حس فرار کردن هنوز از دماغم بیرون میزند. صبح که بیدار میشوم مطمئنم که دیگر نمیخواهم ادامه پیدا کند. حرف میزنیم و من قانع میشوم که باید صبر کنم. ظهر دوباره هارش میشوم، وحشیبازی درمیآورم و متاسفانه صبر پیشه میکند. غروب که دیگر به مرحله گاییدن میرسد، یک کارهای خارقالعادهای انجام میدهم که هر لحظه تا مرز سکته پیش میرود. شب که حسابی خسته شدم آرام و خانم میشوم.
هنوز کم نیاورده و به تمام این مراحل تن داده، هرچه هارتر میشوم بیشتر قربان صدقهام میرود. جلوی این کارهایش رسمن کم آوردهام. اصلن نمیفهمم چرا تحمل میکند، نمیفهمم چرا فرار نمیکند. یک لحظههایی بد قاطی میکند و من در حالی که سعی میکنم ظاهر خودم را حفظ کنم میترسم و سرم را زیر پتو فرو میکنم.
چرا یکی نمیآید ببردم تیمارستان و جامعه بشری را از دستم خلاص کند؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر