همین که به زرزرهایم گوش کرد برایم کافی بود.لازم داشتم یک نفر بهم بریند ولی بفهمد راست میگویم و دردم چیست. گفت میفهمد، فکر کردم دروغ نمیگوید، اگر هم میگوید تا من را دلداری بدهد من دوست داشتم فکر کنم حالم را میفهمد و باورم میکند. بعدترش گفت زرزرای الکی و خندید.
صبح جلوی درِ همان گهدونی یک عالم آدم توی سرما ایستاده بودند، حتی در را باز نمیکردند مردم بروند تو. زنهایی را دیدم که واقعن میلرزیدند، یک وقتهایی با صدایِ بلند یکچیزهایی میگفتند و یواشکی فحش میدادند لابد. بعد من رفتم جلو گفت کجا؟ گفتم با فلانی قرار دارم. در را باز کرد گفت بفرمایید. صبح که زنگ زده بودم گفت هماهنگ میکند با ورودی. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، همه داد کشیدند و اعتراض کردند، فکر کنم فحش دادند بهم. حتی یک دقیقه فکر نکردم خودم را وسط در فشار دهم در باز بماند و داد بزنم بیاین تو مدلِ یکی ازین قهرمانهای خفنِ توی کارتونها. توی آسانسور خودم را در آینه نگاه کردم، چشمهای قرمز و صورت بیرنگی که برای خودم تابلو بود دقیقن بیست و چهار ساعت نخابیدم. به خانم روبرویم نگاه کردم با ناله گفتم معلوم است بیست و چهار ساعت نخوابیدم، نه؟ گفت نه فقط چشمات یک ذره قرمزه. اَه، گه، اگر فقط میگفت اهوم ویک کم فقط یک کم لبهایش و صورتش یکجوری میشد که یعنی آخی. خیالم راحت میشد که من هم بدبختم.
از در اتاقِ فلان رفتم تو، آقای منشی که مرا شناخت گفت بفرمایید اتاقِ آقای دکتر. تویِ اتاق آقای دکتر تنم شروع کرد لرزیدن. از بیخوابی و غذا نخوردن بود. آقای دکتر بلند شدند یک لبخندِ کثافتِ آشنا روی صورتش پهن شد. فکر کردم این هم توی تقلب دست داشته نه؟ بعدترش توی کتکزدن و کشتن و اینها هم دست داشته؟ دیگر توی چه چیزهایی دست دارد؟ اصلن چندتا دست دارد؟ چرا برای منِ سنده بلند شد اصلن؟ من کیام؟ پرسید آقای فلانی خوبن انشاالله؟ دهنم را باز کردم فحش بدهم، اما من هم شیک و مجلسی لبخند زدم و گفتم بله، سلام رساندند خدمتتان. دوباره خندهاش پهن شد. اصلن دلم میخواست همان وسط بمیرم اما بهم نخندد. نامهها را داد دستم و گفت برو همه چیز درست شده. خواستم بگویم کثافتِ لجن. گفتم مرسی، خیلی لطف کردید، واقعن نمیدانم چطور از زحماتتان تشکر کنم. دکترِ ازگل دوباره لبخندش پهن شد و گفت ما خدمتِ آقایِ فلانی ارادت داریم. دستم را دراز کردم نامه را بگیرم گفتم ببخشید من دستم میلرزد، کارهایم خیلی زیاد بودند و خستهام و اگر این کار درست نمیشد واقعن نمیدانستم چطور باید ادامه دهم و ازین کسشرها. معلوم بود گوش نمیکند. دوباره لبخندِ کثافتش را تحویلم داد و گفت به آقای فلانی سلام برسان. گفتم چشم، یکجورِ بیشرفِ هرزهطوری خندیدم و فرار کردم بیرون. نامهها را توی آسانسور یک کم از پاکت بیرون کشیدم، ترسیدم همهش را دربیاورم گم شوند تویِ آسانسور. نوشته بود معاونتِ محترمِ فلان جا لطفن رسیدگی شود، همین. به قرآن همین. بعد زیرش یک امضای بزرگ پررنگ بود و اسمِ معروف و کثافتِ یکی زیرش بود. نامه دوم هم همین بود. توی آینه به خودم نگاه کردم خیلی دلم خواست حس کنم حالم از خودِ عوضیِ لاشیِ هرزهام به هم خورد. یک چیزِ کثافتی توی صورتم بود، مثلِ همان لبخندِ آقای دکتر. هی لب و لوچهم را یک جورهایی کردم و زود رویم را کردم سمت در. درِ آسانسور باز شد و یک آقای بزرگِ ترسناکِ تیپیکال لاشی و ازگل آمد تو و سلام کرد و همانطور رو به من ایستاد. ترسیدم، مقنعهم را جلو کشیدم ، حتی یک خال از موهایم هم بیرون نبود اما باز هم ترسیدم و تا روی چشمهایم دقیقن پایین کشیدم. از خودم که میترسیدم هم حالم