از دیشب درد دستم شروع شد، تازه اول پیاده کردن مصاحبهها بود. فکر کردم مثل دفعه پیش زود تمام میشود اما نشد. بلند شدم کف زمین دراز کشیدم به خودم گفتم ببین نسترن، هنوز بیست روز دیگر به تموم شدن کارها مونده، درد دست؟ گه میخوره. باید تموم شه. دوباره نشستم پشت میز. تمام نشد، بدتر شد. لپتاپ را برداشتم و دراز کشیدم شاید بتوانم کارها را تمام کنم، باز هم نشد. دست راست را صاف گذاشتم روی تشک و شروع کردم با دست چپ تایپ کردن، نمیشد. تایپ هر کلمه سی ثانیه طول میکشید. گفتم کون لق درد، شروع کردم تندتند تایپ کردن. نفسم بند میآمد، اشکم سر میخورد کنار گوشم اما من بیخیال نمیشدم. وحشتناک به پول این کار احتیاج دارم، اگر بیخیال پول هم بشوم حالا دیگر نمیتوانم جا بزنم.
کارها بلاخره تمام شد. مصاحبه آخر را ایمیل کردم، به عکس پروفایلم نگاه کردم. میخندید. صدای گریه بلندتر شد. عید کدام سال بود؟ هر سالی که هست خیلی دوره. چایی و ساقه طلایی میخوردم، پشت سرم یک سد خیلی بزرگ بود. " دارم فکر میکنم دیگه چی میخواد بشه ما از هم جدا شیم؟" این جمله را انگار همان روز توی ماشین بهم گفت. حالا؟ توی رختخواب از درد گریه میکنم و شیش ماه است از هم جدا شدیم. درد من را از پا در میآورد، دلم را بیخود تنگ میکند، گذشته را میکند توی چشمم و شکنجهام میکند.
بیدار شدم فکر کردم درد تمام شده. کتری را برداشتم، مچ دستم خودش را جر داد از درد. همان جا روی زمین نشستم، سعی کردم ادای خودم توی عکس پروفایل را دربیاورم. نمیشد. رنگ موهایم فرق دارد، پشت سرم سد نیست، عید نیست، بالای سرم سقف است، هیچکس با دوربین روبرویم نیست. به سقف نگاه کردم و گریه شروع شد.
صدای تلفن درآمد، گفتم کاش مامان نباشد، کاش هیچکس نباشد. داییمنصور بود. خواستم نفهمد. گفت چی شده؟ گفتم دستم. دوباره گریه کردم. گفت خسته شدی، کارات زیاده، گفتم نه فقط دستم. گفت دست بهونهس قضیه از یه جا دیگه خرابه و تو میخوای هی سرشو گل بگیری، به من لااقل دروغ نگو.
قضیهای نیست، هیچی خراب نیست. فقط دستم. دوتا قرص خوردم، دراز کشیدم. گریه تمام شد. دستم بهتر شد. مصاحبه گرفتم، چایی خوردم. نشستم پشت میز. خوب بودم و انگار همه چیز تمام شده بود. آهنگی که دیروز دانلود کردم و بالا و پایین پریدم و خانه مرتب کردم را پلی کردم. " نع نرو..." بومب ترکیدم.
گه تو من
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر