یکی از پشت این صندلی عن بلندم کند، ببرد ساعت یک توی آسانسور.
رامین نهار میپخت و یکی درمیان به من و سیبزمینیهای در حال سرخ شدن نگاه میکرد. به من نگاه میکرد تا صرفن یک کاری کرده باشد اما سیبزمینیها را با یک دقت ازگلانهای نگاه میکرد و حالم را به هم میزد. سالاد درست میکردیم و از خیار خرد کردنم ایراد میگرفت، بهش میریدم اما باز هم ایراد میگرفت. موقع نهار دوباره فکر کردم ما اگر یک سال دیگر باهم باشیم صد کیلو چاق میشویم.
توی هال از "هـ " به زور خواستم پیانو بزند، رامین داشت با ذوق یه چیزهایی نشانم میداد و من خیلی عوضیطور بیخیال نگاه کردن شدم و رفتم کنار پیانو ایستادم. همه حواسم به انگشتهایش بود، انگشتانش دقیقن هماهنگ با قطعهای که میزد میرقصیدند انگار و من دلم میخواست بغلش کنم.
رفتیم توی اتاق سیگار بکشیم، کنار پنجره، تقریبن همه چیز پایینتر از ما بود. از آن ارتفاع میتوانستم برای چهار پنج تا خانهی اطراف لااقل خدایی کنم. خودم را به شکم رامین فشار میدادم وبه آرشه ویولن "هـ" زل زده بودم. مثلن تمرین بود ولی من رسمن ارگاسم میشدم و فکر میکردم چرا بعد از این لحظه زندگی کنم؟
رامین میخواست هفت فرودگاه باشد، من مطمئن بودم باید زودتر از پنج راه بیفتد، اما سعی میکردم اطمینانم را پنهان کنم و یک جور نامطمئنی حرف بزنم تا خودش به این نتیجه برسد که زودتر حرکت کند. راستش اصلن بدم نمیآمد دیر برسد و از پرواز جا بماند، با تمام دلایل منطقی که برای رفتنش توی مغزم بود باز هم کرم داشتم.
موقع خداحافظی بغلش کردم یه غم گهی توی دلم جمع شد، رامین میرفت فرودگاه، من میرفتم اختشاش. یک سال قبل، بیست و پنج بهمن، ساعت پنج بعد از ظهر همه چیز یک شکل دیگر بود و من حتی فکرش را نمیکردم سال بعد همان ساعت توی طبقه ششم یک آپارتمان، مچاله توی بغل یک آدم از رفتنش غصهدار باشم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر