یکی از آن وقتهاییست که دوست دارم سرم را زیر پتو فرو کنم. الان خیلی داغم، شاید نباید اینها را بنویسم چون لابد باید از اینکه میخواند خجالت بکشم و فلان. اما یک جور احمقانهای مطمئنم وقتی اینها را میخواند قربان صدقهام میرود. اینهمه اعتمادم به این آدم را از توی کون کی درآوردم خودم هم نمیدانم.
دوست دارم سرم را زیر پتو فرو کنم چون یک جایی مچم را گرفت و یک چیزهای احمقانهای که از من ساخته شده بود، ساخته بودم- ساخته بود مثل گه پخش شد. دست گذاشت روی یکی از بزرگترین نقطه ضعفهای من. دوست دارم سرم را زیر پتو فرو کنم و خود ظهرم را فراموش کنم. همان موقع میدانستم ریدم ولی فکر نمیکردم ریدنم را فهمیده باشد. فهمید و حالا از خودم عنم میگیرد، تلفن را قطع کردم و قول دادم بعد سیگار حرف بزنم. دو بار اسمس داد و یک بار زنگ زد و گفتم حرف نمیزنم.
توی رابطه قبلیام هزار بار درباره کاری که امروز انجام دادم، بحث داشتیم. آدم قبلی پذیرفته بود نسترن همین عن است و دیگر تخمش نبود این کارهایم اما من هر دفعه سر همین موضوع به گا میرفتم و میگذاشت به گا بروم. اوایل هزار بار سعی کرد عوضم کند و بهم یاد بدهد دیگر این کار را انجام ندهم اما من هیچ وقت نتوانستم و همیشه ریدم. حالا توی یکی از همان موقعیتها هستم، رامین مچم را گرفت، اما فشار نداد، دهنش را باز نکرد و بیشتر سرزنشم نکرد. گفت من دوست دارم دیگر این کار را انجام ندهی اما هرجور خودت راحتی رفتار کن. توی این لحظه حالم از خودم، یاد آوری آن فضا، آدمهای دور و برم و نگاهها به هم میخورد.
شاید زیادی سخت میگیرم اما تصویر منِ آن لحظه توی ذهن رامین حالم را به هم میزند. مغزم را چنگ میزنم و سعی میکنم با اعتراف کردن خودم را سبک کنم. نوشتن اینها دراین موقعیت خیلی وحشتناک است برایم. اینجا را میخواند و هر کدام از اینها میتواند حالش را به هم بزند. تخمم اگر قرار است تصویر واقعیام حالش را به هم بزند.
هزار بار همینجا گفتم همیشه دوست داشتم تحسین شوم. مرکز توجهات باشم، توی بچگی و حتی حالا. امروز دقیقن کاری را انجام دادم که از چهار پنج سالگی انجامش میدادم، دقیقن با همان حماقت، فقط ابزارم عوض شد. این شیش ماه خیلی از آشغالها را بیرون کشیدم و بزرگترین فایدهی این بیرون کشیدنها انکار نداشتن و جر ندادن خودم است وقتی یکی مچم را میگیرد، اما هنوز حالم از خودم به هم میخورد.
دوباره زنگ زد و اجازه نداد قطع کنم و پاراگرافهای بالا را ادامه دهم، حالا حالم خوب است. شبیه حالی نیست که وادارم کرد چند پاراگراف قبلی را بنویسم.
وادارم کرد حرف بزنیم، هرچقدر سعی کردم فرار کنم اجازه نداد. یک ساعت حرف زدیم و من عرهایم را زدم و حالا به نظرم تفت دادن تمام کسشرهای بالا احمقانه است. تک تک خوبیهایم را برایم شمرد بدون این که لحظهای فکر کند شاید گفتنشان احمقانه باشد، از یک چیزهایی توی من حرف زد که به نظرم هیچ وقت ارزش نبودند اما حالا میبینم آدمی وجود داد که دقیقن برای همان چیزهای احمقانه دوستم دارد. گفت نمیخواهد از من چیز دیگری بسازد، تخمش نیست من آدمی هستم که یک جایی اینطور میرینم. گفت چیزی که من اسمش را ریدن میگذارم برایش موضوعیت ندارد و بیارزش است. گفت نسترن همه جا یک تصویر دارد. توی توئیتر، وبلاگ، جلوی مامان بابا و برادرهایش، توی تنهاییمان. گفت وقتی نوشتههایم را میخواند قیافه و صدا و تصویرم را تصور میکند چون انگار جلویش نشستهام و حرف میزنم، حرفهایی که همیشه میزنم، از جنس خودم. گفت خیلی دوستم دارد. قربان صدقهام رفت و گفت این حسهایم حالش را بد میکند و خواست به این چرندیات فکر نکنم. حالا که از این جا به این آدم نگاه میکنم خیلی حسم حتی با ظهر فرق دارد. بزرگترین شانس زندگیام توی این روزها وجود رامین است. وقتی آدمی به خاطر چیزهای خیلی ساده و غیر پیچیدهای دوستم دارد حس سبکی میکنم. میتوانم یک چیزهای کثافتی که توی تمام این سالها برای تایید و تحسین شدن به دنبال خودم کشیدم را پایین بگذارم و لخت بپرم وسط.
چیزهایی خوشحالش میکند که تمام این سالها خوشحالم میکرد اما جرات نداشتم بگویم اینها خوشحالم میکند، چون لیبل حماقت و فلان میخورد روی پیشانیام اما حالا میگویم اهوم من همینم، ما همینیم، همین چیزهای مسخره خوشحالمان میکند.
گفت کیفش را باز نکرده و همان طور ول کرده وسط اتاق تا اگر فردا کارش تمام شد همان موقع برگردد. یک آهنگ خالتور برایم فرستاد، اسمش را گذاشته "فور نس" طبعن باید با این آهنگ ادای پهن شدن درمیآوردم اما حالا ادایش را درنمیآورم و اعتراف میکنم دو ساعت است مدام میخواند و من ذوق میکنم.
میتوانم به جرات بگویم دوستش دارم، دوست داشتنش توی همین مدت کوتاه برایم عجیب است، خیلی عجیب، انگار چهاردهسالهام. حتی اگر خیلی زود همه چیز تمام شود من نباید حال خوب این لحظهام را فراموش کنم. نباید فراموش کنم آدمی بود که برای خوب شدن حال من ساعتها به حرفها و گریههایم گوش کرد و حرفهایی زد که واقعن حالم را خوب کرد. باید یادم بماند آدمی بود که کمتر از یک ماه یاد گرفت حالم را خوب کند. آدمی که نه ادعای باهوشی و منطق و فلان داشت و نه از بالا نگاهم میکرد. آدمی که بهم میگفت بهترین لحظات زندگیاش همین مدت کنار من بودن است، گفت به بودن با من افتخار میکند.
رامین توی این روزها برایم آدمی بود که چند سال سعی کردم شبیهش را بسازم.
دوستش دارم، توی این لحظه از ته اعماقم دوستش دارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر