صبح گفتم پریود شدم ، هشدار دادم حالم گه میشود، لوس و غرغرو و غیرقابل تحمل میشوم. هرچقدر غول بزرگتری از پریودیام میساختم بیشتر قربان صدقهام میرفت. به عادت تمام پریودهای تنهایی سعی کردم کلن فراموش کنم. کارهایش که تمام شد زنگ زد، دست خودم نبود، صدایم بدجور ناله بود. گفت کاش دو روز زودتر پریود میشدی، کاش بودم و فلان. من هم که دیدم نازم خریدار دارد پیاز داغش را زیاد کردم. وسط غرغر گفتم ببین نصف اینها صرفن اداس و این قدری که میگویم حالم بد نیست. گفت مهم نیست و دوست دارد همینقدر خودم را لوس کنم. یک ساعت پای تلفن نوتهای گودرم را برایش خواندم و گفت خیلی خوشحال است آن روزها فالوم نمیکرده اما با دقت تاریخ روزها و حس آن روزهایم را بررسی کردیم و یک جاهایی از این که حالم عن بود عصبانی شد و فحش داد.
آنلاین تخته بازی میکردیم، نزدیک بود مارس شوم، بازی را بست و گفت دلم نمیآید توی این حال مارس شوی. خندهم میگیرد از این کارهایش. نوار بهداشتیهایی که آبنوس برایم آورده بود تمام شد و شروع کردم زر زر که آآی کی میخواد بره نوار بهداشتی بخره و هیچ جا آلویز نداره و فلان. جدی فکر میکرد یک نفر را بفرستد برایم نوار بهداشتی بخرد و بیاورد در خانه. بعد قرار شد بروم نوار بهداشتی بخرم و تمام طول راه حرف بزنیم تا من یادم برود درد دارم و هرچقدر میخواهم غر بزنم. آقای سوپر مارکت گفت آلویز دارد، از پشت گوشی داد زد همهشو بخر، هرچی داره بخر. رسمن در حالت پاره شدن بودم از دستش. هرچی آلویز داشت خریدم.
میگویم نکن، این قدر لوسم نکن دهنت سرویس است، عین خیالش نیست، میگوید هرچقدر دوست داری ناز کن و اصلن لوس بازیات را دوست دارم. معذرت خواهی میکند که نیست و من مجبورم تنهایی پریود شوم. نمیتوانم نخندم به این کارهایش اما ته دلم قند آب میشود. با این کارهایش یکی از آن دختر مهربانهایی میشوم که مدام مسخرهشان میکردم.
از تمام شدن این روزها میترسم، از نبودنش. آنقدر حواسش به من است، حالم را میفهمد، حرفم را میفهمد که فکر میکنم زندگیام در نبودنش کثافت محض بود.
امروز گفت خیلی خوب است که همه چیز را اینجا مینویسم. حتی اگه همه اوق بزنند و فرار کنند من باز هم همهاش را مینویسم. اگر بتوانم یک سری اسمایلی تنگ این نوشتهها بزنم شاخ وبلاگهای شوشوخانمی میشوم.
کارش تمام نشد و یک هفته دیگر برمیگردد، بعضی وقتها فکر میکنم لابد آنجا خیلی سرش گرم است و جندهبازی و کثافتکاری میکند اما باز همان اعتماد احمقانه توی چشمم فرو میرود. این احتمال همیشه ته مغزم هست که این روزها و کارها فیک است و یک آدم دیگر پشت رامین دوستداشتنی این روزها خوابیده، به خودم میگویم تخمت حالشو ببر.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر