۰۵ اسفند ۱۳۹۰
قبلن وقتی توی این موقعیت قرار میگرفتم حالم وحشتناک بود. بابلسر، روی تخت چوبی که قژقژ میکرد، زیر پنجره بزرگ رو به حیاط ولو میشدم، لپتاپ روی پاهایم، پشت و گردنم خسته میشد، لپتاپ را میگذاشتم روی زمین و یک حرکت کششی توی تخت انجام میدادم و دوباره به حالت اول برمیگشتم. کثافت دقیقن از پای تخت شروع میشد، بشقاب پر از پوست تخمه و نارنگی، ته سیگار، آبی که دیشب ریخته بود خشک شده و ردش روی زمین مانده، سوتین کنار کمد لباسها، مقنعه چروک روی دسته صندلی، سوسک مرده کنار در، از در که میرفتم بیرون، یکهو همه جا تاریک میشد چون پردههای هال هیچ وقت عقب نمیرفتند. روی میز چوبی لیوانهای چایی خشک شده، دانههای شکر روی میز، خردههای ساقهطلایی، کتاب، دیکشنری، ماژیک، رنگ، قلممو، ریمل، ماتیک بدون در و نوار بهداشتی. روی صندلیهای زرد پشت میز حوله، تاپهای کثیف، شارژر موبایل. جلوی در ورودی کتونیها و کفشهای تمیز و کثیف، یک جاهایی ماسههایی که به کف کفشها چسبیده بود توی پرز موکت فرو رفته بودند. شرتهای شسته و مچاله شده روی دسته در دستشویی، جلوی آینه دستشویی ژیلت و موس و محلول سه فاز مو و اسپری. شیر دستشویی چکه میکند، در حمام باز و گوشه حمام قوطیهای خالی شامپو روی هم تلنبار شده.
توی آشپزخانه قابلمههای کثیف توی سر خودشان میزدند، نان خشک شده، پنیر کپک زده، کیسههای بزرگ زباله که یک هفته همان جا ماندند. روی گاز کتری بدون آب، ماهیتابه با روغن سوخته، توی یخجال یک شیشه سس مایونز و یک بطری آب. کف زمین چوب کبریت. من؟ دوباره برمیگشتم توی تخت به موبایلی که هیچ وقت اسمس جدیدی بهش نمیرسید زل میزدم، فکر میکردم کلاس ظهر را هم نمیروم، مامان زنگ میزد جواب نمیدادم، گریه میکردم و سرم را توی گودر فرو میکردم تا کثافتها را فراموش کنم.
زندگیام سال آخر توی بابلسر کثافت محض بود، تنها و بیمار و افسرده. درس نمیخواندم، کلاس نمیرفتم، از همه متنفر بودم و خوشی آدمها حالم را به هم میزد. فرار کردن از آن شهر کثافت که حالا دوستش دارم، یکی از بزرگترین کارهایی بود که انجام دادم. حالا بعد از یک سال به پشت سرم نگاه میکنم و از خودم راضیام. مطمئنم غروب که با الاهه بروم بیرون حالم خوب میشود. فردا که بروم شمال یا جنوب همه چیز دوباره خوب میشود. شب که پای اوو برایشان دلقکبازی دربیاورم و باهم برایم خاطره تعریف کنند از خنده پاره میشوم. موسن که عکسهای پریشب را بفرستد فکر میکنم چقدر دوستشان دارم. مطمئنم تا شب این خانه مرتب میشود، دوش میگیرم، مصاحبهها را ایمیل میکنم، غذا میخورم.
دکترم بعد از یک سال توی چشمم گفت خانم شما دوقطبی هستید خندهام گرفت. فکر کرد خودم نمیدانم چه ازگلی هستم. یک سال دارو مصرف کردن و رسیدن به دُز عادی دارو، کثافتهای زندگیام را یکی یکی کم کرد. خودم را دوست دارم که رفتم دکتر، خودم را دوست دارم که آمدم اینجا، رابطه پنج سالهام را تمام کردم، کار گرفتم، مستقل شدم، رابطه جدید شروع کردم و آهنگ خالتور گوش میکنم. نمیخواهم هیچ وقت به کثافت پارسال برگردم برای همین تا اطلاع ثانوی قرصهایم را سر ساعت میخورم.
۰۳ اسفند ۱۳۹۰
توی درایو نس سرچ کردم "لیلا" دوتا آهنگ پیدا شد یکی کوروش یغمایی یکی شهرام شبپره. شهرام شبپره و لیلا.
اول راهنمایی بودم، بابا قرار بود دوازده شب برسد. عروسی پسرخاله مامان بود، عاشق خواننده عروسی شده بودم. پسر قدبلند و لاغری که موهایش فر بود و به سرش چسبیده بود، گردنش دراز بود و وقتی دهانش را باز میکرد گردنش درازتر میشد و فکش انگار کش میآمد. یادم نمیآید چرا عاشقش شدم، فکر میکنم چون بیشتر از دوبار نگاهم کرد. آن روزها هرکس بیشتر از دوبار نگاهم میکرد عاشقش میشدم. ته سالن عروسی روی صندلی ایستاده بودم و حواسم به خواننده دراز و در ورودی سالن بود. مامان گفت "بشین، آبروریزی نکن، بابا میره خونه اینجا نمیاد." اما من واقعن چارهای نداشتم، برای اینکه حواسم به هر دو باشد مجبور بودم روی صندلی بایستم. خوبیاش این بود که ته سالن بود و کسی حواسش به من نبود.
بابا رفت خانه اما نیم ساعت بعد آمد. از در سالن که آمد تو خودم را کنترل کردم و داد نزدم. از صندلی پریدم پایین، از وسط ملت رد شدم و یهو جلو بابا ظاهر شدم، با همه سلام و احوالپرسی میکرد، دستش را محکم گرفتم که یعنی "هو، من اینجام" اما بابا همه حواسش به حرف زدن با فک و فامیلهای ازگل مست، با کت و شلوار و کروات که وسط هر بوسیدن بوی الکل توی هوا پخش میکردند، بود. همیشه مطمئن بودم مامان و بابا دوستم ندارند و یا خیلی کمتر از بقیه دوستم دارند اما هربار میخواستم یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم و حتی برای این کار برنامهریزی میکردم. آن شب اما بابا توجه نکرد و من مطمئنتر از قبل شدم که دوستم ندارد. دستش را ول کردم و فکر کردم خاک بر سرم که مثل مامان و نسیم و فلان سر جایم نماندم تا بابا خودش بیاید سمتم. مدام فکر میکردم اگر خواننده دراز فهمیده باشد بابا دوستم ندارد توی دلش به من میخندد و مسخرهام میکند. یواشکی دویدم سمت همان صندلی. آن شب کسی از این که من رفتم دست بابا را گرفتم و بابا من را ندید چیزی نگفت. کسی نفهمید خواننده بیشتر از دوبار نگاهم کرد، این که من روی صندلی بهش زل میزدم را هم کسی نفهمید. کلن نه کسی فهمید من عاشق شدم و نه کسی فهمید بابا دوستم ندارد.
فردای آن روز نسیم نوار کاست اورجینالی که بابا آورده بود را گذاشته بود توی ضبط و مدام پایین و بالا میپرید. چمدان بابا وسط باز بود و یکی یکی سوغاتیها پهن زمین میشدند. سوئیشرت و شلوار قرمزی که بابا برایم آورده بود را پوشیدم و تمام آن روز حتی زیپ سوئیشرت را هم باز نکردم. باز هم مثل همیشه مطمئن بودم سوغاتیهای من از بقیه کمتر است و بابا واقعن دوستم ندارد.
من روی بالکن زل زده بودم به یک خانه ویلایی که خیلی دورتر از خانه ما بود، اما پنجرههایش معلوم بود. چون از وسط حرفهای مامان و بقیه فهمیدم خواننده شب قبل نوه صاحب آن خانه است. کفپوش بالکن سرد بود، صدای شهرام شبپره با زنی که فکر میکردم لیلا فروهر است، میآمد و من به روزی فکر میکردم که خواننده شدهام و کنار خواننده لاغر ایستادهام و میخوانم.
عشق آن خواننده لاغر طولانیترین عشق زندگی من بود، از اول راهنمایی تا سال اول دانشگاه با توهماتی که از آن آدم ساخته بودم عاشقی کردم. ساعتهای زیادی پای تلفن با معشوق توهمی گریه کردم، خندیدم، داد زدم، دعوا کردم. شاید اگر سر نخ این بیماریها و روانیبازیهایم را بگیرم میرسد به همان شب عروسی که با پیراهن صورتی کوتاه روی صندلی ایستاده بودم و خواننده لاغر دراز را دید میزدم و منتظر بودم سه بار نگاه کردنش بشود چهار بار تا مطمئن شوم او هم عاشق من است در حالی که چشمم به در بود تا پدری برسد که مطمئن بودم دوستم ندارد.
دوازده سیزده سال از آن شب میگذرد و من روی یک صندلی ایستادهام و منتظرم آدمها نگاهم کنند واز دوست داشته شدن مطمئن شوم در حالی که امروز صبح فهمیدم خوانندهای که توی آن نوارکاست اورجینال با شهرام شبپره میخواند لیلا نبود، شهره بود.
۰۲ اسفند ۱۳۹۰
بیست روز پیش وقتی این آهنگ پخش میشد بیست روز به تمام شدن کارهایم مانده بود، مصاحبههای تایپ نشده روی هم تلنبار شده بود، مچ دستم درد میکرد، وحشتناک به پول احتیاج داشتم، عکس پروفایلم میخندید و من به گا بودم، گریه میکردم و دایی منصور پای تلفن بهم گفت کار از جای دیگه خرابه.
حالا همان آهنگ پخش میشود، رامین زنگ میزند، میگوید بلیط رزرو میکنم برای فردا که اگر کارها تمام شد برگردم و من ذوق میکنم. مچ دستم درد نمیکند چون مامان رامین یک حرکتهایی برایم تجویز کرده تا هر روز انجام دهم و نگذارم مچ دستم درد بگیرد. کارهایم تمام شده، همه را تحویل دادم و میخواهم یک هفته استراحت کنم. یک میلیون تومان صاحبخانه را دادم و وحشتناک به پول نیاز ندارم. حسرت خندیدن عکس پروفایلم را ندارم چون تمام دیروز رامین برایم خاطرات کثافتکاریهایش را تعریف کرد و کلن پاره شدم از خندیدن. دایی منصور زنگ میزند و به جای اینکه برایم "ای دل دیگه بال و پر نداری" بخواند، "وقتی که من عاشق میشم دنیا برام رنگ دیگهس" میخواند و مسخرهام میکند. آخرش هم میگوید خوبه خوبه همیشه بخند. با آهنگ داد میزنم "نه نرو..." و تصمیم دارم امشب پای اوو برای رامین اجرایش کنم.
نمیدانم بیست روز دیگر کجا هستم و قرار است چه اتفاقی بیفتد، اما هر روز به خودم میگویم "فرو نرو". گا و خوشحالی فرقی ندارد، فکر میکنم کلن فرو رفتن از بیخ حماقته.
۳۰ بهمن ۱۳۹۰
شمال، روزهای آخر اسفند، من با دمپایی و دامن و کاپشن توی یک بانک خرابه، وسط شهرمان ایستادهام. رامین زنگ میزند، موضوع جدیست، از بانک خارج میشوم و حواسم به چیزی نیست، همان طور که حرف میزنم کنار جوب میایستم. مرد سیاه و کثیفی به فاصله یک متری از من ایستاده، شبیه آدمهای سالم نیست اما کاملن دیوانه هم نیست. لبخند چندشآوری میزند، آرام آرام به من نزدیک میشود و من فقط عقبتر میروم، پشت پاهایم جوب آب است و یک قدم دیگر کافیست تا بیفتم توی جوب. مرد به فاصله چند سانتیمتری از من میایستد. دستش را روی سینههایم میگذارد، من سعی میکنم داد بزنم، با اولین داد از خواب پریدم.
فکر کردم رامین بیدار است، قرار بود مست باشند. میترسیدم، باید خوابم را برای کسی تعریف میکردم. گوشی را برنمیداشت. لابد باز هم موبایل به شارژ، تلفن هم توی اتاق. گه تو تلفن.
خوابم برد، موبایل سایلنت بود. یک ساعت بعد دوباره بیدار شدم، رامین زنگ میزد، صدایش مست بود، سعی داشت بگوید مست نیست. لحنش همان لحن اعصاب خوردکن شب چتی بود. خوابم را تعریف کردم و چند ثانیه سکوت و بعد سعی کرد آرامم کند. آرام نمیشدم. گفتم "ینی قراره تو این رابطه به من تجاوز بشه؟ قراره برم زیر تریلی و داغون شم؟" مدام میگفت نسترن جان، خواب بود، فلان بهمان اما من بیخیال نمیشدم. شروع کرد آسمون ریسمون بافتن، تو مستی سعی میکرد منطقی حرف بزند ازگل. دلم میخواست جرش بدهم. هی میگفتم رامین بیخیال باز هم ادامه میداد. فکر میکنم تجزیه و تحلیل موضوعات مهم زندگیاش توی چتی و مستی اتفاق میافتد و اصلن برای همین است که وقتی چت و مست است نمیتوانم تحملش کنم.
کل شب نخوابید و ساعت هفت بیدارم کرد تا کارهایم را انجام دهم. مستی پریده بود، اما تصمیمش را گرفته بود و خیلی جدی تصمیمش را اعلام کرد. حس کردم یکی با تانک از رویم رد میشود.
من، نسترن، اینجا، وسط زندگی این آدم، چه خبر است؟ انگار نمیخواهم، میترسم، معلوم نیست قرار است چه اتفاقی بیفتد، روز خوبی را شروع نکردم انگار.
۲۷ بهمن ۱۳۹۰
گفتم ببین رامین، همه چیز عنه، فلانه، فیکه، شدیم عین دختر پسرای ترم یک دانشگاه بعد همه چیز را به رگبار بستم. هرجملهای که من مینوشتم میگفت ای واای، ای واای. جمله بعدی را مینوشتم میگفت خداااا باز شروع شد. جمله سوم را مینوشتم میگفت ما خوشحالیم،گور بابای بقیهاش. بعد من اینها را نمیخواندم و دوباره حرف میزدم. زنگ میزد جواب نمیدادم. قیافهاش وقتی از دستم دیوانه میشود جلوی چشمم بود و هارهار توی سوراخ دلم میخندیدم. گفتم میخوام بخوابم، بعد رفتم بخوابم، زنگ زد جواب ندادم، ریجکت کردم. بعد دیدم انگار بیخیال شده و بازی تمام شده. زنگ زدم و نسترن اول را که گفت وا دادم. گفتم گه خوردم، گفتم روانی شدم، پریودم، بعد همینطور تختهگاز توضیح میدادم که اینها کرم ریختن و دیوانه بازیهای من است و یکهو قاطی میکنم و تو هیچ وقت جدی نگیر. گفت مشکلی نیست اگر زیاد نشود و گاییده نشوم تحمل میکنم. فکر کردم دیگر میتوانم این کارهایم را کنترل کنم و تصمیم گرفتنم آدم باشم.
اوایل فکر میکردم رد کرده و اینجوری شده، مدام میریدم و دهنش را سرویس میکردم. از آن روزی که رفتم خانهشان دیدم نه سالم است. همان روزهای اول یک دیتیلهایی دیدم و فهمیدم مهربانی اصلن یک چیز عادیست توی خانوادهشان، خارکسدهبازی و بدبینی و سیاست و یک چیزهای عوضیطور دیگری برایشان تعریف نشده و احمقانه است انگار. تا امروز دوبار دیدمشان و دفعه دوم حسم حتی نسبت به روز اول بهتر شده. اما من با اینهمه بدبینی نهادینه شده و فلان هنوز نمیتوانم مطمئن باشم این آدمها واقعن همین یک رو دارند.
سعی میکنم رامین را یک جور دیگر ببینم، معیارهای تخمی قبلم را کنار بگذارم و با خودم روراست باشم و به همان چیزهایی که واقعن دوست دارم توجه کنم. این که این جا را میخواند برایم خوب است، نمیتوانم اغراق کنم و یک چیزهای توهمی بسازم.
یک چیزهای بد اذیتکنندهای هم این وسط هست. کاری میکرد و شاید میکند که آزارم میدهد در حالی که خودم هم همان کار را بعضی وقتها انجام میدهم. میگوید بیخیال شده و انجام ندادنش تخمش نیست اما باز همان بدبینی و شک نمیگذارد اعتماد کامل داشته باشم. مواقعی که خیلی حساس میشوم به خودم نگاه میکنم و میبینم من هم همین کار را میکنم بعد میزنم توی دهنم و میگویم گه نخور و بشین سرجات.
چیزهای دیگری هم هست. تمام دوستهایش میگویند رامین خیلی مهربان است،عنم میگیرد. همین خود من به آدمهای خیلی مهربان میگویم کسخل. وسط بحثها میفهمد طرف کثافتکاری و سفسطه میکند به من میگوید وا بده، بگذار طرف فکر کند خفن است لجم را درمیآورد. میگویم فلانی اذیت میکند و گه زیادی میخورد، میگوید پیش میآید و سخت نگیر و اینها. وقتی عصبی میشود تند و پشت هم حرف میزند و من حتی نمیتوانم نفس بکشم. همه چیز خیلی برایش جدی است و رفتارهایش جلوی آدمها حساب شده است تا تصویر بدی از رابطهمان به وجود نیاید. زیادی به آینده نگاه میکند و این کمی میترساندم.
این روزها در عین خوش گذشتن و هیجان اول رابطه، یک ترس بزرگ دارم. میترسم زیادی وابسته شوم و بعدن نتوانم واقعیت را ببینم و همان گندهایی را بزنم که توی رابطه قبلی زدهام. مدام همه چیز را تجزیه و تحلیل میکنم تا وسط اتفاقات خوب و خوشحالیها فرو نروم.
این دوری یک هفتهای خوب است برایم، وقت میکنم مغز و احساساتم را جمع و جور کنم.
۲۶ بهمن ۱۳۹۰
آنلاین تخته بازی میکردیم، نزدیک بود مارس شوم، بازی را بست و گفت دلم نمیآید توی این حال مارس شوی. خندهم میگیرد از این کارهایش. نوار بهداشتیهایی که آبنوس برایم آورده بود تمام شد و شروع کردم زر زر که آآی کی میخواد بره نوار بهداشتی بخره و هیچ جا آلویز نداره و فلان. جدی فکر میکرد یک نفر را بفرستد برایم نوار بهداشتی بخرد و بیاورد در خانه. بعد قرار شد بروم نوار بهداشتی بخرم و تمام طول راه حرف بزنیم تا من یادم برود درد دارم و هرچقدر میخواهم غر بزنم. آقای سوپر مارکت گفت آلویز دارد، از پشت گوشی داد زد همهشو بخر، هرچی داره بخر. رسمن در حالت پاره شدن بودم از دستش. هرچی آلویز داشت خریدم.
میگویم نکن، این قدر لوسم نکن دهنت سرویس است، عین خیالش نیست، میگوید هرچقدر دوست داری ناز کن و اصلن لوس بازیات را دوست دارم. معذرت خواهی میکند که نیست و من مجبورم تنهایی پریود شوم. نمیتوانم نخندم به این کارهایش اما ته دلم قند آب میشود. با این کارهایش یکی از آن دختر مهربانهایی میشوم که مدام مسخرهشان میکردم.
از تمام شدن این روزها میترسم، از نبودنش. آنقدر حواسش به من است، حالم را میفهمد، حرفم را میفهمد که فکر میکنم زندگیام در نبودنش کثافت محض بود.
امروز گفت خیلی خوب است که همه چیز را اینجا مینویسم. حتی اگه همه اوق بزنند و فرار کنند من باز هم همهاش را مینویسم. اگر بتوانم یک سری اسمایلی تنگ این نوشتهها بزنم شاخ وبلاگهای شوشوخانمی میشوم.
کارش تمام نشد و یک هفته دیگر برمیگردد، بعضی وقتها فکر میکنم لابد آنجا خیلی سرش گرم است و جندهبازی و کثافتکاری میکند اما باز همان اعتماد احمقانه توی چشمم فرو میرود. این احتمال همیشه ته مغزم هست که این روزها و کارها فیک است و یک آدم دیگر پشت رامین دوستداشتنی این روزها خوابیده، به خودم میگویم تخمت حالشو ببر.
خنده دار است. بیشترین آمار بازدید کنندگان این وبلاگ مربوط به چسنالهترین و به گا دهندهترین پستم است. این را میشود اینطور دید که اغلب آدمها به گا هستند و دوست دارند به گایی خود را تشدید کنند. یا اینکه حوصله خوشحالی آدمهای دیگر را ندارند و ترجیح میدهند و آدم خوشحال را نادیده بگیرند و هزارتا دلیل کسشر دیگر.
دیشب به رامین گفتم شبیه حضرت مسیح است. حسم دقیقن همین بود، حالا اصلن نمیدانم حضرت مسیح چطور بود اما میدانم خیلی مهربان و فلان بود. وقتی از آدمی و اتفاقی عنم میگیرد و برایش تعریف میکنم از یک زاویهای نگاه میکند که فکم به زمین میچسبد. از بدترین و وحشتناکترین آدم و اتفاق یک چیزهایی بیرون میکشد و کثافت اتفاق را به گا میدهد. هیچ بویی از بدجنسی و خارکسهبازی نبرده انگار و گاهی شک میکنم این آدم واقعن وجود دارد. بزرگترین چیزی که تاحالا ناراحتش کرده ازگل گفتن آدمی بوده که قبلتر توی رویش بهش گفته بود تو خیلی خوبی. یک روز کامل فکر کرد چه کاری انجام داده که آن آدم بهش گفته ازگل. تمام روابطش را با آن آدم بررسی کرد و به هیچ نتیجهای نرسید. نتیجه آخرش خیلی جالب بود. این بود که یارو شوخی کرده و آدمی که آمده به من گفته فلانی به رامین گفته ازگل حواسش به لحن یارو نبود. توی این مدت کوتاه چندبار منِ توهمی بدبین را وقتی بدجنسی آدمی توی چشمم فرو رفت قانع کرده از بدجنسی واقعی نیست و شاید فلان و فلان و فلان تهش هم نتیجه گرفته طرف ازگل و بدجنس نیست. همین حالم که بیاید اینها را بخواند در اولین فرصت سعی میکند زوایای دیگر را بررسی کند و قانعم کند که نه و فلان.
این روزها خوشحال و مهربان به آدمها سلام میکنم، اما اغلب یا جوابم را نمیدهند، یا راهشان را کج میکنند و یا مسخرهام میکنند برای حال خوبم. حالا اگر یکی از آنها این پست را بخواند میآید یقهام را میچسبد و سعی میکند توجیه کند که نه و فلان، تو مریضی و توهم داری. اهوم من توهم دارم ولی این چیزی از ازگلی شما کم نمیکند عزیزم.
دوست دارم سرم را زیر پتو فرو کنم چون یک جایی مچم را گرفت و یک چیزهای احمقانهای که از من ساخته شده بود، ساخته بودم- ساخته بود مثل گه پخش شد. دست گذاشت روی یکی از بزرگترین نقطه ضعفهای من. دوست دارم سرم را زیر پتو فرو کنم و خود ظهرم را فراموش کنم. همان موقع میدانستم ریدم ولی فکر نمیکردم ریدنم را فهمیده باشد. فهمید و حالا از خودم عنم میگیرد، تلفن را قطع کردم و قول دادم بعد سیگار حرف بزنم. دو بار اسمس داد و یک بار زنگ زد و گفتم حرف نمیزنم.
توی رابطه قبلیام هزار بار درباره کاری که امروز انجام دادم، بحث داشتیم. آدم قبلی پذیرفته بود نسترن همین عن است و دیگر تخمش نبود این کارهایم اما من هر دفعه سر همین موضوع به گا میرفتم و میگذاشت به گا بروم. اوایل هزار بار سعی کرد عوضم کند و بهم یاد بدهد دیگر این کار را انجام ندهم اما من هیچ وقت نتوانستم و همیشه ریدم. حالا توی یکی از همان موقعیتها هستم، رامین مچم را گرفت، اما فشار نداد، دهنش را باز نکرد و بیشتر سرزنشم نکرد. گفت من دوست دارم دیگر این کار را انجام ندهی اما هرجور خودت راحتی رفتار کن. توی این لحظه حالم از خودم، یاد آوری آن فضا، آدمهای دور و برم و نگاهها به هم میخورد.
شاید زیادی سخت میگیرم اما تصویر منِ آن لحظه توی ذهن رامین حالم را به هم میزند. مغزم را چنگ میزنم و سعی میکنم با اعتراف کردن خودم را سبک کنم. نوشتن اینها دراین موقعیت خیلی وحشتناک است برایم. اینجا را میخواند و هر کدام از اینها میتواند حالش را به هم بزند. تخمم اگر قرار است تصویر واقعیام حالش را به هم بزند.
هزار بار همینجا گفتم همیشه دوست داشتم تحسین شوم. مرکز توجهات باشم، توی بچگی و حتی حالا. امروز دقیقن کاری را انجام دادم که از چهار پنج سالگی انجامش میدادم، دقیقن با همان حماقت، فقط ابزارم عوض شد. این شیش ماه خیلی از آشغالها را بیرون کشیدم و بزرگترین فایدهی این بیرون کشیدنها انکار نداشتن و جر ندادن خودم است وقتی یکی مچم را میگیرد، اما هنوز حالم از خودم به هم میخورد.
دوباره زنگ زد و اجازه نداد قطع کنم و پاراگرافهای بالا را ادامه دهم، حالا حالم خوب است. شبیه حالی نیست که وادارم کرد چند پاراگراف قبلی را بنویسم.
وادارم کرد حرف بزنیم، هرچقدر سعی کردم فرار کنم اجازه نداد. یک ساعت حرف زدیم و من عرهایم را زدم و حالا به نظرم تفت دادن تمام کسشرهای بالا احمقانه است. تک تک خوبیهایم را برایم شمرد بدون این که لحظهای فکر کند شاید گفتنشان احمقانه باشد، از یک چیزهایی توی من حرف زد که به نظرم هیچ وقت ارزش نبودند اما حالا میبینم آدمی وجود داد که دقیقن برای همان چیزهای احمقانه دوستم دارد. گفت نمیخواهد از من چیز دیگری بسازد، تخمش نیست من آدمی هستم که یک جایی اینطور میرینم. گفت چیزی که من اسمش را ریدن میگذارم برایش موضوعیت ندارد و بیارزش است. گفت نسترن همه جا یک تصویر دارد. توی توئیتر، وبلاگ، جلوی مامان بابا و برادرهایش، توی تنهاییمان. گفت وقتی نوشتههایم را میخواند قیافه و صدا و تصویرم را تصور میکند چون انگار جلویش نشستهام و حرف میزنم، حرفهایی که همیشه میزنم، از جنس خودم. گفت خیلی دوستم دارد. قربان صدقهام رفت و گفت این حسهایم حالش را بد میکند و خواست به این چرندیات فکر نکنم. حالا که از این جا به این آدم نگاه میکنم خیلی حسم حتی با ظهر فرق دارد. بزرگترین شانس زندگیام توی این روزها وجود رامین است. وقتی آدمی به خاطر چیزهای خیلی ساده و غیر پیچیدهای دوستم دارد حس سبکی میکنم. میتوانم یک چیزهای کثافتی که توی تمام این سالها برای تایید و تحسین شدن به دنبال خودم کشیدم را پایین بگذارم و لخت بپرم وسط.
چیزهایی خوشحالش میکند که تمام این سالها خوشحالم میکرد اما جرات نداشتم بگویم اینها خوشحالم میکند، چون لیبل حماقت و فلان میخورد روی پیشانیام اما حالا میگویم اهوم من همینم، ما همینیم، همین چیزهای مسخره خوشحالمان میکند.
گفت کیفش را باز نکرده و همان طور ول کرده وسط اتاق تا اگر فردا کارش تمام شد همان موقع برگردد. یک آهنگ خالتور برایم فرستاد، اسمش را گذاشته "فور نس" طبعن باید با این آهنگ ادای پهن شدن درمیآوردم اما حالا ادایش را درنمیآورم و اعتراف میکنم دو ساعت است مدام میخواند و من ذوق میکنم.
میتوانم به جرات بگویم دوستش دارم، دوست داشتنش توی همین مدت کوتاه برایم عجیب است، خیلی عجیب، انگار چهاردهسالهام. حتی اگر خیلی زود همه چیز تمام شود من نباید حال خوب این لحظهام را فراموش کنم. نباید فراموش کنم آدمی بود که برای خوب شدن حال من ساعتها به حرفها و گریههایم گوش کرد و حرفهایی زد که واقعن حالم را خوب کرد. باید یادم بماند آدمی بود که کمتر از یک ماه یاد گرفت حالم را خوب کند. آدمی که نه ادعای باهوشی و منطق و فلان داشت و نه از بالا نگاهم میکرد. آدمی که بهم میگفت بهترین لحظات زندگیاش همین مدت کنار من بودن است، گفت به بودن با من افتخار میکند.
