به بچهها گفتم با رامین رفتم مرحله بعد، خندیدن که تمام شد توضیح دادم مرحلهی بعد چطور اتفاق میافتد. اولین باری که با رامین رفتم مرحله بعد یک بعد از ظهری بود آخرای زمستان که هوا سرد و گرم است، توی مدرس رانندگی میکرد و من رفته بودم بگویم رابطه و اینها را ولش کنیم و اصلن شروع نکنیم. هوا آفتابیِ بود و نور یک قرمزی خوبی داشت. همینطور که هوا سرد و گرم میشد من شیشه ماشین را بالا و پایین میکردم و با هربار بالا و پایین کردن بوی عطر رامین بیشتر میشد انگار، بعد رویم را برگرداندم سمت منبع بو که نور قرمز خورشید روی صورتش افتاده بود و دستش را گرفتم وهمانجا رفتم مرحله بعد و شروع کردم دوست داشتنش و اصلن زرهایی که از قبل آماده کرده بودم را نزدم.
چند شب پیش یک بار دیگر بعد از ده ماه با رامین رفتم مرحلهی بعد. این دفعه من خواب بودم، رامین بعد از یک هفته نبودن از راه رسید، آمد بالای سرم و بغلم کرد، صورتش سرد بود و بوی خوب میداد، چند دقیقه همینطور توی بغلش فشارم داد و بعد شروع کرد خندیدن، دوست داشتم خندیدنش را ببینم و همزمان بویش را قورت بدهم یه جوری که انگار میترسیدم تمام شود. مثل بچههای دو ساله وقتی تازه یاد میگیرند یک کاری انجام دهند و بعد از انجامش ذوق میکنند میخندد، یک صدایی مثل "هی" ته خندهاش هست که بیشتر شبیه بچه دو سالهها میشود. آن شب همه فکرهای بدی که توی یک ماه گذشته جمع کرده بودم تمام شد و دیدم چقدر بیشتر دوستش دارم و دوست دارم بیشتر کنارش بمانم.
بعد از آن شب مدام بهش فکر میکنم و از بودنش احساس خوششانسی میکنم. آدم خوبی که با تمام معیارهای گذشتهام برای دوستپسر فرق دارد و همین فرق داشتنش با معیارهای تخمی قبلم و حتی آدمهای قبل بیشتر هلم میدهد طرفش. دوست دارم برگردم عقب و خودم را به خاطر آن روز توی مدرس که تصمیم گرفتم توی این رابطه بمانم ماچ کنم و برگردم همینجایی که هستم و به احساس خوششانسی کردن ادامه دهم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر