وضعیتم بحرانی شده، وضعیت مغزم در واقع. فکر میکردم دیگر هیچ وقت به این روز نمیافتم و از این به بعد فقط بهتر میشوم اما از اول پاییز به گا رفتن شروع شد و حالا بعد از یک ماه مطمئنم اگر فکری به حال خودم نکنم یک اتفاق بد میافتد.
نمیتوانم حالم را برای کسی توضیح دهم چون اصلن چیز قابل وصفی ندارد، بزرگترین مشکلم همان چیزیست که همیشه بوده، نارضایتی عمیق و وحشتناک از خودم. از همه چیزم، راه رفتن، خندیدن، غذا خوردن، نگاه کردن، از هرچیزی که وجود دارد و ندارد و یک روزی داشت و شاید یک روزی به وجود بیاید. داییم هشدار داده که هیچ تصمیمی نگیرم و گفته هیچ چیز وحشتناکی نیست فقط وسواسم زده بالا اما من هر روز هزارتا تصمیم وحشتناک میگیرم. تصمیم میگیرم رابطهام را تمام کنم، خودم را توی خانه حبس کنم، کارم را ول کنم، بروم شمال زندگی کنم و همان جا شوهر کنم و بمیرم اما جرات انجام هیچ کدامشان را ندارم. خودم را پرت میکنم توی شلوغی آدمها اما همین که شلوغی و مهمانی تمام میشود همه چیز شروع میشود، صبح تا شب سریال میبینم اما سریال تمام میشود و همه چیز سر جای اول است. مثل دو سال پیش خودم را با تغییر محل زندگی گول نمیزنم، خارج شدن از ایران نهایتن دو سال حالم را خوب کند بعد دوباره همینم، از سیاره و منظومه هم که خارج شوم نهایتن ده سال دیگر دوام بیاورم.
تحملم به صفر رسیده، وسط خیابان از ماشین پیاده میشوم و فرار میکنم، وسط مهمانی آدمها کس میگویند میروم توی اتاق و میخوابم، توی محل کار بند نمیشوم، نمیتوانم هیچ چیزی را دوست داشته باشم، هیچ کاری را با میل انجام دهم. همکارم میگوید همش انگار خوابی اما من خیلی بیدارم و تویم باغ وحش است از شلوغی اما توان بروزش را ندارم. دلیلی برای حرف زدن پیدا نمیکنم و وقتی خودم را به زور وادار به حرف زدن میکنم بعد از خودم به خاطر همان چهارتا کلمه متنفر میشوم، دلیلی برای معاشرت پیدا نمیکنم، دلیلی برای بیرون رفتن و خرید کردن و نوشتن و هزارتا کار دیگر هم پیدا نمیکنم اما چون بلدم که اینها از چیست خودم را وادار به انجام همهشان میکنم و بعدش یک روز تمام خودم را توی خانه حبس میکنم و برای تصویر رقتانگیزم موقع انجام همان کارها گریه میکنم.
اگر باور کنم همه اینها از وسواس شدید است و باید بروم خودم را درمان کنم آن هم با دارو شاید وضعیت بهتر شود اما دوست ندارم دوباره دارو بخورم و عوارض کیری دارو را تحمل کنم. از طرفی باور نمیکنم همه چیز به همین شدتی که من بد میبینمشان بد نباشند.
نمیتوانم حالم را برای کسی توضیح دهم چون اصلن چیز قابل وصفی ندارد، بزرگترین مشکلم همان چیزیست که همیشه بوده، نارضایتی عمیق و وحشتناک از خودم. از همه چیزم، راه رفتن، خندیدن، غذا خوردن، نگاه کردن، از هرچیزی که وجود دارد و ندارد و یک روزی داشت و شاید یک روزی به وجود بیاید. داییم هشدار داده که هیچ تصمیمی نگیرم و گفته هیچ چیز وحشتناکی نیست فقط وسواسم زده بالا اما من هر روز هزارتا تصمیم وحشتناک میگیرم. تصمیم میگیرم رابطهام را تمام کنم، خودم را توی خانه حبس کنم، کارم را ول کنم، بروم شمال زندگی کنم و همان جا شوهر کنم و بمیرم اما جرات انجام هیچ کدامشان را ندارم. خودم را پرت میکنم توی شلوغی آدمها اما همین که شلوغی و مهمانی تمام میشود همه چیز شروع میشود، صبح تا شب سریال میبینم اما سریال تمام میشود و همه چیز سر جای اول است. مثل دو سال پیش خودم را با تغییر محل زندگی گول نمیزنم، خارج شدن از ایران نهایتن دو سال حالم را خوب کند بعد دوباره همینم، از سیاره و منظومه هم که خارج شوم نهایتن ده سال دیگر دوام بیاورم.
تحملم به صفر رسیده، وسط خیابان از ماشین پیاده میشوم و فرار میکنم، وسط مهمانی آدمها کس میگویند میروم توی اتاق و میخوابم، توی محل کار بند نمیشوم، نمیتوانم هیچ چیزی را دوست داشته باشم، هیچ کاری را با میل انجام دهم. همکارم میگوید همش انگار خوابی اما من خیلی بیدارم و تویم باغ وحش است از شلوغی اما توان بروزش را ندارم. دلیلی برای حرف زدن پیدا نمیکنم و وقتی خودم را به زور وادار به حرف زدن میکنم بعد از خودم به خاطر همان چهارتا کلمه متنفر میشوم، دلیلی برای معاشرت پیدا نمیکنم، دلیلی برای بیرون رفتن و خرید کردن و نوشتن و هزارتا کار دیگر هم پیدا نمیکنم اما چون بلدم که اینها از چیست خودم را وادار به انجام همهشان میکنم و بعدش یک روز تمام خودم را توی خانه حبس میکنم و برای تصویر رقتانگیزم موقع انجام همان کارها گریه میکنم.
اگر باور کنم همه اینها از وسواس شدید است و باید بروم خودم را درمان کنم آن هم با دارو شاید وضعیت بهتر شود اما دوست ندارم دوباره دارو بخورم و عوارض کیری دارو را تحمل کنم. از طرفی باور نمیکنم همه چیز به همین شدتی که من بد میبینمشان بد نباشند.
گور بابای حرف مردم و دیگران. به جای اینا و قرص و مرص، به خودت برس و بدنت رو سالم کن و شلوغی های اضافی رو از زندگیت بریز بیرون. بهتر میشی تجربه دارم.
پاسخ دادنحذف