رامین توی این روزها برایم آدمی بود که چند سال سعی کردم شبیهش را بسازم.
دوستش دارم، توی این لحظه از ته اعماقم دوستش دارم.
۲۵ بهمن ۱۳۹۰
رامین نهار میپخت و یکی درمیان به من و سیبزمینیهای در حال سرخ شدن نگاه میکرد. به من نگاه میکرد تا صرفن یک کاری کرده باشد اما سیبزمینیها را با یک دقت ازگلانهای نگاه میکرد و حالم را به هم میزد. سالاد درست میکردیم و از خیار خرد کردنم ایراد میگرفت، بهش میریدم اما باز هم ایراد میگرفت. موقع نهار دوباره فکر کردم ما اگر یک سال دیگر باهم باشیم صد کیلو چاق میشویم.
توی هال از "هـ " به زور خواستم پیانو بزند، رامین داشت با ذوق یه چیزهایی نشانم میداد و من خیلی عوضیطور بیخیال نگاه کردن شدم و رفتم کنار پیانو ایستادم. همه حواسم به انگشتهایش بود، انگشتانش دقیقن هماهنگ با قطعهای که میزد میرقصیدند انگار و من دلم میخواست بغلش کنم.
رفتیم توی اتاق سیگار بکشیم، کنار پنجره، تقریبن همه چیز پایینتر از ما بود. از آن ارتفاع میتوانستم برای چهار پنج تا خانهی اطراف لااقل خدایی کنم. خودم را به شکم رامین فشار میدادم وبه آرشه ویولن "هـ" زل زده بودم. مثلن تمرین بود ولی من رسمن ارگاسم میشدم و فکر میکردم چرا بعد از این لحظه زندگی کنم؟
رامین میخواست هفت فرودگاه باشد، من مطمئن بودم باید زودتر از پنج راه بیفتد، اما سعی میکردم اطمینانم را پنهان کنم و یک جور نامطمئنی حرف بزنم تا خودش به این نتیجه برسد که زودتر حرکت کند. راستش اصلن بدم نمیآمد دیر برسد و از پرواز جا بماند، با تمام دلایل منطقی که برای رفتنش توی مغزم بود باز هم کرم داشتم.
موقع خداحافظی بغلش کردم یه غم گهی توی دلم جمع شد، رامین میرفت فرودگاه، من میرفتم اختشاش. یک سال قبل، بیست و پنج بهمن، ساعت پنج بعد از ظهر همه چیز یک شکل دیگر بود و من حتی فکرش را نمیکردم سال بعد همان ساعت توی طبقه ششم یک آپارتمان، مچاله توی بغل یک آدم از رفتنش غصهدار باشم.
۲۴ بهمن ۱۳۹۰
روز شلوغی بود. رامین دو ساعت روی مبل کتاب خواند و وسطش زل زد به تلفن حرف زدنهایم و از این طرف به آن طرف دویدنم تا کارهایم را تمام کنم. بعد روبرویم نشست یکی دوتا از مصاحبهها را برایم خواند و من تایپ کردم. یکجاهایی کمک کرد کلمههای مناسب پیدا کنم و جملهها را درست کنم چون میدید مغزم کار نمیکند. بعد از تمام شدن هر کدام لیموناد میداد دستم، سیگار روشن میکرد برایم. برای بار هزارم تلفن زنگ میخورد، تندتند حرف میزدم، سیگارم را خاموش میکرد و دوباره کار شروع میشد.
هر چندتا مصاحبه که تمام میشد آهنگ درخواستی میگفت و من همراه با خواننده اصلی برایش میخواندم، ذوق میکرد، زل میزد بهم، میخندید، بعضی جاها بامن میخواند و مدل من روی صندلی میرقصید و ادا و اطوار در میآوردیم.
بعضی از کارها هنوز مانده بود، برق قطع شد، شارژ لپتاپ تمام شد و مجبور شدیم برویم یک گوری تا کارهایم را انجام دهم. قبل از یک گوری، رفتیم نهار خوردیم. همه مشکلات فراموش شد و ما یک ساعت تمام از غذا حرف زدیم. بورانی بادمجان آوردند و یک ربع از اندازه بادمجانها، بوی محشر بادمجان کبابی حرف زدیم. کباب ترش آوردند از تازگی گوشت، آبدار بودنش، گردو و ترشی انار حرف زدیم و سعی کردم قانعش کنم این کباب ترش خوبی نیست اما نتوانستم. قیمه بادمجان آوردند باهم تفاهم داشتیم که لپهاش خوب نپخته، روغنش زیاد است و برایم مدل قیمه درست کردن خودش را توضیح داد. در مورد دوغ هم اختلاف نظر داشتیم و در نهایت اما نظرمان مثبت بود.
رفتیم یک جایی که کارهایم را انجام دهم، بلاخره تمام شد و از به گا رفتن نجات پیدا کردم. سیگار کشیدیم و من دو سه بار در طول نیم ساعت ادای قهر در آوردم و گفت تصمیم جدیدش این است که کلن خودش را وارد این اداهای من نکند و من تهدید کردم و حرفش را پس گرفت. اسموتی پرتقال سفارش داد و من به گه خوردن افتادم که چرا شیک نسکافه سفارش دادم. ازگل انگار از اسم خوردنیها میفهمد کدام یکی خوب است. در آشپزی رسمن جلویش کم آوردم و وا دادهام.
خیلی جدی از مرز فرانسه و سوئیس و سرن و بیگبنگ حرف زدیم و برای پیدا کردن یک موضوع مشترک دیگر ذوقمرگ شدیم. سرد بود، خودم را فشار میدادم بهش و تندتند راه میرفتیم. یک ساعت قبل خداحافظی لاس زدیم. کوچه طولانی ترسناک از هفتتیر تا خانه شده بود نیممتر انگار.
روزی خوبی بود اما حالا دارم جر میخورم. صاحبخانه دوباره زنگ زد و یک میلیون پولی که قرار بود آذر بدهم را تا سه چهار روز دیگر خواست. فکر کردم گردنبند و دستبندم را بفروشم. مامان جرم میدهد، اما مجبورم. رامین سعی کرد راضیام کند پول را بدهد، سعی کرد از راههای مختلف گولم بزند که مثلن من نمیدهم و فلان، اما من نمیتوانم، حس بدی بهم دست میدهد از این کار. هنوز یک سال آخری که توی رابطه قبلی دوستپسرم برایم آن همه خرج کرد حالم را بد میکند و هزار بار تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم و پول را برگردانم اما ازش میترسم. یک ساعت پای تلفن برای رامین عر زدم. دیوانهاش کردم رسمن. گاهی فکر میکنم زود بود برای مستقل بودن، برای تحمل این سختی. من فقط بیست و چهار سالم است و واقعن بعضی وقتها کم میآرم. دلم میخواهد مثل برادرم هر ماه خدا تومن لباس بخرم، مسافرت خوب بروم، هر وقت دلم خواست هر گهی بخورم اما فورن خودم را راضی میکنم که چیزهایی دارم که کسی ندارد، راهی میروم که دوستش دارم. جلوی مامان و بابا یک جور وانمود میکنم که نفهمند مشکل مالی دارم. خسته شدم. حداقل امشب خستهام. خوشحالم رامین هست میتوانم لااقل غر بزنم و گریه کنم، جر میخورد که کمکم کند، آرامم کند اما خیلی بدتر از چیزی هستم که آرام شوم. هیچ راهی ندارم، اما هنوز ته تهش میدانم میگذرد. هرچقدر به آینده فکر میکنم مطمئن میشوم همیشه وضعم همین میماند، اوضاع کشور تخمیتر از آن است که دلم به آینده خوش باشد. کیرم تو همه چیز، کشور و پول و اینهمه کثافت.
۲۳ بهمن ۱۳۹۰
۲۲ بهمن ۱۳۹۰
انگار نمیتوانم فرار کنم، میروم و عین احمقها برمیگردم. میگویم تمام شد و فردا دلم برایش تنگ میشود. به تمام معنای کلمه گاییدم. ظهر گفت نهار بیا اینجا، اولش فکر کردم خب در حد تعارف و این حرفهاست، بعد دیدم جدی جدی سر کوچه است. توی پارکینگ ماشین را پارک میکرد و از ریدنش موقع پارک کردن میخندیدم. توی آسانسور بغلش کردم و از این که منتظر بود اما جلو نمیآمد میخندیدم. توی اتوبان دستش را روی دنده فشار دادم از اینکه انگار فکرش را نمیکرد و غافلگیر شده بود ذوق کردم. گفتم خانه کثافت است، گفت میآیم مرتب میکنم، اول فکر کردم شوخی میکند، ده دقیقه بعد سر کوچه بود. ظرفها را شست، کمک کرد لباسها را مرتب کنم، آشغالها را جمع کرد و مجبورم کرد بشینم کارهایم را انجام دهم. چایی درس کرد، سیگار کشیدیم و رفت تا کارهایم را انجام دهد. باورم نمیشود، یک آدم این همه کار برایم انجام دهد. حتی اگر در مرحله مخزنی هم به سر میبریم باز هم بیشتر از حد معمول است.
شدهام یکی از همان دختر سلیطههایی که دهن سرویس میکنند، اما واقعن این طور نیست، مدام با خودم کلنجار میروم و سعی میکنم قسمتی از رابطه که روی مخم میرود را بفرستم عقب تا کم کم درست شود. خودم را گول میزنم یا نه نمیدانم اما با این همه تلاشی که برای درست کردن همه چیز میکند خیال میکنم بلاخره درست میشود. حتی اگر نشود بازهم دوستهای خیلی خوبی هستیم. وقتی هیجانزده است و از رفتنم میترسد حالم را بد میکند اما وقتهایی که آرام و منطقیست حس میکنم دوستش دارم.
بغلش نرم است و همین که حالم را درک میکند و نمیخواهد جلوتر از بغل برویم حس خوبیست. من آدم خوش شانسیام، توی رابطه لااقل آدم خوش شانسیام و همیشه آدمهایی دوستم دارند که لااقل خارکسدهبازی بلد نیستند، همین یکی حالم را خوب میکند.
کاش فردا صبح دوباره قاطی نکنم و زنگ بزنم و برینم به همه چیز.
۲۱ بهمن ۱۳۹۰
اذیت کردم. آدمی را که حسش انگار واقعی بود، خارکسده بازی بلد نبود. حالم از خودم به هم میخورد. این لحظه یکی از لحظههاییست که دلم میخواهد زمان به عقب برگردد و این بازی را از اول شروع نکنم.
نمیدانم تا کی قرار است این وضعیت ادامه داشته باشد، تا کی میخواهم فرار کنم و یکهو بزنم زیر همه چیز اما این روزها واقعن توانایی یک آدم دیگر وسط زندگیام را ندارم.
۲۰ بهمن ۱۳۹۰
هنوز کم نیاورده و به تمام این مراحل تن داده، هرچه هارتر میشوم بیشتر قربان صدقهام میرود. جلوی این کارهایش رسمن کم آوردهام. اصلن نمیفهمم چرا تحمل میکند، نمیفهمم چرا فرار نمیکند. یک لحظههایی بد قاطی میکند و من در حالی که سعی میکنم ظاهر خودم را حفظ کنم میترسم و سرم را زیر پتو فرو میکنم.
چرا یکی نمیآید ببردم تیمارستان و جامعه بشری را از دستم خلاص کند؟
۱۹ بهمن ۱۳۹۰
دوباره این حس خستگی آمده، خستگی از شرایط، آدمها، دوست داشته شدن، حرف زدن. دوباره دلم میخواهد فرار کنم توی تنهایی. تنها نبودن خوش میگذرد ولی وقتی تنها هستم اگر حالم خوب نباشد مطمئنم کسی نیست و تلاش میکنم حال خودم را خوب کنم اما توی این روزها انتظار دارم آدم مقابلم آنقدر قدرت داشته باشد حالم را خوب کند. انتظار زیادیست از آدمی که هنوز همه چیزم را نمیداند. من همه اینها را میدانم اما نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. میرینم، به همه چیز، احساسات خوب، آدم مقابل، کارها و رفتارها. بهانه میگیرم تا خسته شود و خودش فرار کند. اگر فرار کند بعید نیست دهنم سرویس شود اما توی این حال ترجیح میدهم دهنم سرویس شود اما تنها باشم.
نمیدانم آدمها چطور به کسی تکیه میکنند، غم و دردهایشان را میریزند وسط. به گذشته فکر میکنم، به روزی که من هم این کار را انجام میدادم، اوق میزنم و دلم نمیخواهد آن روزها تکرار شود. از طرفی نمیخواهم آدم قوی رابطه باشم و یکی بارش را روی من بریزد. اصلن نمیدانم واقعن چه چیزی میخواهم ولی توی هر شرایط دقیقن چیزی را میخواهم که ندارم. قبلن دلم آدمی را میخواست که بهش تکیه کنم و حالا میخواهم تنها باشم و همه چیزم را تنهایی حل کنم. خیلی اذیت میکنم، آدمی را اذیت میکنم که از اذیت کردنش رنج میکشم. آدمی که مهربان است، دوستم دارد، خیلی کارها برایم انجام میدهد اما من چشمانم را بستهام و میخواهم فرار کنم. فکر میکنم بعد از شیش ماه هنوز زود است برای شروع یک رابطه. برای وارد کردن آدم جدید. حس میکنم تکلیفم با خودم روشن نیست. از طرفی مطمئنم تکلیفم به این زودیها با خودم روشن نمیشود، شاید هیچ وقت روشن نشود. دوست دارم به خودم، به رابطه فرصت دهم اما فکر فرار دیوانهم میکند. هرلحظه تمام راهها را بررسی میکنم اما تا صدایش را توی تلفن میشنوم که میگوید نسترن، همه چیز را فراموش میکنم.
از دست خودم خسته شدم. از این همه احساسات درهم. از این همه ندانستن، از نامتعادل بودنم. از بالا و پایین شدن حالم. از اینکه به هیچ حسی توی خودم اعتماد ندارم. دلم میخواهد تمام شود. بمیرم و تمام این کلافگی با من دفن شود. خستهام، از دست خودم خستهام و حالم از آزار و اذیت آدمی به این خوبی به هم میخورد.
۱۷ بهمن ۱۳۹۰
حالم خیلی خوب است، تنها به خاطر دوست داشته شدن نیست. آدم مقابلم یک چیزهای خوبی دارد که هر دقیقه بیشتر از قبل خوشحالم میکند. مدت زیادی نیست باهمیم اما بیشتر از چیزی که فکر میکردم میشناسدم. جزئیترین احساسات و کثافتهای درونم را میبیند انگار، به خاطر آزار و اذیتهایم سرزنش نمیکند اما اجازه نمیدهد کارهایم را مدام تکرار کنم. همیشه چراغش سبز نیست، هرجا خارکسدهبازیهایم بیرون بزند چراغ قرمزش را توی چشمم فرو میکند. لازم نیست مراقب رفتارهایم باشم. سعی نمیکند ترمزم را بکشد، بعضی وقتها بیشتر از من حتی گاز میدهد. رو راستتر از چیزیست که انتظار داشتم، خیلی از کثافتها را با هم ریختیم وسط، با یک چیزهایی گریه کردیم، با بعضیها خندیدیم و جلوی بعضی از کثافتها سکوت کردیم.
ساعتها مینشیند و زل میزند به مسخرهبازیها و کارهای احمقانه من و خیلی از جاها تشویقم میکند برای ادامه دادن. مثل خودم سکوت و حرف نزدن بلد نیست، مدام حرف هم را قطع میکنیم، وقتی داد میزنم ساکت نمیشود تا بعدن دهنم را سرویس کند، مثل من داد میزند، گریه میکنم مثل عاقلهمردها رفتار نمیکند. پا به پای بازیهایم جلو میآید و تنها شرطش این است که تا آخر بازی بروم و یکهو وسط بازی جا نزنم یا بازی را عوض نکنم. این عوضیطورترین رفتار این سالهای من بوده. بازی را شروع میکردم، طرف مقابل وارد بازی میشد، دستم که خالی میشد بازی را به هم میریختم و در میرفتم. فکر میکردم این مدت کوتاه خیلی سخت است برای فهمیدن این قسمت عوضی من، اما فهمید و مچم را گرفت.
نمیخواهد مدام شاد باشم، اجازه میدهد گریه کنم وغم داشته باشم. متاسفانه از تمام تلههایی که برایش میگذارم تا برینم بهش سربلند بیرون آمده و دستم حسابی برای آزار و اذیتش خالیست. دو ساعت باهم درباره انواع تهدیگ و ماست حرف میزنیم، از من تست آشپزی میگیرد. ساعتها باهم عکسها، رفتارها، اتفاقات، بازیها را تحلیل میکنیم و از سوراخ سمبههایشان چیزهایی که دوست داریم بیرون میکشیم. فحشهای پدر مادر دار درستحسابی بهم میدهیم و ادای تنگها را درنمیاوریم. فکر نمیکند مرکز جهان است. مثل خودم از هر نوع تغییری استقبال میکند و مشکلات گنده به نظرش اصلن گنده نیستند. حواسش بهم هست و نمیگذارد به خاطر این روزها از کار و زندگی عقب بمانم. بزرگ است، خیلی بزرگتر از من، خودم را ول کردم توی بغلش و جایم امن است انگار.
یک وقتهای توهم میزنم یک غول پشت تمام اینهاست، یکهو از دهانش بیرون میزند و قورتم میدهد. یا مثل سیندرلا ساعت دوازده ناپدید میشود و لخت از جایی پرت میشوم پایین یا هر دوی ما بیماران روانی هستیم، از تیمارستان فرار کردیم و نمیفهمیم دنیا چه خبر است.
داغیم؟ تازه اولشه؟ گور بابای بقیهاش.
۱۵ بهمن ۱۳۹۰
من باید بنویسم. از یک اتفاق خوب.
دیشب اینجا نوشتم دلم نمیخواهد کسی دوستم داشته باشد چون یک هفته است از دوست داشته شدن خفه شدم. دیشب بعد از نوشتن اینها رفتم و گفتم نمیتوانم، نمیتوانم دوست داشته شدن را تحمل کنم. گفتم دارم خفه میشوم. گفتم دوست ندارم نسبت به کسی احساس مسئولیت کنم. گفتم و قطع کردم. منتظر بودم اصرار کند، نکرد. دلایلم برای خودم منطقی بود و فکر کردم اگر اینها را بفهمد میرود و اصرار نمیکند. فهمید و رفت.
یک ساعت بعدش خودم دهنم سرویس شد، مریضی خودم فعال شد. مریضی کرم ریختن و آزار دادن آدمی که دوستم دارد. غروب توی اسمس برایش نوشتم من یکی را میخواهم تا آزارش دهم، دلم میخواهد یکی خیلی دوستم داشته باشد و من شکنجهاش کنم. تقریبن دیوانهاش کرده بودم. بالبال میزد و من لذت میبردم. دوباره زنگ زدم تا آزارش دهم. گوشی را برداشت صدایش وحشتناک بود، میلرزید و تسلط نداشت. من در کمال آرامش زیر پتو سعی میکردم ادای آدمهای نگران را دربیاورم. نمیشد، آنقدر باهوش هست که مچم را بگیرد. شروع کرد حرف زدن، حرفهایی که توی این چند روز شاید هزار بار زده بود اما من نشنیده بودم چون برایم موضوعیت نداشت، بودنش برایم یک بازی بود که باید بلاخره تمام شود پس مهم نبود شنیدن حرفهایش.
نمیدانم دیشب چه اتفاقی افتاد که حرفهایش را شنیدم. باورم نمیشد اینقدر باهوش باشد، اینهمه بتواند خوب تحلیل کند، بتواند مچم را بگیرد، دلیل رفتارهایم را بفهمد، جزییات را ببیند، نترسد، حسش را راحت بیان کند. فکر میکردم نسل این آدمها منقرض شده، فکر میکردم چتم، توهم زدم و دوباره یک بازی جدید شروع کردم تا این بازی را تمام نکنم. تا صبح حرف زدیم و من هر دقیقه دهنم بیشتر سرویس میشد از جمع شدن اینهمه چیز یک جا. پای اوو خوابم برد. سه ساعت بعد بیدار شدم و هیچی باورم نمیشد.
هزار بار تمام چیزهایی که برای شروع یک رابطه لازم است را بالا و پایین کردم. اینهایی که حالا برای ما وجود دارد خیلی بیشتر است. از حرف زدنش خسته نمیشوم، آشپزی بلد است و چهار ساعت پای تلفن از آشپزی حرف میزنیم، تخته بلد است و شب تا صبح پا به پای من بیدار میماند و شرطی بازی میکنیم، کری میخوانیم و فحش میدهیم. زنگ میزند و من ده تا آهنگ برایش پای تلفن میخوانم . آدمی که بازیها و خارکسدهبازیهایم را حفظ است، مچم را میگیرد، سیاست تخمی ندارد و از گفتن هیچی نمیترسد، برای خوشحال بودن من تلاش میکند و چیزی که از همه چیز بیشتر دهنم را سرویس میکند دیتیلوار نگاه کردنش است، به همان جزییاتی دقت میکند که من دوست دارم، انگار یک نفر لیست تمام چیزهایی که دوست دارم را نوشته و داده دستش.
همهی اینها برای شروع یک رابطه زیادند. فکر میکنم تهش اهمیتی ندارد، همین که چنین آدمی وجود دارد کافی است. آدمی که جانم گفتن و نسترن گفتنش میتواند دهنم را سرویس کند.
اسمش حتی اسم آدم خیالی بچگیهایم است.
۱۴ بهمن ۱۳۹۰
همه چیز عوض شده. موهای هزار بار رنگ شده، پوستم تار و کدر، خندههای تهوعآور، ابروهای رنگی احمقانه که چهارتا خالش مانده، چشمانی که دیگر توی آینه بهشان نگاه نمیکنم و به نظرم خیلی عادی هستند، یعنی دیگر برای خودم هم خوب محسوب نمیشوند. تاحالا چندبار به چشمهایم فکر کردم، قبل از خواب، توی اتوبوس، وسط کلاس. فکر کردم برگشتم خانه بهشان توی آینه نگاه کنم و ببینم مثل قبل هستند یا نه! اما فراموش کردم، حتی الان هم حوصله ندارم یک دقیقه نوشتن را بیخیال شوم و بروم چند ثانیه چشمهایم را بررسی کنم. عبارت جندهی "چشات سگ داره" را هزار بار بهم گفته بود. حالا فک میکنم کسشر محض بود. آن روزها خودم را جر میدادم و هزار بار چیزهای زیبای من را با هم میشمردیم. یعنی من میشمردم و با خنده تایید میکرد و آخرش به این نتیجه میرسیدم که من از همه دوستدخترهای قبلی و نسیم و پریسا و دنیا و صدتا آدم دیگرخوشگلترم، میخندید و چندبارش یادم هست که سرم را توی بغلش گرفت که یعنی آره تو از همه خوشگلتری.
هفته پیش میرفتم کافه، بولیز قرمز پوشیدیم، گوشواره قرمز، ماتیک قرمز. یادم آمد قرمز دوست داشت. توی آینه به خودم گفتم ججوووون. دیگر مطمئنم خوشگلم، حتی اگر همه چیزم تغییر کرده باشد و به نظر همه خوشگل نباشم، خودم خوشگلیام را باور کردهام. بعد فکر کردم هه، من هنوز خوشگلترین دوستدختر زندگیش هستم.
دیگر خبری از نسترن آن روزها نیست. نسترنی که برای شنیدن تو خیلی خوشگلی، دوستت دارم، عزیزم، جانم و حرف زدن پای تلفن، اسمس و صدتا چیز دیگر دهنش سرویس میشد. چون به نظرش اینها نباید جنده میشدند. این روزها از دوست داشته شدن میترسم، دلم میخواهد فرار کنم. نه به خاطر آدم روبرو. به خاطر خودم. خودم که دیگر شبیه سه سال پیش نیستم. مطمئنم خوشگلم، دوست داشتنی و هزارتا چیز دیگر هستم که به نظر خودم خوب محسوب میشوند. تشنه شنیدن هیچی نیستم. به خاطر خودم که جواب اسمس را سه ساعت بعد میدهم، موبایلم را فراموش میکنم و مثل سه سال پیش برای یک اسمس بال بال نمیزنم. حوصله حرف زدن مدام ندارم و واقعن میخواهم بعضی از لحظهها تنها باشم نه برای ادا و اطوار. صبحها دلم میخواهد خودم بیدار شوم، دلم میخواهد با خودم بروم خرید، دلم میخواهد هیچ کس پایش را توی خانهام نگذارد . فکر میکنم اینجا خانه من است، نه هیچ کس دیگر. فضای امن من است و دوست ندارم با کسی شریکش شوم.
از دوست داشته شدن میترسم چون به نظرم همه چیز خوب است و لازم نیست عنصر جدیدی وارد زندگیام کنم. سین گفت من زود بزرگ شدم. گفت شبیه پیرزنها شدم. گفت نباید خودم را به این تنهایی عادت بدهم. خیلی دلم میخواهد عادت ندهم اما دست خودم نیست. دارم از دوست داشته شدن، از شدت این دوست داشته شدن به گا میرم. انگار یکی گلویم را گرفته و فشار میدهد. کاش میشد فرار کنم.
۱۳ بهمن ۱۳۹۰
شبیه یک پیامبر شدم، با معجزات خاص خودم. دراز میشوم روی سرامیکهای جلوی یخچال، چشمانم را میبندم، میروم آفریقا. آفتاب داغ پوستم را میسوزاند، گر میگیرم. توی جزیرهیی وسط اقیانوس آرام باران وحشتناک میبارد، خیس میشوم و بین شاخه و برگ درختان پنهان میشوم. صبح مرداد است، بهناز خواب است و من میروم بالای سرش، چشمانش را باز میکند با همان صدای خودش میگوید هیع سلام، میگویم من دارم میرم بعد بهناز میگوید عـــه، خب..بعد من از پلههای خانه بهناز برای بار هزارم پایین میروم و تمام مسیر تکراری از خانه بهناز تا روزنامه را تصور میکنم و اوق میزنم از زندگیام. یک شب وسط مهر است چتم وسط اتوبان نشستهام با گچ روی زمین مربعهای چسبیده به هم میکشم تا لیلی بازی کنم.
یک اتفاقات پیامبر گونه دیگری هم در من افتاده. از آدمها بدم نمیآید، دلم برای همه تنگ میشود، میگذارم آدمها فکر کنند خیلی باحال هستند، خیلی جالب، دوستداشتنی و خفن. یک بازیهای مهربانطوری با آدمها میکنم. وسط بازی گریه میکنم، عاشقی میکنم و بعد توی دستشویی به خودم توی آینه نگاه میکنم و میگویم عالی بودی، آفرین.
دروغ نمیگویم، ساعتها برای آدمی که تصور میکنم بالای سقف خانهام زندگی میکند و تمام زندگیام را دید میزند اعتراف میکنم. آدمی که نمیبینم و نمیشناسم ، اما مطمئنم هست و همه چیز را درباره من میداند. حشر سیگار و غذا ندارم، ساعتها گشنگی میکشم و غذا نمیخورم. سیگار لازمم و سیگار نمیکشم. لخت میگردم و گاهی یک چیز عباگونه میپوشم و هوا از یک طرف میرود توی لباس و از هر طرف دیگری بخواهد خارج میشود.
دیشب خواب دیدم مردهام. خواب دیدم هیچکس نیامده مرا دفن کند. خودم را میگذارم توی قبر، روی سر خودم خاک میریزم و یک چوب خشک فرو میکنم توی خاک. کنار قبرم دراز میکشم و منتظر میمانم یک نفر بیاید و ببیند من مردهام. هیچکس نمیآید. به موهایم که حیف میشوند زیر خاک فکر میکنم. به چشمانم که همیشه فکر میکردم خیلی خوب هستند و هیچ کس نفهمید. به ناخنهای زشتم. به نافم که حالا لابد پر از خاک است. سرمای بدی است، من لخت کنار قبرم خودم را جمع کردم و دلم میخواهد یکی رویم پتو بیندازد.
یک هفته است از خانه بیرون نرفتهام و هیچ چیز را باور نمیکنم، اخبار را میخوانم و فکر میکنم دروغ است. صدای باران میآید و فکر میکنم توهم است. مطمئن نیستم از در که بروم بیرون توی یک کوچه بنبست وسط خیابان بهارم. فکر میکنم شاید توی یکی از خرابههای لندن زندگی میکنم، ایدز دارم و تمام تنم پر از زخمهای وحشتناک است.
مطمئن نیستم اسمم نسترن باشد، بیست و چهار سالم باشد، هفتاد کیلو باشم و موهایم فر باشد و یک سال پیش درسم را ول کرده باشم، فرار کرده باشم، شیش ماه پیش رابطه پنجسالهام را تمام کرده باشم.
شاید اسمم حورا باشد، زن بیوهی خیاطی که دستهایش درد میکند، دوتا بچه چهار و دوساله دارد، لاغر و سبزه است، چادری است، موهای کم و صورت استخوانی دارد، مانتوی بلند کرم میپوشد، سی و سه ساله است، عاشق رانندهی خط هفتتیر بازار شده و میگذارد مرد شبها توی ماشین دستمالیاش کند.