۱۰ خرداد ۱۴۰۱

فضای خالی بین چیزها

 چیزهای از هم گسسته و ظاهرا بی‌ربطی در سرم می‌چرخند اما جایی که در آن می‌چرخند دقیقا سرم نیست. دیگر حساب روزهایی که روی نقاشی‌ام درست کار نکرده‌ام از دستم خارج شده، از این جایی که خوابیده‌ام روی کاناپه توی هال میتوانم در ورودی خانه و آشپزخانه را ببینم و فکرهایم که گاهی در همان فضای خالی بین کف و سقف آشپزخانه بین کابینت‌ها و لامپ آویزان شکل میگیرند و به هوا میروند و دود میشوند. تا کی میتوانم به این وضعیت کار نکردن روی نقاشی ادامه دهم و دیوانه‌تر نشوم؟ تا کی یک روز فکر میکنم دردهایم تمام شده و دوباره فردا با درد بیدار میشوم؟ روان‌تنی ترجمه کدام کلمه بود؟ آیا واقعا دردی که در بدنم احساس میکنم از این جنس است؟ بوی تن زن جدید تا کی توی دماغم میماند؟ کاش میشد بوها را زندانی کرد، چقدر خوب که آدم‌ها نمی‌توانند بوی تن‌شان را دستکاری کنند و با عمل کردن بوها را تغییر بدهند، همان طور که نمی‌توانند در سکس دروغ بگویند، اگر خشن و متنفر باشند نمی‌توانند پنهانش کنند و یا اگر دوستت داشته باشند، از اولش اشتباه کردم با فلانی همان قدیمها نکردم و این همه سال الکی دوستی کردم تا تهش بفهمم چقدر عوضی و کثافت است، اگر همان موقع کرده بودیم قطعا میفهمیدم چقدر خودشیفته و خودخواه است و همه چیز همان جا تمام میشد.

فکرهای درهمم در آرامش شروع می‌شوند از کف اما وقتی به بالا میرسند دیگر اوج گرفته‌اند و دیگر خبری از آرامش قبل نیست. از خودم که نمیتوانم قید ازگل‌ها را در پس ذهنم بزنم بیزار میشوم اما خوب میدانم تمام اینها وسواس است، همان نیرویی که در اوج درد وادارم میکند تمام سوراخ‌های این خانه بی‌سر و ته را بیرون بکشم و جارو بزنم و گردگیری کنم و نظم دوباره‌ای بهشان بدهم فقط چون نقاشی تعطیل شده و چاه پر کردن نقطه‌های سفیدِ مقوا با نوکِ تیز مدادرنگی پلی‌کروم همه وسواسم را نمی‌بلعد. کیسه جاروبرقی را موقع دور انداختن با دیوانگی تمام بررسی میکنم به دنبال توپ گم شده گربه‌ها، نسترن تو دیوانه‌ای لطفا خودت را سریعتر بستری کن. فردا صبح که بیدار شوم اتاق کار رامین را که حالا شده اتاق خواب تنهایی خودم سروسامان میدهم، فلج میشوی بدبخت. قوطی‌های خالی نرم‌کننده‌ها و شوینده‌های ماشین‌لباسشویی را جمع میکنم و دستشویی متروک را هم میشورم، خاک بر سرت. سبد پلاستیک‌های یک بار مصرف شده را بیرون میریزم و پلاستیک‌ها را دوباره تا میکنم و سبد را هم میشورم، چقدر تو بیکار و بیچاره شده‌ای. روشویی توالت خودم را باز میکنم و گرفتگی احتمالی‌اش را برطرف میکنم، حتما باید تمام این کارها را بکنی چون برای تنها دخترت از شهرستان قرار است خواستگار بیاید بیچاره بیکار مریض. جواب پیغام فلانی را بلخره میدهم و بهش میگویم یا میایی با پای خودت میدهی یا دیگر به من پیغام نمیدهی، توروخدا این یک کار را لااقل انجام نده، باشه قبول است اگر میخواهی به فلانی نگویم که بیاید بدهد پس دهنت را ببند تا تمام خانه را بلیسم و برق بیندازم.

راه خفه کردن صداهای توی سرم  را یاد گرفته‌ام، همان طور که به پیروزی رسیدن در مسابقه شطرنج با خودم در اوج صداقت را از شش سالگی و نامه نوشتن با گریه از طرف معشوق خیالی به خودم از اول راهنمایی، راه رفتن میان خود آگاهم و غش کردن به سمت ناآگاهی تمام. باید تمام لحظات حواست جمع باشد که تو یک نفر نیستی چون واقعا نیستی، اگر حماقت کافی برای احساس وحدت در تو وجودت داشت لازم نبود وقتت را صرف خلق کثافت بکنی، بیل مدام بزنی بدون مزد پای نقاشی مرگبارت و برای ناهار شیر و ساقه‌طلایی بخوری چون چند روز زیاد خرج کردی و در وضع فعلی جهنم جمهوری خونخوار اسلامی دیگر اجازه نداری بیشتر از یک دانه ساقه‌طلایی آنلاین سفارش بدهی حتی، مبارک کس‌پدر همه شما.

یک مایع‌ جرمگیر اضافه سفارش داده‌ام و با دیدنش احساس آرامش میکنم اما دیگر رویایی برای تمیز کردن نمانده چون تمام خانه را قبلا سابیده‌ام و دیگر هیچ سوراخی کثیف و خاک‌گرفته نیست، اتاق‌کار رامین با تغییرات شدید به اتاق‌خواب تک‌نفره خودم تبدیل شده، سبد پلاستیک‌ها برق میزند، روی ماشین‌لباسشویی دیگر هیچ آشغالی نمانده، روشویی هم حتی تعمیر شده، پیغام یارو را نخوانده دیلیت کردم، جدی کس پدر هر آن کس که فکر میکند من نشسته‌ام منتظر تا دستی به سرم بکشد، سر من برق دارد هزار ولت همراه با خار دیگر دستت به من بخورد سوراخ سوراخ میشوی.

خودم را از همه دریغ کرده‌ام چون آن قدر بودم که دیگر اسپم شده بودم، نمی‌دیدند چقدر چیز بهشان داده‌ام چون حوصله نداشتم سرشان منت بگذارم، تشنه دریافت محبت و احترام‌ هم نبودم، همیشه از محبت سیراب بودم از احترامِ چرندی که بردگان جمهوری خونخوار زیر بار خفتِ مدام یاد گرفته‌اند هم نمی‌خواستم، چرا باید پیغام‌های سرشار از اراجیف خودپسندانه شما را در توجیه بی‌توجهی‌تان در سخت‌ترین لحظات زندگی‌ام بخوانم؟ کس‌پدر همه، خیالم راحت است آنقدر هرزه و فراموشکارید که کک‌تان نگزد. حتی از اینکه نوشته‌ام را در این محنت‌سرا به کثافت دیگران آلوده میکنم احساس شرم میکنم اما این فحش‌ها برای دردهای روان‌تنی مناسب هستند، الکی.

کولر را خاموش کردم، از زیر پتو بیرون آمدم و چند لحظه به صدای خروپف باجو گوش کردم بعد هرچقدربه آن فضای روبرو بین کابینت‌ها از کف تا سقف نگاه کردم فکری پرواز نکرد، انگار چند روز است که ساعت پنج بعد از ظهر دهم خرداد ماه است. مادرم عکس ازگیل‌هایی که از درخت تنهایی چیده بود را برایم فرستاد با گریه که هر سال این کار را با بابا می‌کرده‌اند و امروز دهم است، می‌خواهد دهم هر ماه این مراسم شکنجه را به یک بهانه بر سرمان پیاده کند البته بر سر من چون تنها مخاطب این روضه‌خوانی وحشیانه منم، تنها گریه‌کن منم، تنها کسی که واقعا خودش را زخمی می‌کند منم، من که حسرت خوشی و لذت و شادی ندارم خوب بلدم درد بکشم و ابایی از کثافت ندارم و مادرم این را از همه بهتر می‌داند، بهش گفتم مادرجان خوشحال باش، قدر عشقی که تجربه کردی را بدان و ازش مراقبت کن اما با یک من دیگرم مثل وحشی‌ها ضجه زدم با دردی که در آن فضای خالی به جای فکرها می‌چرخید و من سینه‌ام را باز کرده بودم گرفته بودم در مقابلش.

۰۶ خرداد ۱۴۰۱

ماه سرگردان به دور زمین با نوری نه از خود

 تنها زمانی که در حال غذا دادن به وسواسم هستم برای زنده ماندن زجر نمیکشم. وقتی نقاشی میکشم و همه وسواسم را به پایش میریزم و فراموش میکنم چقدر زمان از سرم گذشته بهترین روزم است. وقتی مایع جرم‌گیر را روی سنگ‌های کثافت‌گرفته از شاش گربه‌های راه‌پله‌ها میریزم و شاش در اسید می‌جوشد و در لحظه قُل میخورد و سنگِ زرد رنگ عوض میکند دلم میخواهد باقی اسید را از خوشی سر بکشم. وقتی اینجا مینویسم و بارها میخوانم و ادیت می‌کنم و گاهی یک روز وقتم را صرف بازی با کلمات و خلق یک کل معنادار صرفا برای خودم میکنم نفس راحتی میکشم، یا وقتی هر روز راس ساعت بیدار میشوم و در تنهایی ملانکولیکم با نظم وحشیانه‌ام همه چیز را با دقت و جزییات دقیقا طبق عادت انجام میدهم احساس میکنم برای فردا بیدار شدن درد خاصی ندارم اما کافیست کسی پایش را اینجا بگذارد و هیجاناتم را در قالب حرف زدن تخلیه کنم یا بیرون از برنامه روزانه‌ام مجبور شوم کاری بکنم، سفری پیش بیاید و دیداری، آن وقت چند ساعت از وقتم را باید صرف آمادگی ذهنی خودم برای مدیریت بحران بکنم، البته که در آن هم تا یک جای زیادی توانمند و دقیق هستم چون بداهه بودن یک بخشی از شخصیتم را میساخت و توانسته‌ام حفظش کنم اما انرژی بیشتری میخواهد و خالی شدن در آن سریعتر اتفاق می‌افتد و مثل روتین زندگی روزمره‌ از این دست نمیدهم و به سرعت از آن دست نمیگیرم.

 وقتی نقاشی میکشم جان‌کندنم پاسخی در پی دارد و بلخره یک جایی سرازیری آغاز میشود و هربار با دیدن چیزی که خلق کرده‌ام هیجانی احاطه‌ام میکند حالا یا از جنس نفرت یا چیزی خوشایند و یا نوشتن و ثبت این فکرها با دقت، نظم دادن به زندگی در طی سالها و ذخیره کردن کلمات و تصاویر مطابق با سلیقه‌ام در حافظه اما دیدن رندوم و حرف زدن اتفاقی و سفر رفتن و کارهایی شبیه به اینها برای من دیگر هیچ چیزی به جز تخلیه کاملم در پی ندارد، چشمانم نمی‌توانند دست از عکس گرفتن بیهوده و ثبت مدام مناظر بردارند و مغزم نمی‌تواند لحظه‌ای آرام بگیرد و آنالیز نکند، می‌تواند اما در هوشیاری خودخواسته‌ای که من در آن زندگی میکنم نه، انگار واقعا این سیاره در حالت فعلی‌اش چیزی ندارد به من بدهد و فقط آدم‌های مرده و ازدست‌رفته و زمان‌های طولانی ای که به دست خالقی وسواس و زجرکشیده کشته شده‌اند می‌توانند من را درگیر و راضی کنند. بداهه‌ها همه سرشار از بی‌دقتی و بی‌حوصلگی و خامی و سرعت هستند، چیزی که واقعا پولش را قبلا پرداخت کرده‌ام تا چشمم به آنها نیفتد.

هربار به صحنه‌های طولانی و آرام زندگی ژان دیلمان فکر میکنم به تکرار مریض روتین خانه‌داری‌اش به روشن و خاموش کردن هر لحظه لامپ‌ها به آن ریتم کندی که از لحظه اول چشمانم را گشادتر میکرد و مطمئن بودم پشت تمام اینها چیزی وحشیانه قرار است به من حمله کند و دور خودم مدام برای دفاع دیواربتنی بلندی میکشیدم، غرق در شور و لذتِ زندگی میشوم و از این شور احساس دیوانگی میکنم چون فکر میکنم چیزی شبیه این نباید من را به زندگی برساند. خودم را اینطور آرام میکنم که آن فیلم بود و خالقی که آن دقایق طولانی را آنقدر کش‌دار به هم وصل کرده بود داشت توی همه‌شان این را می‌دمید که نمی‌شود این وسواس و دقت وحشیانه را توی کارخانگی فرو کرد اما فکر کردن به خالق کار را خرابتر می‌کند. زنی که رابطه وسواس‌گونه‌ای با مادرش داشت و بعد از مرگ مادرش شاید به فروپاشی و بعد هم به مرگ خودخواسته رسید آن هم در شصت و چند سالگی، یعنی حتی مهم نیست چند سال جان بِکنی برای تحمل زندگی و خودت را در کارهای مختلفی که ظاهر مفیدی دارند خفه کنی و خلق کنی و بسازی و بپروری در نهایت مغزت میتواند از بدوی‌ترین سوراخی که میشناسی کارت را بسازد، از رابطه‌ات با پستان مادرت. این البته همان‌قدر که برایم دردناک است رهایی‌بخش هم هست، خیالم را راحت می‌کند که تمام زندگی هیچی نیست، یک به هم پیوستگی بی‌هدف و بازی گونه و پیش‌بینی‌ناپذیر و تمام نکته‌اش همین علم هر لحظه‌ای به تمام اینهاست و به یاد داشتن اینکه یک روز  حوصله‌ات سرمیرود و نمیتوانی و نمیخواهی جزیی از این بازی تکراری غذا دادن به وسواست با نقاشی و نوشتن و کردن و شستن و رفتن و بررسی بیماریهای مشترکت با باقی موجودات پیش از خودت باشی فقط میخواهی یک نفر در تابوت را ببندد و یک مشت خاک رویت بریزد.

 

۰۳ خرداد ۱۴۰۱

When Will I See You Again

هر روز دست‌کم  یک‌بار مجبورم به خودم بگویم "نه نسترن نه، یک نقاشی نمی‌تواند تو را دیوانه و نابود کند اینها همه خود تویی" اما موضوع اینجاست که این "تو" دیگر برایم معنایی ندارد. به وضوح دچار فروپاشی روانی شده‌ام، این چیزی نیست که با آن بیگانه باشم و یا حتی از آن بترسم، دیگر خوب می‌شناسمش. اینجا همیشه برای من کارکردش همین بوده، پیدا کردن "من" از دست‌رفته‌ام، بازیابی خودم، از دوازده سال پیش وقتی در رابطه‌ای مریض با آدمی که دوستش نداشتم دست و پا میزدم نوشتن بهم کمک کرد خودم را از آن لجن عمیق بیرون بکشم، بعد هم توانستم با ادامه دادن نوشتن رابطه تمیزی با رامین بسازم بعد با نوشتن دردکشیدن در بستر بیماری را تحمل کردم، طرد شدن از جامعه و تنهایی و دوران نقاهت طولانی و افسردگی را در خانه اهواز. آنجا با نوشتن‌های طولانی در دفترهای متفاوت و رنگارنگ توانستم بفهمم به چیزی فراتر از نوشتن نیاز دارم، به قالبی دیگر که با کلمات در ارتباط نباشد، نمی‌خواستم حرف بزنم. من که به وراجی شهره بودم و نوشتن تنها شغلی بود که داشتم و نویسندگی تنها آروزیی که در سر می‌پروراندم، خیلی زود فهمیدم نمیخواهمش چون اصلا کار من نیست با عادتهایم زندگی کنم، کار من خرق عادت است.

حالا اما مجبورم دوباره برگردم اینجا و بنویسم چون نقاشی‌ام دارد نابودم می‌کند، دیوانه و فلجم کرده، یک مهره دیگر از ستون فقراتم را از دست دادم به خاطر کار زیاد، تا حالا چیزی نزدیک پانصد ساعت با مدادرنگی پای یک کار پنجاه در شصت سانتیمتری بیل زده‌ام. مطمئنم هیچ احمقی در تاریخ نقاشی همچین غلطی نکرده و اصلا مدادرنگی تکنیک همچین کاری نیست اما اینها موضوع من نیستند، من مساله‌ام با نقاشی خیلی شخصی‌تر از این حرف‌هاست، میخواهم به سوراخ‌های تنگش نفوذ کنم همان جایی که هیچ کسی در آن سرک نمی‌کشد، میخواستم تکلیف مدادرنگی را یک‌سره کنم ببینم تا کجا همراهی‌ام میکند. میخواستم از قلم فلزی فاصله بگیرم و به رنگ نیاز داشتم. اواخر مرداد سال قبل کار با قلم‌فلزی را شروع کرده بودم، خیلی تکنیک تراز من بود، همه چیزهایی که میخواستم را داشت، خیلی زود از آب و گل درآمدم و توانستم چندتا کار با آن انجام دهم. روزی که خواهرم زنگ زد به رامین و گفت بابا سکته کرده و راه بیفتین بیایین من بی‌خبر از دنیا قلم‌فلزی و مرکب برداشتم و صبح روز مراسم ختم از خواب که بیدار شدم مثل دیوانه‌ها توی تاریکی از کیفم پای تخت دفترچه طراحی و قلم‌فلزی و مرکب را درآوردم و شروع کردم خط‌های بلند کشیدن و فرم هایی ساختن، میخواستم مطمئن شوم دستانم کار میکنند، انگار داشتم از خودم چیزی شبیه تست عصب و عضله میگرفتم. بعد همه آمدند و شلوغ شد و جیغ کشیدند و گریه کردند، من نشسته بودم یک گوشه خط میکشیدم، خط‌هایی که فقط خودم میفهمیدم خطوط بدبختی و بیچارگی‌اند، چون خط‌های بلند و محکم  و تند و صریح من کجا و این خطوط لرزان مقطع کوتاه که کشیدن هرکدام‌شان پنج دقیقه وقتم را می‌گرفت کجا.

 بعد از آن روزهای وحشتناکِ اول که فامیل‌های نسبتا ازگل گورشان را گم کردند پهن شدم خانه مادرم ولی دیگر خبری از نقاشی نبود، همه وقتم به جمع کردن بدبختی‌های ریز و درشت خانوادگی می‌گذشت، از دهم مهر که بابا رفت تا دهم آذر طول کشید به نقاشی برگردم. با قلم‌فلزی روی مقوای سی در بیست و پنج کار کردم، استاد قدیمی‌ام درباره‌ش گفت "اولین کار نسترن که بلخره قابل فهمه" و راست میگفت. توی جنگل اتودش را زده بودم طی یکی از همان گردش‌های فوق افسرده‌ام با رامین و میشا اطراف قبرستانی که بابا را آنجا به خاک سپردهایم. دیگر توی اتاق بچگی وسط خانه مادرم بساط کار پهن کرده بودم و میزکار بزرگ برایم آورده بودند. بعد از کلی کار با قلم‌فلزی یک کار صد در هشتاد با پاستل گچی هم همان جا انجام دادم اما دیگر دوست‌دخترم نمی‌توانست بیشتر از چیزی که آن چند ماه با دقت و حوصله از گربه‌ها مراقبت کرده بود بماند اینجا و این همه بدبختی من را تنهایی به دوش بکشد باید برمیگشتم و به زندگی تهرانم میرسیدم.

 اواسط دی ماه بود که دیگر مادرم بهتر شده بود، برادرم رسما برنامه مهاجرتش را کنسل کرده بود و در همان شهر ماندگار شده بود و کاروباری راه انداخته بود حتی، من هم برگشتم تهران و اتود کار بعدی را از وسط خوابهایم بیرون کشیدم. میخواستم با رنگ کار کنم اما پاستل گچی فرصت پرداختن به جزییات را از مغز بافت‌پردازم گرفته بود، تمام وجودم مدادرنگی را فریاد میزد ولی میدانستم این کار با این اتودِ رنگ که در دست دارم و این ابعاد و مدادرنگی یعنی خودکشی. می‌خواستم دریچه‌ای به زمانی دیگر بکشم در پسِ پسِ پسِ ذهنم اما به خودم میگفتم خفه شو نسترن، برای تو زشت است به صراحت همچین کثافتی را بر زبان بیاوری، تو باید آن قدر فضا را با دقت و جزییات و فکر بسازی که دریچه‌‌ای به زمانی دیگر خودبه‌خود آن وسط ظاهر شود و همین راه را هم پیش گرفتم. گوی بزرگم را سفید گذاشتم و شروع کردم اطرافش را پرداختن، یک روز دو روز یک هفته دو هفته بعد کم‌کم یک لایه رنگ بهش اضافه شد اما باز رهایش کردم و به اطراف پرداختم، یک ماه دو ماه و حالا چهار ماه می‌گذرد و آن گوی بزرگ واقعا دریچه‌ای به زمانی دیگر شده، به ماهها پیش به سالها پیش، به روزهای زنده بودن پدرم حتی.

دقیقا از روزی که این کار را شروع کردم رامین از اینجا رفت، رفت پیش مادرم و میشا و همان جا ماندگار شد. میشا سگی است که یک هفته بعد از مرگ پدرم اطراف قبرستان پیدایش کردیم. با قلاده رهایش کرده بودند حالا دیگر شده بچه ما و توی حیاط خانه مادرم زندگی میکند، به من و رامین خیلی وابسته است و تنها گذاشتنش برای هردوی ما آزاردهنده. آخرین باری که یک هفته تنهایش گذاشتیم دو روز غذا نخورد با این که برادرم خیلی لوسش میکند و باهم خیلی خوب هستند فقط چون توی بغل ما به خانه آمده خیلی دوست ندارد بدون ماها بماند. شبیه سگی است که وقتی بچه بودیم پدرم از مرز یواشکی برایمان رد کرده بود با رشوه به مرزبانی، برای همین هیچ کسی برای ماندنش حرفی نداشت، خواهرم حتی معتقد بود بوداییان میگویند روح انسان مرده در قالب حیوانی به بازماندگانش بازمیگردد و من جداً برایشان خوشحال بودم که میتوانند به هر آشغالی چنگ بزنند برای تحمل این درد چون برای من هیچ چیزی کار نمیکرد.

 رفتن رامین از خانه خودمان و ماندنش توی اتاق قدیمی من توی خانه مادرم کنار میشا و کمک کردنش به برادرهایم و رابطه خوبش با مادرم از آن کارهاییست که فقط از موجودی فرازمینی مثل رامین برمی‌آمد و فقط وسط زندگی غیرعادی و راحت ما معنا داشت، خیالم راحت بود آنها تنها نیستند چون از دست خودم هم دیگر کاری برایشان برنمی‌آمد و البته خیلی به این تنهایی احتیاج داشتم. دیگر نمیتوانستم برای هرلحظه عزاداری و اشک ریختن و فروپاشی‌ام نگران حال رامین هم باشم، جمع کردن خودم برایم آنقدر سخت بود که تنها لطفی که به عزیزانم میتوانستم بکنم دست نزدن به خودکشی بود. 

برای من پدرم و رابطه‌ام با او چیزی عادی و قابل تعریف کردن نبوده و نیست و حالا این ازدست‌دادن شبیه به یک حفره توی بدنم شده، هیچ نمیفهمم از کجا دارم میخورم چون هرروز از همه طرف دچار حملات بی‌پایان روحی و روانی‌امدوستان زیادی که نداشتم اما همان دو سه نفر هم همان طور که همیشه مطمئن بودم آنقدر خودخواه و ناتوان در آن روزها ظاهر شدند که مجبور شدم تمام آن لحظات را تنهای تنها بگذرانم، حتی حوصله نداشتم برایشان توضیح بدهم چقدر دارند اذیتم میکنند چون به وضوح میدیدم برایشان وجود ندارم و مساله‌شان فقط خودشان هستند. بهم توی پیغام‌های‌شان می‌نوشتند "آخه ما نمیدونیم چی باید بهت بگیم". بلخره یک بار چند هفته پیش به یکی از آنها که ظاهرا بیشتر دوستم داشت چون هرازچندگاهی پیغامی میفرستد و میخواهد باهم حرف بزنیم توضیح دادم و گفتم در آن روزها موضوع تو نبودی و حرف زدنِ تو مساله نبود، واقعا نباید هیچی میگفتی باید می‌آمدی با کاردک من را از کف زمین جمع میکردی، باید فقط مینشستی تماشایم میکردی تا بفهمم وجود دارم. رامین و دوست‌دخترم سخاوتمندانه این کار را برایم در چند ماه اول انجام دادند و من را از بقیه بی‌نیاز کردند ولی دیگر عزاداری من طولانی شد و آنها هم تمام قوایشان ته کشیده. تحمل کسی که هر روز با گریه از خواب بیدار میشود و حوصله حرف زدن ندارد، بی‌دلیل اشک میریزد و حوصله هیچ کدام از کارهای مشترک قبل را ندارد، میخواهد بیشتر وقتش را در سکوت و خلسه خودش بگذراند یا درباره عزیز از دست رفته‌اش حرف بزند، وسط غذا خوردن، خیابان و تماشای هر چیز بی‌ربطی گریه‌ می‌کند و نمیتواند به کسی نزدیک شود و سکس کند و بخوابد و بخورد و ببیند و بشنود واقعا کار راحتی نیست.

با شروع نقاشی و رفتن رامین تنهاتر از قبل شدم اما هنوز دوست‌دخترم بود، بیشتر هفته را پیش من میگذراند و توی اتاق کار رامین کار میکرد، من هم ساعت‌ها توی اتاق دربسته‌ام پای نقاشی‌ام جان می‌کندم اما دیگر از یک جایی به بعد نمی‌توانستم حضور هیچ انسانی را اطرافم تحمل کنم. نمی‌خواستم کسی من را ببیند یا دوست داشته باشد، نمی‌خواستم کسی بغلم کند یا بهم دست بزند چه برسد بخواهد به زور از گریه کردن و زجر کشیدن نجاتم دهد. دقیقا از روزی که بدن سرد پدرم را دیدم یک بخشی از احساساتم به انسان‌ها، بدن گرم‌شان، نزدیکی‌شان و هر چیزی که قبلا برایم به گونه‌ای دیگر معنا داشت تغییر کرد. من دیگر با انسان‌ها و دوست داشته شدن به دست آنها برانگیخته نمی‌شدم. چند ماه اول خیلی برایم سخت بود باور کردن این که دیگر نمیتوانم با انسانها ارتباط قبل را برقرار کنم و خیلی وحشیانه با هر موجودی که سر راهم قرار میگرفت سکس میکردم دقیقا مثل چند سال پیش وقتی زنی که دوستش داشتم رهایم کرده بود، ظاهرا این مکانیزم دفاعی بدن من است برای فهم زنده بودن. سکس کردن بی حساب با هر موجود رندومی بدون واسطه من را به زندگی وصل میکرد، زیستِ فوق حیوانی اما ضروری برای بدن دردمندم،  اما هرچقدر که از فاجعه دورتر میشدم و مغزم از شوک خارج میشد نیازهایم تغییر میکرد. دیگر حتی سکس هم نمی‌توانست نجاتم دهد و هر لحظه فقط از همه دورتر می‌شدم و بیشتر توی نقاشی‌ام فرو می‌رفتم. یک روزهایی به خودم می‌آمدم و می‌دیدم قبل از طلوع بیدار شده‌ام و منتظرم نور بیاید بتوانم کارم را شروع کنم و تا لحظات آخر روز قبل از غروب حتی غذا هم به زور می‌خوردم تا هیچ ذره‌ای از نور را هدر ندهم. موقع کار کردن به راحتی می‌توانستم در سکوت گریه کنم و با خودم حرف بزنم و از یک‌جایی دیگر ابایی از بلند حرف زدن با بابایی هم نداشتم. من که واقعا دختر بابایی بودم، هزارن عکس و فیلم و جمله قصار و داستان از او ذخیره کرده بودم، تمام این ماه‌ها و حتی دو سال کووید و دوری ازشان ریزریز همه‌شان را بیرون کشیده بودم و یک شکنجه‌گاه مخفی و شخصی برای خودم ترتیب داده بودم، جایی که دست هیچ کسی هرگز به آن نمی‌رسید و لحظات کار کردن توی اتاق دربسته پای نقاشیِ مخوف دریچه گذر در زمانم، بهترین فرصت بود برای پرسه در این شکنجه‌گاه.

اما همین‌ها کارم را ساخت، وقتی برای عید رفتم خانه مادرم دیگر نمی‌توانستم حرف بزنم یا دست‌کم مثل آدم حرف بزنم، تمام وقتم را توی اتاق دربسته مشغول خواندن بودم، چند ماهی بود دیگر رمان خواندنم متوقف شده بود و افتاده بودم روی چیزهای بی‌ربطی که نمی‌دانستم چرا میخوانمشان تنها نکته‌شان این بود که متمرکز نگهم می‌داشتند. از فلسفه اعداد و موسیقی و قطر سیم‌ها و پیثاگوریان و  فهمشان از نقطه و خط و سطح و حجم و هندسه اقلیدسی رسیده بودم به سخنرانی‌های انیشتین در دفاع از فیزیک نظری و دستنوشته‌های اکو درباره زیبایی و زشتی و خانم رمزی و لیلی بریسکو، اگر مامانم حرف میزد باید نفس عمیق می‌کشیدم تا گریه نکنم و جیغ نزنم تا به سکوت برسد و بتوانم دوباره سرم را بکنم توی چرت و پرت‌های ظاهرا بی‌ربط پهن شده زیر دست و پاهایم. آن وسط فقط رابطه‌ام با برادر کوچکم درست بود، لحظات قبل از تحویل سال توی باران وحشیانه در سکوت با هم سوار ماشین شدیم رفتیم سر خاک بابا با بیلچه و یک سری گل و گیاه، ولی دیگر چیزی جز دستان‌مان جواب نمیداد، با گریه وحشیانه خاک را کندیم، علف‌های هرز را، گیاهان جدید را توی خاک کاشتیم و با دست گلی سر و صورتمان را پاک کردیم سیگار‌کشیدیم و سال برایمان همان جا سر قبر پدرمان نو شد.

 تمام آن دو هفته عید به نقاشی‌ام فکر نکردم و فقط چیز خواندم و وقتی برگشتم تهران انگار اصلا ازش جدا نشده بودم، هنوز بدنم جان داشت کار کنم اما شنا را کم کرده بودم چون دیگر نمی‌خواستم بالا بروم، از انرژی زیادم در شروع فصل گرما خسته بودم و اصلا حوصله سکس با آدم‌ها رندوم به خاطر بالا بودن افراطی‌ام را نداشتم. آخرای فروردین یک سر برای تولد مادرم رفتم شمال و آن دیگر آخرین باری بود که توانستم بیشتر از دو ساعت بیرون از خودم بمانم. بعدش حملات وحشیانه عصبی شروع شد و من بعد از هر حمله انرژی‌ای که برای آسیب نزدن به خودم خرج میکردم آنقدر زیاد بود که دو روز بعدش توی رختخواب بستری میشدم. بی‌خبر به یک روانپزشک گفتم به دارو احتیاج دارم تا دست به کاری خطرناک نزنم و فلج نشوم و خودم را پای این کار کثافت نابود نکنم. بلخره شروع کردم به مصرف قرص در حالی که مطمئن بودم برای من زندگی عادی دیگر وجود خارجی ندارد و این راهی که آمده‌ام چیزی نیست که بشود از آن برگشت، نه الکل میخوردم نه وید میکشیدم نه غذای درستی میخوردم و نه جایی به جز استخر میرفتم فقط کار میکردم و قرص میخوردم و به زور میخوابیدم.

برای من همه چیز تمام شده بود، واقعا مرگ پدرم در عین سیاهی لطف بزرگی در حقم کرده بود، ته مانده ولعم به زنده ماندن به واسطه چنگ زدن به عشق و دوست داشتن را بلعیده بود و من دیگر از سوراخ عشق نه تنها باد نمی‌شدم بلکه هرلحظه هزار بار گزیده میشدم و آرزو می‌کردم کاش پدرم یک ازگل روانی بود مثل باقی پدرهای موجود در این مملکت که احتمالا دخترهایشان آروزی مرگشان را دارند برای لحظه‌ای آزادی یا هر کوفت دیگری. کاش خاطره دردناکی از کتک خوردن به دستش در ذهنم به جا مانده بود، کاش ازم متنفر بود و من هم در ادامه، کاش آزادی‌هایم را مختل کرده بود یا هر لجن دیگری که از مردها برمی‌آید اما پدر من هیچ کثافتی از خودش برایم به جا نگذاشته بود به جز دوست داشتن بی‌دلیل و احمقانه‌اش، افتخار بیخود و بی‌جهتش به من و تمام کارهایم و آزادی بی قید و شرطی که نمیتوانست بهم ندهد چون خودش جز این نبود و همه اینها هر لحظه همه وجودم را می‌سوزاند. دلم نمی‌خواست دیگر آدمی به بی‌آزاری او بشناسم یا دلم نمی‌خواست حرکات نرم و آهسته‌اش که در آنها منتظر نبود کسی نگاهش کند را به یاد بیاورم، دلم نمی‌خواست عشقش به مادرم را به خاطر بیاورم، گیاهان دست‌پرورده‌اش را ببینم، بی‌چیزی خودخواسته‌اش و آزادی و فراغت وحشیانه‌اش از مال و کثافت دنیا را، همه اینها حین کار کردن روی دریچه کثافت زمان توی سرم بالا می‌آمد لبریز میشد سر میرفت و نفسم بند می‌آمد، اما به جای آنکه چیزی به خطا برود وسواسم شدیدتر میشد، کنترلم روی رنگ، روی فشار دستم، روی هماهنگی بافت‌ها و گوی بزرگم آرام آرام رنگ میگرفت. بعد به خودم می‌آمدم با گریه و وحشت به کارم نگاه میکردم و دچار حالت تهوع میشدم از بافت‌هایش، به حفره‌ای در گوشه سمت چپش که مدام تیره‌ترش میکردم نگاه میکردم و فکر میکردم مثل سیاهچاله دارد من را به درون خودش میکشد، با صدای وحشتناک با خودم تکرار میکردم "فریک استورم کامز یو بتر هاید یو بتر ران" یا با التماس میگفتم "نسترن این نقاشی داره تورو دیوانه میکنه توروخدا ولش کن خودتو نجات بده" اما همین که چند لحظه از اتاق‌کار بیرون می‌آمدم و توی تخت می‌افتادم تمام دردهای جسمی و روحی‌ام شدت می‌گرفتند و می‌دیدم افتادن بدون نقاشی آنقدر خالی و بی‌چیزم می‌کند که اگر یک لحظه دیگر ادامه پیدا کند قطعا خودم را در دم نابود میکنم.

هرچقدر کمتر شنا میکردم بیشتر وقتم را به نقاشی‌ میگذراندم، همان یکی دو نفری که گاهی حالم را میپرسیدند هم بلخره از سردی‌ام ناامید شدند و دیگر خبری از حرف زدن با بیرون نبود، مدام گریه میکردم و رابطه‌ام با هر چیزی بیرون از خودم خراب و خراب‌تر میشد حتی با اشیا. از دوست‌دخترم خواستم تنهایم بگذارد و دیگر رسما توی خانه خودم را زندانی کردم، با این که همسایه‌های این پایین مثلا دوستان قدیمی‌ام بودند ولی با آنها هم همان روزهای اول بعد از مرگ پدرم رابطه‌ام را قطع کردم و دیگر رسما شدم روحی سرگردان که با این که هست اما نه می‌خواهد که باشد و کسی بداند که هست و نه بقیه می‌خواهند بودنش را ببینند و به یاد بیاورند. همه چیز همان چیزی بود که باید می‌بود، فرصت داشتم هرچقدر که می‌خواهم کار کنم و حرف نزنم و گریه کنم و ضجه بزنم و دوست نداشته باشم و دیده نشوم. همان دوستم که ظاهرا تمام این سالها دوستم داشت یک شب پیغام عاشقانه‌ای برایم فرستاد و برایش نوشتم اگر هروقت دیگری اینها را می‌گفتی احتمالا خیلی ذوق می‌کردم اما حالا هیچ احساسی در من برانگیخته نمی‌شود و واقعا هم همان بود که گفتم، اگر کسی محکم در آغوشم می‌گرفت و بهم ابراز عشق می‌کرد چندشم می‌شد و اگر کسی نفرتش را بهم ابراز می‌کرد حتی به یادم نمی‌ماند فقط توی سوراخ دربسته مغز خودم حضور داشتم با نقاشی نیمه‌کاره‌ام و اراجیف پارمنیدس و هراکلیتوس و اکو و اقلیدس و انیشتین و خانم رمزی و موسیقی و فیلم‌ها اما هر چیزی که به حضور مستقیم انسان‌ها ربط پیدا میکرد فقط باعث آزار و چندشم می‌شد.

کم کردن شنا برای نخواستن سکس و بالا نبودن احمقانه بود چون بدنم سالها به مثلِ سگ جان کندن و شنا کردن عادت کرده بود و حالا وسط کاری که داشت هر لحظه بیشتر و بیشتر شیره جانم را می‌کشید، این شنا نکردن ضربه آخر بود. یک روز دیدم رسما نمی‌توانم بنشینم اما با پررویی به کار ادامه ‌دادم به کمک نخواستنم و فرار کردنم از همه. بعد دیگر توی خواب از درد بیدار می‌شدم و درهیچ حالتی بدنم راحت نبود. یک روز دوست‌دخترم با اصرار آمد سراغم داشتم پای نقاشی گریه میکردم و نفس نفس می‌زدم، به زور از اتاق کار بیرونم کرد و توی رختخواب خواباندم گفت باید یک مدت کار نکنی باید استراحت کنی باید فلان کنی و بهمان اما همین‌ها کافی بود تا همه چیز با او هم برایم تمام شود، دعوای سختی با هم کردیم و یکی از همان روزها گفتم واقعا تنهایی را میخواهم و دیگر به هیچ رابطه‌ای توی زندگی‌ام نیازی ندارم، نه مادرم را میخواهم نه رامین نه تو نه هیچ یک از اعضای خانواده‌ام و نه حتی گربه‌ها و میشا را.

روزهایی که درد داشتم و نمی‌توانستم از تخت تکان بخورم چند بار ایستاده کار کردم چون واقعا جایگزینش با چاقو تخلیه کردن چشمم بود، بعد کم کم شروع کردم غذا دادن به وسواسم، دسته‌بندی و مرتب کردن چیزها همان‌طور درازکشیده، هارد و لپتاپ و جیمیل و باقی سوراخ‌ها. هر روز که کمی دردم کمتر میشد فواصل ده دقیقه‌ای و بیست دقیقه‌ای ایستاده و سر پا کار میکردم و به آن قسمت‌هایی از کارم میرسیدم که احتیاج به ظرافت چندانی نداشت و بیل زدن سرپایی هم کارش را راه می‌انداخت. بعد آنقدر توی تنهایی و بی‌کسی درد کشیدم و از این دردم با کسی حرفی نزدم از ترس اینکه بخواهند ازم مراقبت کنند و تنهاییم را بهم بزنند که از همه جهان بی‌نیاز شدم و کمی دروازه‌ها را گشودم و چند نفر را به درگاهم پذیرفتم اما فقط درباره فیلم و فیزیک نظری و هندسه و رنگ و نور حرف زدیم. بعد رامین یک سر آمد و اجازه دادم یک جمعی دور خودش جمع کند مثال ایوم قدیم، من اما دیگر همان همیشگی نبودم چون بیشتر آن شب را تنهایی توی تخت دراز کشیده بودم یا داشتم درباره نقاشی حرف میزدم، دوباره که تنها شدم به دوست‌دخترم گفتم لطفا فاصله قانونی را رعایت کن چون بدنم واقعا انسان را نمی‌کشد، تا این نقاشی تمام نشود من هیچی درباره خودم نمیدانم.

حالا هنوز درد دارم اما دیگر ایستاده بیشتر از قبل می‌توانم کار کنم، فهمیدم اگر یک روز کامل بخوابم توی رختخواب یک روز کامل میتوانم سرپا در فواصل بیست دقیقه‌ای کار کنم و اگر بتوانم همین روند را ادامه بدهم شاید بتوانم تا بیست روز دیگر از شر این کار مرگبار خلاص شوم. هفته پیش یک لحظه وقتی داشتم با درد وحشیانه‌ای کار میکردم و به روی خودم نمی‌آوردم چون به نظرم مرگ پای این کار به مراتب بهتر از زندگی در رختخواب بود با خودم گفتم "خاک توی سرت نسترن این رویای تو نبود که پای این کار بمیری، پس اون نقاشی دو در سه متری که میخواستی مغزت و ستون فقراتت رو پاش تباه کنی چی میشه؟" واقعا فقط با وعده‌هایی همین قدر احمقانه و بی‌معنی می‌توانم یک روز دیگر خودم را زنده نگه دارم، برای من که زندگی از قبل هم چیز اغواکننده‌ای نداشت مرگ پدرم ضربه وحشیانه‌ای بود که یادم بیاید دارم گذر دردناک زمان را تحمل میکنم و قرار است همه چیزهایی که دوستشان دارم را یکی‌یکی از دست بدهم و از این هم بیشتر زجر و درد بکشم. 

اینجا نوشتن هم برای همان روزهایی که قرار است در رختخواب بخوابم تا بدنم بتواند فردایش برای ایستاده کار کردن پای نقاشی‌ آماده شود چیز مناسبی است و البته پول یک جلسه تراپی یک میلیون تومان است و هیچ چیزی از آن نصیبم نمی‌شود اما همین که اینجا می‌نویسم هم خوراک خوبی به وسواسم میدهم هم خودم را با دقت تجزیه و تحلیل میکنم و خوشبختانه به روشنی دریافته‌ام کسی نمی‌تواند از من استفاده‌ای بکند چون از اساس نمی‌تواند من را ببیند، یعنی حتی جاسوس‌های کوچک توی خانه‌ هم نهایتا از اینها خوراکی برای خاله‌زنکی‌هایشان جور کنند که جدی نوش جانشان چون واقعا اگر من میتوانستم انقدر راحت وقتم را پر کنم و مغزم را سرگرم کنم اصلا لازم نبود این همه هزینه جانی و روانی بدهم برای تحمل این زندگی.

برای پاک کردن خون زیر فرش

داشتم یک فیلم تماشا می‌کردم درباره قاتلی سریالی، چند سال بود دیدنش را به تعویق انداخته بودم چون فکر می‌کردم برای روح حساس من زیادی است اما همین‌که اولین قتل را مرتکب شد آنقدر به نظرم احمقانه و خنده‌دار رسید که با خیال راحت متوقفش کردم و رفتم برای خودم هفت تا فلافل سرخ کردم با جوانه ماش کنارش و گوجه‌فرنگی و دوتا خیار بوته‌ای، لیمو هم چکاندم رویشان، نان سنگک هم داغ کردم برای خودم. بساط شامم را توی تاریکی روی کاناپه پهن کردم و سعی کردم باقی فیلم را با لذت تماشا کنم اما بدتر شد، کارگردان که سوراخ دعای جنایت را انگار تازه یاد گرفته بود و برای من به شدت عقب مانده بود شروع کرد تشبیه جسد اول به اثرهنری و گلن گود پرید وسط باخ نواخت تندتند و از آن طرف نقاشی را ریخت وسط معماری کلیسای فلان و دیگر جدا داشتم اوق میزدم اما خودم را آرام کردم و همه تمرکزم را دادم به خوردن با دقت جوانه‌ها توی تاریکی. به قتل دوم که رسید دیگر شامم تمام شده بود و همین که قاتل سیم را انداخت دور گردن طعمه جدیدش دوباره متوقفش کردم بلند شدم مثل هرشب راس ساعت تمام سوراخ‌های داغ را پر از قرص پشه کردم و این بار جدی به خودم گفتم عزیزم در حد تو نیست این آشغال‌ها را ببینی.
اندازه یک قتل دیگر بهش فرصت دادم لااقل حالم را بهم بزند و روح حساسم را آزار بدهد اما بی‌عرضه همین‌قدر هم از دستش برنمی‌آمد. به قتل دوم جدی دل ندادم و شروع کردم دراز کشیده توی تاریکی برای خودم سیگار پیچیدن، یادم آمد غروب که نور رفته بود و از اتاق‌کار زده بودم بیرون و داشتم فکر می‌کردم بوی فیکساتیو نشئه‌ام می‌کند پای پنجره وقتی به حرکت شاخه‌های درخت روبروی خانه نگاه می‌کردم یک لحظه احساس کردم همه اینها دوباره دارند تکرار میشوند اما نه چیزی شبیه دژاوو، انگار یک لحظه زمان متوقف شد و من چند ثانیه رفتم عقب و دوباره همه چیز به همان ترتیب تکرار شد و فکر کردم بیایم اینجا بنویسم چون روز قبلش اینجا را بعد از ماهها باز کرده بودم و چندتا از پست‌های قدیمی را خوانده بودم و به خودم گفته بودم وای اینها را تو نوشتی عزیزم؟ متوقف شدم و پرت شدم از فکرهایم بیرون و گفتم ولش کن بابا حوصله داری برگردی به آن لانه جاسوسی؟ قاتل برگشت توی خانه مقتول گوشه فرش را بلند کرد زیرش را تمیز کرد و من گفتم جدی استاپ. همه چیز را خاموش کردم کابل ها را از لپتاپ جدا کردم لامپ را روشن کردم سیگار نصفه توی دستم را خاموش کردم، قبلا ستینگ اینجا را روی کروم باز کرده بودم فورا از پرایوت درش آوردم و شروع کردم به نوشتن چون دیدم واقعا حوصله اش را دارم حتی با فکر جاسوس‌های کوچک توی خانه.
دقیقا همان جایی که به صفر مطلق میرسم به اوج هم میرسم، این نقاشی آخرم دارد زندگی ام را نابود میکند، من هم کاری از دستم ساخته نیست حتی نمیتوانم دیگر به پایانش فکر کنم. اواخر بهمن مامانم گفت برای روز پدر همه جمع شید اینجا من هم گفتم بیخود، من توی یک شکنجه دسته‌جمعی شرکت نمیکنم، رامین تنهایی رفت من هم ماندم و همان روز این کار را شروع کردم، بیست و ششم بهمن هزار و چهارصد، از روی اتودهایی که چهارماه ریزریز سرش جان کنده بودم، جانی که نداشتم. قبل از مرگ بابام یک خواب دردناک دیده بودم، توی همین خانه از میان دیوارهای تنگ و راهروهای باریک خودم را از بغل زنی معروف و چاق جدا کرده بودم و بعد از سلام و احوالپرسی با چند مرد رفته بودم پایین و به گربه سیاه توی پارکینگ موسوم به ترسا هم سلام کردم از کنارش گذشتم و چند متر جلوتر توی دیوار پارکینگ یک دریچه دیدم، شیشه ای محدب و قطور توی دیوار که وقتی با دقت نگاه کردم آن طرفش آدمهایی آشنا بودند، اما بیست سال پیششان بود، چندبار کوبیدم به شیشه، صدای خنده دختربچه ها از آن سمت دیوار از یک زمان دیگر می‌آمد و آنها صورتشان را می‌چسباندند به شیشه و لب و دهنشان کج و معوج میشد اما نه من را می‌دیدند و نه صدایم را می‌شنیدند، با گریه از خواب بیدار شدم و در کثافت و حسرت عمیقی به مدت چند هفته فرو رفتم همان حسرت قدیمی و احمقانه خاص خودم که چرا نمیتوانم در زمان جابه جا شوم انگار نه ساله ام که واقعا نه ساله‌ام. چند هفته بعد از خوابم یک فرم دایره‌ای وارد اتودهایم شده بود بعد تا نصفه وارد یکی از نقاشی هایم با قلم‌فلزی شد ولی از آن جایی که من حالم از این مدل ایده‌پردازی در نقاشی‌ به هم میخورد با سرعت ازش فرار میکردم، هرچقدر فرم به دایره نزدیک‌تر میشد من بیشتر نصفش را از کادر بیرون میکردم، هرچقدر بافتش به شیشه نزدیک‌تر میشد من بیشتر با خطوط وحشیانه و خشن پرش میکردم تا همه چیز را تمام کنم اما اینها همه داستان‌های من و نقاشی قبل از مرگ پدرم بود چون واقعا بعد از آن دیگر هیچ چیز دست من نیست، برای امشب بس است بعدا شاید برگشتم و ادامه کثافتی که این نقاشی از بیست و ششم بهمن هزار و چهارصد به زندگی‌ام زده را با دقت توصیف کردم.