به هم نمیخورد حتی. دوباره در آسانسور باز شد اما من حتی یک دقیقه هم فکر نکردم نامه رو تویِ صورتش بکوبم و فرار کنم و اصلن یک الله و اکبرِ یواش بگویم. نامهها را محکم چسبیده بودم و رفتم سمتِ خروجی. مردم هنوز پشتِ در بودند و یکی داد زد لااقل بذار بیایم تو سرده. سرم را خم کردم و توی گیت زنها خودم را بینشان فشار دادم و بیرون رفتم. از پلهها که پایین میآمدم فکر کردم کاش بیفتم بمیرم، له شوم و از همین کسسشرهایی که فقط میتوانی آرزو کنی و فکر کنی برآورده میشود و بعد از فکر کردن به برآورده شدنش خودت را دلداری بدهی که نه چیزی نشده، ببین تو هم مثلِ همه حالت بد است، ببین، ببین چقدر بدبختی. تو هم مثلِ همه آنهایی هستی که پشتِ در هستند. نبودم. شبیه هیچکدامشان نبودم، بعضی زنها روسری سرشان بود و آرایش کرده بودند، اما من خودم را تویِ لباسهای سیاه و مقنعهی تا رویِ چشمها پایین کشیده پنهان کرده بودم. چون فرموده بودند اینطوری برو حتمن. نشستم توی آژانس، گفتم سیگار بکشم، گفت دوتا بکشید با این حالِ خوب. خودم را توی آینه نگاه کردم دیدم همان لبخندِ مدلِ آقایِ دکتر روی لبهایم هست که اصلن نمیفهمیدم از کجا میآید. چرا؟ من که سعی میکردم خیلی ناراحت و داغون و بدبخت به نظر برسم. چرا نمیشد؟
راننده گفت من دستم سبک است، شیرینی ما یادتون نره. وقتی با مامان حرف میزدم، لابد شنیده بود یک کاری داشتم که درست شده و فلان. گفتم باشه ولی الان پول ندارم فقط همینقدر دارم که پولِ آژانس را حساب کنم. خندید و گفت ای بابا، شوخی کردیم. جلوی درِ خانه دوتا پنج تومنی و یک دو تومنی دادم دستش، کلِ پولم همین بود با چندتا سکه صدتومنی. گفت خانم این پنج تومنی گوشه نداره، گفتم ندارم آقا، خندید گفت مهمون ما باشید ولی این که نمیشه. گفتم آقا کارتمو عابربانک خورده، واقعن ندارم. گفت برو از خونه بیار. گفتم کسی خونه نیست.دوباره خندید و گفت بگیر، بعدن بیا آژانس حساب کن ولی این رسمش نیست خانوم، واقعن از شماها بعیده. گفتم برو آقا برو پیشِ خودت باشه، اگه نتونستی خرج کنی زنگ بزن بیام ازت بگیرم و یکی دیگه بدم. یکجورِ طلبکارانهی خارکسهطور این را گفتم که انگار دارم صدقه میدهم. همانجور با پوزخند وسرتکان دادن سوار شد و حتی در را هم پشتِ سرش محکم نبست که به من بفهماند چقدر لاشی و پتیاره و گه هسستم. دوییدم توی کوچه، دقیقن دوییدم اما پاهایم برای خودشان میرقصیدند انگار، سرم را بلند کردم به پنجرهها نگاه کردم که کسی مرا ندیده باشد. توی خانه پریدم پای لپتاپ گفتم الان به همه میگویم خیلی غمگینم همه باور میکنند. توی توعیتر گفتم هیچکس جوابم را نداد. اَه همه میدانند دروغ میگویم یعنی؟ حتی اینها؟
نشستم پشتِ میز، نامهها را درآوردم مطمئن شوم گم یا پاره نشده باشند. دیدم توی هردوشان اسمِ من بالای نامهها هست، دقیقن چند قدم بالاترِ آن کثافتِ معروف. یکهو ترکیدم. یک جورِ بدی ترکیدم. همان اولِ گریه داد بود، یعنی شروعش یک جورِ افتضاحی بود. بعد دیدم دستم را گاز میگیرم، فحش میدادم به در و دیوار، راننده، آقای دکتر، خودم، خودم، خودم. با داد و گریه و وحشیانه. چند دقیقه همان طور خودم را توی صندلی فشار دادم و فقط با داد گریه کردم. آخرین بار همان روزهای آخرِ شمال که به نظرم بدبختترین آدمِ روی زمین بودم از این گریهها کرده بودم. حالا چی؟هیچ کدامتان حتی باور نمیکنید این پاراگرافِ آخر را راست گفته باشم. حتی یک نفر. کاش لااقل زرزرای الکی را واقعن گفته باشد و فقط به خاطرِ اینکه دوست داشت یکجایی به کار ببردش،نگفته باشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر