۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
یک قورباغه است که پوستش سبز است با خال خالهای قهوهای کمرنگ.روی گِلهای کنار یک باتلاق نشسته و برای خودش قورقور میکند.باتلاق در یک گودال بزرگ وسط جنگل است. نور خودش را جر بدهد ذرهای از وسط شاخهها رد میشود و میافتد روی تن قورباغه و حالی به حالیاش میکند.قورباغه زبانش چسبناک است,چسبناکتر از هر قورباغهی دیگری.یک روز صبح از خواب بیدار شده,چسب آبی و قرمز را با یک چوب کبریت باهم مخلوط کرده و روی زبانش مالیده.من و رختخوابم و لیوان چای و پل نزدیک خانه و خیابانهای منتهی به پل و آدمها و ماشینهای زرد و سبز و سوپرمارکت محلمان و آقای شکوری را برداشته و چسبانده روی زبانش.همه چیز جای خودش است.اتفاقات همه در محدوده زبان قورباغه میافتند.خندهام از طرفین گیر میکند به گوشه زبانش,اگر بخواهم خندهام را ول کنم دستم گیر میکند .آدمهای روزانهام همه همان دور و برند,چیزی از زبانش نمیافتد,البته تلاش هم نمیکنند که بیفتند.همه راضی هستیم و با دل و جان به زبانش چسبیدهایم.روزها که زبان قورباغه بیرون است مگسها و پشهها هم به ما اضافه میشوند و شبها که زبانش را میبرد توی دهانش همه سرجای خود میایستند و خوابشان میبرد.گهگداری یکیمان را قورت میدهد و بقیه از جای بیشتر خوشحال میشوند.همه ازینهمه چسبندگی خوشبختیم.
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۰
بیست و نهم باید میرفتم آزمایشگاه جواب آزمایشم رو میگرفتم,اما پول نداشتم. مشکل فقط پول نبود,کون نداشتم تا تختطاووس برم برای یک جواب آزمایش.هی به روی خودم نیاوردم اما صاب با یک چوب در کون من ایستاده بود.آخر یه روز پول رو قلمبه گذاشت روی میز و یک جوری نگام کرد که یعنی "برو گمشو پتیاره جواب آزمایشات رو بگیر" .
شنبه صبح زودتر راه افتادم که برم جواب آزمایشام رو بگیرم.چندصد متر عقبتر از آزمایشگاه پیاده شدم چون آدرس دقیقش یادم رفته بود.گردنم بالا بود و سرم رو هوا میچرخید دنبال پلاک سی و سه میگشتم یهو یه شوک بهم وارد شد داشتم پرت میشدم رو زمین.زیر پام انگار زمین دچار رانش شده بود و یه قسمتی اومده بود روی یه قسمت دیگه و یه چاله درس شده بود. فک کردم دقیقن در همین لحظه یکی زیر زمین آروغ زده و یه قسمتایی از زمین جابه جا شده لابد. نیوفتادم. پلاک سی و سه پیدا شد و من کماکان سالم بودم.رفتم تو و سی و یک هزار تومن باقی مونده از صد و یازده تومن رو دادم و اومدم بیرون . برگه آزمایش رو از پاکت کشیدم بیرون,صفحه اولش اون پایین نوشته بود گروه خونی اُ مثبت! اُ مثبت؟ من اُ منفی بودم .من بیس و سه سال اُ منفی بودم.چطور شد یهو؟یکی همون لحظه از زیر زمین به بیس و سه سال خریتم خندید و دندوناش مث دوتا پله سبز شدن زیر پام.نفمیدم. خواستم دوتا پله رو خیلی عادی مث راه رفتن روی زمین صاف رد کنم,اما نشد.لق زدم.همه وزنم رو انداختم روی مچ پای راستم. پیچ خورد.نیوفتادم.اما نفسم نمیومد.از زیر زمین صدای خندیدن اومد.نشستم روی پلهها.مچ پامو گرفتم تو بغلم و خواسم بهش بگم ببین گروه خونی من اُ مثبته نه اُ منفی,من بیست و سه سال نفهمیدم.فکر کردم شاید حواسش ازین همه درد پرت شه,ولی نشد.
تاکسی گرفتم و رفتم سرکار. بعدش کلاس. بعدش صاب اومد دنبالم مث برج زهرمار بردم دکتر. رو سنگای کثافت بیمارستان با ویلچر سرخوردیم,بوی بیمارستان قاطی باد میرفت ته حلقم و یکی همون لحظه زیر زمین بیخیال من هندونه میخورد.نشسم روی تخت کثیف,خطر اشعهی فلان مستقیم میخورد رو قوزک پام.از پام میترسیدم.انگار خاصیت بمب اتم پیدا کرده بود و هرلحظه امکان داشت منفجر بشه و منو بفرسته رو هوا.دوباره سوار ویلچر شدم با پای اشعهییم سرخوردم تا آقای دکتر.آقای دکتر گف باس گچ بگیری.زدم زیر گریه.گچ گریه داره خب.دور پای اشعهیی بدبختت یه دیوار میکشن و یه ستون تحویلت میدن که حتا واسه اینهمه هیکل تو سنگینه.تازه اگه پام بخاره چی؟گفتم نمیخام.برگشتم خونه و درد پدرمو درآورد و دوباره برگشتم پیش دکتر.یکی تو لابی اورژانس بلندبلند گریه میکرد برای یه سعیدی که گه میخورد اگه مرده باشه."گه میخوری بمیری" رو داد میکشید و کسی نمیتونست خفهش کنه.سه تا زن چادری هم کنار هم خیلی ریز شونههاشونو میلرزوندن و برای سعید گریه میکردن.یه پیرمرد با شلوار گشاد پارچهیی و کتونی و یه بولیز صورتی کمرنگ هی میرفت و میومد و داد میزد سعید بابا.از سعید خبری نبود.یهو در یه اتاق وا شد و یه پرستار با یه کون خوشگل اومد بیرون و با عشوه رفت طرف زنای چادری و گفت میتونین ببینینش.همه دوییدن توی اتاق و صدای گریه و جیغ رفت رو هوا. "مامان سعید نرو" , "مامان سعید" ,"سعید پاشو". یکی زیر زمین کونشو میخاروند.منو بردن تو اتاق عمل.بوی کثافت و گوه میداد,روی زمین یه لکههای سفید بود و یه سطل آشغال با کلی دستمال و پنبه کنار یه تخت گنده سیاه بود. قبل اینکه برم تو یه دمپایی آبی دادن که بپوشم.دمپایی رو کندم و پریدم روی تخت,بالای سرم یه بشقاب پرنده بود که در کونش کلی چراغ داشت.یه ربع نشستم و به سعید سعیدای بیرون گوش کردم تا یه دکتر چاق که خوب بلد بود لاس بزنه اومد نشس زیر پام . پای پر از پشم منو گرفت تو دستش و شروع کرد باند پیچیدن.بهم گف حاملهیی؟گفتم آره دوقلو.زر زدم طبعن,اونم دیگه هیچی نگف.پسره داد میزد سعید لامصب پاشو.دکتره توری آخر سبز رو که بعدن قرار بود گچ بشه رو پیچید دور پام و گف تمومه.رفتم بیرون.سعید لامصب پانشد.همه ساکت شدن و وا رفتن یه گوشه.یکی زیر زمین خوابش برده بود و صدای خر و پفش کل بیمارستان رو ورداشته بود.
شنبه صبح زودتر راه افتادم که برم جواب آزمایشام رو بگیرم.چندصد متر عقبتر از آزمایشگاه پیاده شدم چون آدرس دقیقش یادم رفته بود.گردنم بالا بود و سرم رو هوا میچرخید دنبال پلاک سی و سه میگشتم یهو یه شوک بهم وارد شد داشتم پرت میشدم رو زمین.زیر پام انگار زمین دچار رانش شده بود و یه قسمتی اومده بود روی یه قسمت دیگه و یه چاله درس شده بود. فک کردم دقیقن در همین لحظه یکی زیر زمین آروغ زده و یه قسمتایی از زمین جابه جا شده لابد. نیوفتادم. پلاک سی و سه پیدا شد و من کماکان سالم بودم.رفتم تو و سی و یک هزار تومن باقی مونده از صد و یازده تومن رو دادم و اومدم بیرون . برگه آزمایش رو از پاکت کشیدم بیرون,صفحه اولش اون پایین نوشته بود گروه خونی اُ مثبت! اُ مثبت؟ من اُ منفی بودم .من بیس و سه سال اُ منفی بودم.چطور شد یهو؟یکی همون لحظه از زیر زمین به بیس و سه سال خریتم خندید و دندوناش مث دوتا پله سبز شدن زیر پام.نفمیدم. خواستم دوتا پله رو خیلی عادی مث راه رفتن روی زمین صاف رد کنم,اما نشد.لق زدم.همه وزنم رو انداختم روی مچ پای راستم. پیچ خورد.نیوفتادم.اما نفسم نمیومد.از زیر زمین صدای خندیدن اومد.نشستم روی پلهها.مچ پامو گرفتم تو بغلم و خواسم بهش بگم ببین گروه خونی من اُ مثبته نه اُ منفی,من بیست و سه سال نفهمیدم.فکر کردم شاید حواسش ازین همه درد پرت شه,ولی نشد.
تاکسی گرفتم و رفتم سرکار. بعدش کلاس. بعدش صاب اومد دنبالم مث برج زهرمار بردم دکتر. رو سنگای کثافت بیمارستان با ویلچر سرخوردیم,بوی بیمارستان قاطی باد میرفت ته حلقم و یکی همون لحظه زیر زمین بیخیال من هندونه میخورد.نشسم روی تخت کثیف,خطر اشعهی فلان مستقیم میخورد رو قوزک پام.از پام میترسیدم.انگار خاصیت بمب اتم پیدا کرده بود و هرلحظه امکان داشت منفجر بشه و منو بفرسته رو هوا.دوباره سوار ویلچر شدم با پای اشعهییم سرخوردم تا آقای دکتر.آقای دکتر گف باس گچ بگیری.زدم زیر گریه.گچ گریه داره خب.دور پای اشعهیی بدبختت یه دیوار میکشن و یه ستون تحویلت میدن که حتا واسه اینهمه هیکل تو سنگینه.تازه اگه پام بخاره چی؟گفتم نمیخام.برگشتم خونه و درد پدرمو درآورد و دوباره برگشتم پیش دکتر.یکی تو لابی اورژانس بلندبلند گریه میکرد برای یه سعیدی که گه میخورد اگه مرده باشه."گه میخوری بمیری" رو داد میکشید و کسی نمیتونست خفهش کنه.سه تا زن چادری هم کنار هم خیلی ریز شونههاشونو میلرزوندن و برای سعید گریه میکردن.یه پیرمرد با شلوار گشاد پارچهیی و کتونی و یه بولیز صورتی کمرنگ هی میرفت و میومد و داد میزد سعید بابا.از سعید خبری نبود.یهو در یه اتاق وا شد و یه پرستار با یه کون خوشگل اومد بیرون و با عشوه رفت طرف زنای چادری و گفت میتونین ببینینش.همه دوییدن توی اتاق و صدای گریه و جیغ رفت رو هوا. "مامان سعید نرو" , "مامان سعید" ,"سعید پاشو". یکی زیر زمین کونشو میخاروند.منو بردن تو اتاق عمل.بوی کثافت و گوه میداد,روی زمین یه لکههای سفید بود و یه سطل آشغال با کلی دستمال و پنبه کنار یه تخت گنده سیاه بود. قبل اینکه برم تو یه دمپایی آبی دادن که بپوشم.دمپایی رو کندم و پریدم روی تخت,بالای سرم یه بشقاب پرنده بود که در کونش کلی چراغ داشت.یه ربع نشستم و به سعید سعیدای بیرون گوش کردم تا یه دکتر چاق که خوب بلد بود لاس بزنه اومد نشس زیر پام . پای پر از پشم منو گرفت تو دستش و شروع کرد باند پیچیدن.بهم گف حاملهیی؟گفتم آره دوقلو.زر زدم طبعن,اونم دیگه هیچی نگف.پسره داد میزد سعید لامصب پاشو.دکتره توری آخر سبز رو که بعدن قرار بود گچ بشه رو پیچید دور پام و گف تمومه.رفتم بیرون.سعید لامصب پانشد.همه ساکت شدن و وا رفتن یه گوشه.یکی زیر زمین خوابش برده بود و صدای خر و پفش کل بیمارستان رو ورداشته بود.
۱۳ فروردین ۱۳۹۰
رفته بودیم گوجهفرنگی و نون بخریم و قابلمهی بزرگ برای آشرشته بگیریم تا سیزدهبدرمان را شروع کنیم. یک مقداریش را البته از شب قبلش شروع کرده بودیم اما خب تا کباب خوردن شروع نشود انگار سیزدهبدر شروع نشده.خوشحال بودیم شاید, یادم نیست.یکجایی یک ماشین سیاه نوکش را چسباند به کون ماشین ما فکر کردیم یک نفر به زور میخواهد درمان را بگذارد اما یک تابلوی قرمز مثل این عروسک مسخرهها که از جعبههای سیاه بیرون میپرند و قاه قاه میخندند,بیرون پرید و صدای قاه قاه خندیدن هم برای خودش پخش شد. برگشتم بگویم خیلی شوخی کثیفیست مثل فیلمها ولی شاشم جمع شد نوک زبانم و هیچی نگفتم.کنار اتوبان نگه داشتیم.ماشین سیاه با نوکش از کنار کون ماشین ما رد شد و جلوی ما پارک کرد. سه به سه مساوی بودیم و کار تکتکمان ساخته بود.آقای ترسناکی به ما نزدیک میشد و من شاشم را قورت میدادم,سرش را از شیشه کرد توی ماشین و یک خرچنگ از دهانش پرید رو صورتم.مواجه شدن با آدمی که خرچنگ در دهانش زندگی میکند ترسناک است مخصوصن وقتی لباسش شبیه پلیسها نباشد و شبیه هیچی نباشد جز آدمهای وحشتناک.خرچنگ خرخره من را گرفت و شاشم میخواست از دهانم بریزد.یک صدایی مثل اینکه توی لوله جاروبرقی حرف بزنی از ته حلق آقای ترسناک بیرون آمد و گفت لااقل توی ماشین شئونات اسلامی را رعایت کنید.میخواستم بگویم حالا انگار همه جا با بیکینی میگردیم و توی ماشین لااقلش میشود اما گه زیادی نخوردم انگشتم را فرو کردم توی دهانم,یک مقدار شاش را پایین فرستادم و به زور گفتم چشم و زود دهانم را بستم تا شاشم روی صورتش نپاشد بعد دستش را دراز کرد خرچنگش را برداشت و گذاشت توی دهانش و با صدای توی لولهی جاروبرقیاش یک چیزهایی گفت که حالا یادم نیست اما هرچه بود خود وحشت بود آخرش هم گفت دمبال ما بیایید. دوتا آقای ترسناک دیگر هم دورتر ایستاده بودند و برای خودشان با چشم و ابروهایشان شکلکهایی در میآوردند که ترسناکتر به نظر بیایند.دمبالشان رفتیم تا زیر یک پل گنده که رویش آدمهای خوشحالی بودند که نمیدانستند زیر پل یک آقاییست که در دهانش خرچنگ زندگی میکند .یکی دیگر از آقاها آمد و سرش را کرد توی ماشین و گفت آقای ترسناک مامور کل یک جایی هست و خارتان گاییده میشود بعد یکهو قابلمه را دید, قابلمه در آن لحظه خیلی ارزش داشت,قابلمه مُهری بود بر پاکی و نجابت ما انگار. برایمان از خوبیها گفت,از قابلمه,از درش. من هی با انگوشت شاش را فروتر دادم و چندکلام وارد لاس شدم,بعد از چند دقیقه راهش را گرفت و رفت سمت کیوسک.گرم بود,آن ترسناکهای لباسشخصی نمیرفتند و من از ترس میخواستم زیپ کافشنم را تا ته بالا بکشم ولی آنقدر چاق بودم که زیپ در حالت نشسته بالا نیاید و شئونات به خطر بیفتدخواستم در را باز کنم تا باد بیاید شئونات را ببرد اما در به یکجایی میخورد و باز نمیشد,شالم لای زیپ کافشنم گیر کرده بود و بالاتر نمیآمد,قابلمه داغ و داغتر میشد و شاشم سقف دهنم را میسوزاند. برای چند لحظه به خدا موقتن ایمان آوردیم و شروع کردیم دعا کردن,که ترسناکهای لباسشخصی بروند,بعد خدا یک لحظه داشت اشتباه میکرد,چون من توی آینه میدیدم که ترسناکها به ما نزدیک میشوند,اما بعدش سوار ماشین خودشان شدند و رفتند و من یک مقدار از شاش را قورت دادم تا نفس بکشم.لاس زدنها کماکان ادامه داشت تا آخر رضایت دادند که ماشین را ببریم اما گواهینامه را گرفتند که یک وقت از کشور خارج نشویم.من اما دیگر صاف نشدم,سرم را از شیشه بیرون کردم و شاشم را همانجا وسط اتوبان تف کردم و سیزدهبدرم تمام شد.
اشتراک در:
پستها (Atom)