مممم... همه چیز خیلی تندتر از حالت معمولی پیش میرود. این روزها خیلی هیجانزدهام. فکر میکنم ابتدای شروع رابطه این هیجان طبیعیست. اما تمام سعیام را میکنم گند نزنم، منطقی باشم و درباره خیلی چیزها فکر کنم. چیزهای بد را ببینم، دربارهاش حرف بزنم. حتی عصبانی شدهام، داد کشیدم. نمیخواهم با رمانتیک کردن احمقانه فضا واقعیت را نبینم. من نسترن هجده ساله نیستم، اما نسترن با سیاست رفتار کردن هم نیستم.
حالم خیلی خوب است، تنها به خاطر دوست داشته شدن نیست. آدم مقابلم یک چیزهای خوبی دارد که هر دقیقه بیشتر از قبل خوشحالم میکند. مدت زیادی نیست باهمیم اما بیشتر از چیزی که فکر میکردم میشناسدم. جزئیترین احساسات و کثافتهای درونم را میبیند انگار، به خاطر آزار و اذیتهایم سرزنش نمیکند اما اجازه نمیدهد کارهایم را مدام تکرار کنم. همیشه چراغش سبز نیست، هرجا خارکسدهبازیهایم بیرون بزند چراغ قرمزش را توی چشمم فرو میکند. لازم نیست مراقب رفتارهایم باشم. سعی نمیکند ترمزم را بکشد، بعضی وقتها بیشتر از من حتی گاز میدهد. رو راستتر از چیزیست که انتظار داشتم، خیلی از کثافتها را با هم ریختیم وسط، با یک چیزهایی گریه کردیم، با بعضیها خندیدیم و جلوی بعضی از کثافتها سکوت کردیم.
ساعتها مینشیند و زل میزند به مسخرهبازیها و کارهای احمقانه من و خیلی از جاها تشویقم میکند برای ادامه دادن. مثل خودم سکوت و حرف نزدن بلد نیست، مدام حرف هم را قطع میکنیم، وقتی داد میزنم ساکت نمیشود تا بعدن دهنم را سرویس کند، مثل من داد میزند، گریه میکنم مثل عاقلهمردها رفتار نمیکند. پا به پای بازیهایم جلو میآید و تنها شرطش این است که تا آخر بازی بروم و یکهو وسط بازی جا نزنم یا بازی را عوض نکنم. این عوضیطورترین رفتار این سالهای من بوده. بازی را شروع میکردم، طرف مقابل وارد بازی میشد، دستم که خالی میشد بازی را به هم میریختم و در میرفتم. فکر میکردم این مدت کوتاه خیلی سخت است برای فهمیدن این قسمت عوضی من، اما فهمید و مچم را گرفت.
نمیخواهد مدام شاد باشم، اجازه میدهد گریه کنم وغم داشته باشم. متاسفانه از تمام تلههایی که برایش میگذارم تا برینم بهش سربلند بیرون آمده و دستم حسابی برای آزار و اذیتش خالیست. دو ساعت باهم درباره انواع تهدیگ و ماست حرف میزنیم، از من تست آشپزی میگیرد. ساعتها باهم عکسها، رفتارها، اتفاقات، بازیها را تحلیل میکنیم و از سوراخ سمبههایشان چیزهایی که دوست داریم بیرون میکشیم. فحشهای پدر مادر دار درستحسابی بهم میدهیم و ادای تنگها را درنمیاوریم. فکر نمیکند مرکز جهان است. مثل خودم از هر نوع تغییری استقبال میکند و مشکلات گنده به نظرش اصلن گنده نیستند. حواسش بهم هست و نمیگذارد به خاطر این روزها از کار و زندگی عقب بمانم. بزرگ است، خیلی بزرگتر از من، خودم را ول کردم توی بغلش و جایم امن است انگار.
یک وقتهای توهم میزنم یک غول پشت تمام اینهاست، یکهو از دهانش بیرون میزند و قورتم میدهد. یا مثل سیندرلا ساعت دوازده ناپدید میشود و لخت از جایی پرت میشوم پایین یا هر دوی ما بیماران روانی هستیم، از تیمارستان فرار کردیم و نمیفهمیم دنیا چه خبر است.
داغیم؟ تازه اولشه؟ گور بابای بقیهاش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر