انگار نمیتوانم فرار کنم، میروم و عین احمقها برمیگردم. میگویم تمام شد و فردا دلم برایش تنگ میشود. به تمام معنای کلمه گاییدم. ظهر گفت نهار بیا اینجا، اولش فکر کردم خب در حد تعارف و این حرفهاست، بعد دیدم جدی جدی سر کوچه است. توی پارکینگ ماشین را پارک میکرد و از ریدنش موقع پارک کردن میخندیدم. توی آسانسور بغلش کردم و از این که منتظر بود اما جلو نمیآمد میخندیدم. توی اتوبان دستش را روی دنده فشار دادم از اینکه انگار فکرش را نمیکرد و غافلگیر شده بود ذوق کردم. گفتم خانه کثافت است، گفت میآیم مرتب میکنم، اول فکر کردم شوخی میکند، ده دقیقه بعد سر کوچه بود. ظرفها را شست، کمک کرد لباسها را مرتب کنم، آشغالها را جمع کرد و مجبورم کرد بشینم کارهایم را انجام دهم. چایی درس کرد، سیگار کشیدیم و رفت تا کارهایم را انجام دهد. باورم نمیشود، یک آدم این همه کار برایم انجام دهد. حتی اگر در مرحله مخزنی هم به سر میبریم باز هم بیشتر از حد معمول است.
شدهام یکی از همان دختر سلیطههایی که دهن سرویس میکنند، اما واقعن این طور نیست، مدام با خودم کلنجار میروم و سعی میکنم قسمتی از رابطه که روی مخم میرود را بفرستم عقب تا کم کم درست شود. خودم را گول میزنم یا نه نمیدانم اما با این همه تلاشی که برای درست کردن همه چیز میکند خیال میکنم بلاخره درست میشود. حتی اگر نشود بازهم دوستهای خیلی خوبی هستیم. وقتی هیجانزده است و از رفتنم میترسد حالم را بد میکند اما وقتهایی که آرام و منطقیست حس میکنم دوستش دارم.
بغلش نرم است و همین که حالم را درک میکند و نمیخواهد جلوتر از بغل برویم حس خوبیست. من آدم خوش شانسیام، توی رابطه لااقل آدم خوش شانسیام و همیشه آدمهایی دوستم دارند که لااقل خارکسدهبازی بلد نیستند، همین یکی حالم را خوب میکند.
کاش فردا صبح دوباره قاطی نکنم و زنگ بزنم و برینم به همه چیز.
۲۲ بهمن ۱۳۹۰
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر