۰۶ شهریور ۱۳۹۷

این سیاره خیلی وقته جای من نیست

توی باغ بزرگی شبیه به خانه دخترعموی مادرم که در کودکی چندباری لابه‌لایش بازی کرده بودم، منتظر آقای ه بودم که حالا چند سالی می‌شود که مرتب می‌بینمش و به اصطلاح امروزی‌ها تراپیستم است، آقای ه دیر کرده بود و من پریده بودم وسط باغچه خشک و به گیاهان آب می‌دادم، بعد در بزرگ باغ باز شد و آقای ه رسید و من ترسیدم از فضولی‌ای که مشغولش بودم، شلنگ آب با فشار از دستم رها شد و آقای ه خیس شد، خندید و ابراز خوشحالی کرد از این اتفاق و پرید توی باغچه و در یک چشم به هم زدن رامین و دکتر، دوستِ آقای ه هم وارد باغچه شدند و آب بازی رونق گرفت. خیس از در بزرگ باغ دست در دست رامین خارج شدم، راهی که در آن بودیم به وضوح به دریا ختم می‌شد اما دریا را نمی‌دیدم، فقط روشنی‌ای در انتهای مسیر بود که مطمئنم می‌کرد در ارتفاعات عباس‌آبادیم و اگر از این شیب نه چندان تند، لابه‌لای درختان انار سفید پایین برویم به دریا می‌رسیم. رامین پایش را روی گاز فشار می‌داد و لباس‌های خیس تنم توی باد، سرمای کولر آبیِ روشن خانه را چند برابر می‌کرد، از خواب پریدم و کولر را فورا خاموش کردم، خنده‌ی خواب خوشی که دیده بودم هنوز روی لبم بود اما به دریا نرسیده بودم.
به ساعت خوابم نگاه کردم، هشت ساعت را پر کرده بودم و دو ساعتش خواب عمیق بود. خیالم راحت شد سهمیه منطقی‌ام را یک شب دیگر از این دنیای بی همه چیز گرفته‌ام، حتی خواب خوشی هم دیده بودم، با موبایلم ور می‌رفتم و هیچ تصویر و کلمه‌ای حواسم را از خوابم پرت نمی‌کرد تا چشمم خورد به ویدئویی از سکانس آخر چهارصد ضربه، موسیقی خیال‌انگیزش ادامه‌ی خوابم بود، قدم‌های آخر فراری طولانی که به دریا می‌رسید، دلم می‌خواست از خوشی فریاد بزنم و جهان کثافت را هم بغل کنم، باجو فهمید بیدارم و از لانه‌اش وسط هال خودش را به تخت خوابم رساند و میومیو کنان خودش را در آغوشم جا داد، خرخر لذت بخشش بالشتم را می‌لرزاند و صبحم را روشن‌تر از قبل می‌کرد.
از رختخواب جدا شدم و به نور صبح زود روی درختانی که دیگر سبز نیستند و هر لحظه به پاییز نزدیک‌تر می‌شوند خیره شدم و فکر کردم یک پاییز دیگر را در این خیابان زیبا می‌بینم یا نه، سرم درد خفیفی داشت که دیروز را به یادم می‌آورد، سوله دراز و دم‌کرده‌ی پلیس راهور که با نفس حبس شده از لابه‌لای مردان و زنان پریشان و عرق کرده می‌دویدم دنبال پاکت و مهر و کوفت تا استعلام ماشین راننده‌ی دیوانه را بگیرم و فرو کنم در حلق افسری که با پوزخند توی صورتم بهم گفته بود «هیچ وقت به پلیس اعتماد نکن»، تنها راستی که از دهان فاسدش بیرون آمده بود همین بود، باقی کارهایی که وادارم کرده بود به انجامش فقط مسیر انتخابی‌اش بود برای به بازی گرفتن من، کسی که وحشت‌زده و تنها برای شکایت از دیوانه‌ای که تهدیدش کرده بود به تکه تکه کردن روبرویش نشسته بود و باید مزه‌پرانی‌های مغز فاسدش را تحمل می‌کرد.
 فکر کردم دیگر خوب بلدم سردرد خفیف شب گذشته را درمان کنم و این ابدا موضوع من نیست، حالا استعلام مهر و موم شده توی دستم است و امروز که نامه را از فلان شعبه کلانتری بگیرم و تحویل افسر فاسد بدهم همه چیز تمام می‌شود. قهوه غلیظی دم کردم و با شیرینی کره‌ای خوردم، رامین با اکراه و غرغر بیدار شد و گفت باید حتما برود ورزش. گفتم تنها میروم کلانتری اما اصرار کرد همراهی‌ام کند. واقعا به همراهی‌اش نیاز نداشتم، در این دو هفته که پیگیر شکایت بودم آنقدر تنهایی حرص خورده بودم و ترسیده بودم و درد کشیده بودم که واقعا دوست نداشتم مغز تمیز رامین را درگیر کثافت خودم بکنم، اصرار کرد قبلش برویم غذای شوشاها را بدهیم و بعد برویم کلانتری، من هم قول دادم آنقدر امروز پیاده راه برویم که جای خالی ورزش امروز پر شود.
توی تاکسی یک بار دیگر سکانس آخر چهارصد ضربه را پلی کردم و خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم، دوست داشتم تنها باشم، بدون رامین، قوی و بی‌کس و وحشی بروم و کار کثافتم را تمام کنم، اما دختر دیگری سوار تاکسی شد و رامین بیشتر از قبل به من چسبید و فهمیدم امروز هم مثل دیروز باید ضمن دیوانه شدن از دست سیستم فاسد، رامین را هم که هر لحظه بیشتر زیر فشار بیپولی و پیدا کردن خانه و بدهی فرو میرود، تحمل کنم. افکارم به شدت وحشیانه و خبیثانه بود اما مشکلی نداشتم، بی‌چارگی‌هایم آنقدر زیاد و تمام نشدنی بودند که رامین را فقط برای بغل کردن و بوسیدن می‌خواستم، هیچ کمک و همراهی از او نمی‌خواستم فقط می‌خواستم روی ملافه‌های تمیز و خنک دراز بکشد تا وقتی از کثافت این جهان کوفتی فرار میکنم و به خانه میرسم خودم را در آغوشش جا بدهم، اما او معشوقه‌ای پنهان پشت ملافه‌ها و تورها نبود، شوهری بود مسئولیت‌پذیر و آسیب‌دیده از کثافت جاری سیاره‌ی موجودات وحشی و خشونت‌طلب.
فاسد دیگری توی کلانتریِ شعبه فلان فرستادمان دنبال افسری موتورسوار که بلخره بعد از یک هفته تاخیر با نامه‌ای در دست رفته بود شرکت اسنپ مشخصات راننده دیوانه را پیدا کند، افسر موتورسوار آنجا نبود، از آنجا رفتیم شعبه دیگر اسنپ، آنجا هم نبود، تمام طول راه رامین غر زد که چرا این کار را قبول کردیم و چرا آدرس را اشتباه آمدیم و باقی غرهای عالم، التماس کردم برگردد خانه تا تنهایی کارهایم را پیگیری کنم، قهر کرد و هنوز رویش را برنگردانده بود که درپوشِ چاله‌ای غیب شد و پایش تا زانو فرو رفت توی چاله، قلبم ایستاد دویدم سمتش اما او با نفرت من را پس زد، کفشش را از توی چاله عمیق لابه‌لای پارچه سیاه و کله عروسکی بی مو بالا کشیدم و با وحشت پایش را لمس کردم اما او  هنوز توی قهر بود، آنقدر این مدت سختی و بدبختی روی سرش خراب شده بود که تمام گذشت و لطافتش را از دست داده بود، بلند شد و راهش را کج کرد تا تنهایم بگذارد، مثل دیوانه‌ها دنبالش می‌دویدم و از ترس آسیب دیدنش می‌لرزیدم، راه نمی‌داد، مثل بچه‌ها با لب‌های ورچیده و روی غضب‌آلود راهش را مدام کج می‌کرد و از کوچه و پس‌کوچه با پای لنگ از من فرار می‌کرد، به رویای چهارصد ضربه آویزان میشدم و پلک میزدم تا شاید انتهای یکی از این کوچه‌ها به دریا برسد اما فقط خانه بود و خیابان و انسان دوپای نفرین شده.
بلند بلند توی خیابان بحث می‌کردیم، ادامه بحث‌ها و دعواهای دیروز و تمام سال‌ها و قرن‌های گذشته، من با خنده‌ای که بوی دیوانگی کامل می‌داد کلماتم را رگباری توی فضا ول میکردم و او لنگ‌لنگان درد می‌کشید و زیر لب با یک کلمه آتشم میزد. خودم را از بالا می‎دیدم، از روی شاخه درختان از نگاه کلاغ‌ها، از پایین، از لابه‌لای درهای خانه‌ها، از نگاه گربه‌های مچاله شده، از پشت عینک زنی که با پوزخند از ماشین پیاده میشد و پرفورمنس دیوانه‌وار ما را تماشا می‌کرد، هیچ توپی نبود تا پرتابش کنم و بعد خم شوم و از زیر توری فرار کنم و بعد هم لابه‌لای پیچکی پنهان شوم و از آنجا به سمت دریا بدوم.
توی راه دو مامور کلانتری شعبه‌ای که سرکارمان گذاشته بودند را دیدم و اصرار کردم زنگ بزند افسر موتورسوار را پیدا کند و بگوید ما همه‌ی شهر را پیاده دنبالش گشتیم، افسرموتورسوار گفت همان اطراف است، وقتی رسید از ژست و تیپش چند لحظه خشکم زد، شبیه کماندوهای توی فیلم‌ها بود با هیکلی ورزیده و عینک آفتابی و لباس‌هایی براق که انگار قرار است همین حالا مثل عنکبوت از ساختمان آویزان شود و از پشت‌بام‌های بلند قاتلی فراری‎‌ را دنبال کند، اما متاسفانه با این تیپ و ژست فقط باید چهارتا نامه را بالا و پایین میکرد. نامه را تحویل داد و گفت افسر اشتباه کرده و برگرد کلانتری و بگو نامه را تصحیح کند. خوب می‌دانستم هزارتوی تمام نشدنی کارهای اداری هنوز به نیمه هم نرسیده.
رامین را به زور و کشان کشان بردم کافه‌ تا مطمئن شوم حالش خوب است، نشستیم و قهوه خوردیم و آرام شدیم و برگشتیم کلانتری، موبایل‌ها را تحویل دادیم، کسی که راهی‌مان کرده بود دنبال افسر موتورسوار نبود و مقام بالاتری که آنجا بود گفت من کارت را راه نمی‌اندازم و مقام بالابالاتر نامه را دید و گفت عه این که تاریخش گذشته و من منفجر شدم. شروع کردم به داد و هوار که چرا انقدر نامه را نگه داشتید و پیگیری نکردید که تاریخش بگذرد و از این جور کارهای به درد نخور که فقط برایم کارکرد خالی کردن خشم لحظه‌ای و عقده‌ای نشدن را دارند و بعدش برایم مسجل میشود که کارم تا ابد تمام نمی‌شود. رامین را با پای لنگ رها کردم لابه‌لای مقاماتی که دورم جمع شده بودند تا سرم شیره بمالند و  فرار کردم توی خیابان بی دریا، گربه مریضی پیدا کردم و کنارش نشستم و لیموناد و آب غذا برایش گذاشتم و سیگار کشیدم و رامین تنها ماند و تهدید شد به بازداشت و برگشت پیشم و مصرتر از من گفت حالا من شکایت دارم، ناامید و گریان خواستم بیخیال شود و نشد. پیاده رفتیم و رفتیم و رفتیم و من مدام قدم‌شمارم را نگاه میکردم و به رامین میگفتم هشت هزار قدم، ده هزار قدم، دوازده هزار قدم تا به شعبه بعدی رسیدیم و من نشستم لب جوب و او رفت و پیگیری کرد و دعوا کرد و بحث کرد و لنگید و برگشت و گفت تمام شد تا فردا.
تمام این دو هفته همین طور گذشت، سیستم قطع است تا فردا، سرگرد نیست امضا کند تا فردا، برو خانه منتظر بمان جواب ابلاغ بیاید تا فرداها، صاحبخانه باید فکر کند ببیند می‌تواند اجاره را به جای شش برابر چهار برابر کند تا فردا، امروز هیچ کارخانه‌ای جنس نمی‌خرد چون می‌گویند مملکت قرار است از هم بپاشد تا فردا، دوستانم امروز کیری هستند تا فردا، دیوانه‌ها دست از سرم برنمی‌دارند تا فردا. هیچ چیزی تمام نمی‌شود، برای من تا نابودی این سیاره‌ چیزی تمام نمی‌شود، همیشه وسط جنگم تا فردا. وسط خوشی هم کودکان گرسنه‌ی چند قاره دورتر و بمب‌هایی که در مدرسه‌ها و سینماها منفجر می‌شوند و مردان سفید و بلوند و نارنجی که آلت‌های ورم کرده‌شان را با اسلحه و زن‌ تزیین می‌کنند دور تند می‌آیند و می‌روند و کثافت دنیا را هم می‌زنند تا فردا، صدای خنده‌ام لابه‌لای صدای مهیب ساخته شدن برج‌های متعفن و پلاستیک‌هایی که سیاره را پر کرده‌اند خفه می‌شود تا فردا.
خوشبختانه کوری‌ای که خوشبختی ساختگی دست بشر برای سر بر آوردن به آن نیاز دارد در من هرگز اتفاق نمی‌افتد، حماقتی که بدبختیِ مدام در آن تخم می‌کند هم به کونم نمی‌چسبد، لابه‌لای لجن انباشته در دنیا موسیقی و داستان را شکار میکنم و وقتی خوشی‌های خریدنی به زور میخواهند توی چشمم فرو بروند چشمان غمگین موجودی سفید به یادم می‌آید که توی آب‌های داغ شده از تولید انرژی اتمی، اطراف غار لاسکو زندگی می‌کند. اما هنوز چیزی هست که زنده نگهم می‌دارد، چیزی که اول به نیروی مطیع کار تبدیلم نمی‌کند و به زور توی سیستم فاسد اقتصادی دنیا فشارم نمی‌دهد، چیزی که به شما نمیگویم چون مثل باقی چیزهای زیبای سیاره به کثافت آلوده‌اش می‌کنید.

۲۵ مرداد ۱۳۹۷

آنکه از آتش خود سوخت نخست، آخر از آتشِ خود سوخت مرا

دقیقا روزی که رامین پایش را از این شهر گذاشت بیرون، اتفاقات بد مثل باران بر سرم باریدند، چند ساعت بعد از رفتنش اسنپ خبر کردم تا برسم چیذر به خانه معلم طراحی، از لحظه‌ای که نشستم توی ماشین راننده شروع کرد غر زدن از ترافیک و مسیر بد و همان ژست همیشه پشیمان و منت‌گذاری را به خودش گرفت که دیگر بهش عادت کرده‌‌ام، سکوت کردم چون از لحن حرف زدن و توضیحات تکراری‌اش حدس زدم با این سطح از اختلالاتی که تویش میبینم حرفی برای گفتن ندارم. خواست راه را نشانش بدهم، سر کوچه‌ای که باید می‌پیچید دختری ماشین بزرگش را پارک کرده بود و راه را بند آورده بود، بعد که صدای بوق تمام ماشین‌ها بلند شد با افاده و ادایی که انگار روی سن راه می‌رود با لیوان آب‌طالبی و نی قرمزی توی دهان از مغازه‌ای بیرون آمد و از پشت عینکش عشوه‌هایی برای تمام تماشاچیان احتمالی آمد و سوار ماشین شد، با حرص زیرلب اما خطاب به دختر گفتم «باورم نمیشه انقدر بیشعوری». راه باز شد و پیچیدیم توی کوچه راننده توی آینه نگاه خریدارانه‌ای بهم انداخت و گفت «شما به این خوشگلی چرا فحش میدی»، جدی و سرد و آرام گفتم «شما حق نداری درباره قیافه من نظر بدی» یکهو انگار به برق وصلش کردند زد روی ترمز برگشت سمتم و فریاد زد کیرم دهنت پیاده شو گفتم غلط کردی پیاده نمیشم زنگ میزنم اسنپ میگم فحاشی کردی، گفت کیرم دهن تو و اسنپ پیاده شو، گفتم حالا زنگ میزنم پلیس، گفت کیرم دهن پلیس پیاده شو، گفتم کیرت دهن خودت و دوستات، گفت پیاده نمیشی؟ گفتم نه، گفت پس حالا میبرم تیکه پاره و خط خطیت میکنم و مثل سگ میندازمت پایین گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی، پایش را روی گاز فشار داد و ماشین با شتاب و سرعت وحشیانه‌ای شروع به حرکت کرد، فورا در ماشین را باز کردم و با صدای رسا و ترسیده‌ای فریاد زدم کمک و با لگد در ماشین را به ماشین‌های پارک شده توی کوچه کوبیدم، ون سبزی که دوبله ایستاده بود و راه را بند آورده بود را دیدم و در را چنان با فشار باز نگه داشتم که کاملا به ون سبز برخورد کند، یک لحظه ماشین متوقف شد و حواسم بود تخته شاسی و پوشه تمرینات طراحی‌ام را از روی صندلی بردارم و بپرم پایین، راننده دیوانه اما با همان در باز با سرعت وحشیانه‌ای از کوچه خارج شد و پیچید توی اتوبان.
آنقدر برایم مهم بود از کلاس ث جا نمانم دیگر نمی‌توانستم به هیچ چیزی فکر کنم، فقط همین جمله مدام توی سرم تکرار میشد «یک بار رامین نبودم تو رو برسونه خونه ث»، گوینده جمله مشخص نبود ولی جنسش چرا، داشتم بعد از چنین تجربه وحشتناکی خودم را سرزنش میکردم یاد حرف پ افتادم  و خودم را متوقف کردم، بعد به ذهنم رسید با همکلاسی‌ام تماس بگیرم دقیقا وقتی لرزان افتاده بودم لب جوب جلوی برج مسکونی و دختر مهربانی از پشت من را بغل کرده بود و شانه‌هایم را ماساژ می‌داد و نگهبان برج بالای سرم ایستاده بود و میگفت حالا گریه نکن و آروم باش و مردم میانسال چاقی از آن کارمندان عالیرتبه که راننده‌اش منتظرش بود با اضطراب در فاصله کمی از من راه میرفت و مدام سرش را به نشانه تاسف تکان میداد و آه میکشید و سعی میکرد در سکوت با من همدردی کند. دایی‌ام بود انگار که همیشه از دور مراقبم است، نگهبان هم مادربزرگم بود انگار که وقتی گریان و لرزان خودم را دوان دوان از خانه‌مان به خانه‌اش می‌رساندم و خودم را پرتاب میکردم توی بغلش و داستان تلخ ناحقی‌ها و تبعیض‌هایی که تازه با کلماتشان آشنا شده بودم را برایش تعریف میکردم و او صورتم را با گوشه روسری دور گردنش پاک میکرد و میگفت گریه نکن گریه نکن مادر، دختری که از پشت بغلم کرده بود و نوازشم میکرد هم من را یاد سین می‌انداخت که اولین و آخرین بار ده سال پیش پای همین برج‌های دوقلو دیده بودمش. یکی از آن تعطیلاتی که در خانه خواهرم در تهران می‌گذراندم او را دیدم، قبلش پای تلفن فقط اسم برج را گفت و من به زحمت خودم را به آنجا رسانده بودم اما همین که از ماشین پیاده شده بودم با مواجه شدن با اتوبان که برایم خیلی راحت نبود عبور کردن ازش فهمیده بودم اشتباه کرده‌ام لابد که با سین قرار گذاشتم. با یاد میم که زمانی عاشقم بود و دو هفته بعد از آشنایی‌مان بهم پیشنهاد ازدواج داده بود وقتی هفده ساله بودم و خودش هجده ساله از اتوبان عبور کرده بودم و به همین دری رسیده بودم که حالا داشتم جلویش روی زمین گریه میکردم و می‌لرزیدم.
تنها تصویری که از رابطه با میم به یاد دارم همان فریادیست که وقتی داشتم از سر کوچه‌شان نزدیک مدرسه‌ام می‌پیچیدم به چپ تا به کلاس فیزیک بروم و یک ماشینی نزدیک بود زیرم بگیرد از پنجره رو به خیابان اتاقش خطاب به من زد و بعد از آن پرید پایین دنبالم و توی یک کوچه خلوت دستم را گرفت و با وحشت و التماس ازم خواست موقع رد شدن از خیابان به خاطر او هم که شده بیشتر مراقب خودم باشم، من هم تا حالا برای همیشه به حرفش گوش کردم و هربار از خیابان رد میشوم به او فکر میکنم تا قدردان عشقی باشم که همان یک لحظه نثارم کرد. با یاد میم از اتوبان وحشی به سمت سین که آن سمت خیابان برایم دست تکان می‌داد رفتم و باهم توی کافه دراز تاریکی توی محوطه برج نشستیم و او شبیه به خواهر بزرگا چیزهایی درباره سیگار کشیدنم گفت که من اصرار داشتم بکشم و او می‌گفت باید بروی بیرون، از دیدن من سر ذوق نیامده بود، به وضوح دستپاچگی و عجله و شدتم توی ذوقش می‌خورد و من آن قدر به این موضوع آشنا بودم که نمی‌توانستم اضطرابم را کنترل کنم و سیگار نکشم. به خودم آمدم و به زحمت خود گریانم لب جوب را از آغوش یادِ سین رها کردم و به د همکلاسی‌ام زنگ زدم، میان چهار نفر از همکلاسی‌هایم فقط صدای او را می‌خواستم، ساعت پنج بود و کلاس شروع شده بود و من با ترس از این تاخیرم از او خواستم برای ث وضعم را توضیح بدهد، او سعی کرد آرامم کند و من هم گریه کردم، بعد که قطع کردم تا بفهمم حالا باید چه کار کنم دوباره زنگ زد و گفت بگو کجا هستی تا بیایم دنبالت، این دیگر خود معلمم بود. شعور و محبتش از این فاصله ده کیلومتری بعد از اتوبان‌ها و ماشین‌ها و ساختمان‌ها و تونل از طبقه پنجم آپارتمانی پرنور و سبز از گیاهان با صدای د به من می‌رسید، مطمئن‌شان کردم حالم خوب است و خودم را میرسانم. نگهبان پارک و راننده‌های آن اطراف اصرار داشتند به پلیس زنگ بزنند، خودم هم شک داشتم اما نیازم در آن لحظه فقط رساندن خودم به کلاس طراحی بود، ماشین دیگری گرفتم و از آنجا فرار کردم.
همان شب بعد از تمام شدن کلاسم معلم نقاشی‌ام چندبار تاکید کرد «شب تنها نمون»، من هم توی راه به خودم فشار آوردم تا توی شوک اتفاقِ ترسناکی که برایم افتاده فرو نروم و با ترس و وحشت و تنهایی تمام شب را نگذرانم تا تعادل و توانم را از دست ندهم، به بهناز پیغام دادم، تنها کسی که محبتش را می‌خواستم در آن لحظات، اما امیدی هم به در دسترس بودنش نداشتم، اما بود و سریع‌تر از چیزی که انتظار داشتم خودش را بهم رساند. بغلم کرد، آرامم کرد نشست روبرویم و هرازگاهی برایم چند خط کتاب خواند و با شوق زیبای نایابش به دستنوشته‌های خیلی تلخ من توی دفترهایی که در انزوا و تنهایی اهواز سیاه‌شان کرده بودم گوش داد، مرور آن خاطرات من را به چیزی وصل می‌کرد، اهواز و خاطرات شروع زندگی‌ام با رامین در آن خانه در گذشته و حضور بهناز حالا روبرویم روی ملافه‌هایی که از اهواز خریده بودم در مجاورت باجو، نقاط سنگینی بودند که من را به هم متصل و منسجم نگه می‌داشتند و جلوی فروپاشی را می‌گرفتند. هربار که ترس و وحشت اتفاق حمله میکرد کافی بود به یکی‌شان چنگ بزنم. قبلا هم از فروپاشی نجاتم داده بود، وقتی روزهای متوالی بعد از تمام شدن رابطه چرندم توی رختخواب وسط خانه‌اش ولو می‌شدم و با هم حرف میزدیم و شب‌ها کنارم بیدار ماند و با هم اشک ریختیم. من هم با به یاد داشتنش موقع تماشای تمام زیبایی‌ها و تجربه  کردن تمام خوشی‌ها از وجودش قدردانی میکنم.
تمام  روزهای بعد از رفتن رامین را درگیر شکایت کردن از راننده دیوانه توی کلانتری و دادسرا بودم، رامین هم نمی‌توانست کارش را ول کند، اتفاق بدی که بیشتر از سه سال است منتظرش بودیم  بلخره افتاده بود و رامین باید می‌ماند و این جریان را تمام می‌کرد. چند سال پیش وقتی تازه کارش را به عنوان نمایندگی شرکت فلان در اهواز شروع کرد،کارفرمایان پروژه بزرگ دولتی‌ای آمدند و مبلغ زیادی از نمایندگی او خرید کردند و چک‌ دادند و چک هایشان پاس نشد و چک ضمانتی که رامین موقع شروع همکاری‌اش با کارخانه به عنوان وثیقه پیش‌ کارخانه امانت گذاشته بود رفت بانک.
هفته پیش رامین ساعت‌ها وقت گذاشته بود تا خودش را به دختر بیست و چهارساله‌ی احمقی برساند که تازه توی شرکت استخدام شده بود و ایده به اجرا گذاشتن چک رامین از گورش بلند میشد، تا فقط بهش بگوید من دزد نیستم و اگر شرکت دولتی‌ای که جنس‌ها را برده پولشان را نمی‌دهد او حق ندارد رامین را به خیانت در امانت متهم کند و چک ضمانتش را فلان، دختر هم طبعا نفهمیده بود مثل اغلب اطرافیانش که نمی‌فهمند و اصلا برایشان موجودی شبیه به رامین و فهمش موضوعیت ندارد، چون وسط دنیای شهوت انگیز پر از پول و شهرت و موفقیت‌‌های چرندی که این حشرات موذی تویش غلت می‌زنند موجودی مثل رامین اصلا جایی ندارد.
به او اطمینان دادم ماندنش در اهواز و تمام کردن این مسئله با رساندن خودش به من کارکرد یکسانی دارد چون اضطراب این معامله‌ی معیوب سالهاست به جانم افتاده، اولین بارش همان شبی بود که از اهواز سفری به تهران داشتیم و قبل از بازگشت یک سر رفتم پیش پ و رامین دم در توی ماشین منتظرم بود، وقتی پ در را باز کرد بی‌محابا خودم را پرت کردم توی بغلش و اشک ریزان گفتم "اگه این شرکته پول کارخونه رو نده ممکنه رامین بره زندان" او محکم بغلم کرد و سعی کرد آرامم کند، بعد که به خودم مسلط شدم با وحشت شروع کردم به معذرت‌خواهی به خاطر این که نتوانستم خودم را کنترل کنم و سعی کردم برایش توضیح بدهم که نمی‌توانم پیش رامین گریه کنم چون خیلی بهم می‌ریزد و این تنها فرصتم بود برای گریه چون بعدش قرار است دوازده ساعت از تهران تا اهواز توی ماشین کنار هم توی جاده باشیم، پ از حرفم دیوانه شد و با صدایی بلندتر از لحن معمولی کشدارش گفت «تو به خاطر حال بدت از من معذرت میخوای؟»، محبت‌آمیزترین جمله‌ای که تا به حال از او شنیده بودم، دقیق و درست نشست جایی که باید و یک بخشی از مغزم که داشت می‌سوخت را با کاسه آب سردی خاموش کرد، همان جا فهمیدم از این به بعد هربار خودم را به خاطر بلایی که سرم می‌آید سرزنش کنم به یاد پ می‌افتم و با این یادآوری همیشه قدردان کاسه آب سردی که روی آتش مغزم ریخت هستم.
در گذشته مدام از خودم می‌پرسیدم نقطه‌های روشنی که من را به زندگی در این سیاره وصل می‌کنند، مادربزرگم، دایی، رامین، حیاط خانه‌مان در کودکی، جنگل‌های سوادکوه، دریای خزر، پنجره‌ای در دوردست که عشق خیالی‌ام را از روی آن ساخته بودم، داستان، موسیقی،نقاشی و تمام خاطرات و یادهایی که با خودم دارم واقعا چی هستند؟ گنگی طولانی‌ام در پاسخ به این سوال حالا تمام شده و دیگر وقتی خودم را توی آینه می‌بینم احساس وحدت می‌کنم در عین کثرت، شاید این جمله‌ای از امام خمینی باشد اما توصیف کاملی است برای وضعیتم. قبلا که انواع فروپاشی را تجربه می‌کردم و مدام در معرض تهدیدات اساسی برای نابودی بودم هرگز همچین احساسی نداشتم.
دیشب دخترعمویم آمد پیشم تا تنها نباشم و بعد از مدت‌ها فرصت کردیم از تمام سالهایی حرف بزنیم که باهم توی یک حیاط زندگی می‌کردیم، و خیلی از روزها را با هم می‌گذراندیم، برایم از شبی توی بیست سالگی گفت وقتی یک ورق کامل قرص آرام بخش خورده بودم و نصفه های شب که دوستپسرم از خیانت به من برگشته بود و او را از خواب در طبقه پایین بیدار کرده بود و فرستاده بودش تا نجاتم بدهد، از بار دیگری بعد از خیانت همان ازگل وقتی امتحان پایان ترم داشتم و از شدت گریه و لرزش نمی‌توانستم راه بروم و او و برادرم من را رساندند به جلسه امتحان،از پریشانی‌ها و شادی‌های مشترک‌مان، با هم اشک ریختیم و خندیدم و حرص خوردیم و آخر شب قبل از این که لیزربازی‌ام توی تاریکی با باجو تمام شود با بغض بهم گفت «من شانس آوردم تو رو داشتم»، نقطه قرمز لیزر از هول منحرف شد، با هیجان گفتم چرا؟ قبلش ساعت‌ها بحث کرده بودیم و من به صراحت گفته بودم به شانس هیچ اعتقادی ندارم و تمام چیزهایی که او اسم شانس روی آنها می‌گذارد را حاصل اتفاقات طبیعی و انتخاب‌های شخصی می‌دانم، حالا از شانسِ داشتن من می‌گفت چیزی که هرگز منتظرش نبودم، معلم نقاشی‌ام ظاهر شد و با تعجب بهم گفت « داری جلوی بچه‌ها رو میگیری از کارت تعریف نکنن» سکوت کردم و او ادامه داد و بیشتر از قبل در خوشی غرقم کرد، لذتی که کمتر کسی بخشندگی دادنش به بقیه را دارد.
توی تختم بدون رامین دراز کشیدم و به ر که روی کاناپه توی هال خوابیده بود فکر کردم و دیدم هیچ گذشته‌ای در آن خانه‌ی کودکی بدون او متصور نیستم و چقدر خوشبختم که او هم‌بازی من بود. تکه هایی از جزییاتی که می‌شدند من را به وضوح می‌دیدم و دیگر مطمئن بودم وقتی خودم را تماشا میکنم فقط فکرهای دور از هم و پراکنده، تصاویری بی‌ربط، تعلیق بی انتها و تلاش بی وقفه برای فهمیدن مفهومی گنگ نیستم، برعکس حالا خوب می‌دانم چه چیزی هستم و راحت می‌توانم توی یکی از آن ویدئوهایی که از ریزترین موجود کشف شده تا بزرگترین منظومه کش می‌آید، خودم را پیدا کنم و وسط آن مجموعه‌ی دیوانه‌وار احساس جداافتادگی‌ای بیشتر از چیزی که واقعا هست نداشته باشم. برخلاف گذشته که وقتی به خودم نگاه می‌کردم زبانم از تعجب بند می‌آمد، هیچ آشنایی‌ای با تصویرم نداشتم و در عین حال من بودم، متناقض‌ترین چیزی که تجربه می‌کردم. وقتی از بستر بیماری بلند شدم و رسیدم اهواز دیگر فرار از فهم این پراکندگی و فروپاشیدن را گذاشتم کنار، ساعت‌ها به خودم توی آینه زل زدم و با خودم توی تنهایی تمام نشدنی روزهای دراز تابستان حرف زدم، از احساس بیگانگی و چیزی که آن روزها اسمش را گذاشته بودم «عدم وحدت وجودی» توی دفترهای زیادی درباره‌اش نوشتم، با آوازهای خوانندگان قطعات آهنگساز دیوانه فریادش زدم و به داستان‌ها چسبیدم، به آناکارنینا، جنایت و مکافات و هرچیزی از ادبیات کلاسیک آن کشور پهناور، تنها چیزی که متمرکزم می‌کرد و پراکندگی خودم را از یادم میبرد. تماشا کردن به ساختار داستان‌هایی آنقدر طولانی، فهمِ ربط تمام جزییاتشان به هم به مغزم یاد می‌داد چطور می‌شود به وحدت وجودی رسید و از معلق بودن در فضا به سیاره برگشت.
صبح بعد از ورزش خودم را دیدم با صورت سرخ از آشفتگی چند روز گذشته، زشت بودم  اما خودم را می‌شناختم، بندهای نامرئی‌ای که از تمام بدنم بیرون آمده بود و به کتابخانه پشت سرم و باجو و یادداشتی از رامین به یخچال و عکس مادربزرگم و دایی و باقی آنهایی  که دوستشان دارم وصل شده بود، با لبخند موذیانه‌ای گفتم «لحظات شهود»، خشونت را هم به وضوح می‌دیدم صورت راننده دیوانه را، صاحبخانه طماع که چهل درصد به اجاره اضافه کرده و مجبورمان کرده از این خانه عزیز برویم، دختر  نادانی که چک ضمانت را گذاشته اجرا، آشنایانی که سرشان را توی زندگی‌ام می‌کنند تا از بدبختی‌ام احساس خوشبختی کنند و دردهایم را لایک کنند، اعضا و جوارح‌شان را می‌دیدم که با همان بندهای نامرئی ورای مرزهای جغرافیایی به هم وصل شده‌اند و تمام حسرت‌ها و بی‌خوابی‌ها و اضطراب‌ها و ترس‌هایشان را می‌توانستم با یک نفس پایین بدهم ، با صدای بلند همه را به صف کردم و خطاب به همه‌شان گفتم به هم بیاویزید و  هم دیگر را بفشارید و بنوازید و خم کنید و آسیب بزنید و آنقدر احمق بمانید که فکر کنید پوربشری جداافتاده از باقی موجودات هستید. ظاهرا صدایم به گوششان نرسیده اما بعید می‌دانم همه چیز فقط در «ظاهر» اتفاق بیفتد.

۲۲ مرداد ۱۳۹۷

حیف که فقط تو خوبی

از استخر رسیدم و دیدم رامین رفته، برایم چند خط یادداشت نوشته بود و گذاشته بود روی لپ‌تاپم،چند نخ سیگار هم برایم پیچیده بود چون خودم هیچ وقت حوصله پیچیدن سیگار ندارم، گذاشته بود توی جعبه سیگار کنار یادداشت عاشقانه گریه‌دارش، نمی‌توانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم، نمی‌خواستم هم که بگیرم. ملافه‌ها را با دقت تا کرده بود و روی مبل کنار کوسن‌ها چیده بود، سطل‌های زباله را خالی کرده بود و توی همه‌شان کیسه‌هایی تمیز با دقت و وسواس خودش گذاشته بود و دور سطل طوری که باجو نتواند پاره‌شان کند، گره زده بود، لیوان چایش نیمه پر روی میز بود با قاشقی که ساعت‌ها با دیلینگ دیلینگ مورد علاقه‌اش آنقدر هم میزندش که بلخره صدایم از یک جای خانه بلند می‌شود که بهش می‌گویم "بس کن لیوان هم حل شد". برایم پول نقد هم گذاشته بود چون خوب می‌داند حوصله ندارم از بانک پول نقد بردارم و همیشه وقتی پیکی چیزی می‌آید دربه‌در دنبال پول نقد می‌گردم. دیروز هم رفته بود برایم میوه خریده بود، موزها را سبز خریده بود تا زیاد بمانند و سیاه نشوند، باقی میوه‌ها را هم سفارش کرده بود نشسته توی یخچال نگه دارم تا دیرتر خراب شوند، خریدهای دیگری هم برای خانه کرده بود تا مجبور نباشم با این کمر ناقصم چیزی را از پله‌ها بالا بیاورم، بعد هم رفته بود برای باجو خاک خریده بود و دستشویی‌اش را تمیز کرده بود تا لااقل یک هفته راحت باشم. برای شوشاها، بچه‌گربه‌های تحت سرپرستی‌اش که توی پارک انتهای کوچه زندگی می‌کنند هم غذا خریده بود و برای جکی سگ پیری که ته کوچه ول می‌گردد هم شکلات، عاجزانه ازم خواسته بود هر روز صبح غذای شوشاها و مادرشان را ببرم و نگذارم گرسنگی بکشند. تنها چیزی که فراموش کرده بود حوله‌اش بود که خیس ولش کرده بود روی مبل، حوله‌اش را سفت به خودم چسباندم و فکر کردم به روزی که برمی‌گردد و من مثل دیوانه‌های توی غار مانده بعد از چند هفته دوباره بوی آدمیزاد را استشمام میکنم و خودم را آنقدر توی بغلش نگه میدارم تا خیالم راحت شود واقعیت دارد.
آه رامین، زیباترین پسر رم، کاش لااقل دنیا چند نفر دیگر به خوبی تو داشت تا این قدر سیاه و کثیف نمی‌شد.