۰۳ مرداد ۱۳۹۸

سوم مرداد نودوهشت

دیشب خواب دیدم با رامین و نفر سومی از غریبه‌ای آدرس جایی را میپرسیم و او آنقدر ما را از رفتن به آنجا می‌ترساند که یک لحظه شک میکنم، اما رامین با همان آرامش و جدی نگرفتن و ژست همه چیز در مشتش (که تا امروز برای وادار کردنم به انجام کارهایی که از انجام‌شان ترسیده‌ام به کار برده)، بهم قبولاند خبری نیست و طرف تخم‌بُری بی‌معناست که توصیه‌هایش برای «ما» نیست. وقتی دنبال رامین راه افتادم، مسیر روبرو را نمی‌شناختم، اما همه چیز آشنا بود. جنگل‌های انبوهی که کف‌شان مخملی و نرم بود، شبیه جنگل‌های برنجستانک وقتی هفت ساله بودم و کارخانه‌ها هنوز مثل  بمب وسطش منفجر نشده بودند. میان درختان آب ساکن زلالی بود که آبی بودن افراطی‌اش شبیه رودخانه‌ها نبود، انگار جویباری دست‌ساز بود، پراکنده در تمام مسیر. بعد از طی مسیری سرسبز، درختان کنار رفتند و آفتاب آنقدر همه جا را روشن کرد که دیگر شبیه صحنه‌ای جدا شده از فیلم‌ها شده بود. تخته سنگ تراشیده شده صافی از مرمر سفید در مجاورت جویبار آبی رنگ، چیزی که به وضوح دست‌ساخته انسان بود و گربه‌هایی که روی مرمر براق در کنار هم توی آفتاب ملایم خوابیده بودند.
از جنگل‌ عبور کردیم و به دشتی مرتفع با کپه‌های کاه رسیدیم، رامین می‌گفت بعد از کاه‌ها به جایی که پی‌اش آمدیم میرسیم و من فکر میکردم این راهی که  آمدیم خود بهشت بود، پس آن راهنما ما را از چه چیزی می‌ترساند؟
به بنایی که پی‌اش بودیم رسیدیم و من آنجا را در یک نگاه، غریبه ‌دیدم اما تمام جزییاتش را می‌شناختم. سطوح غیرهم‌سطحی که بی‌نظم به هم چسبیده بودند و از بیرون شبیه بافت نامنظم سلولی بودند. مکعب‌ها و مخروط‌ها و هرم‌های بهم چسبیده که حالا بیشتر سازه‌هایی را به یادم می‌آورند که در کودکی با کتاب‌ها در مجاورت هم می‌ساختم. وقتی وارد شدیم دیگر همه چیز به شدت اغواکننده و عجیب بود، مجسمه‌ها و گیاهان چندصدساله، دیوارهای بلند، درها و پنجره‌های نقاشی شده و فرش‌های ابریشمی و مبل‌های سنگی. یک زن و مرد پیر زیر نور متمرکزی مشغول خواندن و نوشتن بودند و ما فقط در آن عمارت بی‌سر‌ و ته پرسه می‌زدیم. از این اتاق به دیگری، لابه‌لای درختان استوایی خانگی و سگ‌های ولو شده با تعجب و لذت راه می‌رفتیم و همه چیز را با دقت لمس میکردیم. در یکی از اتاق‌ها، میزکار سنگی بزرگی بود که به صورت خاص چشمم را گرفت، چند لحظه توقف کردم و رامین را دیدم که دورتر از من از دری می‌گذرد، بعد چشمم خورد به عینکم روی میز کار سنگی، وحشت کردم و رامین را صدا زدم تا برگردد، با خنده به راهش ادامه داد و من هم با ترس عینکم را برداشتم و دویدم دنبالش. مدام تکرار میکردم «آخه چطور میشه من تا حالا اینجا نبودم ولی عینکم روی این میز جا مونده بود» و رامین فقط می‌خندید، انگار از چیزی خبر داشت که من نداشتم. وقتی از در آخر گذشتیم ث را زیر نور گرمی، خندان در انتهای آن بنای تو در تو پیدا کردم. منتظرش نبودم اما او انگار منتظرم بود، چیزی را نشانم داد با خنده‌ای که به ندرت روی صورتش دیده‌ام، سوالی ازم پرسید که فراموشش کرده‌ام و وقتی جوابش را گفتم بلندتر خندید و گفت «نه، یک چیز دیگه هم مونده که هنوز ندیدی».
از خواب بیدار شدم و گریه کردم ، به رسم همیشگی خواب خوب دیدن، به رامین گفتم «خواب بهشت رو دیدم». بعد همه چیز را با جزییات برایش تعریف کردم و طعم شیرین اتفاقات شب قبل  توی دهانم پیچید، هیچ نمی‌دانستم حوادث شب قبل هنوز تمام نشده‌اند و سوم مرداد نود و هشت چقدر کش‌دار و تمام‌نشدنیست.