برف آمد اما حالا آفتاب است، باز هم هیچ چیز شبیه پارسال نشد اما من سعی میکنم یک چیزهایی را شبیهسازی کنم. چون پارسال بهترین زمستان عمرم بود. آلبوم محسن نامجو پارسال را پلی کردم با اینکه حالا محسن نامجو حالم را به هم میزند. اما این گوش کردنها فرق دارد، این گوش کردن حواسم را میبرد به یک لحظههای خوبی که دوستشان دارم. یک روزهایی از پارسال.
اولی همان روزی است که برف میبارید، ظهر بود و من میرفتم آرژانتین شارژر لپتاپم را از موسسه خیریه بگیرم. روی پل سدخندان یکهو یک عالمه از آسمان معلوم شد و از همه جایش برف میبارید، هیچ وقت این همه آسمان برفی را یکجا ندیده بودم. فکر میکردم خوش به حال سپینود.محسن نامجو بود توی گوشم مطمئنم.
تصویر دوم یک صبح سرد بود، باران بود فکر کنم. با یاسمن قرار داشتم، مصر انقلاب شده بود. چهارراه ولیعصر دو تا شال آبی و قرمز خریدم. توی کافه عکسهای انقلاب مصر را توی گودر دیدیم. باز هم انگار محسن نامجو بود.
تصویر سوم میرفتم آرژانتین دفتر چلچراغ، پاییز بود، لیز بود، یک نفر خواست باهام لاس علنی بزند، من فرار کردم، از خیابان الوند سُر میخوردم پایین، جلوی بیمارستان کسرا سرعتم را کم کردم، انگار خودم را دیدم از در میروم تو، اشکهایم را پاک میکنم چون دکترها مادربزرگم را جواب کردند. شماره صابر را میگرفتم تا بگویم کار پیدا کردم.
تصویر چهارم یک جایی توی دارآباد از تاکسی پیاده شدم، از یک شیب تند بالا رفتم، گل انگشترم که نیم ساعت قبلش توی مترو خریدم افتاد روی زمین یخزده و خم شدم برش دارم. توی ساختمان سرد و بزرگ با سین سیگار کنت کشیدیم. هنوز محسن نامجو هست انگار.
تصویر پنجم که از همه پررنگتر است و یک جورهایی عاشقش هستم. جلوی سینما آزادی توی برف ایستادهام منتظر محسن. از دور میآید. غرغر صابر که بهناز چرا خودش تکون نمیده. خانهی بهناز، صابر پهن شده روی مبل، محسن از ما عکس میگیرد. پیتزا میخوریم، چایی، بهناز پنجره را باز گذاشته تا حواسش به آسمان باشد کی دوباره برف میبارد.
تصویر شیشم یک شب برفی است که محسن نامجو بلندبلند میخواند رها را از من بگیر، خندهات را نه... پازل درست میکنم، از پنجره زل میزنم به اتوبان، یک پیکان توی شیب اتوبان مانده و نمیتواند خودش را بالا بکشد، توی گودر مینویسم، حسین نوروزی شر میکند و همه غمگینیم انگار از جمبش غمگینمان.
تصویر بعدی با محسن و صابر و بهناز توی خیابان راه میرویم، من و بهناز کریسمس به همه تبریک میگوییم، محسن میخندد، صابر حرص میخورد از دلقک بازی ما. دستکش بنفش و سیاه میخریم.
تصویر آخر با صابر زیر پل کریمخان پازل به دست از خیابان رد میشویم و من خودم را بهش میچسبانم از خوشحالی داشتن پازل. محسن نامجو کجا بود؟ یادم نیست.
حالا ولی هست، دارد میگوید: در دل آتش غم رخت تا که خانه کرد...ماهم از افق چرا سر برون نکرد؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر