یک لایه رنگ همه نقاشیام را فرا گرفته و حالا میتوانم جزئیات بیشتری را به کار بدهم اما دستانم خشک شده، روی کار حرکت نمیکند، مدام چشمم به همه کار خیره میماند و آن نگاه ریزبینانه و رونده که از یک گوشه شروع میکند و چیزی میبیند که زیر پوست کار حرکت میکند و همان را میتواند کش بیاورد روشن نشده. البته این را روند طبیعی حرکت کار بزرگ و آرامم میدانم، چون زمان میبرد دست و چشم و ذهنم برای انجام دادن هر بخشی از آن با هم هماهنگ شوند، مانع فعلی بیشتر ذهنم است که همه کار را با هم میبیند، نمیتواند آن را ریز و بخشبخش کند.
روزها
آرام میگذرند و من مثل همیشه خودم را از برخورد و مواجهه با بیرون محروم میکنم،
شبها توی ماشین مینشینم و سیگار میکشم در شلوعترین خیابان شهر تا میشا با سگهای
دیگر بازی کند اما حتی وسوسه نمیشوم لحظهای پیاده شوم برای قهوه یا قدم زدن در
این هوای عالی انگار آدمفضاییام. دیشب خواب میدیدم همانطور که در ماشین نشستهام
شخصی بهم نزدیک میشود و او را میشناسم اما نمیتوانم واکنشی نشان دهم انگار در ماشین
حبس شده بودم، اگر کسی را ببینم حتما آن شخص به خانهام میآید چون من حوصله بیرون
رفتن ندارم و اگر خانه کسی برویم مثل بچهها بهانه میگیرم
که زودتر به خانه برگردیم، احساس میکنم تمام این اضطراب دوری از خانه به دردی که
کشیدم برمیگردد و دلم میخواهد زودتر به فضای امنم برای خوابیدن برگردم. یادم میآید
اولین باری که چند ماه پیش مجبور شدم چند قدم در سرما راه بروم تا ماشین ممکن بود
از تپش قلب نفسم بند بیاید، آنقدر که میترسیدم نتوانم پاهایم را راضی کنم بدنم را
تا ماشین برسانند و من همان جا از شدت لرزش وسط خیابان بیفتم. حالا بدنم قویتر
شده و احساس سبکی میکنم و پاهایم توانایی بیشتری برای حمل وزنم دارند اما ترس در
لایههای درونیتری نمیگذارند از بیرون رفتن لذت ببرم، به جز این خاطرات دردناک
بیرون رفتن هم هست با دوستی که دیگر نیست و من حوصله ندارم دربارهاش حرف بزنم.
هفته
پیش در جلسه گروهی ذهنآگاهی یک لحظهای را تجربه کردم که تمام بدنم را یک فرم به
هم پیوسته احساس میکردم که نبض داشت و با هر دم و بازدمم بالا و پایین میرفت، میتوانستم ارتباط ذهنم با این فرم را درک کنم
و آنقدر سبک بودم و هوشیار که صدای نفس کشیدن کسی که تمرین را اجرا میکرد را هم
با دقت میشنیدم، تا به حال چندبار در مدیتیشن و ذهنآگاهی این لحظه را تجربه کردم
این هماهنگی و هیجان از هماهنگی ذهن و بدن را و گاهی در نقاشی و شنا هم این اتفاق
برایم میافتد که احساس کنم با هر نفسی که میکشم بدنم در اختیارم است و میتوانم
هرکاری که میخواهم انجام دهم، اما اوقاتی که زندگی خستهکننده و حوصلهسربر است نمیتوانم
این لخظه را احضار کنم، نمیتوانم با این هوشیاری و آگاهی و لذت زندگی کنم و
هرکاری که میخواهم با بدن و ذهنم بکنم، این ناتوانی ناامیدم میکند، باید انتظار
بکشم، فاصله بگیرم، تمرین کنم، عجله نکنم، بافتهای دور و برش را بسازم تا خودش
ریزریز ساخته شود.