دیروز از ساعت چهار و نیم تا شیش جلوی دانشگاه منتظر ماشین موندم تا بیاد دنبالم و برگردم تهران. اولاش بارون نبود، حتی سرد هم نبود اما بعد نیم ساعت بارون شروع شد، از اون بارونای کج که بند نمیان. حس میکردم کونم راه راه شده، شکل نیمکتی که روش نشسته بودم، هی خودمو جابهجا میکردم که حداقل راهراهای ناهمگون بشه. فکر کردم نباید نیمکتای ایستگاهها رو آهنی و راهراه بسازن بعد شروع کردم ایده دادن برای ایستگاهها و در نهایت فکر کردم هرچی بسازن یا از باد و بارون خراب میشه یا مردم دخلشو میارن پس همین مدل از همه بهتره و دوباره کونمو تکون دادم. جلوی چشمم یه عالمه آدم سوار اتوبوسای دانشگاه میشدن، یه سری آدم میاومدن در یه ماشینی که نیم ساعت منتظرشون بود رو باز میکردن خودشونو پرت میکردن توش و من به جاشون میگفتن آخیییش. دوست داشتم جای تکتک آدمایی که جلوی چشمم سوار ماشینای گرم میشن بودم. به زندگی دو سه سال پیش خودم تو همون شهر فکر کردم، که منم تو اون شهر خونه داشتم و زندگیم مثل خیلی از این دخترایی بود که الان دوست داشتم جای اونا باشم. بعد فکر کردم لابد همون دو سه سال پیش یکی همین جایی که من نشسته بودم دقیقن تو وضعیتی مشابه من نشسته بود و دوست داشت جای من باشه. بعد انقد حواسم رفت سمت اون آدمی که سه سال پیش جای من نشسته بود و میخواست جای من باشه که یادم رفت چقدر سردمه و بدبختم.
ظهر دیروز تو کتابخونه نشسته بودم یه دختری اومد تو بعد یه نگاهی به اطراف انداخت، یه پسر و دختری رو دید که سه تا میز جلوتر نشسته بودن کنار هم و باهم حرف میزدن بعد خیلی واضح چند ثانیه زل زد بهشون و اومد روبروم نشست. هر چند ثانیه برمیگشت به اون دوتا نگاه میکرد و پسره هم نگاه میکرد اما دختره سعی میکرد به روی خودش نیاره در حالی که یه پوزخندی رو لبش بود. دختر قرمز شده بود، اولش فکر کردم از سرماس اما هرچی میگذشت قرمزتر میشد. سرشو کرد تو یه کتاب شعر که نفهمیدم چی بود اما مطمئن بودم هیچی نمیخونه و الکی ورق میزنه. هی سرشو برمیگردوند سمت دختر پسره و دوباره میکرد تو کتاب. استرس ازش میریخت، فک میکردم اگه بش بگم پخ میزنه زیر گریه. خیلی خودمو نگه داشتم هیچی نگم بعد دیگه نتونستم. بش گفتم بیخیال، گف ها؟ گفتم ولش کن، گف چیو؟ گفتم هرچیو. بعد سعی کرد بخنده، گف اگه منظورت این دوتان، اینا دوستامن. امروز امتحان دارم، استرسم واسه اونه. دروغ میگف اما گفتم بیخیال بابا. بعد چند ثانیه دوباره نتونستم، بش گفتم من نوزده سالم بود دوسپسرم رف با یکی دیگه، همه اون مدت فکر میکردم مگه من چمه؟ از خودم بدم میاومد، اعتماد به نفسم گه بود اما هیچ غلطی نمیتونستم بکنم، هزار بار فکر کردم برم بزنم دوتاشونو بکشم، بعد فکر کردم خودمو گم و گور کنم و صدتا ازین چیزا اما هیچ کاری نکردم و اونم دوباره برگشت و سه چار سال بعد رابطهمونو تموم کردیم، وقتی دیدمت نمیدونم چرا یهو همون حس نفرت از خودم و اون مقایسه وحشتناکه بین خود چاقم با دوسدختر داف لاغر دوسپسر قبلیم اومد جلو چشمم، بعد گرمم شد. زده بودم تو خال ولی قصدم تو خال زدن نبود فقط میخواستم بش یه جوری بفهمونم که بعدش آدم بازم خودشو دوست داره و انقد راحت میتونه از گذشتهش حرف بزنه و خجالت نکشه، انقد همه چی تموم میشه که انگار نبود، ولی نمیتونستم ینی کسشر بود اگه بهش میگفتم. بهم گفت خیلی بهم حس خوبی دادی. حتی تونست یه کم شل کنه یه قطره اشکم بریزه. بعد من خندیدم.
دیشب بعد از اون همه منتظر موندن رفتم ترمینال با یه اتوبوس داغون و کثافت برگشتم تهران. اولای راه سعی کردم خودمو فشار بدم تا بدبخت باشم اما گریهم نمیگرفت. فکر میکردم همین که تونستم یه صندلی دو نفره برای خودم جلوی اتوبوس داشته باشم و زل بزنم به جاده و امپیفور شکستهم هنوز آهنگ پخش میکنه و رامین هست که هزار کیلومتر اون ورتر برام پول بریزه که شام بخورم و مامان و برادراش هستن که دوازده شب بیان دنبالم و مامانم هست که پنج دیقه یه بار زنگ بزنه یعنی اون قدرام بدبخت نیستم.
دیشب بعد از اون همه منتظر موندن رفتم ترمینال با یه اتوبوس داغون و کثافت برگشتم تهران. اولای راه سعی کردم خودمو فشار بدم تا بدبخت باشم اما گریهم نمیگرفت. فکر میکردم همین که تونستم یه صندلی دو نفره برای خودم جلوی اتوبوس داشته باشم و زل بزنم به جاده و امپیفور شکستهم هنوز آهنگ پخش میکنه و رامین هست که هزار کیلومتر اون ورتر برام پول بریزه که شام بخورم و مامان و برادراش هستن که دوازده شب بیان دنبالم و مامانم هست که پنج دیقه یه بار زنگ بزنه یعنی اون قدرام بدبخت نیستم.
هربار که میرم شمال و میام هزارتا استرس میان و میرن و من هر دفعه سالم میرسم خونه باورم نمیشه همه اون استرسا تموم شدن. بیستم هر ماه که میشه و اجارهمو میدم باورم نمیشه یه ماه دیگه هم گذشت، هر هفته که میگذره باورم نمیشه بازم از بیپولی نمردم. از دیروزم باورم نمیشه این همه سال گذشته از ساعت ده اون شبی که تو طوفان بابلسر از خونه همدانشگاهیم که میخواست به زور باهام بخوابه فرار کردم و تا خونه توی باد و بارون دوییدم و وقتی رسیدم خونه هیشکی نبود که حتی زنگ بزنم بهش گریه کنم و بگم من خیلی بدبختم در حالی که تو همهی اون ساعتا پسری که عاشقش بودم خونهی یه دختر دیگه بود. حتی باورم نمیشه بعد از اون شب من سه سال دیگه با دوستپسر قبلیم موندم.
مرسی که می نویسی و بنویس لطفن
پاسخ دادنحذف