چند دقیقه خوابم برد، رامین را دیدم با تیشرت آبیاش که امروز پوشیده بودم جلوی در یخچال با من حرف میزند و میخندد، کمتر از نیم متر از جایی که ایستاده بود فاصله داشتم، آنقدر همان چند ثانیه لذتبخش بود و حالم خوب بود که از شدت لذت بیدار شدم.
دیروز از خانه خودم تا خانهشان پیاده رفتم و تمام طول راه یک آهنگ گوش کردم، سر ویلا دیدم نمیتوانم بهش نگویم بعد اسمس دادم و توی اسمس گفتم " من کنار تو تماشایی شدم". واقعن همین حس را دارم، انگار تازه میفهمم زندگی کردن چه جوریست، تازه یاد گرفتم لذت ببرم، امیدوار و خوب باشم، روابطم با آدمها را درست کنم، خودم را دوست داشته باشم.
دیروز توی راه فهمیدم مسیر خانهام تا خانه رامین سرپایینیست، انگار سر میخوردم توی خیابان، همهی راه توی لاین اتوبوس راه رفتم و بلندبلند برای خودم همین یک آهنگ را هزار بار خواندم، دوست نداشتم برسم همین که توی یک راهی بودم که تهش یک جوری به او ربط داشت کیف داشت.
خودش توی آن خانه نیست اما کمد لباسهایش است، مادرش که دوستش دارد، ماشینش، آهنگی که گوش میکند، جای خوابش، همهشان هستند و من میتوانم خودم را به همهشان بمالم و خوشحال زندگی کنم.
دیروز توی راه فهمیدم مسیر خانهام تا خانه رامین سرپایینیست، انگار سر میخوردم توی خیابان، همهی راه توی لاین اتوبوس راه رفتم و بلندبلند برای خودم همین یک آهنگ را هزار بار خواندم، دوست نداشتم برسم همین که توی یک راهی بودم که تهش یک جوری به او ربط داشت کیف داشت.
خودش توی آن خانه نیست اما کمد لباسهایش است، مادرش که دوستش دارد، ماشینش، آهنگی که گوش میکند، جای خوابش، همهشان هستند و من میتوانم خودم را به همهشان بمالم و خوشحال زندگی کنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر