیدانم چرا اما از مدل تلفظ کلمه بلخ خوشم میآید. بعد به پردههایش فکر کردم، فکر کردم پردهاش گلگلی باشد با گلهای ریز قرمز و آبی، چیندار، گلدانهای پشت پنجره را حتی انتخاب کردم و منو را هم طراحی کردم. بعد فکر کردم چه چیزهایی برای صبحانه درست کنم، تمام مدلهای صبحانه را بررسی کردم و یکهو فهمیدم پنکیکهایم هیچ وقت خوب نمیشوند، همان جا هول برم داشت و فکر کردم کاش اینترنت بود دستور پختش را سرچ میکردم یا یکی که خیلی بلد بود دم دستم بود، کم بود از راننده بپرسم پنکیک چه جوری درس میشه؟ بعد به خودم آمدم و دیدم هیچ وقت پول همچین کاری را ندارم بعد رفتم توی فکر نویسندگی.
شروع کردم طرح اولیه داستانهایم را بررسی کردن، گاهی هزار تا موضوع دارم و بعضی وقتها یک سری چرندیات دسته چندم و کلیشه توی مغزم رد میشود. اگر موضوع نداشته باشم شروع میکنم اول داستان را توی مغزم طراحی کردن، گاهی با یک دیالوگ و گاهی یک اتفاق وگاهی هم با توصیف یک صحنه شروع میشود و بعد سعی میکنم برای ادامهاش داستان بسازم.
یک جاهایی از جاده چشمانم را میبندم و سعی میکنم تشخیص دهم حالا سربالاییست یا سرپایینی، بیشتر وقتها درست تشخیص میدهم البته از صدای ماشین و دنده عوض کردن تقلب میکنم وگرنه بعضی جاها خیلی محسوس نیست بالا میرویم یا پایین. بیشتر وقتها شب حرکت میکنم، شب بهتر است آدمهای توی ماشین آن قدری معلوم نیستند و کافیست هدفون را توی گوشم فرو کنم تا خیال کنم سوار یکی از آن قطارهای قدیمی شهربازی هستم که با سرعت بالا و پایین میرفت. جاده را تقریبن حفظم، بعضی جاها از خودم امتحان میگیرم که بعد از این پیچ اولین چیزی که میبینم چیست یا چشمانم را میبندم و سعی میکنم از تغییر نور وارد تونل شدن را بفهمم اما سخت است چون بعضی جاها توی جاده چراغها پرنور تر از توی تونل است و فکر غالبم که تونل همیشه توی شب روشنتر است چرت میشود. هزار بار با دیدن هر تابلویی حساب میکنم دقیقن کی میرسم و هزار بار لحظه رسیدن و بالا رفتن از پلهها و بغل کردن مادرم را پیشبینی میکنم.
توی جاده اصولن به کارهای محال فکر میکنم، کارهایی که هیچ وقت نمیتوانم انجامشان بدهم مثل باز کردن کافهای فقط برای صبحانه، دیشب تصمیم گرفتم اسم کافه صبحانهمان را بگذارم بلخ، نمیدانم چرا اما از مدل تلفظ کلمه بلخ خوشم میآید. بعد به پردههایش فکر کردم، فکر کردم پردهاش گلگلی باشد با گلهای ریز قرمز و آبی، چیندار، گلدانهای پشت پنجره را حتی انتخاب کردم و منو را هم طراحی کردم. بعد فکر کردم چه چیزهایی برای صبحانه درست کنم، تمام مدلهای صبحانه را بررسی کردم و یکهو فهمیدم پنکیکهایم هیچ وقت خوب نمیشوند، همان جا هول برم داشت و فکر کردم کاش اینترنت بود دستور پختش را سرچ میکردم یا یکی که خیلی بلد بود دم دستم بود، کم بود از راننده بپرسم پنکیک چه جوری درس میشه؟ بعد به خودم آمدم و دیدم هیچ وقت پول همچین کاری را ندارم بعد رفتم توی فکر نویسندگی.
شروع کردم طرح اولیه داستانهایم را بررسی کردن، گاهی هزار تا موضوع دارم و بعضی وقتها یک سری چرندیات دسته چندم و کلیشه توی مغزم رد میشود. اگر موضوع نداشته باشم شروع میکنم اول داستان را توی مغزم طراحی کردن، گاهی با یک دیالوگ و گاهی یک اتفاق وگاهی هم با توصیف یک صحنه شروع میشود و بعد سعی میکنم برای ادامهاش داستان بسازم.
بعد از همه این ها آدمها توی ذهنم به صف شدند، آنهایی که به نظرم خوب مینویسند، آنهایی که برای خودشان رستوران و کافه دارند و آشپزی میکنند، آنهایی که به نظرشان من و نوشتهها و آشپزی و متعلقاتم عن هستیم، دوباره فکر انتقام از آدمهای تخیلی داشت نفرتم را بالا میبرد که خوشبختانه رسیدم و تمام مسیر پیشبینی شده و تکراری به خانه رسیدن اتفاق افتاد. دوباره شروع کردم غریبی کردن با خانهای که تویش به دنیا آمدم و بزرگ شدم، با مادر و پدر و برادری که شوخیهایشان را حتی دیگر نمیفهمم.
۳۰ دی ۱۳۹۱
دیروز از سرکار رفتم پیش رامین، باهم نهار خوردیم بعد چای و پای سیبی که سه روز پیش برام خریده بود و کسی نخورده بود. بعد گفت خستهس و میخواد بخوابه، گف پیشم بمون اما من استرس مامان رو داشتم، خونه تنها بود و نمیخواستم زیاد بمونم. کنارش دراز کشیدم، صورتمو گذاشتم روی صورتش، صورتش از صورتم گرمتر بود، نگاش کردم و یه لحظه باورم نشد این همون آدمیه که من چند روز پیش اون همه نمیتونستم تحملش کنم. هنوز نمیخوام باور کنم احساساتم نسبت به همه چیز این قدر نامتعادله، دوست دارم فکر کنم همه همینن و اگه نمیگن از ترس و دروغگوییه وگرنه نمیشه آدم همیشه عاشق یکی باشه. اون لحظه که نگاش میکردم از خودم بدم میاومد که همچین موجودی رو دوست نداشتم، هرچی بیشتر نگاش میکردم بیشتر دلیل برای دوست داشتنش پیدا میشد. دیگه آرزو نمیکنم تو حس و حالم به تعادل برسم چون به قول ممدحسن که هی میگه از من گذشته حس میکنم از منم گذشته، فقط سعی میکنم یهو تصمیم نگیرم و احساساتمو تو روی اون آدم بروز ندم، یه جایی بریزم بیرون و بعدن که همه چی آروم شد برم بهش بگم ببین من نسبت به تو همچین حسی دارم گاهی.یعنی نمیتونم نگم.
دارم یاد میگیرم مواظب خودم باشم در برابر آدمایی که آرامشم رو حتی در کمترین حالت دچار نوسان میکن و من میتونم ازشون دور باشم. از خیلی چیزا نمیشه دور بود اما اون چیزایی که میشه رو باید انجام بدم. یه مدل از آدمایی که آرامشم رو به هم میریزن اونایی هستن که خیلی شلوغ و پر رفت و آمدن، مثل خودِ قبلم، به اندازه کافی تجربهش کردم و دیگه حوصلهشو ندارم. دسته بعدی اوناییان که توی یه ایدئولوژی خاص غرقن و نمیتونن راهو باز کنن برای چیزای یه جور دیگه، حوصله آدمایی که گاردشون نسبت به تغییرات بستهس رو ندارم . حوصله آدمای له و داغون و ناامید و چسناله روهم ندارم جز اونایی که خیلی دوسشون دارم، آدمایی که تو این حال کردن کسشر با چسناله میمونن برام آزاردهنده ن. آدمایی که دروغ میگن و ادا درمیارن و تو ولایت چیزی غرق میشن که نیستن و ادا درمیارن تا اونجوری به نظر بیان هم از تحملم خارجن، شاید اگه بعد از به نتیجه رسیدن تلاشها ببیینمشون انقدی اذیت نشم ولی طی این پروسه آزار دهندهن.
قبلن بارها به این که آدم چیزایی رو تو بقیه میبینه که تجربهش کرده خیلی فکر کردم و تو این فکر کردن با خودم روراست بودم تا حد توانم، برای من چیزایی آزار دهندهن که یا خودم بودم یا از نزدیک باهاش زندگی کردم و زجر کشیدم. من شلوغ بودم چون تنها بودم و بلد نبودم تنهاییمو پر کنم بدون آدم، با آدمی زندگی کردم که در برابر هر نوع تغییر گارد داشت و زجرم داد، چسناله بودم و از تنبلی تکون نمیخوردم و یه مدت طولانی با آدمای له و داغون و غرغرو زندگی کردم و هنوزم زندگی میکنم. فیک بودم و انقد از خودم بدم میاومد که مدام از رو دست این و اون زندگی میکردم و انقد خودمو بهشون فشار میدادم تا شاید شبیه اونا بشم و خود داغونمو فراموش کنم. همه اون چیزا یا تموم شدن یا دارن میشن و من باید از این مدلا دور باشم تا آرامش داشته باشم، اما شاید یه روز که خیلی از این چیزایی که داشتم و حالا دارم ازشون فاصله میگیرم دور بشم که دیگه برام موضوعیت نداشته باشن.
بعد از دور شدن ازین فازا یه آدمای خوبی رو دیدم که بهم آرامش میدن و زندگی کردن و دوستی باهاشون لذت داره. زندگیم از هفته پیش بهتره چون یکی از کارام و پایان نامه و امتحانام تموم شدن ، ماشین لباسشویی و آبگرمکن درست شدن و دوباره دوستپسرمو خیلی دوست دارم و هر روز میتونم بغلش کنم.
۲۰ دی ۱۳۹۱
همون شبی که سینک ظرفشویی گرفت و آب و چربی ظرفایِ سه روز مونده توش جمع شد و بعد من لولههای سفید زیرش رو باز کردم و بردم تو دستشویی و حجم زیادی از کثافت از توش خارج کردم، رامین اومد اینجا. اولش برام چایی درست کرد و نشست به تلفن حرف زدنم با داییم نگاه کرد، به هقهقم پای تلفن بعد بلند شد که بره، با حرکات دست و صورت بهش گفتم بمون. تلفنم که تموم شد نشستم جلوی کتابخونه و «خوبیِ خدا» که یه ماه پیش از خونهشون آورده بودم رو برداشتم، صفحه اولش مهر کتابفروشی بود که رامین وقتی تو یه شهر دیگه دانشجو بود توش کار میکرد و به جای حقوق ازش کتاب برمیداشت. بعد از این که یک ماه کتاب دستم بود اولین بار بود بازش میکردم و مهر اولش رو میدیدم. رفتم سراغ داستان آخر، چون به نظرم از داستان آخر یک کتاب بهتر میشه فهمید تو کتاب چه خبره. شروع کردم داستان رو بلند خوندن، میخواستم گریهم و حسای بدم تموم شه و رامین این همه از دیدنم اذیت نشه، کمتر از یک سومش رو خونده بودم که کتاب رو ازم گرفت و خودش شروع کرد بلند بلند خوندن. یه جاهاییش موقع اتفاقات از خودش یه اداهایی درمیآورد که عصبیم میکرد گفتم ادا درنیار، گفت اهوع کتاب انگار براش مقدسه. کتاب برام مقدس نیست ولی داستان چرا. هر وقت توی حال بدم داستانی رو شروع کردم بهترین داستانی بود که تو اون حال میشد خوند. البته حال خوب و بد نداره، هر وقت هر کتابی رو شروع کردم فکر کردم بهترین کتاب و به موقعترین کتاب ممکنه و این که داستان خودش بلده باهام چیکار کنه و نیازی نیست وسطش بهش حس اضافی داد. داستانش گریه نداشت اما من یه جاهایی از فرط فهمیدن حس شخصیتها بغض میکردم که خیلی ربطی به حال بدم نداشت، عادت دارم موقع کتاب خوندن این همه احساساتی بشم. داستان که تموم شد فهمیدم بازم تو انتخاب به موقعترین کتاب اشتباه نکردم. رامین رفت و منم داستان دیگهیی نخوندم چون باید منتظر میموندم خوبی داستان حسابی بهم حال بده. میدونم اگه دوباره این داستان یا بقیه داستانهایی که یه وقتایی برام بهترین بودن رو بخونم بهترین بودنشون از بین میره چون اون کتاب مال همون حال بود نه یه وقت دیگه. به معجزه خودم تو انتخاب کتاب ایمان دارم و حوصله ندارم با منطق کسشر که همه چیز رو راحت زیر سوال میره برینم بهش.
دیروز یعنی فردای پریشب وسط آب زلال از خواب بیدار شدم و با پتو و ملافه آبارو جمع کردم و زنگ زدم یکی اومد با فنر راه چاه وسط آشپزخونه رو باز کرد، بالای سرش ایستادم تا ببینم چی از توی چاه درمیاد، چیزی جز آب سیاه نبود. یه گوله مو و جرم هم در اومد که برای گیر کردن یک چاه کافی نبود. بعد از این که چاه باز شد آبای زلال باقی مونده رفتن پایین، دوتا صندلی بردم توی اتاق کنار بخاری خوابوندم رو زمین و قالی خیس رو کشون کشون بردم توی اتاق و پهن کردم رو صندلیا تا خشک شه. با مامان پای تلفن دعوام شد و فکر کردم گه خورده که منو زاییده و حالا تحمل غرغرامو نداره. کنار شومینه یه جای گرم درست کردم و خوبیِ خدا رو برداشتم، ورق زدم تا از رو اسم داستانا یکی رو انتخاب کنم. چیزی نظرمو جلب نکرد و از روی حس خوبی که به کارور داشتم شروع کردم «کارم داشتی زنگ بزن» رو خوندن. بازم وسط داستان بغض کردم چون یاد خودم توی رابطه قبلی افتادم و جون کندنمون برای نگه داشتن رابطهی داغون شده. داستان که تموم شد فورن رفتم یکی دیگه پیدا کنم چون اون قدری که باید راضیم نکرده بود. اسم داستان بود «فلامینگو» داشتم ازش رد میشدم که جمله اولش رو خوندم، بعد دیدم باید روی همین بمونم، از صفحه دوم فهمیدم داستان امروز اینه. از همون جاهاش تقریبن بغض کردم و آخرای داستان به هقهق تبدیل شد. داستان که تموم شد دیدم واقعن نمیتونم هیچ کار دیگهیی انجام بدم. رامین زنگ زد گفتم بیا تجریش منم میام تجریش. بدو بدو جمع کردم و زدم بیرون. شب تو راه برگشت گفت میخواستم بگم کتاب رو بیاری بازم باهم بخونیم، گفتم آوردم. کتاب رو درآوردم و از تجریش شروع کردم دوباره همون داستان رو خوندن، نزدیکای خونهشون جلوی میوهفروشی ایستادیم تا خرید کنیم، اما آخرای داستان بود و مجبور شدیم بشینیم تا داستان تموم شه چون بازم بغض من نمیذاشت داستان به حالت نرمال جلو بره.
مامانش بعد یه ماه اومده، وقتی رسیدیم بغلم کرد و بعدش که رامین رفت بخوابه بافتنیشو آورد و نشس رو زمین کنار شوفاژ و گفت بدو، بدو بیا حرف بزنیم ببینم چه خبره. نشستم شروع کردم اتفاقای بد رو تعریف کردن و غر زدن بعد داستان یکی از دوستاش رو تعریف کرد که همیشه ناراضی بود و تهش نتیجه اخلاقی گرفت اگه همیشه ناراضی و ناامید باشی اتفاقای بد از در و دیوار میریزه رو صورتت. خیلی کلیشهای و خندهداره اگه یکی بهم تو این وضعیت اینارو بگه اما مامان رامین فرق داره، واقعن مامانه، مامانی که خودم هیچ وقت نداشتمش انگار. یه مامان کلاسیک که مثل مامان من خودش رو با بچههاش مقایسه نمیکنه و خودش نیازمند نگهداری و توجه نیست انقد قویه. بیشتر شبیه مادربزرگِ افسانهایمه، مامانبزرگم حالا بعد از شیش سال که از مردنش میگذره برام چیزی شبیه افسانهس تا واقعیت. آدمی که همیشه فقط میگفت «درست میشه مادر». هیچ وقت غم و غصه نداشت یعنی داشت ولی هیچ وقت نمیدیدی بپاشه رو این و اون، یه نفری با یه شوهر دیوثِ همیشه مست بچههاشو بزرگ کرد و سرطان گرفت و تو شیش سالی که سرطان داشت همیشه خندید و مسخرهبازی درآورد. عاشق پیتزا و پفک و ژله بود، یواشکی تو کابینتای خونهش پفک نگه میداشت و به اسم این که برا ما خریده خودش صب تا شب یه جوری که انگار داره دزدی میکنه ازش میخورد، هروقت غذا سفارش میدادیم میگف من که سرطان دارم نباید این چیزارو بخورم ولی وقتی پیتزا میگرفتیم نصفش رو آروم و بیصدا میخورد. یه بار وقتی براش ژله برده بودیم بیمارستان به دختر بغل دستیش که معدهشو شستوشو داده بودن و غر میزد گف چرا انقد غرغر میکنی؟ منو ببین یه کلیه ندارم، نصف کبدم نیست، رودههام تیکه پارهس، حالام تومور زده به معدهم اما زندهم دارم ژلهی توتفرنگی میخورم بعد داستانش میون همه پرستارا چرخید و همه میومدن دیدنش میگفتن خانم غیبی شیطون تویی؟ لپش رو میکشیدن و وقتی میرفتن میگف احمق جون، به پرستارا میگف. فامیلیش غیبی بود چون خودش میگفت همه خونوادهش با جن در ارتباط بودن، خودش هم یه داستانای عجیب غریبی از جن و پری داشت. بچه بودم داستانای عجیب غریب توهمی واسم تعریف میکرد، داستان زنی که یه روز تو جنگل نزدیک خونهشون گرگ شد. داشتم میگفتم، مامان رامین حرفاش و نگاه کردنش و مهربونیش شبیه مامانبزرگمه برای همین این همه دوستش دارم و بلده حالمو خوب کنه و حرفای کلیشهایش به نظرم معجزه میان.
از صب درس خوندم مثلن، بعدش شاهنامه خوندم و وقتی از نشستن پای لپتاپ خسته شدم رفتم تو جای گرم دیروزم که هنوز کنار شومینه پهن بود دراز کشیدم و کتاب رو از کیفم درآوردم و یه راست رفتم سراغ داستان خوبیِ خدا، گفتم ببینم چرا از میون این همه داستان باید اسم این رو کتاب باشه. اولاش به نظرم کسشر بود چون فازش رو نمیگرفتم اما آخرای داستان بازم زدم زیر گریه. حتی از گریهم خندهم نمیگرفت مثل بیشتر وقتا، چون دلیلش برام کسشر نبود. حوصله ندارم توضیح بدم برای چی این همه با داستانا گریه میکنم اما فقط داستانا نیستن، با داستان بیشتر از همه چیز گریه میکنم اما با یه نگاها و یه دیالوگایی تو فیلمام خیلی گریه میکنم با یه جایی که هیچ کسی گریه نمیکنه و شاید نمیفهمه چرا باید اینجای همچین چیزی گریه کرد. من حتی با یادآوری حرکت دست خودم روی یه چیزایی بعد از چند سال گریه میکنم، با فکر کردن به بوی تند چادر مادربزرگم که بعد مردنش از خونهش یواشکی دزدیدم و هنوز همه فک میکنن اون چی شد. گریه کردن زیاد شاید از افسردگی بیاد اما برای من همش افسردگی نیست از این همه رقیق بودنم میاد، انگار همیشه حسام هستن که اول از همه چیز پرت میشن بیرون و هیچ فرصتی بهم نمیدن تا کار دیگهیی انجام بدم.
۱۹ دی ۱۳۹۱
این جور وقتا آدم فکر میکنه حرف بزنه خالی میشه، سبک میشه. آدم حسابیا مامان دارن لابد، زنگ میزنن بهش غر میزنن گریه میکنن اما مامان من خودش یکی رو میخواد درداشو بریزه روش، خواهر برادرم که بشاش توش. دوسپسرم که دیگه چقد؟ نمیتونه بدبخت، نمیکشه. باقی چیزام افسانهس. یعنی هیچ آدمی وجود نداره تو براش غر بزنی بعد احساس عدم امنیت خفهت نکنه. هفتاد تومنم ندارم بدم دکترم بگم نوبت زودتر بده میخوام بیام عر بزنم. در نتیجه میافتم به جون فیسبوک و توییتر و وبلاگ. از همه بهترش وبلاگه چون میگی کون لق بقیه مجبورشون نکردم بخونن.
بعد از تموم گندایی که به خونهم زده شد حالا نشستم وسط دو تا قالی خیس و هزارتا پتو و ملافه که باهاشون آبارو جمع کردم و حالا نمیدونم چی کارشون کنم. دلم میخواد همه رو بریزم تو یه کیسه و بندازم تو سطل آشغال اما جراتشو ندارم. آدم یا باید جرات داشته باشه و زندگی کنه یا اگه نداره مثل من زجر بکشه. رو دستم دو تا زخم دارم که طی کارای فنی دیشب و امروز به وجود اومده و هر دفعه که آب میخوره بهش جونم یه دور میره و میاد.
اون روزی که از خونه ننه بابام اومدم تنها زندگی کنم فکر میکردم فکر همه جاشو کردم اما گه خوردم، اون موقعها مامانم پولدار بود و اگه دردی داشتم خودش کاری نمیکرد پولش میکرد اما الان همونم نداره. فکر برگشتن برام کابوسه، تحمل هر روزهی مادر و پدرم و مشکلاتشون به مراتب سختتر از تحمل تنهایی و بیپولی و تعمیر کردن ظرفشویی و گرفتن چاه و شستن کف زمین و بقیه کاراس.
دیشب زنگ زدم به داییم گفتم میخوام بمیرم، همون طور که آرامشش رو حفظ میکرد بهم گفت حق داری اوضات بحرانیه. همین که یکی بحرانم رو بفهمه و بهم نرینه که اینا که چیزی نیس خاک تو سرت و فلان برام بسه انگار. حوصله حرفای رامین رو ندارم، این که خوب میشه درست میشه و فلان. تو یه وضعیتی هستم که فکر گذشتن زمان برام چیزی شبیه به معجزهس یعنی فکر میکنم اگه بشه سال دیگه معجزه شده و واقعیت نداره پس درس میشه و فلان همون قدر برام کسشره.
دلم میخواد نباشه، یعنی بذارم و برم و رابطهمو تموم کنم چون این روزا اصلن بودنش کمکم نمیکنه یعنی شاید شرایطم رو آرومتر کنه مثلن اگه نبود این مدت جایی برای موندن نداشتم، کسی نبود یه چسه تفریح برام درس کنه، خوشالم کنه اما اینا کافی نیست برام. دلم میخواست انقد قوی بود که معجزه کنه، چیزی شبیه به خدا مثلن، کارای ماورای طبیعی زمانو ببره جلو، یه اصلن نگه داره، منو با دستش ورداره از این زندگی بندازه تو یه زندگی دیگه. دیشب داشتم فکر میکردم کاش لااقل به خدا اعتقاد داشتم اون وقت یه کورسوی امیدی بود اما به هیچکی جز خودم اعتقاد ندارم و ته همه اینا میگم من درستش میکنم. من و مرض.
تو همهی این چند سالی که تنها زندگی کردم هیچ وقت این همه مستاصل نبودم، ناامید و به گا. این همه میل به مردن هیچ وقت نداشتم، این همه بیجرات نبودم. الان باید پاشم وسط همه اینا کارامو انجام بدم، درس بخونم اما مطمئنم نمیتونم چون من که سوپرمن نیستم، نفر اول کنکور از یه روستای دور افتاده هم نبودم که بدون کلاس و تست نفر اول شده باشم، هیچ گه دیگهیی بیشتر از اینی که الان هستم نبودم پس همه چی مالیده شد. انقد دست رو دست میذارم که زمان بگذره، همین.
۱۸ دی ۱۳۹۱
هر روز که بیدار میشم به بیست و چهارم که سه تا امتحان تو یک روز دارم فکر میکنم و خیال میکنم بعد بیست و چهارم همه چیز تموم میشه و خوشبخت میشم. به بیستم فکر میکنم که کارم با خبرگزاری تموم میشه، اگه کارم تموم شه لااقل یکی از کارام کم میشه. به بیست و پنجم که هزارتا گزارش کار باید ارائه بدم به محل کارم و صد تا کار دیگه رو تحویل بدم.
هیچ کدوم از این تاریخا نمیرسه و من هر روز صبح افسرده و مضطرب پاچه رامین رو میگیرم و به همه چیش گیر میدم و فکر میکنم اگه تنها باشم کارام بهتر پیش میره. هر روز فکر میکنم بسه دیگه، یه سال شد بیشتر از یه سال که نباید رابطهمو ادامه بدم بعد یاد حرفای دکترم میافتم که گفت باید بمونی چیزایی که خلاف میلت هست رو عوض کنی نه که صورت مسئله رو پاک کنی. چرند میگه، چیزی عوض نمیشه من حتی اگه خودمو راضی کنم که توی همین وضعیت بمونم دوباره یه روزی به این نتیجه میرسم که باید شرایطم رو عوض کنم.
شاید اگه بارون میومد و هوا تمیز میشد، سرما خوردگیم خوب میشد، مشکلم با برادرم حل میشد، خانوادهم از حافظهم پاک میشدن، از این کشور میرفتم یه جای دیگه و همه چیز رو از زیر صفر حتی شروع میکردم انگیزه بیشتری برای ادامه دادن داشتم. اما الان انگیزههام تموم شدن، دیگه حتی داشتن آدمی که دوستم داشته باشه و تحملم کنه راضیم نمیکنه. هیچی راضیم نمیکنه.
هر روز هزارتا جا آرزو میکنم دنیا تموم شه، ماشین از روم رد شه، یه چیز از آسمون بخوره تو سرم و همه چیز تموم شه. اینارو که میگم تهش فکر میکنم باید تاکید کنم داغون نیستم اما کسشره، داغون بودن که فقط گریه کردن و به یه نقطه ثابت خیره موندن نیست. آدم میتونه با برنامه ریزی هر روز صبح به همه کاراش برسه، پولاشو جیرهبندی کنه و برای خریدن تمام چیزایی که لازم داره برنامه بریزه، غذا بپزه و کار خونه رو با دقت انجام بده، مهمونی بره بخنده و خوشحال باشه اما ته همهش دلش بخواد تموم شه، نباشه و خلاص.
هر روز هزارتا جا آرزو میکنم دنیا تموم شه، ماشین از روم رد شه، یه چیز از آسمون بخوره تو سرم و همه چیز تموم شه. اینارو که میگم تهش فکر میکنم باید تاکید کنم داغون نیستم اما کسشره، داغون بودن که فقط گریه کردن و به یه نقطه ثابت خیره موندن نیست. آدم میتونه با برنامه ریزی هر روز صبح به همه کاراش برسه، پولاشو جیرهبندی کنه و برای خریدن تمام چیزایی که لازم داره برنامه بریزه، غذا بپزه و کار خونه رو با دقت انجام بده، مهمونی بره بخنده و خوشحال باشه اما ته همهش دلش بخواد تموم شه، نباشه و خلاص.
۱۶ دی ۱۳۹۱
وسط کارا و حرفا و رفتارا میفهمم گند زدم اما این بدتره تا نفهمیدن، یعنی وقتی وسطش میفهمی همه چیز یهو از ارزش ساقط میشه بعد من نه اون آدمی هستم که به کاری که در حال انجامشم اعتقاد دارم و نه آدمی هستم که از کاره کاملن عنم میگیره چون وسطشم. این جور وقتا باید یه رفتار اجتماعی به وجود میاومد که معنیش انصراف دادن یا گهخوری بود، این جوری آدم اونقدی ضایع نمیشد. وسط یه رفتاری وقتی ازش عنم میگیره نه دیگه میتونم جمعش کنم نه میشه ادامهش بدم، اگه بخوام ادامهش بدم رقتانگیز میشم و اگه بخوای جمعش کنم احمق. بازیش دو سر باخته، فکر میکنم باید اون قدر شجاعت از خودم به خرج بدم که این جور وقتا بلند اعلام گهخوری کنم.
از رفتارهای گلدرشت قبل برای جمع کردن گندام استفاده نمیکنم، یعنی فکر نمیکنم اگه بشینم اعتراف کنم حالم خوب میشه، تصویر تحقیرآمیز خودم وقتی وسط خونه بهناز نشسه بودم و گریه میکردم یادم نمیره. وقتی یه گندی میزنم به جای این که مثل قبل خودمو فشار بدم توش تا دردش کم شه ازش دور میشم، میایستم نگاش میکنم درد میکشم و انگار دارم خودمو تنبیه میکنم.
دیروز یه مدت طولانی به آشنایی زدایی فکر کردم، از تحمل راحت یه موزیک به یه زبون دیگه شروع شد و تو مغز من به جاهای باریکی کشیده شد. هر چقدر آشنایی زدایی تو یه چیزایی بیشتر اتفاق بیافته و اون چیزه قابل تحملتر میشه، اگه یه جور دیگه معنیش کنم این میشه که هرچی از یه چیزایی دورتر بشم تحملش برام راحتتره. نزدیکی افیون تودههاست شاید.
اشتراک در:
پستها (Atom)