دوست ندارم حواسم باشد. دوست ندارم قبل از کارهایم فکر کنم. دوست ندارم منتظر آدمی بمانم که فکر میکنم دوستش دارم تا دلش برایم تنگ شود. دوس ندارم خودم را ازش دور کنم تا خودش بیاید سمتم. دوست ندارم برنامهریزی بلند مدت داشته باشم تا یکی عاشقم شود. دوست دارم همینقدر بیکله و وحشی توی همه چیز پیش بروم حتی اگر فکر کنند کسخل و بچه و دیوانهام.
وقتی بچه بودیم توی حیاط آب بازی میکردیم، به نوبت شیلنگ آب را میگرفتیم و انگشتمان را روی دهانهاش میگذاشتیم تا آب با فشار بیرون بزند. هرکس کمتر خیس میشد برنده بود. من زودتر از همه خیس میشدم. بقیه میدویدند پشتِ درخت کاج که آب به سختی از میان شاخههاش میگذشت، از درخت بالا میرفتند یا توی خانهی قدیمی انتهای حیاط پنهان میشدند. من جایی نداشتم پنهان شوم بس که توی بازیها بیعرضه بودم لابد. پشت به آبی که با فشار از شیلنگ بیرون میآمد میایستادم از فشار آب که به پشتم میخورد لذت میبردم و جیغ میکشیدم. هیچوقت توی جمعها از من حرف نمیزدند، همه میگفتند رامک توی یک چشم به هم زدن از درخت بالا میرود، مرتضی خیلی تند میدود، شهاب خیلی زرنگ است، یک جاهایی پنهان میشود که عقل جن هم به آن نمیرسد. من هم انگار کلن نخودی بودم. توی همه بازیها من اول از همه میباختم، وقتی قایمموشک بازی میکردیم من یکجای نه چندان درستحسابی پنهان میشدم و اول از همه بیرون میپریدم و میباختم اما بازی تا یک ساعت بعد از باختنِ من همچنان ادامه داشت. همه عادت کرده بودند به این کار من، من اما الکی میگفتم هه، من از قصد این کارها را میکنم. راستش این است که از قصد نبود فقط حوصله نداشتم یک ساعت توی یک سوراخ پنهان شوم و مدام بترسم و یا استرس داشته باشم که فرار کنم تا خیس نشوم. بعضی وقتها فکر میکردم خیلی خرم و یک شبهایی از این همه خر بودنم توی رختخواب گریه میکردم چون برنده شدن برایم مهم میشد و به خودم قول میدادم این دفعه خیلی تند میدوم و یکجای حسابی پنهان میشوم، اما هیچوقت موفق نشدم.
بعدتر توی مدرسه مدام توی کلاس حرف میزدم، داستانهای الکی تعریف میکردم و فکر نمیکردم ممکن است لو بروم. از کیف مامان پول کش میرفتم و به سرویس شدن دهانم فکر نمیکردم. یواشکی پشت خانهی قدیمی ِ انتهای حیاط تهسیگارهای بابا را میکشیدم و فکر نمیکردم اگه بفهمند به گا میروم. موهای عروسکم را کوتاه میکردم و فکر نمیکردم زشت میشود. روی جلد کتاب مدرسه ناخن میکشیدم و ازین که کهنه شود نمیترسیدم. اما همه آنها همان لحظه که انجامشان میدادم مهم نبودند. بعدن که معلممان از همه به خاطر خانم بودنشان توی کلاس تعریف میکرد و به مادرم میگفت من را پیش روانشناس ببرد؛ گریهم میگرفت. کتابهای نو مرتضی، عروسکهای قشنگ رامک، تعریفهای عمهها و خالهها را از آنها میدیدم، کونم میسوخت و با خودم تصمیم میگرفتم من هم مثل آنها بشوم. اما هیچ وقت نشدم. تنها ابزارم برای اینکه ازم تعریف کنند روزنامه خواندن وسطِ جمعها، کتابهای خفنِ بابا که هیچی ازشان نمیفهمیدم بود.
راهنمایی مدرسهای بودم که مادرم همانجا معلم بود، آنقدر توی کلاس کارهای عجیب غریب و حرفهای چرند میزد که معلمها به مادرم میگفتند این عادی نیست. شب گریه میکردم به خودم قول میدادم از فردا خانوم شوم. همان موقع هم تنها چیزی که باعث میشد یکقدری دوست داشته شوم هوش و فلانم بود که بعدها توی آن هم ریدم بس که درس نخواندم. توی تمام آن سالها با دیبا دوست بودم. خیلی آرام بود و همه دوستش داشتند. آنقدر بهش محبت میکردم تا دوستم داشته باشد و من هم مثل او بشوم یا اینکه همه مرا با او ببینند و دوستم داشته باشند. آنقدر بهش وابسته شده بودم که دهنم از قهر کردنش سرویس میشد.
بعدتر هم همین وضع ادامه داشت. توی دبیرستان ادای لاتها را درمیآوردم. با پسرها توی خیابان دعوا میکردم و با داستانهای توهمی همه را سرکار میگذاشتم. همه مثل قبل دیبا را بیشتر از من دوست داشتند و کسی به من توجه خاصی نمیکرد. آن روزها عاشق پسرِ بقال روبروی مدرسه شدم، یک روز وقتی با دیبا از مدرسه برمیگشتیم، همان پسر توی یک کوچه خلوت جلو آمد و من فکر کردم اوه، میخواهد بهم بگوید دوستم دارد. اما رو کرد به دیبا و گفت این شمارهی منه. آن روز تا خانه آنقدر الکی بالا و پایین پریدم و ادای آدمهای خوشحال را درآوردم تا فکر نکند ناراحت شدم و برایم مهم است. نمیدانستم چه کار کنم تا آبرویم نرود. توی خانه از گریه پاره شدم و به مامان گفتم مدرسهام را عوض کند. به دروغ میگفتم معلمها بدند و هیچی نمیفهمند و از این حرفها. دوم دبیرستان از آن مدرسه رفتم، افتادم وسط یک مشت بچه درسخون. اما باز هم توی درس از همه بهتر بودم و این تنها نقطه مثبت من بود. همان سال با یک پسر سی ساله دوست شدم ومدام با او حرفهای س.کسی میزدم. همان سال خودم با دست خودم پردهام را پاره کردم و فکر کردم خیلی خفنم. آن سالها سعی میکردم با کتاب خواندن و مجله خواندن و موزیک خفن گوش کردن به همه بفهمانم من با شما فرق دارم و اگر خانوم نیستم در عوض روشنفکرم.
توی هیجده نوزده سالگی، پشت کنکور بودم که دو روز بعد از آشنایی با دوستپسرِ قبلی، عاشقش شدم و دوهفته بعد پیشنهاد س.کس دادم و فکر نکردم ممکن است خیال کند جندهام. کنکور را ریدم و سعی کردم به همه بفهمانم خودم میخواستم این رشته و این دانشگاه را. توی دانشگاه مدام همه کلاسها را بیخیال میشدم تا با هم باشیم. سعی میکردم مدام بهش اگر خوشگل نیستم و چاقم در عوض روشنفکر و خفنم. توی کافه، خیابان، کوه، جنگل، ماشین میبوسیدمش و خیلی وقتها حتی وادارش میکردم جلوتر هم برویم. آنقدر بهش وابسته بودم که تصور نبودنش دیوانهام میکرد. با ابراز عشق دهنش را سرویس میکردم و مدام برایش داستانهای توهمی تعریف میکردم تا بیشتر دوستم داشته باشد و مدام بهم توجه کند. هزار بار دستم رو شد و من قسم خوردم آدم شوم. اما نشدم و آنقدر اینکارهایم دیوانهاش کرد تا از دستم فرار کرد لابد. بعد از این که برای اولین بار خیلی جدی از هم جدا شدیم به گا رفتم. درس و زندگی را تعطیل کردم و از شکست عشقی و بدبختیام لذت میبردم. بعدتر که دوباره برگشتیم خودم را جر میدادم تا آدم شوم و همان نسترنی بشوم که میخواهد. دهنم سرویس شد، اما از خیلی کارهایم دست کشیدم. تمام داستانهای توهمی را کنار گذاشتم، سعی کردم متعادل باشم و کل زندگیام شد یک چیز دیگر. خودم هم باورم نمیشد این منم. یک جایی حس کردم دارم خفه میشوم؛ اما از فرط وابستگی خودم را توجیه میکردم که این بهترین حالتِ ممکن زندگی است و این رابطه بهترین رابطهی دنیاست. خیلی خوب بود اما بیشتر از همهی اینها تلقین بود. آن وسطها من باز هم لگد میپراندم و هی یک کاری میکردم که از دستم شاکی میشد و دعوا راه میافتاد. روزی که بلاخره جرات کردم اعتراض کنم انگار یک چیزی در من منفجر شده بود. بعد از اعتراضم هزار بار پشیمان شدم اما هزار بارهم فکر کردم این درستترین کار است. تمام که شد خیلی زودتر از آن چیزی که فکر میکردم به زندگی عادی برگشتم.
هر روز یک قدم بیشتر میشوم خودِ آن روزهایم. اما یک وقتهایی هم عاقلهزن میشوم توی همان لحظات دلم میخواهد باشد، ترمزم را بکشد، باشد و به جای من تصمیمات عاقلانه و منطقی بگیرد، باشد و هوایم را داشته باشد که خودم را ول نکنم با سر توی هرچیزی. اما نیست. نیست و من هر روز کمتر از قبل به خودم دروغ میگویم و بیشتر سعی میکنم از رابطه طولانی و فلانمان اسطوره نسازم. خودم را ول میکنم یکهو پرت میشوم وسط اتفاقات. من خوبم. تنها فرقم با بچگیهایم این است که سعی نمیکنم شبیه به کسی باشم، دروغ نمیگویم، وابستگیام را به هر چیزی کمتر و کمتر میکنم. وقتی توی نوشتن و تعریف روزهایم و احساساتم در اینجا افراط میکنم به خودم قول نمیدهم از فردا دیگر ننویسم و خفن شوم. میدانم هرگز نمیخواهم سالمخانومِ خفن و وبلاگنویسِ اسطورهای شوم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر