دست خودم نیست که زود از همه چیز خسته میشوم حتی از چیزهایی که دوستشان دارم. روزهایی که خسته میشوم نمیتوانم قبول کنم موقتیست و بلاخره حالم عوض میشود. مدام مغزم را شخم میزنم و دلایل خسته شدنم را میکشم جلوی چشمم. با خودم کلنجار میروم و خودم را قانع میکنم اینها همیشه میمانند و دیگر هیچ وقت خوب نمیشوم.
دوباره این حس خستگی آمده، خستگی از شرایط، آدمها، دوست داشته شدن، حرف زدن. دوباره دلم میخواهد فرار کنم توی تنهایی. تنها نبودن خوش میگذرد ولی وقتی تنها هستم اگر حالم خوب نباشد مطمئنم کسی نیست و تلاش میکنم حال خودم را خوب کنم اما توی این روزها انتظار دارم آدم مقابلم آنقدر قدرت داشته باشد حالم را خوب کند. انتظار زیادیست از آدمی که هنوز همه چیزم را نمیداند. من همه اینها را میدانم اما نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم. میرینم، به همه چیز، احساسات خوب، آدم مقابل، کارها و رفتارها. بهانه میگیرم تا خسته شود و خودش فرار کند. اگر فرار کند بعید نیست دهنم سرویس شود اما توی این حال ترجیح میدهم دهنم سرویس شود اما تنها باشم.
نمیدانم آدمها چطور به کسی تکیه میکنند، غم و دردهایشان را میریزند وسط. به گذشته فکر میکنم، به روزی که من هم این کار را انجام میدادم، اوق میزنم و دلم نمیخواهد آن روزها تکرار شود. از طرفی نمیخواهم آدم قوی رابطه باشم و یکی بارش را روی من بریزد. اصلن نمیدانم واقعن چه چیزی میخواهم ولی توی هر شرایط دقیقن چیزی را میخواهم که ندارم. قبلن دلم آدمی را میخواست که بهش تکیه کنم و حالا میخواهم تنها باشم و همه چیزم را تنهایی حل کنم. خیلی اذیت میکنم، آدمی را اذیت میکنم که از اذیت کردنش رنج میکشم. آدمی که مهربان است، دوستم دارد، خیلی کارها برایم انجام میدهد اما من چشمانم را بستهام و میخواهم فرار کنم. فکر میکنم بعد از شیش ماه هنوز زود است برای شروع یک رابطه. برای وارد کردن آدم جدید. حس میکنم تکلیفم با خودم روشن نیست. از طرفی مطمئنم تکلیفم به این زودیها با خودم روشن نمیشود، شاید هیچ وقت روشن نشود. دوست دارم به خودم، به رابطه فرصت دهم اما فکر فرار دیوانهم میکند. هرلحظه تمام راهها را بررسی میکنم اما تا صدایش را توی تلفن میشنوم که میگوید نسترن، همه چیز را فراموش میکنم.
از دست خودم خسته شدم. از این همه احساسات درهم. از این همه ندانستن، از نامتعادل بودنم. از بالا و پایین شدن حالم. از اینکه به هیچ حسی توی خودم اعتماد ندارم. دلم میخواهد تمام شود. بمیرم و تمام این کلافگی با من دفن شود. خستهام، از دست خودم خستهام و حالم از آزار و اذیت آدمی به این خوبی به هم میخورد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر