مرداد بود. رفته بودیم توی دو ماهی که قرار بود فکر کنیم مثلن. روزنامه میرفتم . مانتو کرم گلدار میپوشیدم با جین سرمهای و روسری سرمهایی. بیشتر وقتها تنها بودم. صبها بیدار میشدم، کولر روی دور تند. روی توالت مثلن فرنگی مینشستم، سیگار روشن میکردم. آن روزها تازه رژیمم شروع شده بود. خیلی دقیق از روی رژیم غذا میخوردم. یکی از انگیزههام برای لاغر شدن این بود که بعد از دو ماه من را ببیند و خیلی شوکه شود از اینهمه تغییر. این مشکل را همیشه داشتم، هر وقت از هم دور بودیم دلم میخواست یک تغییر بزرگ توی من به وجود بیاید تا وقتی من را میبیند فکر نکند از نبودنش عذاب کشیدم و داغون شدم و زندگیام را تعطیل کردم. مثل همان سریال کرهای که بهناز تعریف میکند. همانقدر احمقانه و خندهدار. آرایش نمیکردم چون حوصله نداشتم خوب به نظر برسم. از در بیرون میرفتم آفتاب توی مغزم بود. کارگرها کنار اتوبان کار میکردند. هر وقت میخواستم از وسطشان بگذرم مطمئن بودم من را دید میزنند. با خودم میگفتم بذار دید بزنن، اینام دل دارن خب. میرسیدم کنار اتوبان، منتظر میماندم خلوت شود، بعد از این سر اتوبان میدوییدم سمت دیگر و هر لحظه تصور میکردم حالاست که بیفتم و یک ماشین مثل سگ لهم کند. دوست نداشتم وسط اتوبان له شوم. اما بعضی روزهام دوست داشتم. تا مترو زدبازی گوش میکردم. هزار بار. "درو وا کن بیا، ببین من چه شکلیام، بدون تو" میپریدم روی پلهبرقی مترو. روی سکو میایستادم تا باد خنکش وقتی از دور میآید بخورد به صورتم. خیلی توی آن لحظه کیف داشت. فوبیای پرت شدن روی ریل و له شدن زیر قطار هر روز توی مغزم بود. هزار بار فاصلهی ریل با سکوی مترو، راه فرار، خوابیدن بین ریلها، همه چیز را بررسی میکردم. تهش مطمئن میشدم از پس هیچکدام بر نمیآیم، خودم را تصور میکردم که شل کردم و قطار با سرعت میخورد بهم. اینجا را نمیتوانستم تصور کنم. یکجایی خوانده بودم قطار به یکی زده و زن له شده. به نظرم منطقی نبود. اگر قطار به من میخورد پرت میشدم، حس میکردم دو قطعه میشوم، از سینه به بالا پرت میشوم به کناره. پاها و شکمم پرت میشوند چند متر جلوتر. قطار از روی پاها و شکمم رد میشود، اما نصف شدهی سر و گردنم با چشمان باز میافتد سمت دیگر و وقتی قطار رد شد، با چشمان باز و از حدقه بیرون آمده زل زدم به روبرو. قطار میرسید و میگفتم خب امروز هم نمردم. توی قطار خنک بود. بوی عرق میآمد. دوست نداشتم دستم را جلوی دماغم بگیرم تا مردم فکر کنند بو میدهند. خیلی از این کار بدم میآید. چون توی ایستگاههای اول سوار میشدم، میتوانستم بشینم، اصولن سعی میکردم گوشه صندلیها بشینم، چون از ژست دختر غمگین با هدفون توی گوشش که صورتش را به شیشه چسبانده خوشم میآمد. یک دختر ژاپنی میآمد توی مغزم، نمیدانم چرا! بعد میگفتم ژاپنیها ظریف و لاغرند، جینهای خفن میپوشند و همیشه یک عالم سیم بهشان آویزان است. شت، چقدر با آنها فرق دارم. خودم را جمع و جور میکردم و روزی را میدیدم که لاغرم و یک کم به تصویر توی ذهنم نزدیکترم. دوباره میرفتم توی آهنگ، همان آهنگ، یکجایی از آهنگ را مدام برمیگرداندم عقب، هزاربار گوش میکردم. "تا دستات خونیتر نشه، تا چارتا لیوان پرت نشه، جهنمه واسه ما، تو میخوابی من میرم بیرون میشم پادشا، واست خوندم قبل صب، چشات باز و بسته شد، وختی عکسا بود تو قابشون خوب بود حالمون" خوب بود حالمون؟ اهوم یک روزی خیلی خوب بود حالمون. چرا من تاحالا به این آهنگ دقت نکرده بودم؟ خط عوض میکردم بو میآمد. میدانستم دقیقن سوار کدام واگن شوم تا وقتی ولیعصر مترو متوقف شد اولین نفر خارج شوم و توی شلوغی پلهها پشت مردم نمانم. واگن چهارم یا پنجم از آخر. توی واگن مردونه خودم را جلوی در میچسباند به شیشه، پشت به همه، توی شیشه روسریام را مرتب میکردم. چرا فر موهام کم شده؟ بس که زیر روسری و مقنعهاس. مردهای پشت سرم توی شیشه دید میزدن. اگر پسر خوشبویی بود طبعن بدم نمیآمد دید بزند. من خیلی بو را تشخیص میدهم. از بین چند نفر میتوانم بفهمم کدام بو مال کدامیکی از آنهاست. یعنی بیشتر وقتها میتوانم. چارراه ولیعصر میدویدم سمت پلهها. بیشتر وقتها اولین نفر خارج میشدم. فوبیای گشت ارشاد بیرون ایستگاه دهنم را سرویس میکرد، آخه من که همه چیم خوبه! خاک تو سر ترسوت، احمق. حوصله داشتم پیاده، نداشتم اتوبوس، تاکسی. زدبازی هنوز بود ولی. از اول تا آخر آهنگ، همهاش آهنگ ما بود. داستان ما. زر نزن داستان خیلیهاس خب. عادت داری همه چیو به خودت بچسبونی."نذار فاصله بیاد بخواد بینمون بمونه، بدون عشقمون گرونه..." گرونه؟ جدی گرونه؟ اینهمه ساله خب. خب مگه سال نشونه عشق خفنه؟ گیرم ده سال. آره بابا، هست، ما خیلی با هم خوب بودیم، کیا قدر ما انقدر همو میشناختن؟ خب هرکی از بچگی با هرکی باشه همدیگه رو میشناسن. اه زر نزن بابا، ریدی. همه چی خوب بود دیگه، اعتراض کردنت چی بود؟ من اعتراض نمیکردم خودش کم میآورد، چه خوب که خودم شروع کردم اصلن. "وقتی نمیدونم کجای این دنیا گمی، هنوزم با منی یا که جدا شدی؟ اینا تقصیر منه." هنوز با منه؟ آره بابا، هنوز دو هفته هم نشده. خب چه ربطی داره، تابلو با اون دختره تیک میزنه. بهناز، گیتا، یاسمن، آیدا، موسن: کس نگو نسترن، متوهم خاک برسر. اکی تیک نمیزنه! "با اون خندههات که با دقیقهها میرن، تو خواب و بیداری وقتی پیاده راه میرم، از سر بیحس تا پا." هوم چقدر شبا بیدار میموند زل میزد بهم تو خواب. چقدر اون موقعها دوسم داشت. دوسم داشت؟ از ژست عاشقی خوشش میومد لابد. اه نسترن ، سنده همه چی رو باس به گند بکشی؟ "من به جای تو میرم، تو بمون اینجا، بمون اینجا." مممم خب من به گا میرم تابلوئه، اون خوب و خوشحال ادامه میده. بابا بکش بیرون دیگه، چقدر توهم؟ "صدبار دعوا میکردیم هر بار میگفتی نمیتونم، چون ازت خیلی دورم، چون برات یکی بودم." یکی بودم؟ هه، فک کن با اون همه داستان. شاید اگه نمیومدم تاحالا همه چی تموم شده بود. خوب شد که اومدم؟ چیش خوبه؟ شایدم اگه میموندی از راه دور بیشتر عاشقی و دلتنگی و اینا بود. تو روزنامه خودم پرت میکردم تو آسانسور. اه اه اه بازم صفحه بستن، مصاحبه، کوفت درد تا پنج غروب. عصرا بیشتر وقتها کافه. شبها بهناز بود. گریه بود. سیگار کون به کون. تو مستی دردش بیشتر میشد، از وقت خواب میگذشت برای بهناز غر میزدم، گریه، نگاهم میکرد. حرف میزد. شاید اگر بهناز آن روزها نبود من تا حالا هزار بار به گا رفته بودم. چقدر دوستش دارم. با تمام دوری این روزها.
خیلی وقت است این آهنگ را گوش نکردم. صبح تهرانزیت پخش کرد و همهی آن روزها پاشید جلو چشمم. خوب بود شنیدنش، به یاد آوردن تمام آن دردها که حالا آنقدر تهنشین شده که حتی موقع نوشتن اینها بغض هم نمیکنم. اما دوست ندارم آن روزها تکرار شود. تا حالا هزار بار خواستم از آن روزها، دقیقن یک روز کامل آن روزها را بنویسم اما میترسیدم. حالا نمیترسم. نوشتم. خوبم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر