همه جا شلوغ و کثیف است و من نشستهام تا یکی بیاید بلندم کند و آشغالهای زیرم را بردارد. افسرده نیستم فقط تنبل و بیحوصلهام. صبح همکارم زنگ زد و پای تلفن دعوا کردیم، عصر سر بهآفرین سوار تاکسی شدم گفت هشصد تا سر بهار شیراز، از ماشین پیاده شدم و در را محکم بستم و فحش دادم. از صبح تا حالا چهار بار با مامان رامین پای تلفن حرف زدم و دو بارش را گریه کردم، رفتم پیش پوریا سیگار کشیدم و بعد توی آسانسور خودم را دیدم که شبیه آنهایی بودم که الان میزنند زیر گریه. دوست داشتم پول داشتم تا هرچی میخوام بخرم اما ندارم و تا حقوق بدهند حق ندارم ولخرجی کنم. رامین زنگ زد و صدایش پای تلفن غم داشت، قبلن گفته بود اگر مجبورم کنند شب توی پادگان بمانم مجبورم روی تختی بخوابم که تشک ندارد، توی یک اتاق چهار متری پر از مگس. مدام تصورش میکنم که روی تخت بدون تشک خوابیده و مگس دور سرش میچرخد و از حرص خودم را منقبض میکنم. به نظرم آن قدر آدم خوبیست که حق ندارند این همه اذیتش کنند اما سربازی خیلی بیشتر از انتظار من کثافت است. باورم نمیشود رامین کم بیاورد، رامین که همه چیز را آسان و قابل تحمل میکند و اینهمه بلد است حال خودش را خوب نگه دارد. آنقدر توی خیالپردازی خودم را بتمن و سوپرمن و ومپایر تصور کردم و رفتم از آن وضعیت نجاتش دادم پشت و گردنم درد میکند.
اینجور وقتها سعی میکنم خانه را کثیفتر کنم تا مجبور شوم تکان بخورم، کیفم را خالی کردم وسط هال، تنها جایی که قابل نشستن بود. از وسط خرت و پرتها یک دستمال پیدا کردم که توی پارک لاله از یک پسر بامزه خریده بودم، آمد لوبیتل هومن را برداشت و گفت این چه جوری کار میکند بعد محمدحسن بازش کرد و بهش یاد داد چطور نگاه کند، مدام میخندید و بامزهبازی درمیآورد، آنقدر خوش بود که دلم برایش نمیسوخت. اینهایی که بلدند وسط بدبختی خوشحال باشند حسادتبرانگیزترین آدمها هستند برایم. من اما هنوز بعد از اینهمه جان کندن بلد نیستم وسط اتفاقات بد خوب باشم. شبِ قبل از رفتن رامین مدام بهانه گرفتم و مثل سگ پاچه گرفتم بعد رامین گفت برویم بیرون حالت بهتر شود و من توی ماشین بهش گفتم همه چیز بد و فلان است، بعد بهم گفت اینها شرایط عادی زندگی ما هستند و هیچ چیز خاصی وجود ندارد، اگر بخواهی منتظر شرایط خوب باشی چند سال میگذرد و تو فقط منتظری.
باید تکان بخورم، وقتی نیست هم با فکر کردن به حال خوبش و بودنش میتوانم خودم را از کثافت بیرون بکشم. چقدر دوست داشتنش خوب است.
باید تکان بخورم، وقتی نیست هم با فکر کردن به حال خوبش و بودنش میتوانم خودم را از کثافت بیرون بکشم. چقدر دوست داشتنش خوب است.
این رو قاب باید بگیرم بزنم رو دیوار:
پاسخ دادنحذفبهم گفت اینها شرایط عادی زندگی ما هستند و هیچ چیز خاصی وجود ندارد، اگر بخواهی منتظر شرایط خوب باشی چند سال میگذرد و تو فقط منتظری.
منم چون هیچ رامینی تو زندگیم نیست که اینو بهم بگه همین جمله این ها شرایط عادی زندگی ما هستند، خودم به خودم میگم که مرداب نشم و دوام بیارم دستشُ محکم بگیر و بیا بیرون که بتونی نفس بکشی منم باید دست خودمُ بگیرم.
پاسخ دادنحذف