امروز با مامان رامین رفتیم حسنآباد برای رامین کاموا بخریم، حسنآباد با دفعه قبل فرق داشت. بیشتر اونایی که میاومدن توی مغازهها یه کلاف کاموا دستشون بود و دنبال همون رنگ و همون جنس میگشتن، همهشون وسط بافتن یه چیزی کاموا تموم کرده بودن یا استرس تموم کردن داشتن. همه اونایی که کلاف به دست میاومدن تو مغازهها سعی میکردن همو دلداری بدن و یه آدرسهایی به هم بدن و امید بدن که اونجا حتمن کاموای تو هست. یکی از خانوما یه کاموای سبزچند رنگ که بهش میگن اسپرت رو آورد جلوی من و مامان رامین و گفت دارم یه پلیور میبافم اما استرس گرفتم کاموام کم بیاد، بعد گفت پشتش رو بافتم جلوش مونده و حالا هرجا میرم میگن این رنگ رو نداریم،حتی یه جاش نزدیک بود از شدت استرس بزنه زیر گریه که مامان رامین با همون مدل خودش گفت مهم نیست به جاش یه سبز بگیر که توی همین رنگا هست بعد یه طرحی بده تا کم نیاد بعد به خانومه کمک کرد یه رنگ انتخاب کنه و دلداریش داد که خوب میشه. خودش وقتی داشت کاموا میخرید از هر کدوم یه کلاف بیشتر برمیداشت از ترس این که بلاهایی که سر بقیه اومده سرش نیاد. بعد که بهش گفتم چقدر زیاد میخرین گفت عیب نداره الان بخرم بهتر از یک ماه دیگهست که همه چی گرونتر میشه.
برای شالگردن رامین چهارتا کلاف کاموا خریدیم، نارنجی و آبی. اولین بار بود این همه با حساسیت برای کسی خرید میکردم حتی برای خودم هم این همه حساسیت ندارم اما مدام فکر میکردم یه چیزی نگیرم که بعدن دوست نداشته باشه و برای این که من ناراحت نشم بگه خوبه. هزارتا کاموا رو هی میذاشتم کنار هم تا ببینم کدوما به هم میان هر چند دقیقه یک بار سرمو بلند میکردم و سعی میکردم نفس بکشم و استرس زنایی که کاموا تموم کرده بودن منو نگیره اما نمیشد. هی یاد بافتنیهای نصفه نیمه مامانم میافتادم بالای کمد که بعد ده سال هنوز همونجوری بدون آستین باقی موندن. یاد تلاشش برای اینکه آستینا رو یه رنگ دیگه کنه اما هی میبافت و هی میشکافت چون راضی نمیشد تا اینکه ما انقد بزرگ شدیم که دیگه همه اون کامواها یه آستینمونم نمیشه و خیال مامانم لابد راحت شده که هیچی بهتر از یه چیز نصفهنیمهس. یاد اینکه هوا از حد مجاز آلودهتره هم باعث میشد وسط نفس عمیق سرفهم بگیره. خودمو به زور وسط زنایی که تازه داشتن کاموا انتخاب میکردن فرو میکردم و هی میگفتم کم برندارین زیاد بیاد بهتر از اینه که کم بیاد.
سر طالقانی با مامان رامین خداحافظی کردم و نشستم توی تاکسی امپیفورمو درآوردم دیدم صفحهش شکسته، هرچی سعی میکردم آهنگو عوض کنم و صدا رو زیاد کنم نمیشد هرچی انگشتمو بیشتر فشار میدادم هیچی نمیشد. بعد به سرم زد از تاکسی پرتش کنم بیرون چون تحمل دیدن هر روزهی یه امپیفور خرابو واقعن ندارم.
برای شالگردن رامین چهارتا کلاف کاموا خریدیم، نارنجی و آبی. اولین بار بود این همه با حساسیت برای کسی خرید میکردم حتی برای خودم هم این همه حساسیت ندارم اما مدام فکر میکردم یه چیزی نگیرم که بعدن دوست نداشته باشه و برای این که من ناراحت نشم بگه خوبه. هزارتا کاموا رو هی میذاشتم کنار هم تا ببینم کدوما به هم میان هر چند دقیقه یک بار سرمو بلند میکردم و سعی میکردم نفس بکشم و استرس زنایی که کاموا تموم کرده بودن منو نگیره اما نمیشد. هی یاد بافتنیهای نصفه نیمه مامانم میافتادم بالای کمد که بعد ده سال هنوز همونجوری بدون آستین باقی موندن. یاد تلاشش برای اینکه آستینا رو یه رنگ دیگه کنه اما هی میبافت و هی میشکافت چون راضی نمیشد تا اینکه ما انقد بزرگ شدیم که دیگه همه اون کامواها یه آستینمونم نمیشه و خیال مامانم لابد راحت شده که هیچی بهتر از یه چیز نصفهنیمهس. یاد اینکه هوا از حد مجاز آلودهتره هم باعث میشد وسط نفس عمیق سرفهم بگیره. خودمو به زور وسط زنایی که تازه داشتن کاموا انتخاب میکردن فرو میکردم و هی میگفتم کم برندارین زیاد بیاد بهتر از اینه که کم بیاد.
سر طالقانی با مامان رامین خداحافظی کردم و نشستم توی تاکسی امپیفورمو درآوردم دیدم صفحهش شکسته، هرچی سعی میکردم آهنگو عوض کنم و صدا رو زیاد کنم نمیشد هرچی انگشتمو بیشتر فشار میدادم هیچی نمیشد. بعد به سرم زد از تاکسی پرتش کنم بیرون چون تحمل دیدن هر روزهی یه امپیفور خرابو واقعن ندارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر