۲۶ آذر ۱۳۹۱

این‌جا همیشه یک صدایی هست، یا صدای تمرین ساز یا صدای سوت و زمزمه کردن زیر لب یه آهنگی. هرکسی آهنگ خودش رو می‌خونه و می‌زنه، بعضی وقتا اتفاقی همه جا ساکته و یک نفر شروع می‌کنه خوندن بعد همه می‌رن سمت همون صدا و صدای اصلی می‌شه همون آهنگ.‏‌
دراز کشیده بودم کتاب می‌خوندم، هومن رفته بود بخوابه پوریا شروع کرد من و گنجشکای خونه رو برای خودش خوندن، من بلند شدم نشستم، هومن اومد بیرون سیگار روشن کرد و پشتش رو تکیه داد به شوفاژ. ناخودآگاه کلن ول کردیم و به خوندن پوریا گوش ‌کردیم.‏
چند وقته آخر شبا همش صدای گوگوش هست.غمگینم، مثل تموم شبای دیگه‌ای که اینجام و وقت خواب می‌شه و من مجبورم تو جای دونفری‌مون تنها بخوابم.‏
کاش تموم شه زودتر.‏

۲۰ آذر ۱۳۹۱

دیروز از ساعت چهار و نیم تا شیش جلوی دانشگاه منتظر ماشین موندم تا بیاد دنبالم و برگردم تهران. اولاش بارون نبود، حتی سرد هم نبود اما بعد نیم ساعت بارون شروع شد، از اون بارونای کج که بند نمیان. حس می‌کردم کونم راه راه شده، شکل نیمکتی که روش نشسته بودم، هی خودمو جابه‌جا می‌کردم که حداقل راه‌راهای ناهمگون بشه. فکر کردم نباید نیمکتای ایستگاه‌ها رو آهنی و راه‌راه بسازن بعد شروع کردم ایده دادن برای ایستگاه‌ها و در نهایت فکر کردم هرچی بسازن یا از باد و بارون خراب می‌شه یا مردم دخل‌شو میارن پس همین مدل از همه بهتره و دوباره کونمو تکون دادم. جلوی چشمم یه عالمه آدم سوار اتوبوسای دانشگاه می‌شدن، یه سری آدم می‌اومدن در یه ماشینی که نیم ساعت منتظرشون بود رو باز می‌کردن خودشونو پرت می‌کردن توش و من به جاشون می‌گفتن آخیییش. دوست داشتم جای تک‌تک آدمایی که جلوی چشمم سوار ماشینای گرم می‌شن بودم. به زندگی دو سه سال پیش خودم تو همون شهر فکر کردم، که منم تو اون شهر خونه داشتم و زندگیم مثل خیلی از این دخترایی بود که الان دوست داشتم جای اونا باشم. بعد فکر کردم لابد همون دو سه سال پیش یکی همین جایی که من نشسته بودم دقیقن تو وضعیتی مشابه من نشسته بود و دوست داشت جای من باشه. بعد انقد حواسم رفت سمت اون آدمی که سه سال پیش جای من نشسته بود و می‌خواست جای من باشه که یادم رفت چقدر سردمه و بدبختم.‏
ظهر دیروز تو کتابخونه نشسته بودم یه دختری اومد تو بعد یه نگاهی به اطراف انداخت، یه پسر و دختری رو دید که سه تا میز جلوتر نشسته بودن کنار هم و باهم حرف می‌زدن بعد خیلی واضح چند ثانیه زل زد بهشون و اومد روبروم نشست. هر چند ثانیه برمی‌گشت به اون دوتا نگاه می‌کرد و پسره هم نگاه می‌کرد اما دختره سعی می‌کرد به روی خودش نیاره در حالی که یه پوزخندی رو لبش بود. دختر قرمز شده بود، اولش فکر کردم از سرماس اما هرچی می‌گذشت قرمزتر می‌شد. سرشو کرد تو یه کتاب شعر که نفهمیدم چی بود اما مطمئن بودم هیچی نمی‌خونه و الکی ورق می‌زنه. هی سرشو برمی‌گردوند سمت دختر پسره و دوباره می‌کرد تو کتاب. استرس ازش می‌ریخت، فک می‌‌کردم اگه بش بگم پخ می‌زنه زیر گریه. خیلی خودمو نگه داشتم هیچی نگم بعد دیگه نتونستم. بش گفتم بی‌خیال، گف ها؟ گفتم ولش کن، گف چیو؟ گفتم هرچیو. بعد سعی کرد بخنده، گف اگه منظورت این دوتان، اینا دوستامن. امروز امتحان دارم، استرسم واسه اونه. دروغ می‌گف اما گفتم بی‌خیال بابا. بعد چند ثانیه دوباره نتونستم، بش گفتم من نوزده سالم بود دوسپسرم رف با یکی دیگه، همه اون مدت فکر می‌کردم مگه من چمه؟ از خودم بدم می‌اومد، اعتماد به نفسم گه بود اما هیچ غلطی نمی‌تونستم بکنم، هزار بار فکر کردم برم بزنم دوتاشونو بکشم، بعد فکر کردم خودمو گم و گور کنم و صدتا ازین چیزا اما هیچ کاری نکردم و اونم دوباره برگشت و سه چار سال بعد رابطه‌مونو تموم کردیم، وقتی دیدمت نمی‌دونم چرا یهو همون حس نفرت از خودم و اون مقایسه وحشتناکه بین خود چاقم با دوسدختر داف لاغر دوسپسر قبلیم اومد جلو چشمم، بعد گرمم شد. زده بودم تو خال ولی قصدم تو خال زدن نبود فقط می‌خواستم بش یه جوری بفهمونم که بعدش آدم بازم خودشو دوست داره و انقد راحت می‌تونه از گذشته‌ش حرف بزنه و خجالت نکشه، انقد همه چی تموم می‌شه که انگار نبود، ولی نمی‌تونستم ینی کسشر بود اگه بهش می‌گفتم. بهم گفت خیلی بهم حس خوبی دادی. حتی تونست یه کم شل کنه یه قطره اشکم بریزه. بعد من خندیدم.‏
دیشب بعد از اون همه منتظر موندن رفتم ترمینال با یه اتوبوس داغون و کثافت برگشتم تهران. اولای راه سعی کردم خودمو فشار بدم تا بدبخت باشم اما گریه‌م نمی‌گرفت. فکر می‌کردم همین که تونستم یه صندلی دو نفره برای خودم جلوی اتوبوس داشته باشم و زل بزنم به جاده و ام‌پی‌فور شکسته‌م هنوز آهنگ پخش می‌کنه و رامین هست که هزار کیلومتر اون ورتر برام پول بریزه که شام بخورم و مامان و برادراش هستن که دوازده شب بیان دنبالم و مامانم هست که پنج دیقه یه بار زنگ بزنه یعنی اون قدرام بدبخت نیستم.‏
 هربار که می‌رم شمال و میام هزارتا استرس میان و میرن و من هر دفعه سالم می‌رسم خونه باورم نمی‌شه همه اون استرسا تموم شدن. بیستم هر ماه که می‌شه و اجاره‌مو می‌دم باورم نمی‌شه یه ماه دیگه هم گذشت، هر هفته که می‌گذره باورم نمی‌شه بازم از بی‌پولی نمردم. از دیروزم باورم نمی‌شه این همه سال گذشته از ساعت ده اون شبی که تو طوفان بابلسر از خونه هم‌دانشگاهیم که می‌خواست به زور باهام بخوابه فرار کردم و تا خونه توی باد و بارون دوییدم و وقتی رسیدم خونه هیشکی نبود که حتی زنگ بزنم بهش گریه کنم و بگم من خیلی بدبختم در حالی که تو همه‌ی اون ساعتا پسری که عاشقش بودم خونه‌ی یه دختر دیگه بود. حتی باورم نمی‌شه بعد از اون شب من سه سال دیگه با دوست‌پسر قبلیم موندم.
‏‏‏‎‏‏

۱۲ آذر ۱۳۹۱

امروز با مامان رامین رفتیم حسن‌آباد برای رامین کاموا بخریم، حسن‌آباد با دفعه قبل فرق داشت. بیشتر اونایی که می‌اومدن توی مغازه‌ها یه کلاف کاموا دست‌شون بود و دنبال همون رنگ و همون جنس می‌گشتن، همه‌شون وسط بافتن یه چیزی کاموا تموم کرده بودن یا استرس تموم کردن داشتن. همه اونایی که کلاف به دست می‌اومدن تو مغازه‌ها سعی می‌کردن همو دلداری بدن و یه آدرس‌هایی به هم بدن و امید بدن که اونجا حتمن کاموای تو هست. یکی از خانوما یه کاموای سبزچند رنگ که بهش می‌گن اسپرت رو آورد جلوی من و مامان رامین و گفت دارم یه پلیور می‌بافم اما استرس گرفتم کاموام کم بیاد، بعد گفت پشتش رو بافتم جلوش مونده و حالا هرجا می‌رم می‌گن این  رنگ رو نداریم،حتی یه جاش نزدیک بود از شدت استرس بزنه زیر گریه که مامان رامین با همون مدل خودش گفت مهم نیست به جاش یه سبز بگیر که توی همین رنگا هست بعد یه طرحی بده تا کم نیاد بعد به خانومه کمک کرد یه رنگ انتخاب کنه و دلداریش داد که خوب می‌شه. خودش وقتی داشت کاموا می‌خرید از هر کدوم یه کلاف بیشتر برمی‌داشت از ترس این که بلاهایی که سر بقیه اومده سرش نیاد. بعد که بهش گفتم چقدر زیاد می‌خرین گفت عیب نداره الان بخرم بهتر از یک ماه دیگه‌ست که همه چی گرون‌تر می‌شه.‏
برای‌ شال‌گردن رامین چهارتا کلاف کاموا خریدیم، نارنجی و آبی. اولین بار بود این همه با حساسیت برای کسی خرید می‌کردم حتی برای خودم هم این همه حساسیت ندارم اما مدام فکر می‌کردم یه چیزی نگیرم که بعدن دوست نداشته باشه و برای این که من ناراحت نشم بگه خوبه. هزارتا کاموا رو هی می‌ذاشتم کنار هم تا ببینم کدوما به هم میان هر چند دقیقه یک بار سرمو بلند می‌کردم و سعی می‌کردم نفس بکشم و استرس زنایی که کاموا تموم کرده بودن منو نگیره اما نمی‌شد. هی یاد بافتنی‌های نصفه نیمه مامانم می‌افتادم بالای کمد که بعد ده سال هنوز همون‌جوری بدون آستین باقی موندن. یاد تلاشش برای این‌که آستینا رو یه رنگ دیگه کنه اما هی می‌بافت و هی می‌شکافت چون راضی نمی‌شد تا این‌که ما انقد بزرگ شدیم که دیگه همه اون کامواها یه آستین‌مونم نمی‌شه و خیال مامانم لابد راحت شده که هیچی بهتر از یه چیز نصفه‌نیمه‌س. یاد این‌که هوا از حد مجاز آلوده‌تره هم باعث می‌شد وسط نفس عمیق سرفه‌م بگیره. خودمو به زور وسط زنایی که تازه داشتن کاموا انتخاب می‌کردن فرو می‌کردم و هی می‌گفتم کم برندارین زیاد بیاد بهتر از اینه که کم بیاد.‏
سر طالقانی با مامان رامین خداحافظی کردم و نشستم توی تاکسی ام‌پی‌فورمو درآوردم دیدم صفحه‌ش شکسته، هرچی سعی می‌کردم آهنگو عوض کنم و صدا رو زیاد کنم نمی‌شد هرچی انگشت‌مو بیشتر فشار می‌دادم هیچی نمی‌شد. بعد به سرم زد از تاکسی پرتش کنم بیرون چون تحمل دیدن هر روزه‌ی یه ام‌پی‌فور خرابو واقعن ندارم.‏
چند دقیقه خوابم برد، رامین را دیدم با تیشرت آبی‌اش که امروز پوشیده بودم جلوی در یخچال با من حرف می‌زند و می‌خندد، کمتر از نیم‌ متر از جایی که ایستاده بود فاصله داشتم، آن‌قدر همان چند ثانیه لذت‌بخش بود و حالم خوب بود که از شدت لذت بیدار شدم.
دیروز از خانه خودم تا خانه‌شان پیاده رفتم و تمام طول راه یک آهنگ گوش کردم، سر ویلا دیدم نمی‌توانم بهش نگویم بعد اسمس دادم و توی اسمس گفتم " من کنار تو تماشایی شدم". واقعن همین حس را دارم، انگار تازه می‌فهمم زندگی کردن چه جوری‌ست، تازه یاد گرفتم لذت ببرم، امیدوار و خوب باشم، روابطم با آدم‌ها را درست کنم، خودم را دوست داشته باشم.‏
دیروز توی راه فهمیدم مسیر خانه‌ام تا خانه رامین سرپایینی‌ست، انگار سر می‌خوردم توی خیابان، همه‌ی راه توی لاین اتوبوس راه رفتم و بلندبلند برای خودم همین یک آهنگ را هزار بار خواندم، دوست نداشتم برسم همین که توی یک راهی بودم که تهش یک جوری به او ربط داشت کیف داشت.‏
خودش توی آن خانه نیست اما کمد لباس‌هایش است، مادرش که دوستش دارد، ماشینش، آهنگی که گوش می‌‌کند، جای خوابش، همه‌شان هستند و من می‌توانم خودم را به همه‌شان بمالم و خوشحال زندگی کنم. ‏

۰۲ آذر ۱۳۹۱

دود سیگار پوریا را از خواب بیدار می‌کند برای همین سرم را از پنجره کردم بیرون تا سیگار بکشم. دیشب روی تختش خوابیدم و مجبور شد وسط هال بخوابد، هرچقدر سعی کردم به وضعیت راحتی وسط سیگار کشیدن برسم نتوانستم، به زور خودم را بین پنجره ‌ی نیمه‌باز و میز کامپیوتر فرو کردم تا دود سیگار برنگردد توی خانه اما باز هم نشد و سیگار را نصفه خاموش کردم تا پنجره را بیشتر باز نکنم و سردش نشود. دیروز از سرکار آمدم اینجا چون حوصله خانه را نداشتم، ماشین لباسشویی خراب شده، آب را رد نمی‌کند. کشیدمش وسط هال و فیلترش را باز کردم و تمیز کردم شاید درست شود اما نشد، بعد همان‌طور وسط هال ولش کردم و ماتم گرفتم. حالا نمی‌توانم بروم خانه و ماشین‌لباسشویی خراب را وسط هال ببینم. رسیدم این‌جا و نهار پختم و خانه را تمیز کردم بعد هم رفتم خوابیدم و شب دوباره شام پختم و تصمیم گرفتم همین‌جا بمانم. رامین گفت یک جوری رفتار نکن انگار آن جا غریبه‌ای اما من نمی‌توانم، مدام حواسم هست مزاحم کسی نباشم و کاری نکنم که راحتی‌شان با بودن من به هم بخورد. دیشب به هومن گفتم می‌خواهم بروم خانه گفت بمان و فلان گفتم نمی‌توانم گفت تمام تابستان اینجا بودی حالا یک شب نمی‌توانی بمانی، دلیل درستی برای این کار نداشتم فقط گفتم خب رامین نیست و سخت است بعد دیدم قبلن هم وقت‌هایی که رامین نبود یک هفته اینجا می‌ماندم. 
صبح که بیدار شدم فکر کردم توی بابلسرم، آسمان دقیقن رنگ آسمان شمال شده اما وقتی سرم را از پنجره بیرون بردم و سیگار کشیدم شبیه پارسال زمستان شد، وقتی سه هفته تمام اینجا زندگی کردم و هر شب جلوی همین پنجره کنت سفید کشیدم. دهانم دقیقن مزه پارسال زمستان را می‌داد، سرم را کمی برگرداندم خودم را با پیراهن رامین توی شیشه پنجره دیدم در حالی که موهایم را بافته‌ام و چشمانم هنوز خواب است. دوست داشتم می‌توانستم همان طور که به همه این‌ها فکر می‌کنم از خودم عکس بگیرم، جوری که فکر و حس‌هایم توی عکس بیفتد. فکر کردم خب می‌توانم فیلم بگیرم، بعد دیدم خیلی مصنوعی و احمقانه است که آدم از خودش که سرش را از پنجره برده بیرون و سیگار می‌کشد فیلم بگیرد. یاد استارآکادمی افتادم، برنامه‌ای که قدیم‌ها از یک شبکه فرانسوی به همین نام پخش می‌شد. چند نفر باهم وارد یک ساختمان می‌شدند تا خواننده شوند فکر کنم، بعد همه جای ساختمان دوربین مدار بسته بود و طی مدتی که آنها آنجا زندگی می‌کردند دوربین‌ها ازشان فیلم می‌گرفت و زنده توی تلوزیون پخش می‌کرد. حتی وقتی می‌خوابیدند دوربین مدار بسته‌ی توی اتاق خواب توی تاریکی ازشان فیلم می‌گرفت. تلوزیون بیست و چهار ساعته کار می‌کرد و هیچ وقت وسطش پیام بازرگانی و اینها نبود یعنی شما فکر کن یک شب تا صبح بشینی چهارتا آدم را ببینی که توی تاریکی خوابند. حشر این برنامه  آن قدر تویم زیاد است که دلم می‌خواهد بروم یک جایی که همه‌جایش دوربین مدار بسته باشد زندگی کنم. البته دوست ندارم جایی پخش شود فقط دوست دارم خودم بعدها هزاربار ببینم مثل همین حالا که هزاربار نوشته‌های گذشته‌ام را اینجا می‌خوانم.
توی یک روز چندین بار خاطراتی از گذشته یادم می‌آید که همه‌شان تکراری‌ست، یعنی صد بار دیگر هم این‌ها را به یاد آورده‌ام و همان‌ها حالم را توی آن لحظه خوب یا بد کردند. مغزم شرطی شده، هرجایی که احساس خوبی بهش دست می‌دهد می‌گردد توی گذشته ببیند مشابه این حس کجا بوده یا با هر بو و صدا و طعمی گذشته را زیر و رو می‌کند تا یادش بیاید قبلن این را کجا حس کرده. واقعی‌ترین چیزی که توی خاطراتم هست همان بو و طعم و هواست وگرنه به حس بینایی‌ و شنوایی‌ام اصلن اعتماد ندارم و مطمئنم خیلی از چیزها را از خودشان درمی‌آورد برای همین اصرار دارم بروم توی استار آکادمی زندگی کنم.‏

۲۹ آبان ۱۳۹۱

همه جا شلوغ و کثیف است و من نشسته‌ام تا یکی بیاید بلندم کند و آشغال‌های زیرم را بردارد. افسرده نیستم فقط تنبل و بی‌حوصله‌ام. صبح همکارم زنگ زد و پای تلفن دعوا کردیم، عصر سر به‌آفرین سوار تاکسی شدم گفت هشصد تا سر بهار شیراز، از ماشین پیاده شدم و در را محکم بستم و فحش دادم. از صبح تا حالا چهار بار با مامان رامین پای تلفن حرف زدم و دو بارش را گریه کردم، رفتم پیش پوریا سیگار کشیدم و بعد توی آسانسور خودم را دیدم که شبیه آنهایی بودم که الان می‌زنند زیر گریه. دوست داشتم پول داشتم تا هرچی می‌خوام بخرم اما ندارم و تا حقوق بدهند حق ندارم ولخرجی کنم. رامین زنگ زد و صدایش پای تلفن غم داشت، قبلن گفته بود اگر مجبورم کنند شب توی پادگان بمانم مجبورم روی تختی بخوابم که تشک ندارد، توی یک اتاق چهار متری پر از مگس. مدام تصورش می‌کنم که روی تخت بدون تشک خوابیده و مگس دور سرش می‌چرخد و از حرص خودم را منقبض می‌کنم. به نظرم آن قدر آدم خوبی‌ست که حق ندارند این همه اذیتش کنند اما سربازی خیلی بیشتر از انتظار من کثافت است. باورم نمی‌شود رامین کم بیاورد، رامین که همه چیز را آسان و قابل تحمل می‌کند و این‌همه بلد است حال خودش را خوب نگه دارد.‏ آن‌قدر توی خیال‌پردازی خودم را بتمن و سوپرمن و ومپایر تصور کردم و رفتم از آن وضعیت نجاتش دادم پشت و گردنم درد می‌کند.‏
این‌جور وقت‌ها سعی می‌کنم خانه را کثیف‌تر کنم تا مجبور شوم تکان بخورم، کیفم را خالی کردم وسط هال، تنها جایی که قابل نشستن بود. از وسط خرت و پرت‌ها یک دستمال پیدا کردم که توی پارک لاله از یک پسر بامزه خریده بودم، آمد لوبیتل هومن را برداشت و گفت این چه جوری کار می‌کند بعد محمدحسن بازش کرد و بهش یاد داد چطور نگاه کند، مدام می‌خندید و بامزه‌بازی درمی‌آورد، آن‌قدر خوش بود که دلم برایش نمی‌سوخت. این‌هایی که بلدند وسط بدبختی خوشحال باشند حسادت‌برانگیزترین آدم‌ها هستند برایم. من اما هنوز بعد از این‌همه جان کندن بلد نیستم وسط اتفاقات بد خوب باشم. شبِ قبل از رفتن رامین مدام بهانه گرفتم و مثل سگ پاچه ‌گرفتم بعد رامین گفت برویم بیرون حالت بهتر شود و من توی ماشین بهش گفتم همه چیز بد و فلان است، بعد بهم گفت این‌ها شرایط عادی زندگی ما هستند و هیچ چیز خاصی وجود ندارد، اگر بخواهی منتظر شرایط خوب باشی چند سال می‌گذرد و تو فقط منتظری.‎‏
باید تکان بخورم، وقتی نیست هم با فکر کردن به حال خوبش و بودنش می‌توانم خودم را از کثافت بیرون بکشم. چقدر دوست داشتنش خوب است.‏

۲۸ آبان ۱۳۹۱

به بچه‌ها گفتم با رامین رفتم مرحله بعد، خندیدن که تمام شد توضیح دادم مرحله‌ی بعد چطور اتفاق می‌افتد. اولین باری که با رامین رفتم مرحله بعد یک بعد از ظهری بود آخرای زمستان که هوا سرد و گرم است، توی مدرس رانندگی می‌کرد و من رفته بودم بگویم رابطه و اینها را ولش کنیم و اصلن شروع نکنیم. هوا آفتابیِ بود و نور یک قرمزی خوبی داشت. همین‌طور که هوا سرد و گرم می‌شد من شیشه ماشین را بالا و پایین می‌کردم و با هربار بالا و پایین کردن بوی عطر رامین بیشتر می‌شد انگار، بعد رویم را برگرداندم سمت منبع بو که نور قرمز خورشید روی صورتش افتاده بود و دستش را گرفتم وهمان‌جا رفتم مرحله بعد و شروع کردم دوست داشتنش و اصلن زرهایی که از قبل آماده کرده بودم را نزدم.‏
چند شب پیش یک بار دیگر بعد از ده ماه با رامین رفتم مرحله‌ی بعد. این دفعه من خواب بودم، رامین بعد از یک هفته نبودن از راه رسید، آمد بالای سرم و بغلم کرد، صورتش سرد بود و بوی خوب می‌داد، چند دقیقه همین‌طور توی بغلش فشارم داد و بعد شروع کرد خندیدن، دوست داشتم خندیدنش را ببینم و هم‌زمان بویش را قورت بدهم یه جوری که انگار می‌ترسیدم تمام شود. مثل بچه‌های دو ساله وقتی تازه یاد می‌گیرند یک کاری انجام دهند و بعد از انجامش ذوق می‌کنند می‌خندد، یک صدایی مثل "هی" ته خنده‌اش هست که بیشتر شبیه بچه دو ساله‌ها می‌شود. آن شب همه فکرهای بدی که توی یک ماه گذشته جمع کرده بودم تمام شد و دیدم چقدر بیشتر دوستش دارم و دوست دارم بیشتر کنارش بمانم.‏
بعد از آن شب مدام بهش فکر می‌کنم و از بودنش احساس خوش‌شانسی می‌کنم. آدم خوبی که با تمام معیارهای گذشته‌ام برای دوست‌پسر فرق دارد و همین فرق داشتنش با معیارهای تخمی قبلم و حتی آدم‌های قبل بیشتر هلم می‌دهد طرفش.‏ دوست دارم برگردم عقب و خودم را به خاطر آن روز توی مدرس که تصمیم گرفتم توی این رابطه بمانم ماچ کنم و برگردم همین‌جایی که هستم و به احساس خوش‌‍‌شانسی کردن ادامه دهم.‏

۱۳ آبان ۱۳۹۱

نشستم به صدای خراب شدن خانه بغلی گوش می‌کنم و دست‌دست می‌کنم. فعل دست‌دست کردن برای من به صورت مستقل بسیار کاربرد دارد چون یک وضعیتی در زندگی‌ام وجود دارد که در آن صرفن دست‌دست می‌کنم و هیچ کار دیگری انجام نمی‌دهم. باید وسیله‌هایم را جمع کنم و بروم شمال، فردا بروم کلاس و شب دوباره برگردم تهران تا پس‌فردا سرکار باشم. این شده کار هر هفته‌ام، شنبه‌ها می‌روم و یک‌شنبه‌ها برمی‌گردم و هر دفعه قبل از رفتن ساعت‌ها دست‌دست می‌کنم. یک مدتی‌ست حوصله ندارم موزیک پلی کنم یا تلوزیون روشن کنم. در واقع صدای خراب شدن خانه بغلی را دوست دارم، هر چند ثانیه یک‌بار توده‌ای از آجر و سیمان و شیشه می‌ریزد روی زمین، از میان این توده صدای خرد شدن شیشه از همه‌شان بهتر است، ته دل آدم را یک‌جوری قلقلک می‌دهد.‏
وقتی در حال دست‌دست کردن هستم تمام کارهایی که باید یک زمانی انجام می‌دادم و برای انجام‌شان دست‌دست کردم یادم می‌آیند. مثلن قرار است یک داستان کوتاه برای پایان‌نامه‌ام ترجمه کنم اما هنوز داستان را انتخاب نکردم حتی دنبالش هم نگشتم. باید به یکی از استادهایم زنگ می‌زدم و بهش خبر می‌دادم که برنامه فلان کلاسم چی شد اما نزدم، باید تلفن شمال را که سوزاندم می‌بردم برای تعمیر. تمام این کارها از جلوی چشمم رد می‌شوند و من فقط نگاه می‌کنم و بعد تصمیم می‌گیرم بنویسم و بزنم به در یخچال اما برای همین هم دست‌دست می‌کنم و طبعن کارها فراموش می‌شوند تا دفعه بدی که در حال دست‌دست کردن هستم همه‌شان یادم بیایند و شکنجه‌ شوم از این همه ناتوانی و قدرت فعل دست‌دست کردن.‏

رفتم دکتر جدید و همه چیز را با دیتیل شرح دادم، مریضی‌ام همان چیزی‌ست که دکتر قبلی تشخیص داده بود با این تفاوت که حالا در خطرناک‌ترین وضعیت بیماری قرار دارم که توی اسمش میکس دارد. دکتر گفت توی این حالت بیمار پرحرف و خطرناک می‌شود مثل شما، زدم زیر خنده. بعد پرسید شیشه می‌کشی؟ گفتم نه، گفت تریاک؟ گفتم نه، گفت کوکایین؟ گفتم نه و در همه این حالت‌ها من و دکتر جدی به هم نگاه می‌کردیم. ازم خواست در این مدت هیچ تغییری در زندگی‌ام به وجود نیاورم، کارم، محل‌زندگی و دوستانم را ترک نکنم و من گفتم تمام تلاشم را می‌کنم برای ترک نکردن اما نگفتم آن‌قدر قشنگ بلدم دست‌دست کنم که با تلاش برای ترک نکردن اشتباه گرفته می‌شود.‏ بعد دکتر با همان قرص‌هایی شروع کرد که دکتر قبلی وقتی همین حالت را توی بابلسر تجربه می‌کردم برایم تجویز کرده بود. خیلی علمی مغزم برگشته به دو سال قبل در چنین روزهایی و من خاک‌برسر و حقیر وسط میکس فلان  وول می‌خورم.
همین که الان این‌ها را نوشتم و توانستم دست‌دست کردن را با کار دیگری مخلوط کنم باید بروم جشن بگیرم.‏

۰۳ آبان ۱۳۹۱

وضعیتم بحرانی شده، وضعیت مغزم در واقع. فکر می‌کردم دیگر هیچ وقت به این روز نمی‌افتم و از این به بعد فقط بهتر می‌شوم اما از اول پاییز به گا رفتن شروع شد و حالا بعد از یک ماه مطمئنم اگر فکری به حال خودم نکنم یک اتفاق بد می‌افتد.‏
نمی‌توانم حالم را برای کسی توضیح دهم چون اصلن چیز قابل وصفی ندارد، بزرگ‌ترین مشکلم همان چیزی‌ست که همیشه بوده، نارضایتی عمیق و وحشتناک از خودم. از همه چیزم، راه رفتن، خندیدن، غذا خوردن، نگاه کردن، از هرچیزی که وجود دارد و ندارد و یک روزی داشت و شاید یک روزی به وجود بیاید. داییم هشدار داده که هیچ تصمیمی نگیرم و گفته هیچ چیز وحشتناکی نیست فقط وسواسم زده بالا اما من هر روز هزارتا تصمیم وحشتناک می‌گیرم. تصمیم می‌گیرم رابطه‌ام را تمام کنم، خودم را توی خانه حبس کنم، کارم را ول کنم، بروم شمال زندگی کنم و همان جا شوهر کنم و بمیرم اما جرات انجام هیچ کدام‌شان را ندارم. خودم را پرت می‌کنم توی شلوغی آدم‌ها اما همین که شلوغی و مهمانی تمام می‌شود همه چیز شروع می‌شود، صبح تا شب سریال می‌بینم اما سریال تمام می‌شود و همه چیز سر جای اول است. مثل دو سال پیش خودم را با تغییر محل زندگی گول نمی‌زنم، خارج شدن از ایران  نهایتن دو سال حالم را خوب کند بعد دوباره همینم، از سیاره و منظومه هم که خارج شوم نهایتن ده سال دیگر دوام بیاورم.‏
تحملم به صفر رسیده، وسط خیابان از ماشین پیاده می‌شوم و فرار می‌کنم، وسط مهمانی آدم‌ها کس می‌گویند می‌روم توی اتاق و می‌خوابم، توی محل کار بند نمی‌شوم، نمی‌توانم هیچ چیزی را دوست داشته باشم، هیچ کاری را با میل انجام دهم. همکارم می‌گوید همش انگار خوابی اما من خیلی بیدارم و تویم باغ وحش است از شلوغی اما توان بروزش را ندارم. دلیلی برای حرف زدن پیدا نمی‌کنم و وقتی خودم را به زور وادار به حرف زدن می‌کنم بعد از خودم به خاطر همان چهارتا کلمه متنفر می‌شوم، دلیلی برای معاشرت پیدا نمی‌کنم، دلیلی برای بیرون رفتن و خرید کردن و نوشتن و هزارتا کار دیگر هم پیدا نمی‌کنم اما چون بلدم که اینها از چیست خودم را وادار به انجام همه‌شان می‌کنم و بعدش یک روز تمام خودم را توی خانه حبس می‌کنم و برای تصویر رقت‌انگیزم موقع انجام همان کارها گریه می‌کنم.
اگر باور کنم همه این‌ها از وسواس شدید است و باید بروم خودم را درمان کنم آن هم با دارو شاید وضعیت بهتر شود اما دوست ندارم دوباره دارو بخورم و عوارض کیری دارو را تحمل کنم. از طرفی باور نمی‌کنم همه چیز به همین شدتی که من بد می‌بینم‌شان بد نباشند.

۲۲ مهر ۱۳۹۱

دلم برای یک چیزهایی تنگ شده که نیستند و تقریبن هیچ‌وقت دیگری هم دستم بهشان نمی‌رسد. برای پنجره‌ای که از بالکن خانه شمال پیدا بود. ده دوازده سال پیش عاشق آدمی شدم که یک‌بار توی همان خانه دیدمش و حالا مطمئن نیستم واقعن خودش بود چون از آن فاصله چیز زیادی پیدا نیست اما ده سال پیش مطمئن بودم  در حالی که کل فضای داخلی آن خانه را حفظ بودم بس که تصورش می‌کردم. حدس می‌زدم مبلی با گل‌های بنفش کنار پنجره قرار دارد، کنار مبل تلفن و روبرویش هم تلوزیون. آدمی که عاشقش بودم را یک‌بار روی همان مبل دیدم در حالی که به مقابل خیره شده بود و می‌خندید. بعدها آن قدر به امید یک بار دیگر دیدنش به آن خانه و پنجره‌اش زل زدم که خانه کهنه شد، خشک شد، رنگ و روی پنجره‌ رفت و بلاخره از یک روزی به بعد من دیگر بازش را ندیدم تا حالا که دیدم دیگر پنجره‌ای از بالکن پیدا نیست. چند سالی هست جلوی آن خانه آپارتمان گنده‌ای بالا رفته و من تازه امشب فهمیدم خانه معشوق فرضی‌ ده سال پیشم دیگر از بالکن پیدا نیست.‏
دلم برای خواهرم هم تنگ شده، خواهر الانم نه برای خواهر همان ده سال پیشم که وسط خانه پارچه گلدار پهن می‌کرد رویش می‌نشست  تخمه می‌خورد و پوست‌شان را پرت می‌کرد به آرزوی کوه شدن پوست تخمه‌ها. سیاوش قمیشی پلی می‌کرد پنجره اتاقش را باز می‌گذاشت تا هم‌زمان با آن قسمت آهنگ که می‌گفت "کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره می‌پرن توی کوچه" باد کاغذهای رمان عاشقانه‌اش را بلند کند و فضا دقیقن به همان شکل بازسازی شود.
دلم برای مامان‌بزرگم تنگ شده، صبح‌هایی که بیدارم می‌کرد صبحانه برایم نون و پنیر و گوجه‌ آماده می‌کرد بعد وادارم می‌کرد وسط برگ‌های گیاهی که از دیوار حیاط خانه‌اش بالا می‌رفتند دنبال یک کرم سبز گنده بگردم تا با محلول مخصوصش که توی یک آب‌پاش زردرنگ ریخته بود پدرش را دربیاورد تا برگ‌ها را نخورد بعد هم پای بساط رب‌پزی و ترشی انداختنش بشینم تا مامان از مدرسه برگردد. کاش لااقل چند سال دیرتر می‌مرد و می‌دید چقدر چیزهایی که به زور به خوردم داد را حالا با لذت انجام می‌دهم.‏
دلم برای یک چیز دیگر هم تنگ شده اما خوشبختانه جرات نوشتنش را ندارم.‏