نشستم به صدای خراب شدن خانه بغلی گوش میکنم و دستدست میکنم. فعل دستدست کردن برای من به صورت مستقل بسیار کاربرد دارد چون یک وضعیتی در زندگیام وجود دارد که در آن صرفن دستدست میکنم و هیچ کار دیگری انجام نمیدهم. باید وسیلههایم را جمع کنم و بروم شمال، فردا بروم کلاس و شب دوباره برگردم تهران تا پسفردا سرکار باشم. این شده کار هر هفتهام، شنبهها میروم و یکشنبهها برمیگردم و هر دفعه قبل از رفتن ساعتها دستدست میکنم. یک مدتیست حوصله ندارم موزیک پلی کنم یا تلوزیون روشن کنم. در واقع صدای خراب شدن خانه بغلی را دوست دارم، هر چند ثانیه یکبار تودهای از آجر و سیمان و شیشه میریزد روی زمین، از میان این توده صدای خرد شدن شیشه از همهشان بهتر است، ته دل آدم را یکجوری قلقلک میدهد.
وقتی در حال دستدست کردن هستم تمام کارهایی که باید یک زمانی انجام میدادم و برای انجامشان دستدست کردم یادم میآیند. مثلن قرار است یک داستان کوتاه برای پایاننامهام ترجمه کنم اما هنوز داستان را انتخاب نکردم حتی دنبالش هم نگشتم. باید به یکی از استادهایم زنگ میزدم و بهش خبر میدادم که برنامه فلان کلاسم چی شد اما نزدم، باید تلفن شمال را که سوزاندم میبردم برای تعمیر. تمام این کارها از جلوی چشمم رد میشوند و من فقط نگاه میکنم و بعد تصمیم میگیرم بنویسم و بزنم به در یخچال اما برای همین هم دستدست میکنم و طبعن کارها فراموش میشوند تا دفعه بدی که در حال دستدست کردن هستم همهشان یادم بیایند و شکنجه شوم از این همه ناتوانی و قدرت فعل دستدست کردن.
رفتم دکتر جدید و همه چیز را با دیتیل شرح دادم، مریضیام همان چیزیست که دکتر قبلی تشخیص داده بود با این تفاوت که حالا در خطرناکترین وضعیت بیماری قرار دارم که توی اسمش میکس دارد. دکتر گفت توی این حالت بیمار پرحرف و خطرناک میشود مثل شما، زدم زیر خنده. بعد پرسید شیشه میکشی؟ گفتم نه، گفت تریاک؟ گفتم نه، گفت کوکایین؟ گفتم نه و در همه این حالتها من و دکتر جدی به هم نگاه میکردیم. ازم خواست در این مدت هیچ تغییری در زندگیام به وجود نیاورم، کارم، محلزندگی و دوستانم را ترک نکنم و من گفتم تمام تلاشم را میکنم برای ترک نکردن اما نگفتم آنقدر قشنگ بلدم دستدست کنم که با تلاش برای ترک نکردن اشتباه گرفته میشود. بعد دکتر با همان قرصهایی شروع کرد که دکتر قبلی وقتی همین حالت را توی بابلسر تجربه میکردم برایم تجویز کرده بود. خیلی علمی مغزم برگشته به دو سال قبل در چنین روزهایی و من خاکبرسر و حقیر وسط میکس فلان وول میخورم.
وقتی در حال دستدست کردن هستم تمام کارهایی که باید یک زمانی انجام میدادم و برای انجامشان دستدست کردم یادم میآیند. مثلن قرار است یک داستان کوتاه برای پایاننامهام ترجمه کنم اما هنوز داستان را انتخاب نکردم حتی دنبالش هم نگشتم. باید به یکی از استادهایم زنگ میزدم و بهش خبر میدادم که برنامه فلان کلاسم چی شد اما نزدم، باید تلفن شمال را که سوزاندم میبردم برای تعمیر. تمام این کارها از جلوی چشمم رد میشوند و من فقط نگاه میکنم و بعد تصمیم میگیرم بنویسم و بزنم به در یخچال اما برای همین هم دستدست میکنم و طبعن کارها فراموش میشوند تا دفعه بدی که در حال دستدست کردن هستم همهشان یادم بیایند و شکنجه شوم از این همه ناتوانی و قدرت فعل دستدست کردن.
رفتم دکتر جدید و همه چیز را با دیتیل شرح دادم، مریضیام همان چیزیست که دکتر قبلی تشخیص داده بود با این تفاوت که حالا در خطرناکترین وضعیت بیماری قرار دارم که توی اسمش میکس دارد. دکتر گفت توی این حالت بیمار پرحرف و خطرناک میشود مثل شما، زدم زیر خنده. بعد پرسید شیشه میکشی؟ گفتم نه، گفت تریاک؟ گفتم نه، گفت کوکایین؟ گفتم نه و در همه این حالتها من و دکتر جدی به هم نگاه میکردیم. ازم خواست در این مدت هیچ تغییری در زندگیام به وجود نیاورم، کارم، محلزندگی و دوستانم را ترک نکنم و من گفتم تمام تلاشم را میکنم برای ترک نکردن اما نگفتم آنقدر قشنگ بلدم دستدست کنم که با تلاش برای ترک نکردن اشتباه گرفته میشود. بعد دکتر با همان قرصهایی شروع کرد که دکتر قبلی وقتی همین حالت را توی بابلسر تجربه میکردم برایم تجویز کرده بود. خیلی علمی مغزم برگشته به دو سال قبل در چنین روزهایی و من خاکبرسر و حقیر وسط میکس فلان وول میخورم.
همین که الان اینها را نوشتم و توانستم دستدست کردن را با کار دیگری مخلوط کنم باید بروم جشن بگیرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر