"آدمها یهو باهم نمیپرند توی رختخواب." این چیزی است که من همیشه بهش فکر کردم. لااقل من نمیتوانم یهو بپرم توی رختخواب. نه که به نظرم بد باشد. نمیدانم از چیست. به نظر خودم از ترس است. خیلی سعی میکنم ادایش را دربیارم اما گند میزنم. همین حالا از بوسیدن و بغل کردن آدمها توی این مدت چندشم میشود. اگر به رختخواب بکشد لابد به جنون میرسم. شاید توی لحظه تخمم نباشد، اما بعدتر حالم از آن لحظه به هم میخورد و از فکر کردن بهش فرار میکنم.
ربطش میدهم به پنج سال رابطه داشتن با یک آدم. توی این پنج سال من با هیچ آدمی نخوابیدم. اولین و آخرین آدم خودش بود. من آدم خنگی بودم که توی پنج سال فهمیدم سکس چیست. حالا مغزم نسبت به همه چیز بسته است. بهترین نوع سکس، بهترین رفتار برای من رفتاری است که توی این پنج سال باهم داشتیم. توی تمام لحظات دوست داشته شدن را حس میکردم. حتی وقتهایی که همه چیز بد بود و شاید اگر خودش باشد این دوست داشتن را انکار کند. هیچ تجربهای غیر از این آدم نداشتم و حالا مدام توی مغزم همه چیز را مرور میکنم و میترسم آدم جدید رفتارش فرق داشته باشد. طبعن فرق میکند اما من حالا نمیتوانم این فرق را بپذیرم. فکر میکنم هر مدل رفتار غیر از رفتاری که توی این پنج سال باهم داشتیم غلط است. تا وقتی نفهمم غلط بودن و درست بودن چرند است، تا وقتی نپذیرم آدمها فرق دارند، تا وقتی نتوانم دست از مقایسه بردارم اوضاع همین است. یک چیز دیگر همان حس دوست داشته شدن است و من خیلی سعی میکنم ازش فرار کنم چون اگر بخواهم به این فکر کنم شاید تا شصت سالگی با هیچ آدمی نخوابم. اگر پنج سال پیش این کار را انجام دادم شاید به این خاطر بود که هیچ تجربهای نداشتم و مقایسهای درکار نبود.
دیشب مدام فکر میکردم اگر قرار باشد با آدمی که آمده بخوابم چه اتفاقی میافتد. حالم از فکر کردن بهش به هم میخورد، نه به خاطر آدمی که روبرویم بود، به خاطر همین فکرها. هزار بار سر تا تهش را مرور کردم. مدام میگفتم به خوابیدن با من فکر میکند. بعد میگشتم توی رفتارش یک چیزهایی پیدا میکردم تا به خودم اثبات کنم اشتباه نمیکنم. اتفاقن پیدا کردم و فرار کردم.
نمیتوانم مدل فیلمها و خیلی از آدمهای دیگر زندگی کنم، لااقل حالا نمیتوانم. نمیتوانم با کسی بخوابم و بعد سوار قطار شوم به خانهام برگردم و زندگی معمولیام از همان توی قطار شروع شود و حتی یادم برود قیافه آدم مقابلم چطور بود. من مدام توی مغزم همه چیز را تفکیک میکنم، بو، صدا، خنده، موزیک در حال پخش شدن حتی وقتی با یک آدم معاشرت معمولی دارم. فکر میکنم اگر با آدمی بخوابم و لذت نبرم بعدها همان بو، صدا، مدل همان خنده، همان موزیک حالم را به هم میزند.
هیچ وقت نمیفهمم آدمها چطور با چند نفر میخوابند. من بچهام، خیلی بچه. قیافه تکتک شما را موقع خواندن این پست میتوانم تصور کنم، وقتی مدل آخی کوچولو به من نگاه میکنید و یه لبخند از روی ترحم به من میزنید و ته دلتان میگویید عیب نداره توام بزرگ میشی. هیچ آدمی دور و برم نمیشناسم که به مرض من دچار باشد، حتی آدمهایی که مثل من چند سال با کسی دوست بودند. من به آنها و به شما حسودی میکنم چون این مرض را ندارید. شاید یک روز من هم نترسم و این مرض از بین برود ولی حالا میترسم. من خیلی میترسم.
۰۷ بهمن ۱۳۹۰
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
انگار من این متن را نوشتم منم مثل تو دقیقا همین مرض را دارم من حتی نمی تونم بهش فکر هم بکنم شاید چون همه این چیزایی که گفتی منم تجربه کردم البته نه 5 سال بلکه 11 سال
پاسخ دادنحذفمرض بدیه:|
پاسخ دادنحذفعزیز دلم، من قربون تو میرم که اینقدر می فهمی. وقتی خودم رو توی سن بیست و چهار سالگی مرور می کنم و با تو مقایسه می کنم عرق شرم بر پیشونیم مینشینه و از خودم نا امید می شم.
پاسخ دادنحذففقط خواستم بدونی که اولن این یک مرض نیست. دوم اینکه به مرور زمان به این نتیجه خواهی رسید که همه چی سکسه. عشق هم سکسه که چاشنی دوست داشتن و دوست داشته شدن قاطیش شده. به سن من، سی و یک سالگی، که برسی شاید به این نتیجه برسی که آدمها رو از روی غریزه ات، غریزه ای که به تو می گه با کی بخوابی و با کی نخوابی و معمولن هم اشتباه نمی کنه، انتخاب کنی. فقط امیدوارم تا اون لحظه از روی احساسات لطیف و یا منطق خالی از غریزه عاشق کسی نشده باشی یا حتی بدتر از اون ازدواج نکرده باشی، مثل من.
ببخش که روده درازی کردم.
ها نه:ی
پاسخ دادنحذفباس همین شماها بزنین تو دهنم بلکم آدم شم
بوسه
منم این مرضو دارم. فک کنم دلیلش همینه که میگی، تجربهشو با یه نفر داشتم فقط. نمیدونم بقیه چهجوریان اصن.
پاسخ دادنحذف