دبیرستان که میرفتم، سر کوچهی مدرسهمان یک مغازهی بزرگ ساخت تابلو و بنر و اینجور چیزها بود. همیشه دم در مغازه تابلوهای بزرگ روی زمین بود و یک نفر با روپوش رنگی در حالی که چند قوطی رنگ دور و برش بود مشغول کار کردن روی تابلوها بود. توی مغازه اغلب تاریک بود و تنها چیزهایی که از بیرون معلوم بود شابلونهای عجیب غریب و مقواهای رنگی و بومهای گندهای بود که قرار بود بعدن از یک جایی توی همان شهر کوچک آویزان شوند. گاهی یک تابلوهایی را زیر دست و پای صاحبمغازه میدیدم و بعدها در حالی که از یک جای بلند آویزان بود و حسابی خودنمایی میکرد از کنارش عبور میکردم و احساس غرور میکردم از این که روزهایی که هیچ کسی نمیشناختش را من دیدهام.
کنار خرت و پرتهای توی مغازه یک میز بزرگ چوبی به شیشهی مغازه چسبیده بود و کسی که دلیل تمام نگاهها و کنجکاویهای من دربارهی مغازهی تابلوسازی بود، پشتش مینشست. صبحهایی که میرفتم مدرسه نبود اما اغلب ظهرهایی که از مدرسه برمیگشتم از همان سمت خیابان آنقدر نگاهش میکردم تا بلاخره چشمش به چشمم بیافتد و نگاهم کند. اسمش را نمیدانستم اما قیافهاش هنوز خوب توی ذهنم است. صورت سبزه و با چشمهای نسبتن درشت که از آن فاصله به نظرم سیاه بود و یا من دوست داشتم سیاه باشد، موهای صاف مشکی که همیشه روی پیشانیاش را میگرفت و من عاشقشان بودم تا یک روز بلاخره آنقدر کوتاه شدند که من پیشانی کوتاهش را دیدم. صورتش پر بود، حتی لپ هم داشت با لبهایی که توی نور کم آن مغازه و از پشت شیشه به کبودی میزد. صورتش یک جوری بود که معلوم است ریش و سبیل چندانی ندارد اما همان قدر را هم کوتاه میکرد و همیشه تهریش سیاهی روی صورتش بود.
رابطهی ما خلاصه میشد به نگاههایی که همیشه بینمان رد و بدل میشد و ادا اطواری که موقع رد شدن از جلوی مغازه برای هم درمیآوردیم. یک روزهایی اگر نگاهم نمیکرد، فردایش برای تنبیه و قهر از آن سمت خیابان میرفتم و یواشکی نگاهش میکردم تا ببینم چشمانش دنبالم میگردد یا نه و همیشه خیال میکردم میگردد و از این که پیدایم نمیکند، ذوق میکردم.
دربارهاش فقط به صمیمیترین دوستم گفته بودم و یواشکی قربان صدقهاش رفته بودم. "د" دختر آرامی بود که از سوم دبستان باهم بودیم. خوشگل بود و همهی معلمها برای مظلومیتش میمردند. خانههایمان نزدیک هم بود، تنها کسی بود که تمام داستانهایم را با شور و شوق گوش میکرد و پا به پایم اشک میریخت و برای خوشحالیام میخندید. حالا شوهر دارد، دو سال پیش توی ترافیک میرداماد بودم که بهم زنگ زد و گفت سی و یک شهریور عروسی میکند و خواست حتمن بروم، اما من که از عروسی و دیدن آدمهای قدیمی بیزارم طبعن نرفتم و بعدش هم دیگر خبری ازش نشد.
یک روز، آخرهای سال اول دبیرستان، هوا شکل همین روزها بود؛ دیرتر از حد معمول از مدرسه تعطیل شدیم و باهم راه افتادیم سمت خانه، جلوی تابلوسازی کسی روی زمین پهن نبود اما پسری که من عاشقش بودم دم در مغازه ایستاده بود و زل زده بود به کوچهی مدرسه. همان سر کوچه قلبم شروع کرد تندتند زدن و نمیدانستم باید کجا بروم و اصلن چطور رفتار کنم، توی همان چند ثانیه قبل از این که از عرض خیابان عبور کنم بارها خواستم راهم را کج کنم و از یک سمت دیگر بروم اما میخکوب شده بودم و اصلن قدرت کنترل پاهایم را نداشتم. رسیدیم جلوی مغازه، لبخند کم رنگی روی لبش نشست که استرس زیادش نمیگذاشت خیلی به چشم بیاید، از کنارش رد شدیم و صدای قدمهایش را پشت سرم شنیدم، گفت یه دیقه وایسین، د ترسیده بود و من با پررویی ایستادم و برگشتم سمتش، گفتم کاری داری؟ گفت با تو نه با دوستت.
سال بعد از آن مدرسه رفتم، چون نه میتوانستم دیگر به د نگاه کنم نه به آن مغازه و پسر مومشکی و تابلوهایش. د هیچ وقت با پسر دوست نشد که خب فرقی هم به حال من نداشت، اما من و د هم دیگر دوستیمان مثل قبلش نشد. حالا چیزی حدود ده سال از آن روزها میگذرد و من هر وقت این داستان را تعریف میکنم بلند بلند میخندم و همهی جمع هم با من قهقهه میزنند. وقتی یادم میآید که راه آن روز تا خانه را چطور رفتم و روزهای بعدش دیگر هیچ دلیلی برای مدرسه رفتن و بیدار شدن پیدا نمیکردم، به این که همان چند ماه آخر سال تحصیلی را دیگر از آن سمت خیابان نرفتم و هیچ وقت دیگر به آن مغازه نگاه نکردم و هیچ وقت با د سر این موضوع حرف نزدم، از این که آن درد گذشته و حالا هیچی ازش نمانده، دردم میگیرد.
عید که رفته بودم شمال از جلوی مغازهی تابلوسازی رد شدم، توی ماشین بودم اما توی همان چند لحظه چشمم دوید دنبال پسری که عاشقش بودم، دوست داشتم بروم داستان عشقم را برایش تعریف کنم و باهم بخندیم اما نبود.