شما چه میدانید من کجا نشستهام؟ وسط یک مشت ملافه، لیوانهای چایی، خورده نونهای روی زمین، سیمهای متفاوت از شارژر لپتاپهایمان گرفته تا سیمهای شارژ موبایلها، سیمِ پلوپز که تا وسط خانه آمده، بطریهای آب، کاغذهای من که همه جا ولو شدهاند. بعد من وسط اینهمه کثافت وول میخورم و از کردهی خود دلشادم. خوشحالم از اینهمه کاری که دارم و از صبح مجبور بودم خودم را جر دهم برای انجان دادنشان چون تمام دیروز را به کثافتکاری گذراندم. پیاده توی طالقانی، از سر بهار تا خانه هنرمندان دویدم. بعد با موسن و خانم الف تا سر ویلا دویدیم و بلندبلند شمردیم تا چراغراهنما سبز شود و من مثل یک حیوان درنده پریدم جلوی یک تاکسی و التماس کردم مارا تا سینما برساند. آخه یک آدمی که من خیلی ازش میترسیدم آنجا منتظرمان بود و من از ترس شاشم توی حلقم بود.
شب به آقای نون دروغ گفتم اینترنتم قطع است و مصاحبهها را فردا صبح میفرستم بعد آقای نون توی جیتاک پیام داد که عه تو که وصلی و ما پاره شدیم از خنده، دقیقن دو ساعت هرهر از این سوتی میخندیدم. یکجورِ خاصی وسط خانه ولو شدیم و مدام میگفت فردا صبح دهنت سرویس است با این کثافتها و من تخمم نبود. کلهسحر زد بیرون و هر دقیقه زنگ میزند و هرهر مسخرهم میکند که مجبورم تمام این کثافتها را جمع کنم. من اما یک جورِ عوضی خوبی نشستهام اینجا هی بیا دورت بگردُم میخوانم و یکی یکی مصاحبه را برای نون میفرستم. زنگ زده میگه جیرهبندیِ دیگه و من باز هم هرهر میخندم. یکی نیس بگه هرهر و درد.
اینجا بهارشیراز، آیلاو یو و مرض
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر