نمیدانم چه اتفاقی برایم افتاد ولی یک لحظه دیدم واقعن نمیتوانم. به خاطر آدم روبرویم نبود، مشکل از خود من بود. هرچقدر سعی کردم خودم را خوب نگه دارم نشد،سعی کردم خوبیها را ببینم، خودم را کنترل کنم، صبر کنم اما یک چیزی توی مغزم بلند میگفت نه.
اذیت کردم. آدمی را که حسش انگار واقعی بود، خارکسده بازی بلد نبود. حالم از خودم به هم میخورد. این لحظه یکی از لحظههاییست که دلم میخواهد زمان به عقب برگردد و این بازی را از اول شروع نکنم.
نمیدانم تا کی قرار است این وضعیت ادامه داشته باشد، تا کی میخواهم فرار کنم و یکهو بزنم زیر همه چیز اما این روزها واقعن توانایی یک آدم دیگر وسط زندگیام را ندارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر