۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۴

نمیکنم پیدات

 یک لایه رنگ همه نقاشی‌ام را فرا گرفته و حالا می‎‌توانم جزئیات بیشتری را به کار بدهم اما دستانم خشک شده، روی کار حرکت نمی‌کند، مدام چشمم به همه کار خیره می‌ماند و آن نگاه ریزبینانه و رونده که از یک گوشه شروع می‌کند و چیزی می‌بیند که زیر پوست کار حرکت می‌کند و همان را می‌تواند کش بیاورد روشن نشده. البته این را روند طبیعی حرکت کار بزرگ و آرامم می‌دانم، چون زمان می‌برد دست و چشم و ذهنم برای انجام دادن هر بخشی از آن با هم هماهنگ شوند، مانع فعلی بیشتر ذهنم است که همه کار را با هم می‌بیند، نمی‌تواند آن را ریز و بخش‌بخش کند.

روزها آرام می‌گذرند و من مثل همیشه خودم را از برخورد و مواجهه با بیرون محروم می‌کنم، شب‌ها توی ماشین می‌نشینم و سیگار می‌کشم در شلوع‌ترین خیابان شهر تا میشا با سگ‌های دیگر بازی کند اما حتی وسوسه نمی‌شوم لحظه‌ای پیاده شوم برای قهوه یا قدم زدن در این هوای عالی انگار آدم‌فضایی‌ام. دیشب خواب می‌دیدم همان‌طور که در ماشین نشسته‌ام شخصی بهم نزدیک می‌شود و او را می‌شناسم اما نمی‌توانم واکنشی نشان دهم انگار در ماشین حبس شده بودم، اگر کسی را ببینم حتما آن شخص به خانه‌ام می‌آید چون من حوصله بیرون رفتن ندارم و اگر خانه کسی برویم مثل بچه‌ها بهانه می‌گیرم که زودتر به خانه برگردیم، احساس می‌کنم تمام این اضطراب دوری از خانه به دردی که کشیدم برمی‌گردد و دلم می‌خواهد زودتر به فضای امنم برای خوابیدن برگردم. یادم می‌آید اولین باری که چند ماه پیش مجبور شدم چند قدم در سرما راه بروم تا ماشین ممکن بود از تپش قلب نفسم بند بیاید، آنقدر که می‌ترسیدم نتوانم پاهایم را راضی کنم بدنم را تا ماشین برسانند و من همان جا از شدت لرزش وسط خیابان بیفتم. حالا بدنم قوی‌تر شده و احساس سبکی می‌کنم و پاهایم توانایی بیشتری برای حمل وزنم دارند اما ترس در لایه‌های درونی‌تری نمی‌گذارند از بیرون رفتن لذت ببرم، به جز این خاطرات دردناک بیرون رفتن هم هست با دوستی که دیگر نیست و من حوصله ندارم درباره‌اش حرف بزنم.

هفته پیش در جلسه گروهی ذهن‌آگاهی یک لحظه‌ای را تجربه کردم که تمام بدنم را یک فرم به هم پیوسته احساس می‌کردم که نبض داشت و با هر دم و بازدمم بالا و پایین می‌رفت،  می‌توانستم ارتباط ذهنم با این فرم را درک کنم و آنقدر سبک بودم و هوشیار که صدای نفس کشیدن کسی که تمرین را اجرا می‌کرد را هم با دقت می‌شنیدم، تا به حال چندبار در مدیتیشن و ذهن‌آگاهی این لحظه را تجربه کردم این هماهنگی و هیجان از هماهنگی ذهن و بدن را و گاهی در نقاشی و شنا هم این اتفاق برایم می‌افتد که احساس کنم با هر نفسی که می‌کشم بدنم در اختیارم است و می‌توانم هرکاری که می‌خواهم انجام دهم، اما اوقاتی که زندگی خسته‌کننده و حوصله‌سربر است نمی‌توانم این لخظه را احضار کنم، نمی‌توانم با این هوشیاری و آگاهی و لذت زندگی کنم و هرکاری که می‌خواهم با بدن و ذهنم بکنم، این ناتوانی ناامیدم می‌کند، باید انتظار بکشم، فاصله بگیرم، تمرین کنم، عجله نکنم، بافت‌های دور و برش را بسازم تا خودش ریزریز ساخته شود.

 

۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۴

درباره فرم و درد

 مغزم فرمی در هم پیچیده به نظرم می‌رسید که باید در تار و پود قابی پنجاه در هفتاد می‌جوریدمش. وقتی می‌خواستم اتود بزنم اول ماه را سمت چپ بالا کشیدم بعد گیاهی غول‌پیکر سمت راست طراحی کردم و بعد فیگوری محو سمت چپ زیر ماه سرگردان، باقی فرم‌ها زیر پای فیگور و بینابین گیاه و فیگور و ماه خودشان در هم لولیدند و خط‌خطی شدند. صدای تمرین آواز زنی می‌آید که گاهی خارج می‌خواند می‌پیچد در صدای دوره‌گرد که سبزی پلویی می‌فروشد، ک دیروز در ویدیوکال می‌گفت همیشه از دوره‌گرد‌ها خرید می‌کند، دیروز با همه دنیا ویدیوکال کردم و تلفنی حرف زدم و فقط دو تا نیم ساعت نقاشی کشیدم چون کمرم وای کمرم چه معضلی، امروز رفتم استخر الان دراز کشیدم می‌نویسم تا نقاشی نکشم ولی تمام فکرم نقاشی است. اگر به نقاشی فکر نکنم یادم می‌افتد چه گندی زده‌ام. نمی‌خواهم به آن بپردازم، خانم آوازه‌خوان نیمه بیتی سر داد اما فورا سکوت شد و بلبل‌ها شروع به خواندن کردند. آهان نقاشی‌ام، نقاشی‌ام خیلی کار دارد و من تازه به آن یک نوکی زده‌ام در حد گوشه پایین سمت چپ و لایه اول رنگی.

کمرم نمی‌گذارد با فراغ بال کار کنم، هر روز با درد بیدار می‌شوم و مدام بایستی استراحت کنم به جای کار اما من به کار معتادم _صدای آواز بلند و بلندتر می‌شود_ نقاشی‌ام با رنگ‌های سبز پیش می‌رود و صدای زن گوشم را آزار می‌دهد، باز خوب است صدای بلبل‌ها هست، _وقتی مدام درد داری همه چیز نصفه و نیمه است، یک اضطراب مدامی هست که با استرس فرق داره، میدونی داری از جونت مایه میذاری، اینا قراره از وسط نصفت کنه بعد یهو یکی تو ویدیوکال بهت میگه صورتت معلومه داری درد میکشی_  زن خارج می‌خواند، مدام متوقف می‌شود و جمله را تکرار می‌کند .


۱۵ دی ۱۴۰۳

بیا منو ببر نوازشم کن

 هنوز کاملا علت دقیقی که نمی‌گذارد متمرکز بخوابم و استراحت کنم را درک نکرده‌ام، می‌توانم حدس بزنم علاقه شدیدم به نقاشی کشیدن مدام می‌کشدم سمت میزکارم و از طرف دیگر اضطراب خراب شدن دوباره ستون فقراتم از جا بلندم می‌کند.

دلایل دیگری هم به نظرم می‌رسد، این‌که دلم می‌خواهد خیلی چیزها سر جای خودشان باشند و شلوغی و بی‌نظمی به شدت اذیتم می‌کند، خانه بزرگ است و کارهای خرد و ریز زیاد دارد و باید مدام به گوشه و کنارش رسید، حیوان‌ها کارهای خاصی دارند، وسیله‌های کارم، تازه دوستانم را نگفتم، رسیدگی به دوستانم کار زمان‌بری است که من با علاقه خاصی انجام می‌دهم و تازگی فهمیدم در این راه ممکن است خودم را قربانی کنم، مثلا وقتی با تلفن حرف میزنم و دوستم اضطراب دارد من هم از شدت اضطراب باید بلند شوم، صبا می‌گوید تو بیش‌حسی داری اما من فکر می‌کنم فقط عادی هستم همه باید همین می‌بودند فقط بقیه خراب و مادرقحبه‌اند. قبل از این‌که دیسک پاره کنم یک ماه هر روز برای یک دوستم نهار می‌‌پختم تا در اداره غش نکند و به نظرم عادی‌ترین کار در عالم دوستی بود بعدا فهمیدم اوه نو، همیشه دیر می‌فهمم وقتی که دیگر جا تر است و بچه نیست اما همان بهتر چون برای من که یک گلبرگ زودرنج هستم فهمیدن مورد سواستفاده قرار گرفتن توسط بره‌های داستان عادت شده آن‌قدر که وقتی بیمارم نمی‌توانم دراز بکشم چون بره‌ای هست که بهم احساس گناه بدهد از استراحتم، باید از او مراقبت کنم او حتما بیش از من به این مراقبت نیاز دارد آه بره همیشه قربانی من ابراهیمم اشتباه آمدی این بار سرت را می‌برم.