توی درایو نس سرچ کردم "لیلا" دوتا آهنگ پیدا شد یکی کوروش یغمایی یکی شهرام شبپره. شهرام شبپره و لیلا.
اول راهنمایی بودم، بابا قرار بود دوازده شب برسد. عروسی پسرخاله مامان بود، عاشق خواننده عروسی شده بودم. پسر قدبلند و لاغری که موهایش فر بود و به سرش چسبیده بود، گردنش دراز بود و وقتی دهانش را باز میکرد گردنش درازتر میشد و فکش انگار کش میآمد. یادم نمیآید چرا عاشقش شدم، فکر میکنم چون بیشتر از دوبار نگاهم کرد. آن روزها هرکس بیشتر از دوبار نگاهم میکرد عاشقش میشدم. ته سالن عروسی روی صندلی ایستاده بودم و حواسم به خواننده دراز و در ورودی سالن بود. مامان گفت "بشین، آبروریزی نکن، بابا میره خونه اینجا نمیاد." اما من واقعن چارهای نداشتم، برای اینکه حواسم به هر دو باشد مجبور بودم روی صندلی بایستم. خوبیاش این بود که ته سالن بود و کسی حواسش به من نبود.
بابا رفت خانه اما نیم ساعت بعد آمد. از در سالن که آمد تو خودم را کنترل کردم و داد نزدم. از صندلی پریدم پایین، از وسط ملت رد شدم و یهو جلو بابا ظاهر شدم، با همه سلام و احوالپرسی میکرد، دستش را محکم گرفتم که یعنی "هو، من اینجام" اما بابا همه حواسش به حرف زدن با فک و فامیلهای ازگل مست، با کت و شلوار و کروات که وسط هر بوسیدن بوی الکل توی هوا پخش میکردند، بود. همیشه مطمئن بودم مامان و بابا دوستم ندارند و یا خیلی کمتر از بقیه دوستم دارند اما هربار میخواستم یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم و حتی برای این کار برنامهریزی میکردم. آن شب اما بابا توجه نکرد و من مطمئنتر از قبل شدم که دوستم ندارد. دستش را ول کردم و فکر کردم خاک بر سرم که مثل مامان و نسیم و فلان سر جایم نماندم تا بابا خودش بیاید سمتم. مدام فکر میکردم اگر خواننده دراز فهمیده باشد بابا دوستم ندارد توی دلش به من میخندد و مسخرهام میکند. یواشکی دویدم سمت همان صندلی. آن شب کسی از این که من رفتم دست بابا را گرفتم و بابا من را ندید چیزی نگفت. کسی نفهمید خواننده بیشتر از دوبار نگاهم کرد، این که من روی صندلی بهش زل میزدم را هم کسی نفهمید. کلن نه کسی فهمید من عاشق شدم و نه کسی فهمید بابا دوستم ندارد.
فردای آن روز نسیم نوار کاست اورجینالی که بابا آورده بود را گذاشته بود توی ضبط و مدام پایین و بالا میپرید. چمدان بابا وسط باز بود و یکی یکی سوغاتیها پهن زمین میشدند. سوئیشرت و شلوار قرمزی که بابا برایم آورده بود را پوشیدم و تمام آن روز حتی زیپ سوئیشرت را هم باز نکردم. باز هم مثل همیشه مطمئن بودم سوغاتیهای من از بقیه کمتر است و بابا واقعن دوستم ندارد.
من روی بالکن زل زده بودم به یک خانه ویلایی که خیلی دورتر از خانه ما بود، اما پنجرههایش معلوم بود. چون از وسط حرفهای مامان و بقیه فهمیدم خواننده شب قبل نوه صاحب آن خانه است. کفپوش بالکن سرد بود، صدای شهرام شبپره با زنی که فکر میکردم لیلا فروهر است، میآمد و من به روزی فکر میکردم که خواننده شدهام و کنار خواننده لاغر ایستادهام و میخوانم.
عشق آن خواننده لاغر طولانیترین عشق زندگی من بود، از اول راهنمایی تا سال اول دانشگاه با توهماتی که از آن آدم ساخته بودم عاشقی کردم. ساعتهای زیادی پای تلفن با معشوق توهمی گریه کردم، خندیدم، داد زدم، دعوا کردم. شاید اگر سر نخ این بیماریها و روانیبازیهایم را بگیرم میرسد به همان شب عروسی که با پیراهن صورتی کوتاه روی صندلی ایستاده بودم و خواننده لاغر دراز را دید میزدم و منتظر بودم سه بار نگاه کردنش بشود چهار بار تا مطمئن شوم او هم عاشق من است در حالی که چشمم به در بود تا پدری برسد که مطمئن بودم دوستم ندارد.
دوازده سیزده سال از آن شب میگذرد و من روی یک صندلی ایستادهام و منتظرم آدمها نگاهم کنند واز دوست داشته شدن مطمئن شوم در حالی که امروز صبح فهمیدم خوانندهای که توی آن نوارکاست اورجینال با شهرام شبپره میخواند لیلا نبود، شهره بود.
۰۳ اسفند ۱۳۹۰
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
نمیدونم واقعا احساس واقعی پدرت همین بود یا نه؟اما پدر من واقعا منو دوست نداشت و مادرم هم .تمام اتفاقات بدی که بعد از تولدم براشون اتفاق افتاده بود رو به حساب من نوشته بودند.جالب هست من تو سن تو همش فکر میکردم اونها حالا عصبانی هستند این حرف رو میزنند مگه میشه پدر و مادری فرزندشون رو دوست نداشته باشند.حالا که ده ها سال از اون روزها گذشته،متاسفانه میفهمم که اونها به حرفی که میزدند واقعا اعتقاد داشتند و کاش من اینو اون موقع میفهمیدم بی شک مسیر زندگیم خیلی عوض میشد.هنوز هم در این سن دردناکترین لحظات برام یادآوری تفاوتهایی که بین من و خواهر برادرام میگذاشتند و حالا هم اگه هنوز باهاشون در رابطه بودم از تکرار اعمال تنفرانگیزشون ابایی نداشتند.اینها رو نوشتم چون من هم به گا رفتم و خواستم تو بدونی خیلی از آدمهای پشت این ماسکها به گا رفتند اما نشون نمیدند
پاسخ دادنحذف