دوست دارم بگویم چه کاری انجام دادم.
از وقتی همه گفتند آب حمامت سرد است وسواس فکریم بالا زده و باور دارم سرد است. قبل از دوش گرفتن یک ساعت شیر آب را باز میگذارم تا آب گرم شود. این کار را از مادربزرگم یاد گرفتم، وقتی خیلی بچه بودم، هروقت میخواست من را ببرد حمام شیر آب داغ را باز میگذاشت تا حمام بخار کند و گرم شود. این کار هیچ ربطی به کار من ندارد چون من به قصد گرم شدن آب شیر را باز میگذارم نه حمام.
چند دقیقه بعد رفتم و آب هنوز سرد بود، خیلی سرد. بعد جلوی آبگرمکن دیواری ایستادم، فهمیدم کلن خاموش است، فکر کردم شعلهاش کم است، خواستم زیادش کنم که یکهو پیچی فنری پرت شد بیرون و خورد توی صورتم و همزمان آب سرد با فشار مثل فواره تمام صورتم را خیس کرد. لخت بودم، آبگرمکن یک صدای وحشتناکی میداد نمیدانستم چه کاری انجام دهم تا آب قطع شود. دنبال شیر اصلی میگشتم تا کلن آب را قطع کنم، امانبود. بلاخره توی کابینت زیر ظرفشویی پیدایش کردم. آب قطع شد اما من پنج کلاس دارم بدون دوش بوی گه میدهم. رفتم و آمدم و آبگرمکن را انگولک کردم اما درست نشد. سرم را فرو کردم زیر آبگرمکن و سعی کردم سوراخسمبههایش را بررسی کنم، پیچ فنری را برداشتم، جایش را پیدا کردم، فرو کردم توی سوراخ، شیر اصلی را باز کردم، باز هم آب میریخت بیرون اما با فشار کمتر. فهمیدم سوراخی که آب از آن بیرون میپاشد، کجاست. سوراخ برای پیچ فنری گشاد بود، دور پیچ چسب پیچیدم و دوباره توی سوراخ فرو کردم و شیر اصلی را باز کردم. آب قطع شده بود. برای خودم بلند گفتم یـــــــــسسس و کلی با خودم حال کردم. آبگرمکن را روشن کردم و همه چیز به حالت عادی برگشت. زنگ زدم به مامان و خبر این پیروزی ارزشمند را دادم. مامان گفت هوم به مامانبزرگ رفتی.
مادربزرگم متخصص درست کردن آبگرمکن بود. وقتی بچه بودم یک آبگرمکن دارز پشت حمام خانهشان بود که با نفت میسوخت. پشت حمام خانهشان یک جای تاریک و مخوف بود، هیچ وقت توی بچگی جرات نداشتم تا انتهای آن راه که هرچه جلوتر میرفتی تنگتر و باریکتر میشد بروم. این کار یکجور کلکل بود برای ما. با برادر و پسرخاله و پسر داییام هزار بار سر اینکه یکی تا ته آن راه تاریک برود شرط بستیم. فقط مرتضی تا ته راه رفت. از همه ما کوچکتر بود اما به نترسیدن و بیشتر جوگرفتگی نترسیدن معروف بود. البته من هم یک غروب تاریک تا نزدیکهای انتهای راه رفتم اما به آن نقطهای که از همه جا تاریکتر بود هیج وقت نرسیدم. اما با خارکسه بازی به همه گفتم رسیدم. اگر سه نفر دیگر هنوز این بازی را یادشان باشد از من هم به عنوان فاتح کنجِ تاریکِ راه مخوف پشت حمام خانه مادربزرگ یاد میکند. چون همه در عین ناباوری باور کردند من تا ته خط رفتم. آن روزها کسی نمیتواست حرف من را باور نکند، آنقدر با جزییات صحنه را میساختم و داستان را حفظ میکردم و بارها و بارها برایشان تعریف میکردم که باور نکردنش سخت بود. چیزهایی که من دیده بودم از چیزهایی که مرتضی دیده بود بیشتر بود همه به مرتضی گفتند تو دروغ میگویی و تا ته راه نرفتی، مرتضی اوایل سعی داشت بگوید من دروغ میگویم اما آنقدر جزییات تعریفات من بیشتر و جذابتر بود کسی حرفش را باور نکرد.
بعدها مرتضی هم برای اینکه باورش کنند داستانهای من را حفظ کرد و توی تمام جمعها حرفهایم را تایید کرد. شاید هیچ وقت نفهمید من دروغ گفتم و حتی باورش شد خودش تا ته راه نرفته، شاید هم میدانست من دروغ میگویم و به خاطر حفظ جایگاهش دستم را رو نکرد. خلاصه من و مرتضی هیچ وقت درباره این موضوع باهم حرف نزدیم چون برای هر دو ما سکوت بهتر بود. یکی از چیزهایی که من توی داستان کنجِ مخوفِ پشت حمام تعریف میکردم دیدن جنازه گربهای شبیه یکی از شخصیتهای گربههای اشرافی بود، آن روزها چهارتایی هزاربار این کارتون را میدیدم و برایمان در اوج بود. یکی دیگر یک عصای چوبی بود که ربطش میدادم به خاله مادربزرگم که همه میگفتند با جنها رابطه دارد. چیزهای دیگری هم بود، لباسهای کهنه و کثیف که ربطش میدادم به بچههای مرده مادربزرگم، یک دوچرخه کهنه، سوسکهای مرده و هزارتا چیز دیگر.
داشتم میگفتم، مادربزرگم متخصص تعمیر آبگرمکن بود. آبگرمکنی که یکهو دود سیاه وحشتناک از کلاهک بالای آن بیرون میزد، دود از دریچه کوچک پشت حمام که رو به حیاط ما بود، وارد حیاط خانه ما میشد. صدای مامان بلند میشد و به مامانبزرگ اخطار میداد که دود آبگرمکن بلند شده. همه ما وظیفه داشتیم هر وقت آبگرمکن دود میکند صدایمان را روی سرمان بگذاریم و با سرعت هرچه تمامتر مامانبزرگ را در جریان این اتفاق عادی که همهمان دوست داشتیم فاجعه تصورش کنیم و هیجانش را بیشتر کنیم، قرار دهیم.
مامان بزرگ میدوید پشت حمام، یک کارهایی که هیچ وقت نفهمیدیم را انجام میداد و با سر و روی سیاه از پشت حمام بیرون میآمد. یکی از هیجانات هر روز ما ایستادن توی حیاط مامانبزرگ و زل زدن به پستو و بیرون آمدن مامانبزرگ از آن بود. کسی جرات نمیکرد نزدیک برود چون همه ما توهم داشتیم آبگرمکن بلاخره منفجر میشود. همه خبیثانه منتظر روزی بودیم که آبگرمکن منفجر شود و هیجان زندگیمان بیشتر شود. تا تمام اداهایمان در مواقع بحران را بیرون بریزیم. خیلی خوب بلد بودیم توی اتفاقات ادای آدم بزرگها را دربیاوریم، بالا و پایین بپریم و فکر کنیم نقشمان خیلی تاثیرگذار است، این حالت هنوز توی من مانده و خیلی وقتها خودم را درگیر مشکلات و اتفاقاتی میکنم که ربطی به من ندارد اما از حس تاثیرگذار بودن لذت میبرم.
مامانبزرگ بیرون میآمد و خودش را پاک میکرد و هیاهو میخوابید و زندگی به حالت عادی برمیگشت که خیلی غمگین بود. بعدتر کار ما بازی با چیزهای سیاه و نرم و عجیبی بود که مامانبزرگ بهشان میگفت "دوده".
یادم نمیآید تا چند سالگی، اما بلاخره آبگرمکن خانه مامانبزرگ گازی شد و یکی از بزرگترین هیجان زندگی آن روزهای ما از دست رفت و مامانبزرگ همیشه دستانش سفید بود و هیچوقت دیگر با سر و صورت سیاه ندیدیمش. وقتی پیروزمندانه از پستو بیرون میآمد و هیجوقت از این اتفاق عصبانی نمیشد و همیشه به خنده مخصوص خودش که بین قهقهه و سرفه بود میخندید و برای بار هزارم توی مغز ما قهرمان میشد. از وقتی مامانبزرگ مرد هیچ تصویری بیشتر از این تصویر نمیتواند اشکم را دربیاورد. مامانبزرگ با دست و صورت سیاه وقتی خوب میخندید و از سیاهی بیرون میآمد.
۱۱ بهمن ۱۳۹۰
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر