دلم برای یک چیزهایی تنگ شده که نیستند و تقریبن هیچوقت دیگری هم دستم بهشان نمیرسد. برای پنجرهای که از بالکن خانه شمال پیدا بود. ده دوازده سال پیش عاشق آدمی شدم که یکبار توی همان خانه دیدمش و حالا مطمئن نیستم واقعن خودش بود چون از آن فاصله چیز زیادی پیدا نیست اما ده سال پیش مطمئن بودم در حالی که کل فضای داخلی آن خانه را حفظ بودم بس که تصورش میکردم. حدس میزدم مبلی با گلهای بنفش کنار پنجره قرار دارد، کنار مبل تلفن و روبرویش هم تلوزیون. آدمی که عاشقش بودم را یکبار روی همان مبل دیدم در حالی که به مقابل خیره شده بود و میخندید. بعدها آن قدر به امید یک بار دیگر دیدنش به آن خانه و پنجرهاش زل زدم که خانه کهنه شد، خشک شد، رنگ و روی پنجره رفت و بلاخره از یک روزی به بعد من دیگر بازش را ندیدم تا حالا که دیدم دیگر پنجرهای از بالکن پیدا نیست. چند سالی هست جلوی آن خانه آپارتمان گندهای بالا رفته و من تازه امشب فهمیدم خانه معشوق فرضی ده سال پیشم دیگر از بالکن پیدا نیست.
دلم برای خواهرم هم تنگ شده، خواهر الانم نه برای خواهر همان ده سال پیشم که وسط خانه پارچه گلدار پهن میکرد رویش مینشست تخمه میخورد و پوستشان را پرت میکرد به آرزوی کوه شدن پوست تخمهها. سیاوش قمیشی پلی میکرد پنجره اتاقش را باز میگذاشت تا همزمان با آن قسمت آهنگ که میگفت "کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره میپرن توی کوچه" باد کاغذهای رمان عاشقانهاش را بلند کند و فضا دقیقن به همان شکل بازسازی شود.
دلم برای مامانبزرگم تنگ شده، صبحهایی که بیدارم میکرد صبحانه برایم نون و پنیر و گوجه آماده میکرد بعد وادارم میکرد وسط برگهای گیاهی که از دیوار حیاط خانهاش بالا میرفتند دنبال یک کرم سبز گنده بگردم تا با محلول مخصوصش که توی یک آبپاش زردرنگ ریخته بود پدرش را دربیاورد تا برگها را نخورد بعد هم پای بساط ربپزی و ترشی انداختنش بشینم تا مامان از مدرسه برگردد. کاش لااقل چند سال دیرتر میمرد و میدید چقدر چیزهایی که به زور به خوردم داد را حالا با لذت انجام میدهم.
دلم برای یک چیز دیگر هم تنگ شده اما خوشبختانه جرات نوشتنش را ندارم.
دلم برای یک چیز دیگر هم تنگ شده اما خوشبختانه جرات نوشتنش را ندارم.
چرا خوشبختانه جرات نوشتنشُ نداری؟
پاسخ دادنحذفچون کون نوشتن و حوصله توضیح دادنشو نداشتم:ی
حذفکون نداشتن از جرات نداشتن به تره
پاسخ دادنحذف