هیچکس دستش را توی حلقش نمیکند بیدلیل، هیچکس سعی نمیکند بیجهت اوق بزند. اما اینکار یکی از تفریحات من بود. شبهایی که خیلی بچهتر از حالا بودم، برای اینکه از یکچیزهایی فرار کنم میرفتم توی دستشویی و انگشتم را فرو میکردم ته حلقم و اوق میزدم. از حالِ بدِ بعدش نمیترسیدم. از طعم گس و کثافتِ دهنم نمیترسیدم فقط میخواستم فرار کنم. اینجا نوشتن هم برای من مثل همان اوق زدن و فرار کردن است. فرار کردن از کثافتهایی که دورم را گرفته. شاید زیادی به خودم گیر میدهم و زیادی انگشتم را در حلقم فرو میکنم اما با این کار احساس آزادی میکنم. با خالی شدن خودم حس میکنم آزادم. اگر هیچ چیز خوبی در خودم پیدا نکنم اما به جرات میگویم این روزها مظهر تخمم. آنقدر از هیچی نمیترسم که از خودم میترسم. از تنها شدن، متنفر شدن آدمها از خودم، بیرون پاشیدن، از دست دادن خیلی از چیزها، بیپولی، بیکاری، بدبختی، از هیچی نمیترسم. حتی اگر دمم را بگیرند و مثل سگ پرت کنند توی همان گهدونی که یک سال پیش در آنجا بودم هم نمیترسم. یک چیزاهایی توی زندگی آدم را به اینجا میرساند. فقر توی بچگی، حس تنهایی توی همان سالها، پشت هم شکست خوردن و ریدن، ترک شدن و تنهایی و بیپشتوانه بودن. اغراق نمیکنم. من کلی چیز خوب هم در زندگیام بوده، کلی توی همه چیز خوششانسی آوردهام اما کثافتها بیشتر از همه توی آدم میمانند به نظرم. هر روز تنهاتر از قبل میشوم اما اینها به جای اینکه درد داشته باشند باعث میشوند بیشتر خودم را توی آینه نگاه کنم و با خودم حرف بزنم، صدایم را موقع حرف زدن با خودم بلندتر میکند. اتفاقات وحشتناک را خندهدارتر میکند. زندگیام یه جور وودیآلنی خندهداری شده، یک لحظههایی برای یک چیزهایی بالبال میزنم و یک لحظههایی از بالا به خودم نگاه میکنم و هرهر میخندم که چقدر بدبختم که برای این کسشرها خودم را جر میدادم. با همه اینها من احساس بدبختی نمیکنم، آنقدر از هر چیز احمقانه و کوچکی برای خودم چیزهای توهمی و خفن میسازم که یادم میرود واقعیتشان چی بوده. خیلی روزها فکر میکنم خودم را بکشم، نه از روی بدبختی نمیدانم از روی چی! اما میروم سر کار، میآیم، با ولع خانه را لیس میزنم، بلندبلند آواز میخوانم و یادم میرود صبح میخواستم خودم را بکشم. دوباره این حس میآید سراغم، نه در مواقع درد و فلان، دقیقن وقتی که همه چیز معمولی میگذرد. نمیدانم، شاید یک ساعت دیگر،شاید شب شایدم فردا، یک ماه دیگر یا بلاخره یک روزی خودم را کشتم و شاید اصلن نکشتم و خیلی سال همینطور زندگی کردم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر