۱۵ دی ۱۴۰۳

بیا منو ببر نوازشم کن

 هنوز کاملا علت دقیقی که نمی‌گذارد متمرکز بخوابم و استراحت کنم را درک نکرده‌ام، می‌توانم حدس بزنم علاقه شدیدم به نقاشی کشیدن مدام می‌کشدم سمت میزکارم و از طرف دیگر اضطراب خراب شدن دوباره ستون فقراتم از جا بلندم می‌کند.

دلایل دیگری هم به نظرم می‌رسد، این‌که دلم می‌خواهد خیلی چیزها سر جای خودشان باشند و شلوغی و بی‌نظمی به شدت اذیتم می‌کند، خانه بزرگ است و کارهای خرد و ریز زیاد دارد و باید مدام به گوشه و کنارش رسید، حیوان‌ها کارهای خاصی دارند، وسیله‌های کارم، تازه دوستانم را نگفتم، رسیدگی به دوستانم کار زمان‌بری است که من با علاقه خاصی انجام می‌دهم و تازگی فهمیدم در این راه ممکن است خودم را قربانی کنم، مثلا وقتی با تلفن حرف میزنم و دوستم اضطراب دارد من هم از شدت اضطراب باید بلند شوم، صبا می‌گوید تو بیش‌حسی داری اما من فکر می‌کنم فقط عادی هستم همه باید همین می‌بودند فقط بقیه خراب و مادرقحبه‌اند. قبل از این‌که دیسک پاره کنم یک ماه هر روز برای یک دوستم نهار می‌‌پختم تا در اداره غش نکند و به نظرم عادی‌ترین کار در عالم دوستی بود بعدا فهمیدم اوه نو، همیشه دیر می‌فهمم وقتی که دیگر جا تر است و بچه نیست اما همان بهتر چون برای من که یک گلبرگ زودرنج هستم فهمیدن مورد سواستفاده قرار گرفتن توسط بره‌های داستان عادت شده آن‌قدر که وقتی بیمارم نمی‌توانم دراز بکشم چون بره‌ای هست که بهم احساس گناه بدهد از استراحتم، باید از او مراقبت کنم او حتما بیش از من به این مراقبت نیاز دارد آه بره همیشه قربانی من ابراهیمم اشتباه آمدی این بار سرت را می‌برم.

۱۶ آبان ۱۴۰۳

اتاقت پر گل بود بدون من کردم

دوباره دیسک پاره کرده‌ام و افتاده‌ام توی رختخواب، بعد از ده سال باز هم باید جراحی کنم و تمام مراحل را از اول طی کنم، این بار اما کار مهمی برای انجام دادن داشتم وسط نقاشی بودم و جای خیلی مهمی هم بودم وسط کارهای نمایشگاه و حالا باید همه چیز را به حالت معلق دربیاورم و بنشینم دردم را در حالت ذهن‌آگاهم تماشا کنم که می‌آید مثل موجی در ساق پایم می‌پیچد بعد مثل بند سفتی دور مچم می‌چرخد و بند را سفت می‌کند تا نفسم بند بیاید اما من دیگر دختربچه بیست و چندساله نیستم که نمی‌داند با درد چه کند، آه بلند می‌کشم می‌گذارم دردم هر کاری می‌خواهد با پاهایم بکند، می‌دانم نهایت توانش چیست و از جانم چه می‌خواهد، درد بالا و پایین می‌شود من هم مثل موج با آن بالا و پایین می‌روم، چند دقیقه به ضجه و ناله می‌گذرد اما بعد همه چیز کمی آرام‌تر می‌شود و افکار مریض نوک می‌زنند.

فکرهایی که فکرهای من نیستند، به جا مانده از آخرین تلاش‌های سمی‌ام برای نجات دادن‌های سمی‌ام هستم. وقتی خودم را رها می‌کردم تا در دردهای ذهنی‌ام فرو بروم حتما گروگانی برای نجات دادن داشتم، کسی که به زور تیمارش کنم به جای خودم و همچون خودم نبینمش، فکرهای مریضی شبیه این که چقدر درد کشیدن باعث شادی آدمی که رفته می‌شود، کاش لااقل خبرش می‌کردم که در چه زجری دست و پا می‌زنم. 

۰۴ تیر ۱۴۰۳

ما که گا رفتیم یا حق

 هربار که اینجا را باز می‌کنم و بقیه می‌آیند و به نوشته‌های قبلی سرک می‌کشند خودم هم فرصتی پیدا می‌کنم تا چیزهایی را بخوانم که انگار فراموش شده‌اند، اما نوشتن برای من در عین حال که ظاهرا با جزییات است و واقعیتی از لحظات را گزارش می‌دهد همیشه چیزی را در درون خود پنهان کرده که فقط خودم با خواندن‌شان می‌توانم احضارشان کنم. این بار پستی از شکستن پایم خواندم که چیزهای پنهان زیادی داشت.

وقتی بچه بودم خط‌هایی اختراع می‌کردم تا خاطراتم را بنویسم و این خط‌ها همیشه راهنمایی پیچیده داشتند تا یادم بمانند هر حرف دلالت بر چیست اما بعد از مدتی راهنما گم می‌شد و من می‌ماندم و نوشته‌ای که نمی‌توانستم بخوانمش و مجبور می‌شدم خط جدیدی اختراع کنم، بعد تصمیم گرفتم به نوشتن به همین زبان فارسی اما با اشاره و استعاره تا بتوانم حقیقت را پنهان کنم و فقط خودم از چیزها سر دربیاورم، رفته‌رفته این عادت به رفتار روزمره تبدیل شد، دیگر حقیقت چیزها را روایت نمی‌کردم چون همیشه چیزی برای پنهان کردن بود اما از آن‌جایی که عادت داشتم زیاد حرف بزنم و کم حرف زدنم بقیه را به شک می‌انداخت با جزییات لحظاتی را روایت می‌کردم که تقریبا همه‌شان را از خودم درآورده بودم.

 سال‌ها به همین شکل گذشت و من وارد روابط پیچیده‌ای با هم‌کلاسی‌ها و دوستانی شدم که بعضی‌هایشان می‌فهمیدند که رامینی که ازش حرف می‌زنم وجود خارجی ندارد اما آنقدر جزییات دقیقی داشت و من آنقدر حافظه خوبی داشتم که کسی نمی‌توانست رسوایم کند، فقط یک‌بار وقتی به دوست سال آخر دبیرستانم گفتم دوستپسرت را با یک دختر دیگر دیده‌ام، تازه مستقیم به خودش هم نگفتم به دوست مشترک‌مان گفتم، عصر بهم زنگ زد و با عصبانیت گفت فکر میکنی من نمیدانم رامینی که ازش حرف میزنی اصلا وجود ندارد و تو یک دروغگوی روانی هستی و از این دست فحاشی‌ها. در ادامه رابطه‌ام با دوست‌پسری بود که پنج سال طول کشیده بود و لحظات ترسناکی را ظاهرا به خاطر همین دروغ‌ها برایم درست کرده بود، یک‌بار مجبور شده بودم شب تا صبح بیدار بمانم و او بالای سرم مثل بازجوها نشسته بود و ازم هفده صفحه اعتراف گرفته بود که چه دروغ‌هایی بهش گفته‌ام در حالی که خودش یک خیانت‌کار عوضی بود، چند روز پیش هم یک پستی توی همین وبلاگ دیدم از روزی که پایم شکسته بود به خاطر تست بارداری زمانی که با او دوست بودم و از صبح تا عصر با پایی که شکسته بود در محل کار نشسته بودم و آنقدر پایم ورم کرده بود که دیگر توی کفش جا نمیشد اما او نمی‌آمد دنبالم تا برویم بیمارستان چون معتقد بود دوباره یکی دیگر از دروغ‌هایم است که می‌خواهم او را بکشانم دنبال خودم و من تمام آن ساعت‌ها تنهایی درد کشیده بودم و کسی را نداشتم که ازش کمک بخواهم.

این روزها که احساس می‌کنم گذشتن از مرگ پدرم برایم سخت و طاقت‌فرساست و توضیح دادن این موضوع به اطرافیانم برایم پیچیده است به احساساتم باور ندارم چون یاد سرزنش‌های دوست‌پسر آن سال‌ها می‌افتم، که مدام دروغگو و روانی خطابم می‌کرد، نمی‌گذاشت چیزی را احساس کنم، نمی‌گذاشت چیزی را به زبان بیاورم، احساس می‌کنم شاید مغزم دارد بهم دروغ می‌گوید که هنوز سوگوار است چون نمی‌خواهد زندگی کند، در حالی که هر روز به هر جان کندنی که شده بلند می‌شوم به نقاشی می‌رسم به خانه و کارهایم اما باز هم خودم را باورم ندارم، انگار آنقدر خودم را پشت خطوط مخفی پنهان کرده‌ام که دیگر قابل خواندن برای خودم هم نیستم، یا دیگران آنقدر برای اینکه آزارم بدهند سرکوبم کرده‌اند که دیگر دسترسی به واقعیت برایم دشوار است.

وقتی به واقعیت فکر می‌کنم انگار نمی‌توانم مفهومش را بفهمم، وقتی از یک اتفاق چند روایت دارم، وقتی می‌توانم چند پرسپکتیو داشته باشم، وقتی می‌توانم در حافظه‌ام حرکت کنم و نقاطی را به هم وصل کنم که در آن از شر فضولی‌ها مادرم خاطراتم را کدگذاری کرده‌ام، از ترس هم‌کلاسی‌هایم که بفهمند عاشق دخترها هستم به دروغ گفته‌ام دوستپسر دارم و همه اینها رسیده به جایی که دیگر لازم نبوده دروغ بگویم و با خواست خودم ظاهرا همه چیز را اعتراف کرده‌ام و ظاهر ماجرا عاشقانه بوده در آن زمان اما حالا که به آن شب ترسناک نگاه می‌کنم و هیبت ترسناک دوستپسربازجو را میبینم که بعد از ده پانزده سال هنوز در کابوس‌هایم در نور کم برق می‌زند و می‌خواهد ازم اعتراف بگیرد که به خاطر مرگ پدرم هم داغدار نیستم، فکر می‌کنم واقعیت چیزی نیست جز همین رگه‌های درخشان ترسناک که در کنجی جا می‌گیرند و کافیست اراده کنی تا بتوانی چشمت را با هرکدامشان کور کنی.

۱۹ خرداد ۱۴۰۳

غرق شدن در چرندیات

 از خواب بیدار شدم دنبال سوتین و شرت هم‌رنگی گشتم تا توی کیف استخرم فرو کنم و بروم شنا، اما مغزم فضاهای خالی دیگری هم داشت که منتظر توقفم در لحظات بود تا تصاویرش را لود کند، یکی توی صورتم جیغ میزد، چرا من این قدر باید از این تصویر زجر بکشم و پای کابینت موقع ریختن شیر روی غلات صبحانه اشکم سرازیر شود، نمیتوانستم برای ر توضیح بدهم صبح شنبه قبل شنا چرا دارم گریه میکنم. بغلم کرد سعی کردم تصویر توی سرم را برایش توضیح بدهم. مثل همیشه با ساده‌انگاری ذاتی‌اش توضیح داد زندگی همین است و گذر از همین چیزها می‌شود معنایش اما برای من زندگی هیچ معنایی ندارد، زندگی گره‌هایی کور و بی‌معنا هستند که بیخود و بی‌جهت در هر کدام‌شان گیر می‌افتم و باز کردنشان دستانم را داغون  و مغزم را بی‌حس میکند.

همه چیز توی سرم شناور و به هم ریخته‌اند، هر اتفاقی مانند چندوجهی شیشه‌ای در لحظه یک بعدش را به نمایش می‌گذارد و ظاهرا فقط همان وجهش به چشم می‌آید اما کافیست قدم از قدم بردارم، لحظه‌ای زمان بگذرد، چشم برهم بگذارم، چنان می‌چرخد و ابعاد دیگرش نمایان می‌شود و پیچیده و مخوف و دردناک می‌شود که از ذهنم وحشت می‌کنم؛ چطور فریادی در لحظه فقط یک فریاد است اما چند ساعت بعد بازتاب فریادهاست، یک لحظه درخواست کمک است و بعد می‌شود خاطره از دست دادن. در راه بیمارستان ناله‌های ص پشت سرم سینه کبود پدرم را به یادم می‌آورد و خاطره برادرم از راه بیمارستان، بیخود چرت و پرت می‌گفتم تا این تصاویر به هم وصل نشوند تا چندوجهی شیشه‌ای ساخته نشود، نمی‌خواستم توی این لوپ بیفتم. چرا بعد از دو سه سال گذر کردن از لحظه لحظه مرگ پدرم این قدر دشوار و زجرآور است.

توی اورژانس فقط می‌لرزیدم و از ترس حتی نمی‌دانستم چه کاری باید انجام دهم، مرد بادکرده‌ای برایم با دقت توضیح داد کاری نباید انجام دهی فقط این کاغذها را ببر آنجا و امضا کن، بعد که ص روی تخت دراز کشید و حواسم به بیماران اطراف جمع شد تپش قلبم بیشتر شد، درد هر کدامشان انگار در بدنم لود می‌شد و من صحنه تصادف زن جوان تنهایی را در جاده تصور می‌کردم که باعث شده بود تمام بدنش زخمی و کبود بشود، پسر جوانی که طحال و روده‌ش پاره شده بود، کارگری که با لباس کثیف دراز کشیده بود و از درد به خود می‌پیچید اما همان وسط خوابش هم می‌برد، نمی‌توانستم درست تمرکز کنم روی لرزش پاهای ص فقط گاهی دستانش را توی دستم فشار می‌دادم و سعی می‌کردم با او نفس عمیق بکشم.

از در اورژانس بیرون آمدم، باران نم‌نم می‌بارید و باد خنکی مستی را از سرم می‌پراند، توی سوپر بیمارستان نمی‌توانستم بین آب آناناس و انبه تصمیم بگیرم، چندوجهی شیشه‌ای توی سرم می‌چرخید، پدرم چقدر درد کشیده بود، چرا در لحظات آخر اصرار داشت مادرم هم همراهش باشد، اگر با آمبولانس رفته بود شاید هنوز زنده بود، پدرم جدی خودکشی کرده بود اگر آنقدر اصرار نداشت برادرم و مادرم او را برسانند بیمارستان. پدرم از بیماری بیشتر از مرگ می‌ترسید.فاصله سوپر تا ماشین را پیاده زیر باران در تاریکی قدم زدم و تصویر خودم در جاده شمال توی سیاهی تونل در سرم می‌چرخید وقتی خودم را توی آینه می‌دیدم که هر لحظه از گریه باد می‌کردم و فکر می‌کردم بهتر است همین حالا در ماشین را باز کنم و خودم را پرت کنم بیرون تا هیچ وقت به بابایی مرده نرسم.

چندوجهی توی سرم یک بعد دیگر هم داشت، چند روز قبل روی تراس خانه‌ای جنگلی زیر باران ایستاده بودیم که درختی جلوی چشم‌مان خودبه‌خود افتاد، بدون هیچ دلیلی، انگار خسته شده بود از ایستادن و ریشه‌هاش دیگر حوصله نداشتند خاک را بچسبند، خیلی آرام اتفاق اتفاد، رطوبت زیاد بود و باران همه چیز را مرطوب و نمناک کرده بود، من وحشت‌زده به درخت افتاده نگاه می‌کردم و از همان لحظه منتظر اتفاق بدی بودم، با این‌که در هیچ کجای افسانه‌ها افتادن درخت برایم نشانه چیز مخوفی نیست، اما ذهن جنگل‌زده من افتادن درخت را ابدا چیز خوبی نمی‌دانست، می‌دانستم تاوان این تماشای با طمانینه را باید پس بدهم.

احساس می‌کنم سالها پیش در کودکی از ترس مادرم و خشونتش آنقدر همه چیز را پیجیده کردم و در هزارتوی ذهنم پنهان کرده‌ام که حالا دیگر دسترسی خودم هم به بعضی چیزها برایم سخت شده، مثلا وقتی اتفاقی برایم می‌افتد زبانم یک چیز می‌گوید و صورتم هم گاهی با آن هماهنگ است اما رفته‌رفته چندوجهی شیشه‌ای توی سرم می‌چرخد و ابعاد دیگری برایم نمایان می‌شود. وقتی چیزی را می‌پذیرم هم انگار در واقعیت آن را نپذیرفته‌ام فقط زبانم و ظاهرم با آن موافقت کرده، انگار چیزی در من است که به شدت پنهان شده و فقط وقتی بیرون می‌آید که تریگر شوم. وقتی مضطربم نمی‌فهمم چون همیشه باید مسئولیت آدم‌های دیگری را به عهده می‌گرفتم که به گفته خودشان و اطرافیان از من ضعیف‌تر بودند، حتی بعد از مرگ پدرم. مادرم هم همیشه برایم باری بوده حتی در کودکی و این من بودم که باید او را جمع می‌کردم، این تلقین دیگران به قوی بودن آنقدر تو را در نقشی که انتخاب نکری فرو می‌برد که اصلا نمی‌فهمی نقش‌های دیگری هم در این دنیا وجود دارد فقط یاد می‌گیری چیزهایی را همیشه پنهان کنی و نادیده بگیری مثل اضطراب و ترس و ضعف. حالا بعد از دو سه سال که از مرگ پدرم می‌گذرد و دیگر عشق بی‌حد و حصرش را ندارم به وضوح می‌بینم چقدر ضعیفم، ناچیزم، عملا تحمل کوچک‌ترین بحران را در زندگی روزمره ندارم، همه چیز می‌تواند تریگرم کند، دنبال یک راه حل می‌گردم روز تولدم تلفنم را از دسترس خارج کنم تا مادرم زنگ نزند و صدایش را نشنوم تا دچار پنیک اتک نشوم.

باورم نمیشه زندگی این قدر خالی شده، نه شنا کردن را دیگر دوست دارم نه عشقی به نقاشی کشیدن دارم نه آدمی می‌تواند پایم را روی زمین نگه دارد، مدام تصویر پدرم توی سرم می‌چرخد اما حتی این تصویر هم تماما زنده نیست، یک وجه بادکرده و کبود دارد یک وجه خندان و یک وجه دیگر که انگار به درخت می‌ماند، همه چیز انتهایش به گریه می‌رسد، اشک‌های زلالی که تنها بازمانده حقیقی درونی‌ام هستند که از شر مادرم و باقی آنهایی که می‌خواستند درونیاتم را شخم بزنند تا بهم مسلط شوند جان سالم به در برده‌اند، البته وسواسم هم سالم مانده، که این چند وجهی مریض را می‌سازد و این تصاویر مخوف را به هم وصل می‌کند.

۳۰ مرداد ۱۴۰۱

این روشنی از توست

  سرشانه‌هایم از آفتاب دیروز درد می‌کنند، نمی‌سوزند واقعا درد می‌کنند از بس خودم را بیرون از خانه زیر آفتاب استخر زندانی کردم تا کار نکنم، البته آنجا هم یا شنا میکردم یا لب آب توی سایه رو به تپه و درخت‌های کاج و علف‌های هرز بلند و گل‌های زنبق دراز می‌کشیدم و هاشور می‌زدم و می‌خواندم و می‌نوشتم و از بدنم همان قدر کار می‌کشیدم که در خانه اما لااقل ژست استراحت داشتم و خیال دوست‌دخترم راحت بود که دارم با کار خودکشی نمیکنم. دکارت و لاک را هم برده بودم و همان‌طور که به بدبختی‌شان برای فهم ماشین بودن انسان با پوزخند‌ نگاه میکردم و یک جاهایی را برای دوست‌دخترم بلند میخواندم هم زمان سعی میکردم تصور کنم مانند آنها هیچ چیزی از ادامه مسیر علم نمیدانم و الگوی فکری‌شان را در تقسیم‌بندی کیفیات اولیه و ثانویه درک کنم. خانم پیر دوست‌داشتنی‌ای که سالهاست میشناسمش سرش را از آب نزیک پایم بیرون آورد و پرسید چی میخونی بعد که برایش توضیح دادم با حسرت گفت واااای چه تمرکزی من هم با لبخند گفتم بله تمرکزم خوب است و به سرعت از او رد شدم و به مسیر جالب به ذهن رسیدن آن بیچاره‌ها در پانصد سال پیش بازگشتم، توی سرم همه چیزهایی که از آن سالها میدانستم را هم میزدم، نقاشی‌ها را به دیوارها می‌آویختم به معماری‌ها سرک میکشیدم از موسیقی باروک رد میشدم، گاهی رامبراند شخصا حواسم را پرت میکرد بعد به بویل و کورپوسکولاریسمش رسیدم اما واقعا مغزم با دیدن بویل فقط به پی وی مساوی کا میرسید، قانون بویل، در دمای ثابت حجم گازها با وارد شدن فشار کاهش میابد، از مغزم متنفرم، یک ماشین ضبط و پخش آشغال مطلق، واقعا میتواند در لحظه سوییچ کند روی رقص سوزان روشن با یه آسه یه شاهه یه سرباز و چندش مادرم از چشمان وق زده پدرش روی بدن سوزان روشن توی لباس چرمی و با نفرت عوض کردن کانال و رساندن همه چیز به گردن لق گوگوش که دهانش را کج و معوج میکند و میگوید خوابم یا بیدارم لمس تنت خواب نیست، به دوستدخترم گفتم تمرکز خوبم رفت باید اینجا را بلند بخوانم: «کجاست آن انسانی که برای اثبات صدق  هر آنچه بدان قائل است یا اثبات کذب هرآنچه مردود می‌شمارد دلایل بی‌چون و چرا و تردیدناپذیر داشته باشد یا به راستی بتواند بگوید در کل عقاید خویشتن و دیگران تعمق کرده است؟ در حالت شتابناکی که به سر میبریم و باید در آن با چشمان نابینا دست به عمل بزنیم، ضرورت اعتقاد پیدا کردن بدون علم داشتن و گاهی حتی معتقد شدن بر پایه ادله ناچیز، باید ما را بیش از آنکه دیگران را در تنگنا بگذاریم، مشغول و مراقب آگاه ساختن خودمان بکند.» بعد به لاک آفرین گفتم که برخلاف دکارت متوجه بود در علمی که سنگش را آنقدر به سینه میکوبند هم خبری نیست، یاد حرف دکتر محبوبم افتادم "قشنگ گفتی دکارت ولی نه نمیشه"، کتابم را بستم و سعی کردم با سیاهی نوک روان‌نویس، گل سفید کوچکی را در افق دیدم میان شاخه‌ها و برگ‌های سبز بکشم و هم زمان به عضلات ریز و کوچک و به هم بافته شده خانم ن مربی مسن استخرهم نگاه میکردم که در وقت استراحتِ آب تنهایی در استخر خالی شنا میکرد و من با لاس‌های راه دورم و بوسه و چشمک از تماشایش لذت میبردم، قانون بویل هم آنجا بود موقع بیرون دادن نفسش و نفرت از مغزم.

اما برخلاف تنم چشم‌هایم از کار زیاد می‌سوزند، از فرو رفتنم در رنگ‌ها و فرم‌ها و کلمات و خواب کم، تمام دیشب در خواب در جمعی خانوادگی مشغول مسخره کردن و دروغ گفتن به بقیه بودم به دختردایی‌ام که می‌گفت در تنهایی چه کار میکنی با جزییات دروغین میگفتم فقط پورن میبینم و به مسخره برایش توضیح میدادم برو توی یوتیوب سرچ کن سکس و هم‌زمان خاله‌ام را که داشت چیزی را برای بقیه تعریف میکرد بولی میکردم و به خواهرم نشانه‌های عوضی بودنش را در داستانش بلندبلند نشان میدادم و می‌گفتم ببین اینها چقدر مادرجنده‌اند فقط همان‌جاهایی می‌پرند که پول مفتی برای خوردن باشد بعد تو دنبال جلب همدردی و همدلی این کثافتهایی؟ بعد توی خواب شروع کردم به انگلیسی به خاله‌ام فحاشی کردن و دوستدخترم از خواب بیدارم کرد، واقعا خوشحال شدم از بیدار شدن اگر چه بیداری واقعا زحمت بیشتری دارد اما لااقل میتوانم حواسم را کنترل کنم که بیخود نروم خانه مادربزرگم و ننشینم دور میز بزرگی با حضور اعضای خانواده مادرم که هرکدام‌شان هیولایی ناب هستند که یک کتاب باید بهشان اختصاص بدهم برای حل و فصل تروماهایی که از دستشان تجربه کردم، چطور توانستند هم زمان همه استعدادهای زندگی کردن و آرتیست شدن و هیولا بودن را با هم در من بدمند؟ اگر بخواهم از دستشان خلاص شوم باید خودم را از بین ببرم چون ظاهرا تمام چیزی که هستم و دارم ادامه ژن‌های معیوب همان عوضی‌هاست و من این هم‌زمانی کثافت و لذت از بودنم را دیگر خوب میشناسم، این هرزگی زنده بودن را، این جندگیِ زندگی را.

وقتی یادم آمد دیشب با چه دردی خوابیدم بیداری عذابش بیشتر شد، اضطراب رامین، وحشت این‌که واقعا کجاست و چرا اتاق خوابم را در آن خانه قدیمی رها نمیکند برگردد کنار هم بخوابیم. فکر رامین واقعا دارد دیوانه‌ام میکند، اینکه دارد زندگی‌اش را به خاطر یک سگ که یک مشت ازگل ناشناس رهایش کردند و رفتند پی زندگی‌شان تباه می‌کند، تهران را رها کرده و رفته خودش را با شغلی سرگرم کرده که همیشه آرزویش را داشته اما همین شده راه فرارش از شغل اصلی پول‌سازش که همه زندگی‌مان را روی آن ساخته بودیم و حالا که آن را از دست داده دوباره سرکوفت‌های مادرش برگشته و به خاطر شغل جدیدش آزارش میدهد با اراجیفی مثل شأن‌خانوادگی و این چرندیات، البته از خانواده او چیز بیشتری انتظار نمیرفت. آنها که تمام عمر به خاطر تفاوت سلیقه و روحیه و اخلاق رامین آزارش داده بودند و قبلا به خاطر اینکه نمیخواست مثل بقیه‌شان یک فرو رفته در سیستم و مهندس و پزشک بشود بعد چون نمیخواست کارمند باشد بعد هم چون آپارتمان نمیخرید و وام نمیگرفت و قسط نمیداد و نمیزایید و پول روی پول نمیگذاشت و مهاجرت نمیکرد حالا هم باید به خاطر اینکه رفته بود پی بخشی از رویاهایش، چون از اساس رویا را نمی‌فهمند، در زندگی‌شان اجازه داشتنش را نداشتند از بس همیشه سرکوب شده سیستم‌ها بودند و باید در همان سیستم‌ها خدمت میکردند و حتی رویاهایشان را هم اربابان سرمایه و سفیدها بهشان میفروختند در قالب شوهرسفیدپوست و شغل‌رانتی و اختلاس در اداره‌های دولتی و بالا کشیدن پولها و ویزا و باقی بدبختی های مرسوم جمهوری‌اسلامی‌زدگان، پس چشم دیدن امثال ما را نداشتند که بیرون این خفت دسته‌جمعی برای خودمان جفتک میپراندیم، دیدن بدبختی و زجر ما آرزوی تک‌تک آن گروه فاشیستی تحقیر شده بود؛ بارها به وضوح در چشمانشان نفرت از خودمان را میدیدم اما من به تخمم بود یک مشت عقب‌مانده از من متنفر باشند که کل فهمشان از زندگی در محتویات شکم و شرت و جیبشان خلاصه میشد ولی متاسفانه وضع برای رامین فرق داشت چون آنها بلخره اعضای خانواده‌اش بودند و به محبت، احترام و دوستی آنها نیاز داشت در حالی که آنها سنگ‌تر از چیزی بودند که رامین با روح پاک و لطیفش متصور بود، هرچقدر رامین خلاف ارزش‌های سرمایه‌زده عقب مانده آنها رفتار میکرد آنها هم بیشتر طردش میکردند تا حالا که دیگر به جز من و برادر کوچکش رسما هیچ کسی را در آن گله فاشیستی ندارد و خودش را در اتاق خواب قدیمی من پهن کرده در معرض تراژدی‌های خانوادگی‌ای که من باید از سر میگذراندم بعد از مرگ پدرم نه او، اما او جای من را پر کرد تا جاخالی بدهم زیر لرزش‌های مکرر در و دیوار آن اتاق عجیب و غریب که سالها با در بسته تویش خودم را حبس میکردم و با تمرینات مخصوص تمرکزم در خلسه فرو میرفتم و تمام صداهای بیرونی را بلاک میکردم و در جهانی خیالی شنا میکردم.

خودم را دوباره فرو کردم توی موسیقی و اتودهای کارهایم را پهن کردم و دیدم از برنامه‌ریزیام برای انجام دادن کارهای نقاشی چند روز جلو هستم، کار قبلی را یک هفته‌ای تمام کردم البته یک روزهایی تا دو شب هاشور زدم اما بدنم می‌کشید و فشاری نبود و نیاز داشتم به هیجان تمام کردن کاری به بزرگی کار قبلی اما به این سرعت و با این تکنیک، ازقضا خیلی هم مورد استقبال واقع شد و چند نفر فورا خواستند بهشان بفروشمش، برای خودم عجیب بود چون خیال میکردم کمی خشونتش زیاد است و کسی دوست ندارد این سطح از هیجان را اما دیدم ظاهرا بدن همه همین قدر خشونت را می‌کشد. طراحی اولیه کار بعدی را از اتودهای آماده‌ام پیاده کردم و مدادرنگی‌هایم را مرتب کردم و دیدم هنوز رنگ‌های زیادی از مدادرنگی قدیمی‌ای که ثمیلا چند سال پیش بهم داده بود مانده که با اتود رنگی که برای این کار در دست دارم میتوانم ازشان استفاده کنم، با خودم فکر کردم واقعا چه عشقی به نقاشی داشت که بیست سال این جعبه شصت رنگ مدادرنگی پلی کروم را دست نخوره نگه داشت تا یک روزی اتفاقی به دست من برساندشان مگر پیامبر نقاشی است؟ برای من که واقعا هست، چیزی که از او یاد گرفتم را سالها با گریه رو به آسمان از هلال نازک اول ماه طلب کرده بودم، آنقدر سالها بود هر ماه به عادت کودکی‌ام با دیدن هلال نازک ماه آرزو میکردم و تنها آرزویم فقط نقاش شدن بود که وقتی چند شب پیش که در اوج خستگی و افسردگی و دلتنگی مچاله شده به عکس‌های زیبای جوانی‌ام در اوج شادابی و سرحالی در سفرهای براق کنار رامین نگاه کردم و یک لحظه حسرت خوردم و فقط یک لحظه از سرم گذشت کاش آنجا بودم ،فوراً لبم را گاز گرفتم گفتم بدبخت آنجا نقاش نبودی، هیچی از الانت در دست نداشتی تمام این بدبختی و تنهایی و خستگی و بی‌کسی را برای این کشیدی که تنها آرزویت نقاش شدن بود، بعد قهقهه‌ زدم و سرم را فرو کردم تو کتابم تا آنقدر بخوانم که به قول رامین روح و ماده‌ام قاطی شود.

۱۹ مرداد ۱۴۰۱

خوش‌ترین ایام عمرم لحظه‌های با تو بودن

 نقاشی‌ام را روز قبل از تولد بابا تمام کردم و برای ثمیلا فرستادم، او هم با لحن بازدارنده خاصی گفت دیگر بهش دست نزن و خیلی خوب تمامش کردی و چیزهایی دیگر در وصفش، من هم فیکساتیو وینزوری که با آخرین مدادرنگی شماره دویست و چهل و هفت برای این کار مهیب خریده بودم را با فاصله به سمتش نشانه گرفتم و بلخره بعد از پنج ماه و نه روز دست از کار کردن کشیدم ولی میدانستم تمام شدن واقعی یعنی رسیدن به تولد بابا. از کارم عکس گرفتم، اتاق‌کارم را مرتب کردم، تراشه‌های مدادرنگی کف اتاق را با جاروبرقی هورت کشیدم و با آرامش دقایق قبل از رفتن نشستم پشت میزکارم و مدادرنگی‌ها را طبق نظمِ رنگی خودم در لیوان‌های جدا چیدم و یک سری را برداشتم برای اینکه با خودم ببرم، رامین وارد شد و گفت عزیزم اصلا عجله نکن و من در خلسه و اندوه با پوزخند گفتم قیافه من شبیه آنهاییست که عجله دارند؟ و او که میدید چقدر آرام به مدادرنگی‌ها نگاه میکنم و سعی میکنم بین‌شان رنگ‌های خاصی را برای همراهی انتخاب کنم با شرمندگی گفت نه و همان جا کف اتاقم دراز کشید و جوینتش را دود کرد.

در طول راه یک بخشی از جاده پایین به خاطر سیل بند آمده بود و مردم چهارساعت در ترافیک به سمت تهران مانده بودند و خودشان راهی به جاده بالا پیدا کرده بودند و داشتند به زور خودشان را وارد جاده یک‌طرفه‌ای می‌کردند که ما از آن خارج میشدیم. من آنقدر مدتها بود بیرون از خانه نبودم و آدمها را ندیده بودم و به باز بودن افق دیدم عادت نداشتم که هیچ کدام اینها اعصابم را به هم نمیریخت، همه حواسم به آبی‌بنفش آسمانِ گرفته بود که بارانش تازه بند آمده بود در مجاورت اوکر تپه‌های پوشیده از گندم دیم که سرشان تراشیده شده بود یا دامها خورده بودند، درختان سبز تیره هم تک و توک توی باد شدید نم کشیده میلرزیدند و سبزی‌شان در آن باران‌خوردگی و غروب هر لحظه به سیاهی میرفت، مردم به شانه‌های خاکی جاده هجوم میبردند و ماشین‌هایشان هنگام فرار از ترافیک کج میشد و من با لبخند همه را تماشا میکردم که چقدر جالب آدمها کارهای مهمی دارند که به خاطرش عجله دارند اما من هیچ کاری ندارم جز رسیدن به تولد پدری که دیگر مرده.

بعد از یک ساعت که در جاده روستای بین‌راهی‌ای که پدرم خودش را اهل آنجا میدانست در ترافیک ماندیم و جاده پایینی‌ها خودشان را در جاده بالادست جا کردند راه باز شد و از نورهای متراکم گذشتیم و به تاریکی کوه‌ها رسیدیم، توقف کردیم تا کنار جاده در تاریکی بشاشم و به سیاهی محبوبم خیره شوم، غروب که از تهران راه افتاده بودیم باد و باران بود و ابرهای زیبای به هم فشرده از تراکم قطرات آب کبود میشدند و سنگین پایین می‌آمدند و همه جا را خیس میکردند اما به آنجا که رسیدیم دیگر خبری از ابرها نبود، ظاهرا آسمان تازه باز شده بود و ستاره‌ها یک‌پارچه تمام سیاهی را در بر گرفته بودند. تازه داشتم میفهمیدم از سوراخ امنم بعد از ماه‌ها بیرون زده‌ام و در راه خانه‌ام، دقیقا پشت این کوه‌ها وقتی این خنکی خشک تمام شود و رطوبت و بوی جنگل از راه برسد در ادامه کلافگی از رطوبت بعد از جایی که بابا را به خاک سپرده‌ایم خانه از راه میرسد با تمام داستان‌ها تلخ و دیوانه‌کننده‌اش، جای سفت و تغییرناپذیری که در تمام این سالها از جایش تکان نخورده، همه رفتند و اطرافش زیر و رو شده اما خودش همانی که بوده مانده و حتی خانه قدیمی هفتاد هشتاد ساله متروکه را در دل حیاطش همانطور حفظ کرده با همان سقفی که ظاهرا پدربزرگم با دست خودش ساخته بود و همان دیوارها و تاقچه‌ها و پنجره‌هایی که دیگر معلوم نیست چقدر مرگ و تولد و سیل و باد و باران دیده‌اند.

یک لحظه در آن تاریکی احساس کردم نفرین شده‌ام، نفرین خانه‌ای که پدربزرگ باابهت ندیده آرامم آن را لابد با خون‌دل ساخته برای بازماندگانی چون من، منی که تمام تنهایی و توانایی و استعداد حاصل از این تنهایی کشیدن را مدیون بزرگی آن خانه و سوراخ سمبه‌هایش هستم، جایی که میتوانستم در آن گم شوم و گیاهنش را با سنگ روی هم بکوبم و رنگ‌هایشان را استخراج کنم و رویای کیمیاگری و نقاشی در سر بپروارنم، سالها طول کشید تا به یاد بیاورم اولین رویای نقاش شدنم را در پس تصویر اولین درخت کاجی که خانه‌مان داشت و مادرم در نه سالگی از من و برادر بزرگم توی برف زیر آن با دوربین آنالوگ عکس انداخته بود. فضایی باز در سمت دیگر درخت کاج بود که حالا زیر سایه درخت انار فرو رفته و من چندبار در کودکی وقتی خاله‌کوچیکه نقاشی با رنگ‌ و روغن را شروع کرده بود عاشق ژست نقاشی پشت سه‌پایه و بوم شده بودم و خودم را در آن فضای خالی در حال کشیدن آن درخت مطبق زیبا تصور کرده بودم اما هرگز جرات نداشتم این رویا را به زبان بیاورم یا حتی به آن بال و پری بدهم چون طبق سرکوب‌های معمول باید با آن هوشم دانشمند میشدم، منجم، فیزیکدان یا در بدترین حالت مهندس که البته من از تمام اینها در رفته بودم و هیچی نشده بودم جز نقاش چون بلخره فهمیده بودم همین کثافتی که به زور میخواهند در آن فشارم بدهند اسمش میشود زندگی و من نمیخواهم یک تباه شده در مسیرهای پیش‌فرض باشم. آن خانه بیشتر از هر چیزی گم شدن در دل شلوغی را بهم یاد داده بود و تکنیک چطور از یاد بقیه برویم تا بگذارند هر غلطی دلمان میخواهد بکنیم و سرگرم شدن با بافت‌ها و رنگها و قابها را و از هر چیزی بیرون از خودش بی‌نیازم کرده بود، روزهای تابستان با کتابهایم زیر سایه درختانش ولو میشدم و شب‌های تاریک سرد زمستان با نقشه آسمان توی دستم ستاره رصد میکردم، سالهای رسیدن اینترنت هم آنقدر فاصله بین اتاق‌هایش بود که بتوانم تا صبح به ولگردی آنلاین بگذرانم و سال کنکور یواشکی سرم را از پنجره‌اش بیرون ببرم و سیگار بکشم بی‌آنکه نظم و تاریکی و سکوتش به هم بخورد و حتی صبح‌های زود قبل از رفتن به مدرسه میتوانستم دور حیاط بدوم و گرم کنم و یا از مادربزرگ عزیزم که همسایه دیواربه‌دیوارمان بود غذاهای محبوبم را همان جا پای دیوار دریافت کنم.

به نفرین خانه فکر میکردم و میدانستم اینها همه ساخته ذهن من است چون ویرانه بزرگتری که در آن زندگی میکنیم اگر توانایی نفرین کسی را داشت خودش را از شر این غارتگران نجات میداد، غارتگرانی که هیچ‌کدام‌ به فکر ساختن نبودند و حتی به فرزندان خودشان و گیاهان و حیواناتش و دوستان‌شان رحم نداشتند، فقط کندند و بردند و خوردند و در آبادی‌های موعودشان تبدیلش کردند به چیزی برای زندگی موهوم، انگار اینجا مرده بودند که اینقدر همیشه دنبال زندگی میگشتند و کور بودند که همین دویدن و نرسیدن مدام‌شان را جزو زندگی نمیدیدند، همین غارتگری و سیر نشدن و آزار و سواستفاده کردن و حسرت همیشگی‌شان هم به پای زندگی نوشته میشود. تماشای این عقده "زندگی کردن" خیالم را راحت میکرد نفرینی در کار نیست که اگر بود آن یاروی خانواده رانتی که سالها از اداره دولتی‌حکومتی کنده بود و بعد که دولت عوض شده بود زده بود به چاک باید مجازات میشد نه من بی‌چیز، آن دیگری که پدر و عمه و خاندانش رانتخور بودند و بعد هم همه را زده بودند زیر بغل و در اروپا پهن شده بودند با چادر کاسبی میکردند باید از چشمانشان خون بیرون میریخت نه من در این تاریکی یا دست‌کم آن پدوفیلی که در راه لذت‌جنسی از آسیب رساندن به هیچ موجود کم سن و سالی دریغ نکرده بود و آخرش هم خودش را آویزان بچه‌ای کرده بود در پی همان مفهوم موهوم نه من که سعی میکردم پناه باشم برای موجوداتی که اینها زجرشان میدادند. من این هیولاهای حسرت را میشناختم و پا روی گردن بقیه گذاشتن‌شان را از نزدیک دیده بودم و حالا در تاریکی میان کوه‌های خانه خوب میدانستم نفرین توهم است، زجری که آدمهای آسیب‌دیده و باقی‌مانده از شر اینها کشیده بودند کجا و دردی که من به در و دیوار سنگی یک خانه با رها کردنش داده بود کجا.

وقتی به خانه رسیدم میشا تنها روشنی حقیقی آنجا در آن وقت شب فرصت دیدن و شنیدن باقی چیزها را در آن باران سیل‌آسا ازم گرفت، اما وقتی صبح شد تازه فهمیدم مادرم در پی جنون عادی و همیشگی‌اش در راه نفرت از آن خانه و از معنا خالی کردنش و راحت شدن از شرش دوتا از درختهای کاج قدیمی و بلند خانه را داده قطع کنند به این بهانه که آفت‌شان عاصی و کلافه‌اش کرده، وقتی از بالکن به حیاط نگاه کردم وحشت کردم، تمام کف حیاط پوشیده بود از شاخه‌های بزرگ و کوچک کاج که ظاهرا بیشتر از یک هفته بود همان جا روی هم تلنبار شده مانده بودند و کسی دست بهشان نزده بود و فقط میشا بود که بین‌شان میچرخید و لابلای‌شان را بو میکشید، تن خسته از کار پنج شش ماهه نقاشی‌ام را در روز تولد پدرم کشاندم به حیاط خانه‌ پدری‌اش زیر باران تا شاخه‌های قطع شده درختان کاجی که مادرم با قساوت خاص خانوادگی‌اش از شرشان خلاص شده بود را جمع و جور کنم، شاخه‌ها را به سه دسته بزرگ و خیلی بزرگ و کوچک تقسیم کردم و با نفرت و گریه یواش و بیصدا همه شان را طی چند ساعت روی هم تلنبار کردم و قرار شد کسی بیاید برای بردن و جمع کردنشان بعد خواهرم رسید و با ادای خاص خودش در حال جارو کشیدن و شستن حیاط تماشایم کرد و زیرلب به مادرم چیزهایی گفت بعد برادر بزرگم رسید و درباره فروختن خانه و "زندگی کردن" گه‌های تازه‌ای تفت داد، بعد زن عمویم آمد و متلکی درباره دیر به دیر آمدنم به آنجا بارم کرد و در آخر تنها و گریان میشا را حمام کردم و وسط حیاطی که دیگر با شاخه‌های درختان بلندش از اطراف محافظت نمیشد و آپارتمان‌های زشت اطراف میخواستند بخورندش سیگاری کشیدم و جنازه‌ام را به حمام رساندم.

برنامه‌ام برای تولد بابا شام دور هم در خانه و بعد رفتن به سر خاکش بود که بقیه هم همراهی‌ام کردند، باران سر ظهر بند آمده بود و در همان چند ساعت همه جا خشک شده بود اما ساعت دوازده وقتی به قبرستان رسیدیم دوباره قطره‌های باران آرام بر سرمان ریختند، قبرستان خالی و تاریک بود و من خودم را پهن کردم بالای قبر پدرم کنار گلهای داودی و نسترنی که خودم آنجا کاشته بودم، مسافر کوروش یغمایی را پلی کردم و برادر کوچکم روی نیمکت چوبی کنارم نشست و بساط کتلت و مشروبش را پهن کرد و با گریه وحشیانه و پرسروصدای من شروع کرد به یاد پدرم نوشیدن، مادرم بی‌صدا اشک میریخت و رامین و برادر بزرگم همان اطراف میچرخیدند، سگی ماده با شکمی ورم کرده از بچه‌های فراوان توی دلش خودش را روی سنگ قبری جلوی پای برادر کوچکم پهن کرد در امنیت حضور ما و به امید کتلت، چند ساعت همان جا ماندیم و اشک ریختیم و حرف زدیم و خندیدیم و من در زمین خالی پشت قبرستان رو به شالیزاری که یک لایه مه غلیط خاکستری بالای سر ساقه‌های بلند برنج سنگین و بی‌حرکت مانده بود یک نخ جوینت کشیدم و با برادربزرگم درباره اسپینوزا حرف زدم، برایش گفتم ایده اسپینوزا برای درد نکشیدن دست شستن از لذت بود و او باز هم فرو رفته در حسرت همان مفهوم موهوم زندگی کردن اراجیف بی‌معنی خودش را پس داد، نمیتوانستم از او متنفر باشم چون دیگر عادت کرده‌ام به ژست انسان‌های این دنیا که در ابتدا تصویری از منِ قربانی‌شان به دست خانواده و سیستم رسم میکنند و بعد حسرت زندگیِ نکرده‌شان را به آن می‌آویزند و در پس آن پناه میگیرند و زیرپوستی به آزار و بلعیدن منابع در دسترس تا خفه شدن و سواستفاده از بقیه مشغول میشوند، این الگوی ثابت تمام آدم‌هاست برای توجیه کثافت‌کاری‌هایشان و من دیگر کاری از دستم برای هیچ کدام‌شان برنمی‌آید.

نصفه‌های شب به خانه رسیدیم و به همه گفتم فردا برمیگردم تهران، دیگر آنجا کاری نداشتم، آن خانه که مادرم هر لحظه برای دل کندن ما به خرابه تبدیلش میکند برای من کارش را کرده. صبح نقاشی‌ای که همان چندروز با هاشور مدادرنگی آنجا شروع کرده بودم را تمام کردم، پرنده‌ای در حال جیغ کشیدن در دل آتش و آن را روبروی جای خواب رامین در اتاق‌خواب قدیمی‌ام زدم به دیوار و در حین جمع و جور کردن وسیله‌هایم بی‌صدا اشک ریختم و به کشتن خودم فکر کردم اما هیچ راهی برای کشتن خودم به ذهنم نمی‌رسید که بتوانم بدون دردسر تمامش کنم. وقتی به تهران رسیدیم فوراً مدادرنگی‌هایم را توی لیوان‌ها فرو کردم و لباس‌هایم را ریختم توی ماشین‌لباسشویی و یک سر رفتم گالری‌ای که یکی از آشنایان این‌کاره یک روز بیهوا بهم پیشنهاد داد کارهایم را برای صاحبش بفرستم چون با شناختی که از صاحبش دارد معتقد است کارهای من نظرش را جلب میکند و به نظرش دیگر وقت نمایشگاه انفرادی من است با این جدیتم در کار و حجم کارهایم و بهتر است بیشتر از این وقتم را تلف نکنم. یک نگاهی به در و دیوار گالری انداختم و حتی از کارهایی که آنجا به نمایش درآمده بودند لذت بردم اما به نظرم رسید به کارهای بزرگتر بیشتری برای ارائه نیاز دارم بعد کارت ویزیت گالری را برداشتم و مسیر ارتباط را از منشی پرسیدم و زدم بیرون، توی راه فکر کردم میتوانم تا آخر تابستان با تکنیکی به جز ساخت‌وساز که وقت کمتری میخواهد باز هم با مدادرنگی چندتا کار بزرگ آماده کنم و وقتی رسیدم خانه از همان روز شروع کردم به زدن اتودهای کارهای بزرگ بعدی.

اتودهایم خوب پیش رفتند و ناگهان دیدم بعد از پنج ماه ریزریز جان کندن روی آن کار مهیب دیگر خبری از ناتوانی و سردرگمی‌های قبل نیست، دیگر نگران نبودم چیزی از ذهنم بپرد یا نمیبایست همه چیز را با جزییات یادداشت کنم، همه چیز در اختیار من بود، آنقدر ریزریز بیل زده بودم و همه چیز را ساخته بودم در ماه‌های قبل که دیگر خدای جهان یک نفره خودم بودم، هرکاری دلم میخواست میکردم و رنگها و فرم‌ها و فضاها مطلقا چیزی در کنترل من بودند با خیال راحت شروع کردم به کار ذهنی بیرون از اتودهایم و هم زمان سلف‌پرتره بزرگ پنجاه در هفتادی با مدادرنگی شروع کردم و بعد از سه ساعت کار و به خودم خیره شدن حالم از جزییات تکراری صورت انسانی‌ام بهم خورد، نه دفرمگی خاصی در کار بود نه شاخی نه رنگی بیرون از طبیعت، قرارم با خودم که میخواستم انسانی عادی و خودشیفته باشم در جستجوی خویشتن را رها کردم و از آینه فاصله گرفتم و به سلف‌پرتره‌ام تا جایی که کمپوزیسیونم اجازه میداد شاخ اضافه کردم همینطور که زیرلب به هیئت تکراری انسانی‌ام فحاشی میکردم و خودم را مسخره میکردم برای تلاش در راه کشف خویشتن جنده شده و دستمالی شده‌ام در طول تاریخ یاد لحظه‌ای افتادم در راه بازگشت از خانه؛ لب رودی پرآب که همیشه از بچگی با پدرم آنجا توقف میکردیم ایستاده بودیم و به توله‌سگ‌هایی که زیر درخت بزرگ با مادرِ خوابیده‌شان بازی میکردند نگاه میکردم، فکر میکردم مدتهاست دیگر بدنم را به عنوان ماشین دریافت داده خام به رسمیت میشناسم و اصلا برایم مهم نیست کجا هستم و در چه زمانی به سر میبرم فقط مهم این است که میبینم و میشنوم و لمس میکنم و بو میکشم، میتوانم در دل کوره‌‌پزخانه‌ها در انتظار ماشین به تلی از زباله‌ها نگاه کنم و بوی تعفن را احساس کنم و رنگها و فرم‌ها و دما را به هم برسانم برای ساختن استعاره تا بتوانم بعداً درباره‌اش بنویسم و چنان سرشار از شور و لذت بشوم انگار پرواز کرده‌ام و این دقیقا همان حسی باشد که در سواحل مدیترانه توی آن ماشین قدیمی لابلای درختان بلند و تنومند با بوی دریا ثبت کرده‌ام و بهش رسیده بودم، همان جا پوزخندی بر لبانم نقش بست و هرچقدر رامین اصرار کرد خودم را توی آب خیس‌تر کنم گفتم عزیزم من بارم را از این زیبایی بستم فقط مانده یک شاش ظریف پای این درخت قدیمی برای یادگاری.

۰۲ مرداد ۱۴۰۱

برای پاک کردن خون زیر فرش دو

 امروز صبح به جای وارد شدن به اتاق‌کار و نشستن پای نقاشی ملانکولیکم، روزم را با نوشتن شروع کردم چون نقاشی‌م دیگر به صورت غیررسمی تمام شده و این لحظات آخر فقط نقطه میخواهد و من امروز یک گاز محکم هستم که یک تکه گوشت کنده میشود و در دهانم باقی میماند. هر لحظه به پایش میتواند لحظه آخر باشد بعد از پنج ماه، حالا در آستانه اولین تولد بابا که خودش در آن حضور ندارد نقاشی‌ای که بیشتر از هر چیزی برایم یادآور مرگ اوست تمام میشود، باید به همین مناسبت خودم را بزنم زیر بغلم و بروم به خانه‌مان آن هم برای اولین بار بعد از تولد مادرم که دیگر برنگشته بودم و تمام این روزهای سیاه تنهایی و درد را اینجا به بهانه تمام کردن این اثر مرگبار بست نشسته بودم. از همان روزِپدری که گفته بودم در این شکنجه دسته‌جمعی شرکت نمیکنم و ماندم و رامین رفت و این کار شروع شد تا سیزده‌بدر خونینی که در آنجا رقم زدم و اولین دعوایم بعد از تولد مادرم در انتهای ماه اول بهار، بلخره یک مناسبت واقعی‌ دست داد برای برگشتن به آنجا و کنار بقیه ایستادن. بایستی این درد و زجر را تنهایی هم میکشیدم و عصاره‌اش لابد میشد ساخته شدن ریزریز این کار و تا تولد بابا کش می‌آمد.

حالا به مراتب توانمندتر از قبلم برای دیدن خودم با جای خالی او، به روشنی خودم را به عنوان کسی که پدر ندارد در مغزم مرور میکنم و از بالا و پایین کردن خاطرات روزهای اول از دست دادنش، کلمات آخرمان، حسرت‌ها و آرزوهایش اشک میریزم و زجر میکشم و همه چیز روی هم میلغزد و پیش میرود و اگر فرو میروم در چروک‌های مرکزی رومیزی است نه در مختصاتی نامفهوم. یک دور همه چیز را بیرون کشیدم و دوباره سر جایشان قرار دادم، با تکنیک شیطان خبیث که ظاهرا خودکار رویم سوار بود همراه شدم برای این بیرون ریختن و خوب میدانستم بازگشتن به اینجا و نوشتن چقدر نجات‌بخش است، از نوشتن نجات‌بخش‌تر خواندن این سیصد پست دوازده ساله طی این چند ماه بود، مرور منِ ‌ثبت‌شده‌ام که چطور با پررویی خاص خودم بنایی ساخته بودم. در لحظات تماشای فیلم مسخره خانه ای که جک ساخت بعد از دو سال به نوشتن اینجا رسیده بودم و با هیت د رود جک خودم را به قعر جهنم راهنمایی میکردم، اغلب خوانندگان اینجا هم همین قطعه را بلندبلند با استاک‌ها ترسناک‌شان در همین مدتِ زجرکش شدنم در انتهای جهنم میخواندند ولی دیگر چیزی رویم کار نمیکرد چون ما به هم وصل نیستیم. باور به جادوی سیاه ناشی از یک ترس است برای اینکه نپذیریم یک لحظه حقیقتاً سیاه و جهنمی در ادامه روند طبیعی زندگی وجود دارد بدون بیرون زدن خاصی از خط که از هر طرف بروی به ناگزیر از آن عبور میکنی و من در آن سیاهی زندگی میکردم و کسی نمیتوانست سیاهترش کند. فقط آدمهای دایره امنم میتوانستند بیشتر توی سیاهی فشارم بدهند که آنها هم تا گردن به همان سیاهی‌ من مشغول بودند و با من در همان قعر دست و پا میزدند چون ما به هم وصل بودیم. من که دیگر به وضوح میدانم برخلاف استاکرهای اینجا برای بررسی هیچ کسی به جز خودم وقت نمیگذارم چون به واقعی بودن دیتاهای دیگران باور ندارم آنقدر خودم را همراه نقطه نقطه‌هایی که در نقاشی‌ پر میکردم بیرون کشیدم و با شیطان خبیث چیزهایی که ساخته بودم را پشت در گذاشتم و کل این جهان را بیرون ریختم که در خلا شناور شدم و دیگر چیزی نمانده بود که از دست بدهم به جز جسمم که آن را نمیتوانستم از دست بدهم چون فضا اشغال میکرد، مصرف میکرد، تبدیل میکرد، پس میداد و هنوز داشت زندگی میکرد و من توان خاصی برای قطع کردن چیزی نداشتم فقط بودنم را نمیفهمیدم.

چیزی که ظاهرا بایستی با بیرون ریختن و دوباره چیدن نصیبم میشد همین آگاهی به تصویرم بود، هرچند چندش‌آور به وسیله استاکرها اما عاشقانه و بی‌دلیل عاشقانه و تحسین برانگیز به دست پدرم، زنم و رامین که گاهی خیال میکردند برای من نادیدنی‌اند و موجودیت خودشان را در برابر من نادیده میگرفتند یا برعکس در آن فرو میرفتند و من را از یاد میبردند، یادشان میرفت تمام بازی ما فراموش کردن من و در هم شنا کردن بود، همان کاری که پدرم میکرد و من در حضورش یاد میگرفتم به آن مشغول باشم. به همه چیز فکر کردن در لحظاتی که در آن حضور داشتم، به معنی به همه چیز با حواسِ آگاهم توجه کردن و در حافظه چیزی از آن بودن ذخیره کردن و در نهایت در منطقی‌ترین و واقعی‌ترین نقشم پس دادنش به اطراف با الگویی که نسخه من دریافت و ذخیره کرده بود، این در لحظه پس دادن برای من همیشه مهم بود چون در جهانی شلوغ زندگی میکردم که در آن همه چیز در حرکت بود و روی هم میلغزید و پیش میرفت و از این کار به کاری طولانی و ریزریز کشیده شدنم با طراحی و نقاشی و نوشتن، طراحی‌های یک ماهه از مدل‌ها که چند وقت برای آمدنشان نقشه میکشیدم و جا گرفتنشان را در فضا مشخص میکردم، فکر کردن به فضا، میخواستم حجمی را ریزریز تصویر کنم که نفس میکشد و حرف میزند و باید برای کشیدن خطوط ریز لب‌هایش ازش میخواستم دهانش را ببندد و حرف نزند و در همان لحظات هم میدانستم از آن لحظه هم تصویر او روی کاغذ میماند و هم این خاطره وراجی‌هایش و ترس‌هایش برای خشمگین به نظر نرسیدن، که اضطرابش برای پنهان کردن خشمش میشد کلافگی روی صورتش و وقتی تصویرش را به نمایش عموم گذاشتم چند نفر گفتند چقدر کلافه است.

دیدم سال قبل این موقع زمان برایم ارزشی داشت ما به ازای تماشای وجود داشتن انسان در فضا و حالا با از دست دادنِ بابا زمان برایم معنایی دیگر دارد، بایستی از چیزی واقعی به انتزاعی تبدیل شود، بایستی با مرگ زندگی میکردم. انیشتین برایم توضیح میداد که راه از تک تک جزییات یک جهان انتزاعی را متصور شدن میگذرد تا ساخته شدنش مثل دریچه گذر در زمانم و من با به رنگ و بافت و کلمه تبدیل کردن زمانی که در گذشته زندگی کرده بودم، ورق زدن چیزی که از آن زمان به جا گذاشته بودم، دیتایی که فضا اشغال میکرد برای عقلمند کردن محیط اطرافم و الگوپذیر کردنش طبق الگوی من برای بقا، همه چیز را از نو سر جایش قرار میدادم. تصویر پدرم در بالادستم و پدرش در بالادستش با پوزخند که در شصت و هفت سالگی و چهل و نه سالگی مرده بودند و خودم که احتمالا در بهترین حالت در یک بازه ده ساله با آنها عمر خواهم کرد هم مدام بود و علم به این که احتمالا کسی را نخواهم داشت که چند دقیقه من را از مغزش عبور بدهد و بعد پسم بدهد تا فقط از این بیهودگی دچار جنون نشود و  خودش را نابود نکند و بیشتر عمر کند، یعنی مرگ من به مراتب زودتر از مرگ پدرم فراموش خواهد شد و همین جداً مایه شادی و مسرتم میشد.

البته من ده سال دیگر میگذارم روی عمر پدرم برای خودم و نتیجه میگیرم وای تا هشتادسالگی واقعا زیاد است، اما برای پدرم این عمر طولانی را میخواستم با این محدود لحظات کنار هم زندگی کردنمان، ما با سرعت و شدید و کوتاه کنار هم زندگی کرده بودیم و دریچه زمان هم همین بود، تماشای گذشته از حال با یک نگاه. آن خواب تصویر دریچه‌ای بود در گذشته زیر انباشتی از تصاویرِ بعد از خودش که گذشته بودنش در خودش طولانی بودنِ زمانش را داشت اما من فقط میخواستم در یک لحظه تماشایش کنم و دستم را مثل چیزی ژله ای در آن فرو کنم، نمیخواستم سی سال ریزریز به عقب بروم و به خواهرم و خاله‌ام که همان موقع هم تقریبا حوصله هیچ کدامشان را نداشتم در لباس سفید میان خنده‌های تمام‌نشدنیِ یک روزِ عادی در خانه مادربزرگم برسم چون احتمالا قبل از آنها به خودم در اتاق دربسته میرسیدم که با دقت خودم را حبس کرده بودم و سعی میکردم تمرین طولانیِ تمرکز بکنم تا بتوانم چیزها را با چشمانم حرکت دهم، من فقط دسترسی به دریچه‌ای را میخواستم که بتوانم دستم را درونش فرو کنم و کارِ سی سال ریزریز عقب رفتن را در یک لحظه بکند، مرگ بابا همین کار را کرد و من با متوقف کردن زمان در تنهایی و ذره‌بین انداختن روی دردم و فرو کردن مرگ در نقاشی تصویرش را ثبت کردم.

پدرم برایم یک بازیکن رسمی در بازی بود همان قدر که رامین و زنم، همه اینها به بازی کردن با دل و جان علاقه داشتند و اگر من دوست داشتم در بازی شدید باشم از آنها چیزی کم نمیشد و با ولع همه‌اش را بهم پس میدادند و تا لحظه آخرش را بازی میکردند. چیزی که بقیه را به بقیه و اینها را برای من به عشاقم و عشقم بهشان را به حقیقی‌ترین عشق موجود تبدیل میکرد، چیزی که وجود داشت و فضا اشغال میکرد زمانی بود که ما صرف هم کرده بودیم، صرف تماشای هم و پرداختن به هم، من وجود داشتم چون آنها من را دیده بودند و این تصویر از من با بیرون ریختن همه چیز و دوباره چیدن سر جایشان هزارباره ساخته میشد حتی اگر پدرم از دستم رفته بود.

دیگر آنقدر از هر گوشه و کنار نقاشی‌ام گذشته‌ام و با هر قسمت به چشم نیامدنی‌اش ساعتها درگیر شده‌ام که جایی از آن همه بافت و سطح و رنگ نمانده که چندباره به جزییاتش فکر نکرده باشم و در مقایسه با باقی صفحه نسنجیده باشمش، وقتی به نزدیکانم کارم را نشان میدهم و با هیجان از تغییر جدیدش حرف میزنم آنها میگویند باید با قبلش مقایسه کنند تا بفهمند چه تغییری کرده حتی چند نفر ماه‌هاست میگویند این که دیگر تمام شده اما برای من که در نادیدنی‌ترین قسمت آن، روزها فرو رفته‌ام هنوز تا تولد پدرم و سفرم به خانه‌مان و تمام شدن رسمی این کار چند روزی زمان مانده و چند نقطه‌ای که باید حسابی بهشان برسم.

۰۹ تیر ۱۴۰۱

نموندن رو موج طوفانی

بعد از چند ماه شنا نکردن از ترسِ بالا رفتن با فصل گرما و بیشتر سکس خواستن و افتادن به کردن با هر فرد رندومی، بلخره در این دو هفته به جای بیکینی و بازی‌بازی و نرمش در استخر روباز مایو پوشیدم و از راه رفتم توی سالن و پریدم توی آب خنک استخر سرپوشیده و یک ساعت ناباورانه شنا کردم. این دست‌کاری بدنم در راه خدمت کردن به وسواسم و تنهایی حل کردن مسائل و مشکلاتم واقعا میتواند زندگی‌ام را سیاه کند. نمیخواستم آنقدر سکس بخواهم چون در وضعیتی نبودم که وقتم را بگذارم برای دیت رفتن و آزمون و خطا بر سر گزینه‌های احتمالی، واقعا هم سوراخ وحشیانه تولید سکس انبوهم همین شنا کردن مداوم است، فکر کردن به بدنم توی آب و تا انتها شل و کشیده کردنش، وقت گذاشتن برای تنظیم سرعت و تکنیک آنقدر درگیر بدنم میکندم که وقتی از آب میایم بیرون و خودم را توی آینه تماشا میکنم بدنم پیش چشمم سبک و داغ و نرم و پیچ و تاب خورده است و آماده برای کردن هفت انسان چاق و هفت لاغر هم‌زمان، البته اینها مشکلات روانی من است طبق گفته یکی از روانشناسان ازگلی که در ماه‌های اول بعد از مرگ پدرم گذرم بهشان افتاد و حسابی هم‌دیگر را تیرباران کردیم، او بهم گفت هایپرسکشوال من هم بهش گفتم احمق بی‌سواد، واقعا حوصله این سطح از عقب‌ماندگی از جریان را ندارم که یک نفر تا میفهمد بیشتر از یک پارتنر داری و آن وسط‌ها رندوم هم سکس میکنی بخواهد فورا دسته‌بندی‌ات کند و بهت لیبل بزند و در دفترچه کوچکش این مورد را یادداشت کند و علنا درمانت را معطوف کند بر سر همین موضوع در حالی که با ضجه و گریه مدام آنجا نشسته‌ای و سوگواری و درد از دست دادن و بیخوابی زندگی‌ات را ساقط کرده اما روانپزشک کون‌زرنگ‌سرکوب‌شده فورا روی کس و کونت و میزان فعالیت آنها حساس می‌شود و کل مکالمات را میبرد به همین سمت و دیگر تا کاملا از پا نیندازدت بیخیال نمیشود چون تو در مغز کوچکش باید تا حالا دست‌کم یک شکم زاییده بودی نه اینطور جنده و سربه‌هوا برای خودت هر غلطی دلت میخواهد بکنی.       

وقتی ناامید از روانپزشک و خانواده و دوستان دست از پا درازتر خودت میمانی و خودت این بازی تکراری با بدن و دستکاری برای حذف یا اضافه کردن چیزی میشود عادت، از طرفی دلم خوش است این سطح از کنترل فقط توهم است و من شاید تنها یک سازنده روایت باشم برای کارهایی که بدنم در وضعیتی که به آن آگاهی ندارم انجام میدهد یا دست‌کم تصمیمش را میگیرد و منِ آگاه فقط یک اپراتور بدبختم ناچار از اجرای تصمیمات و تازه فکر میکنم خیلی هم مسلطم. وقتی به رابطه‌ جدی و طولانی‌ام با عزیزترین زنی که داشتم فکر میکنم و میبینم هیچ کنترلی روی هیچ یک از اتفاقات نداشته‌ام در حالی که ظاهرا داشته‌ام، دیگر حسابی خودم را شل میکنم تا بدنم فارغ از فهم و آگاهی من برای خودش رفتار کند و تصمیم بگیرد. کاری ندارد مثل اربابان برای خودم به عنوان یک کل واحد و منسجم تصمیمی بگیرم که خیلی هم نسبتی با خواسته‌های همه اجزایم نداشته باشد و خودم را وادار کنم در همان بمانم، مثلا بگویم باید از این زن متنفر باشم چون شب تولدم بهم احساس بی‌ارزشی داده اما متاسفانه تنها یک صدا در من حکومت نمیکند و ناگهان بعد از صدور این دستور یک صدایی در درونم فریاد بلندی با خنده سر میدهد و به منطق کودکانه این تصمیم حمله میکند، که خب؟ حالا فکر کردی چه شده؟ تمام دوستی و عشقی که تجربه کرده‌ای در این سالها را باید فراموش کنی به خاطر همان شب و دو ماه قبلش که ریزریز همه چیز رو به نابودی رفته؟ و اصلا اینها را زدی بر سر چوب که چه بکنی؟ جواب احتمالی این سوال در گذشته جنده‌بازی بود، یعنی هربار در هر رابطه‌ای میرفتم در فاز قهر و فرار میخواستم فشرده هرزگی کنم و مثل یک ماشین سکس روز و شب بسوزم و بکنم اما این‌بار حتی این را هم نمیخواستم چون بودن او منافاتی با هرزگی‌ام نداشت، ضمن اینکه خودم هم میل خاصی به هرزگی معمولم نداشتم، همه چیز فرق کرده بود، دیگر نه کسی بود که از او خوشم بیاید و بخواهم مخش را بزنم تا با هم بکنیم نه آنهایی که عادت داشتیم با هم بکنیم را میدیدم و میکردیم. نمیدانم به خاطر دستکاری کس و کونم با کم کردن شنا بود و یا به خاطر تسلیم شدن بدنم کاملا فارغ از آگاهی‌ام به احساسی شدید نسبت به خود او که نمیتوانستم در خودم بپذیرمش و حتی ببینمش و از طرفی هم خودم را باور نداشتم و فکر میکردم تحت تاثیر تروما احساس وابستگی شدیدی به او میکنم و این دلزدگی‌ام از باقی روابطم تاثیر قرص‌هایی است که بعد از تولد مادرم شروع به خوردنشان کرده‌ام.

از او دور میشدم و رامین هم نبود و در تنهایی خودم فرو میرفتم و از باقی آدمهای دیگر هم فاصله میگرفتم و دلم هیچ چیز و هیچ کس را نمیخواست، در این میان یکی از عزیزترین آدمهایی که با هم آشنا شده بودیم و خیلی آرام به هم نزدیک شده بودیم و او خیلی بالغانه منتظر مانده بود تا درد کشیدنم تمام شود و بتوانیم فاصله‌مان را کمتر کنیم یک شب در دومین یا سومین دیدارمان که هیچ پیشرفتی نمیکردیم و همه چیز در یک فاصله معذب کننده‌ای پیگیری میشد ناامید گفت "تو اصلا نیستی با من" و راست هم میگفت واقعا نبودم، دلم میخواست تا ابد سرم را توی وسیله کارهای دوخت و دوزش فرو کنم و درباره رنگ ها حرف بزنم، نخ‌های گلدوزی‌اش را رشته رشته جدا کنم و بین خودمان پهن کنم تا یک قدم دیگر نزدیکتر نشویم. اما اینها را علناً نمیفهمیدم، میفهمیدم هر لحظه وسواسم شدیدتر میشود و دلم نمیخواهد دست کسی بهم بخورد چون به پوست و دما و بافت بدن کسی عادت و اعتماد ندارم اما نمیفهمیدم این بی‌اعتمادی و بی‌میلی از درد شدیدی است در ادامه احساس طرد شدن به دست زن خودم، که انگار بی‌خبر درونم کاشته شده بود و حالا داشت اینطور بال و پر پیدا میکرد و مثل گیاه خودرو همه جا را میگرفت. در نهایت کار به جایی رسید که هرچقدر از خودش دورتر شدم میلم به نزدیکی با هر فرد دیگری به صفر رسید و رفته رفته فهم نخواسته شدن به دست او هم تراز با نخواسته شدن به دست مادرم شد و این فرض در قسمتی پنهان و دور از دیده من چون صدایی که منبع نامشخصی دارد در سرم میپیچید "اگر او نمیخواهدم نمیخواهم کس دیگری بخواهدم". این صدا را از قبل میشناختم، مدتها پس از ابراز عشق به زنی در گذشته هم شنیده بودمش وقتی او نخواسته بودم و در میان صداهای درهم سرم تفکیکش کرده بودم و بیهوشی عجیبی که توام با شنیدن این صدا در آن غوطه‌ور میشدم هم به یاد می‌آوردم. خودم را در آن دوران طردشده و رانده شده میدیدم و تحمل درد این طردشدن یعنی اعتراف به عشقی وحشیانه و یک طرفه که دیگر نمیتوانستم تنهایی زیر بارش بروم، زیر بار چیزی نامفهوم و انتزاعی به اسم عشق که نه میتوانستم برای او که عاشقش بودم ابعادش را شرح بدهم و منطقش را توضیح بدهم چون فرار کرده بود و همه راه‌های نفوذم را بسته بود و نه هوشیاری و تسلطی داشتم که بتوانم آگاهانه این نادیده گرفتن و فرار را به خودم توضیح بدهم و خودم را از زیر بار خشونت آن بیرون بکشم .

 شاید یک سال بعد از فرار ترسناک زنی که دوستش داشتم کووید رسید و همه درهای روابط انسانی حقیقتاً بسته شد و همه به زور در تنهایی ایزوله وحشتناکی فرو رفتند، من شروع کردم مثل عنکبوتی دیوانه‌ دردی که از آن تمام نشدن دو طرفه رابطه و ترک شدن خشونت‌بار بعد از چند سال نزدیکی شدید کشیده بودم را به دوری‌ام از خانواده‌ام پیوند زدن. خودم را در طردشدگیِ ساختگی به دست خانواده‌ام فشار میدادم در حالی که مادرم و پدرم دو سه ماه بعد از شروع کووید به دیدنم می‌آمدند و می‌رفتند و حتی بی‌توجه به مراقبت‌های مرگبار آن دوران من را بغل میکردند و می‌بوسیدند با اینکه من جیغ میزدم و از این کار بر حذرشان میداشتم و من انگار در مسخ‌شدگی ناشی از ساخت روایت و داستان برای توجیه دردهایم، اینها را نمیدیدم و نمیفهمیدم و عمیقا در پس ذهنم باور داشتم که یک طردشده اصیل هستم تا شاید با این دروغ بزرگ بتوانم آن درد بی‌سر و ته بی‌صاحب تمام شدن یک طرفه رابطه عمیق دوستی‌مان به دست آن زن را تحمل کنم.

بعد خوابهایم شروع شدند، خواب میدیدم به مادربزرگ عزیز مرده‌ام نگاه میکنم و خودم را پهن میکنم توی دامنش و سرم را به شکمش فشار میدهم اما وقتی دوباره نگاه میکنم در یک لحظه بعد دیگر خبری از مادربزرگم نیست و جایش را زنی که تمام درها را به رویم بسته گرفته است، این عوض شدن جای آدمها با یکدیگر به لایه‌هایی از ذهنم رسیده بود که دیگر اختیارش در دست من نبود و همه بدنم داشتند او را معادل هر چیز عزیزی میگرفتند که یک روز از دستش داده بودم. ظاهرا بدون این که بفهمم سعی میکردم درد شدیدی که از یک پس زده شدن ساده عشقی تجربه میکردم که شدتش هیچ توجیهی نداشت و همه را عاصی کرده بود و خودم را هم منزجر، با این همانند گرفتن توجیه کنم یا به چیزی فراتر از شکست خوردن در عشق برسم، به لایه‌های عمیق پنهانی که وجود خارجی نداشتند اما من با شناختن مغزم میفهمیدم قابل ساختن هستند، قابل پرورش و جعل و میخواستم به جای فحاشی به زن محبوبم پای تلفن با مادرم بگومگو کنم و او را تیرباران کنم که چرا من را این قدر حساس و آسیب‌پذیر بارآورده که نتوانم مثل یک کسکش واقعی از پس این جهان و کثافتهایش بربیایم.

حالا که به این دو ماه بعد از شروع کردن قرص، قطع کردن شنا، از سر گرفتن نوشتن در اینجا، متوقف شدن نقاشی، بستری شدنم در رختخواب از درد و به صفر مطلق رسیدن با زن‌وقتم نگاه میکنم میبینم که میتوانم یک روایت دیگر هم بسازم. دوری ذره ذره از خانه پدر و مادرم و حبس کردن خودم در تنهایی بعد از شش ماه مداوم در کنار آنها بودن و رسیدگی به امورات‌شان، فرو رفتن در خودم برای شخصی کردن سوگواری‌ام و خارج کردن خودم از دسترس بقیه، بی‌توجهی به اطرافم و رسیدن به جایی که دیگر کاملا از همه چیز قطع شده بودم واقعا به فرمی بدوی تبدیلم کرده بود. لخت و دردمند و مریض در تنهایی مچاله میشدم زیر ملافه‌ای سفید و ناتوان بودم از تکان خوردن برای سیر کردن شکمم حتی، در آن مسخ‌شدگی ناشی از دردکشیدن و سوگواری تنها او من را تماشا میکرد و من اصلا در این دنیا نبودم که دستم را دراز کنم و بخواهم ازم مراقبت کند و توی دهانش هم که شده سیوم کند چون عادت کرده بودم به رابطه با رامین، او هم واقعا حواسش به من نبود و شاید باورش نمیشد که من با همه تسلطم به جمع کردن خودم و هزارتا چیز دیگر آنقدر ناتوان شده باشم که گشنگی و درد و مریضی بکشم و حتی نتوانم بگویم کمک، تنهایم میگذاشت بدون اینکه بخواهم تنها بمانم، هر وقت خودش میخواست بود و من حتی نمیتوانستم دهانم را باز کنم و بخواهم بماند، چرا باید میخواستم در حالی که هیچ چیزی برایم نمانده بود؟ و همه رهایم کرده بودند؟ شب بعد از تولد مادرم، که آخرین تولد خانوادگی‌مان بعد از مرگ پدرم بود که همه باهم مثل تولد سه نفرقبلی حضور داشتیم، برای اولین بار در آن چند ماه با مادرم دعوای سختی کردم، مادرم به تنظیمات کارخانه برگشته بود و داشت تمام توان جسمی و روحی‌اش را صرف خدمت کردن به برادرم در کار بزرگی که شروع کرده بود میکرد، توان روحی و جسمی‌ای که من برای احیای آن چند ماه بیل رسمی زده بودم و این وسط خواهرم که میدید مادرم دوباره توی همان دام همیشگی رابطه مریضش با برادرم فرو رفته به خاطر این فداکاری وحشیانه مدام بازخواستش میکرد و او هم بیشتر میخواست، پس مادرم دیگر هیچ کاری نداشت برای خودش به جز رسیدگی به دو خرس گنده که فقط میخواستند تمامی منابع احساسی و عاطفی و حتی مالی را ببلعند. من هم که برای پیش بردن این اهداف در همراهی با مادرم زیادی از خودم مایه گذاشته بودم آن شب در مواجهه با شیدایی وحشتناک مادرم شروع کردم به داد و بیداد که تو اگر میخواهی زندگی خودت را وقف بقیه بکنی من در این بازی دیگر با تو همراه نمیشوم و همین حالا از اینجا میروم، گفتم من اینجا ماندم و بودم و رفتم و آمدم چون فکر میکردم جایی میان شما دارم اما همه چیز مثل قبل شده و دوباره همه آنهایی که همه چیز را میبلعیدند دست به کار شده‌اند و دارند ما را میتراشند و من حتی دیگر دیده نمیشوم چون آنقدر به نظر همه شما بی‌نیاز و قوی هستم که کسی به مغزش خطور نمیکند که من هم درد دارم. من که از بچگی به این استقلال وحشیانه احساسی و جمع کردن کس و کون خودم شخصاً عادت کرده بودم و نقش ثابتی بود که پذیرفته بودم آن شب نتوانستم به مادرم بفهمانم میخواهم من را هم ببیند چون او عملاً چشمی برایش نمانده بود زیر آن همه فشارِ احساسیِ نبودن بابا و انتظارات ترسناک آن دو نفر دیگر که بخواهد چیزی را صرف من بکند که ظاهرا مسلط و بی‌نیاز بودم. فردای آن دعوای وحشیانه دقیقا روز اول اردیبهشت از آنجا زدم بیرون و خودم را به خانه رساندم و رفتم پیش روانپزشک و گفتم دارو بده چون دیگر کنترل خودم را در مواقع بالا رفتن هیجاناتم ندارم، شروع کردم به قرص خوردن بعد از شش سال و با وسواس خودم را از کثافتی که در آن فرو رفته بودم پاک کردن و همان جا کنده شدنم از زن‌وقتم شروع شد.

 من که فکر میکردم با او چیزی خراب‌نشدنی و آسیب‌ناپذیر ساخته‌ام در جریان درد کشیدنم و نگفتن تمام اینها که آن موقع اصلا در مغزم به این روشنی نبود، دریافتم او توان مراقبت از من را در نبودن رامین ندارد و چیزی که ساختیم فقط در حضور رامین امنیت دارد و حالا که او ما را در این خانه رها کرده و رفته همه چیز غیرقابل تحمل شده چون من به زور خودم را جمع‌وجور میکردم و او هم بدتر از من، هر دوی ما برخلاف میل ظاهری‌مان که میخواستیم در کنار هم باشیم هیچ آمادگی و انرژی و توانی برای این با هم بودن نداشتیم. وقتی روزهای دردکشیدن جسمی‌ام شروع شد و او یک هفته تنهایم گذاشت و بعد به دعوای ترسناکی رسیدیم در انتها به تولدم و دیگر آمادگی کنده شدنم به اوج رسیده بود، هزاربار در مغزم نبودنش برای همیشه را مرور کرده بودم و زندگی تنهایی بدون او را عملا داشتم تجربه میکردم با دردهایی که او میدیدشان و ازشان رد میشد. وقتی به تولدم رسیدیم شاید حتی خوشحال هم شدم از به صفر مطلق رسیدن و ضربه وحشیانه‌ای که برای من شبیه انتقامی بود که به خاطر دعوای هفته قبلش و سکوتی که در برابرم کرده بود داشت ازم میگرفت، او را هم از دست میدادم و این چیزی نبود که بدنم با آن غریبه باشد، پدرم را از دست داده بودم و بدنم هر روز این از دست دادن را توی چشمم فرو میکرد بعد مادرم دست به سرم کرده بود تا هوای جوجه‌های دیگرش را داشته باشد و باقی دوستانم هم که قبلا پشتم را خالی کرده بودند و در پس همه اینها دلیل تمرین‌های مداوم از دست دادنم در دو سال کووید بود، زنی که ترسناک رهایم کرده بود و دردی که دو سال بی‌رحمانه کشیده بودم تا پای میز مذاکره بکشانمش و حرف بزنیم و منتظر بماند تا همه چیز برای من هم تمام شود. حالا هم نوبت زن‌وقتم شده بود، عزیزترین کشفم در سال‌های بیهوده زندگی کردنم در جمع‌ها و وصل ماندن طولانی و مستمرم به آدم‌ها، بیشتر از هر زن دیگری این سالها جرات کرده بود به من نزدیک شود و این سر نترسش همراه با رابطه‌ای که بدون هیچ تقلبی از جهان عادت‌هایمان ریزریز ساخته بودیمش، او را هر روز برایم عزیزتر کرده بود، اما فقط اینها نبود، او درد کشیدنم را دیده بود در روزهای مریضی سالها پیش و بعد تنهایی و افسردگی کشیدنم را در خانه اهواز، ساعت‌ها کنار هم شنا کرده بودیم و با هم بیشتر از همه غذا خورده بودیم و خوابیده بودیم و بوسیده بودیم و بوییده بودیم، بچگی‌های هم را به یاد میاوردیم در مهمانی‌ها و روزها و ساعت‌های زیادی طی سیزده سال گذشته و حالا باید مستقیم توی دریچه زمانم نگاه میکردم و میدیدمش که مسخ شده و ناتوان از زجر شخصی خودش و دردکشیدن مدام من، دیگر به هم هیچ اتصالی نداریم و در سیاره‌های شخصی خودمان فارغ از هم زندگی میکنیم.

وقتی از او کنده شدم نیفتادم و هزارتکه نشدم چون رامین بود تا جمعم کند و نقاشی نصف دیگر کونم را حفظ میکرد و البته شروع کرده بودم به نوشتن، دوستم هم دستم را کشید و بردم به پارتی چند صد نفره در دل طبیعت، آنقدر مست و نشئه کردم که نمیفهمیدم دارم چه کسی را میبوسم و میمالم و فقط سرم را گاهی وسط رقصیدن رو به آسمان پرستاره میکردم و نفس عمیقی میکشیدم و نمیگذاشتم حلقه مرکزی جمع به درون خودش بکشاندم و در همان حاشیه با فریاد جمعیت بالا و پایین میپریدم. در راه بازگشت از همان پارتی وحشیانه در میان کوه‌ها و دشت‌ها زن مسن جالبی که همسفرمان بود شروع کرد از اخلاق خوبم تعریف کردن و بعد از تجربه‌های فراوانش از دوستی‌های پنجاه ساله‌اش با آدم‌های آنجا گفت، آدم‌های مسنی که برای وحشی‌بازی یک مشت جوان بیست ساله دور هم جمع شده بودند و فضای امنی ساخته بودند تا ما بتوانیم بالا و پایین بپریم و خودمان را خالی کنیم و من جداً خالی شدم، از هر زهری که در درونم بود، از نفرت به زن وقتم که بعد از یک هفته هنوز ریزریز گاهی درونم میجوشید بعد که تلفنم را درآوردم از همراهی من از کی کمترم یاری ندارم با سخنان گهربار ش جون درباره دوست خوب فیلم گرفتن چشمم افتاد به پیغام زنم که وسط رقصیدن دقیقا در لحظه‌ای که رسیده بود شکارش کرده بودم اتفاقی، دیدم گفته از سفر برگشته و فردا میخواهد بهم سر بزند، حوصله نداشتم ادا دربیاورم چون وسایل شخصی‌اش پیش من بود و میدانستم بهشان نیاز دارد و میدیدم عملا هیچ توقعی از او ندارم، نه میخواهم دوستم داشته باشد و نه میخواهم کنارم بماند ولی دوستم بود. وقتی آمد برایش توضیح دادم وقتی کسی را به صورت رسمی مورد گاییدن قرار میدهی باید خودت شروع کنی درباره گاییدنت حرف زدن و این من نیستم که باید سر حرف را باز کنم اما حالا آنقدر از رقصیدن و بالا و پایین پریدن خالی و آزادم که این لطف را بهت میکنم.

 وقتی با هم حرف زدیم دیدم واقعا خلاص شدم، از وضعیت بلاک شده ذهنی که در آن نمیتوانستم واقعیت را ببینم و کمک بخواهم و داشتم درد میکشیدم، درد نداشتم، چند بار در هفته گذشته شنا کرده بودم و بدنم آماده بود و حتی شش ساعت بی‌وقفه رقصیده بودم، خبری از وسواس وحشیانه کسی به من دست نزند نبود چون کسی را بوسیده بودم و مالیده بودم و اگر کمی شل کرده بودم همان جا وسط طبیعت ممکن بود کار به کردن هم برسد، مدتها بود که خانواده‌ام من را نمی‌دیدند اما با نوشتن و رجوع به نوشته‌های قبلی فهمیده بودم حتی به این نادیده گرفتن هم عادت دارم و مرگ پدرم فقط نقطه پایانی بود بر تنها روزنه عشقی که از آن جمع موسوم به خانواده به من میرسید، می‌دیدم میتوانم دستش را رها کنم و خودم را در امنیتی پوشالی محافظت کنم یا این که به خواسته خودش یک فرصت دیگر به خودمان بدهم تا همه چیز را درست کند، خودم را شل کردم و آنقدر خالی بودم که اجازه دادم دیگر اجزایم خودشان تصمیم بگیرند.

وقتی آزادانه در بازه زمانی کوتاهی به خودم اجازه میدهم نفرت و یا عشق بورزم بدون سرکوب و اصرار برای ماندن در حس خاصی و آنقدر شل میکنم تا یک قسمت‌هایی از بدنم فارغ از آگاهی‌ام عمل کنند لحظات عجیبی را تجربه می‌کنم، انگار ذرات معلق باردار مدام با هم برخورد میکنند و انفجارهای ریزریز متناوبی در درونم اتفاق می‌افتد و دیگر آنجایی که بودم نیستم و سرعت حرکتم بین اتفاقات با همین انفجارهای ریزریز ناشی از آزادی بیشتر می‌شود. خودم را یک جایی در ادامه مسیر رنج کشیدنم میبینم که دیگر نیستم، پوسته‌ای از من به جا مانده در همان حال، تصویر موهومی در یک زمان دیگر شاید اما همه من دیگر آنجا نیست، باقی اجزایم از آن رد شده‌اند و مانند ذرات معلق گاز در هوا پراکنده‌ام، هنوز کل واحدی نیستم و هنوز درد میکشم و آسیب‌پذیرم اما در چاه عمیق و غلیظ قبل فرو نرفته‌ام و چیزی مرا به دورن خودش نمی‌کشد چون رنج کشیدن برایم هدف نیست، صرفا موقعیتی است که انتخابش نمیکنم و بر حسب اتفاق در آن می‌افتم اما از آن فرار هم نمیکنم چون واقعیتش برایم راضی‌کننده و هیجان‌آور است، در این جهان بی‌معنی که همه چیز اتفاقی است و هیچ چیز واقعی‌ای وجود ندارد تو واقعا درد میکشی، چقدر خوب، اما من نمیتوانم توی درد تا ابد فرو بروم و همان جا را به عنوان مقصد برگزینم، مغزم از اساس با مفهوم مقصد مشکل دارد و نمیتوانم تصمیم قاطعی برای خودم تا ابد بگیرم چون اصلا به آگاهی‌ام به آن معنا اعتقادی ندارم، به قطعیت، به هسته مرکزی سفتی در درونم، متاسفم عزیزم.

۳۰ خرداد ۱۴۰۱

Hysteria

 وقتی میگذارم پشه‌ یک جایی از بدنم را بگزد اما در حقیقت میخواهم خوب جا خوش کند تا حسابی لهش کنم، فرقش با وقتی که اتفاقی پشه‌ای را که نیشم میزند له میکنم فقط یک لحظه هوشیاری است دقیقا بعد از له کردن، و پاسخ به این سوال که حالا قبلش برنامه ریخته بودم یا نریخته بودم؟ این هزارتوی گمشده ذهن من است، همان جایی که میتوانم تا ابد خودم را تویش زندانی کنم. قبل از نوشتن این جملات دقیقا در لحظه‌ای که پشه بغل زانوی راستم را گزید و لهش کردم فکر کردم خیلی وقت است روی تنم احساسش میکنم چرا زودتر نمیکوبم رویش تا اینجور وحشیانه نگزد؟ بعد متوجه شدم همه فکرم پی این بود که واقعا ساعت نه و نیم شب بعد از یک روز شلوغ مجبورم بنویسم؟ این چه سطحی از اعتیاد است؟ اما باز هم به خودم اعتماد نداشتم که حواسم به پشه نبوده و نمیتوانستم زودتر بزنمش، همین سوال که آیا من برای پشه دام پهن کرده بودم یا اتفاقی لهش کردم نگذاشت ننویسم.

 ظاهرا پشه بخش بیشتری از مغزم را اشغال کرده بود خیلی بیشتر از همین یک لحظه که بخواهد تلنگر نوشتن اینها باشد چون وقتی چند خط  بالا را نوشتم با شهوتی خاص سراغ آخرین ذخیره الکل به جا مانده‌ام از دوران کووید رفتم که حالا مثل قرص مسکن توی قوطی کوچک با مکانیزم دقیق و ظریفش نگهداری میشود و صادقانه بگویم بهش معتادم و در روز با خودم هرجای خانه که بنشینم حملش میکنم تا دقیقا جلوی چشمم باشد حتی محدود زمان‌هایی که میخواهم از خانه خارج بشوم از اینکه نمیتوانم با خودم ببرمش چون میترسم همان‌قدر هم بنا به اتفاقی بریزد توی کیفم و از دستش بدهم و دیگر دستم به مصرف قطره‌چکانی اما خلسه‌آورش در لحظات گزیدگی پشه نرسد، دچار اضطراب پنهانی میشوم. تمام پای راستم را از انگشت تا زانو با فس‌های ظریف خیس از الکل کردم و توی تاریکی‌ ناشی از نور صفحه لپتاپ و ریسه قدیمی به جا مانده از خانه سهیل که از انتهای کمد کارم بیرون کشیده بودم چند لحظه نقاط گزیدگی دیگر پا را کاملا حسی ردیابی کردم و به احساس آرامشم از آخرین شبیخون وسواسم به کمد اتاق‌کارم فکر کردم، به نور غیرمتمرکز و بدون استرس و حرکت ریسه، به این که چاره‌ای نداشتم به جز حمله به اشیای به جا مانده از زندگی دوست‌دختر وقتم در تمام نقاط این خانه. چون دیگر نمیتوانستم درِ کمد لباسهایم را باز کنم برای برداشتن شرت و درد نکشم و گریه نکنم از فکر کثافتی که بر سرم ریخته بود، دیگر نمیخواستم وقتی به حمام میروم و دارم بی‌هوا آواز بی‌معنایی را زمزمه میکنم چشمم به حوله‌اش بیفتد ودر دم سرشار از نفرت بشوم، نمیخواستم وقتم را صرف نفرت ورزیدن بکنم چون واقعا به جادوی سیاه مجهزم و میتوانم روزگارتان را با همین فکرها سیاه کنم. خودش هم که طبق معمول اصلا در سیاره من نبود، در زندگی نرمال خودش وسط سفر بود و حتی نمیدانست من در چه حالی هستم و چه بلایی بر سرم آورده با دوازده شب رسیدنش به تولدم و آخر از همه به سمتم آمدنش و آن نصفه نیمه با کفش‌های خیس توی دستش دست دادن و بغل کردن انتقام‌جویانه و بی‌محبتش، این را از چند روز غیب شدنش بعد از تولد خوب میفهمیدم و نمیخواستم سفرش را خراب کنم چون چیز دیگری که خوب در رابطه با انسانها در آن آب‌دیده شده‌ام همین است که به راحتی میتوانند درد کشیدن من را انکار کنند و ازم طلبکار بشوند و بهم بگویند تو دیوانه‌‌ای که درد میکشی، ترجیح میدادم در تنهایی خودم به سیاهی و زجر مشغول باشم اما مورد این حملات احتمالی قرار نگیرم و دست‌کم دیگر چیزی بدهکار نباشم.

در همان شبیخون وسواس و حملات گریه و نفرت این ریسه را پیدا کرده بودم و یک بخشی از نشیمن تابستانی یک‌نفره‌ام را با آن روشن کرده بودم که در آن فیلم میبینم و غذا میخورم و گریه میکنم و سیگار میکشم و مینویسم و میرقصم و آواز میخوانم و میخوابم و میخوانم و درد میکشم و حالا دلم خوش بود پشه‌ها را با این پراکندگی نور سردرگم میکنم اما ظاهرا این سردرگمی به گزیدگی کاتوره‌ای پاهایم ختم شده بود، این را از سوزش نقطه به نقطه اما بی‌نظم پاها بعد از پاشیدن الکل میفهمیدم، اما باز هم شروع کردم به توجیه این کار پشه‌ها، که تو از استخر آمدی عزیزم تنت آفتاب سوخته و داغ است و به تنت لوسیون با بوی کوفت مالیده‌ای و آبرسان بهمان با اسانس فلان، بوی زیادی با چسبندگی احتمالی مربای آلبالو، وای مربای آلبالو او را به کلی فراموش کرده بودم در حالی که همه امروز به دوش او بود، صبح قبل از استخر با چشم توی یخچال درست کردنش را شروع کرده بودم وقتی به آلبالوهایی که رامین قبل از رفتنش شسته بود و گذاشته بود و رفته بود نگاه میکردم و میگفتم من اینهمه را یک جا نمیتوانم ببلعم.

متوجه شدم مربای آلبالو در تمام امروز پخش شده حتی در روزهای قبل که نمیتوانستم یک لحظه هم دست از نفرت به خودم بکشم در سیاهیِ ناامیدی‌ احساسی‌نکن دایی‌عزیزشیطان‌صفتم و دوست‌دخترِقطع‌وقتم، سفت و بدون ذره‌ای جابجا شدن و حتی خورده شدن توی یخچال نشسته بود و زجر کشیدنم را بادقت در تنهایی کشسانم تماشا میکرد. در روزهای بعد از تولدم و رفتن رامین وقتی در یخچال را باز میکردم به روشنی میدیدم که هرگز توانایی روانی هسته‌کردن این همه آلبالو و لباس پوشیدن و بیرون رفتن و خریدن شکر و ایستادن بالای سر قابلمه و درست کردن مربای آلبالو را ندارم پس باید خودم را برای خراب شدن و دور ریختن همه اینها آماده کنم یا با هسته توی فریزر فرو کردنشان اما صبح خیلی زود قبل از هفت که بیدار شدم و پیغام دوست‌دختری که دیگر نمیدانم چه بخوانمش را دیدم که بلخره فهمیده بود باید کجا بایستد، کمی مغزم جمع و جور شد و یادم آمد آخر The Man Who Sleeps دقیقا از همین سرخوش شده بودم، همین هم خوردن سیاهی و درد در زمان و عادت کردن بدن به کثافتهای زندگی، باید می‌افتادم از زجر اما چند لحظه با مرد توی فیلم وقتی آرام به خواب رفت خوابم برد و کمتر از یک دقیقه طول کشید این آسایش و وقتی فیلم تمام شد با تمام زجری که کشیده بودم احساس میکردم میتوانم پرواز کنم از سرخوشی. یادم آمد در آن سیاهی غلیظ روزهای بعد از تولدم نیستم دیگر، طی چند روز گذشته حرف زده بودیم و من بلخره در جواب پیغامی که چند روز بعد از تولدم انگار از یک سیاره دیگر میفرستاد از بس که نمیدیدم یا خودش را میزد به ندیدن جان کندم تا تایپ کردم و گفتم چه بلایی بر سرم آورده، دیدم نمیخواهم ازش مراقبت کنم چون در سفر است برخلاف قبل، گفتم چقدر حالم را خراب کردی و همه چیز نابود شده و حالا بعد از دو روز هنوز در لجن و کثافتم، بعد گفتم باید خودم را با نوشتن بیرون بکشم و منتظر بودم به خودت بگویم تا بعد بتوانم اینجا بنویسم که غافلگیر نشوی. اما با نوشتن The Man Who Sleeps هیچی بهتر نشد اما نوید این گذشت زمان را همان جا در همان عنوان به خودم داده بودم، میدانستم یک روز بیدار میشوم بلخره کمی از انتهای چاه بالاتر آمده‌ام و به من هم در کمال ناباوری نور میرسد. توانستم بیشتر توضیح دهم و به جای دعوای هزارخطی و بی‌پایان لابه‌لای صفحات ورد و مغزم برایش نوشتم چقدر ساختار و بافت ما از اساس با هم فرق میکند و من دیگر نمیخواهم فراموش کنم این تفاوتها را و در وضعیت روانی نادیده گرفتن این تفاوت بافتها نیستم، دارم درد میکشم پس با من از احساسات پاکت حرف نزن و بی‌دفاعم نکن تا خودم را فراموش کنم و شروع کنم مراقبت از تو چون نه میخواهم دوستم داشته باشی نه میتوانم از کسی مراقبت کنم. من چند روز در زجر و درد و سیاهی گذراندم و تو هیچی درباره‌ش نمیدانستی و حالا اگر واقعا برای تو حال من اهمیت دارد فاصله بگیر و بگذار در همین تنهایی که در آن به کسی مراقبت و حال خوب بدهکار نیستم بمانم. او هم بلخره متوجه شد و با کلمات مناسبی که نشان از عقلش داشت جواب نوشته بلندبالایم را مختصر و کوتاه داد و همه چیز را تمام کرد.

برایش نوشته بودم نمیتوانی حالم را عوض کنی اما همین که فضا دادی تا حرف بزنم در امنیت و آسایش و در آن مدام در حال از دست دادن امتیاز نباشم به خاطر توصیف دلایل زجرکشیدنم لطف بزرگی بود و حالا بهترم پس خداحافظ. این سطح از شعور و دوست داشتن را از مقایسه رفتار الف و ب بعد از مرگ پدرم دریافته بودم، هردوی آنها دوستان صمیمی من بودند و من را در بدترین لحظاتم به زشت‌‍ترین شکل تنها گذاشته بودند و من هردویشان را به بدترین شکل رانده بودم اولی رفت که رفت چون بی‌احساس و خودبین بود همیشه و چیزی نداشت از دوستی که بخواهد به من پس بدهد، هرچیزی که میتوانست از من بکشد را بیرون کشیده بود یا در حقیقت من دیگر در لحظات فروپاشی از دست دادن پدرم چیزی برای دادن به او نداشتم بعد همه جا نشست گفت طرد شدم، دروغگوی ناشی، عاملیت خودش را سلب کرد تا ادای قربانی‌ها را دربیاورد و دوزار توجه بخرد، در حالی که واقعیت را نمیتواند عوض کند آن هم برای کسی مثل من که برای دروغ گفتن به خودم هم وقت میگذارم و اگر بخواهم دروغ بگویم حتما جایی ثبت میکنم که دارم دروغ میگویم؛ اما ب فحش‌هایم را شنید و رفت و برگشت و دوباره حرف زد و باز هم فحش شنید و سه باره برگشت و من دیگر جانی برای فحاشی نداشتم، آنقدر دردمند بودم که اصلا موضوعیت نداشت برایم کینه ورزیدن به دوست قدیمی‌ای که دلش برایم تنگ میشود، من هم رفته‌رفته دلم برایش تنگ شد و دیدم به وضوح که اشتباه او فرقش با کسکشی دیگری چیست، دلم برای فرو کردن انگشتانم لای موهایش تنگ میشد نه برای حرف‌هایمان، دلم برای افتادنمان کنار هم مثل اشیا تنگ میشد، برای مکانی که ما را در برمیگرفت، گذر زمان وقتی دست و پاهامان اتفاقی به هم میخورد و صداهای زنده بودنمان در هم میرفت، نه فکرها و کلماتی که آگاهانه به زبان رانده بودیم و دوست‌دخترم که بهتر است دوستم بخوانمش خوب میدانست تفاوت این دو نفر را در نظرم، میدانست چقدر روشن است فرق کسی که همیشه خودش را میبیند و کسی که با همه عشقش به خودش یک بار دست از دیدن خودش به خاطر من برداشته.

سبکی ناشی از این حرف زدن با کم‌خوابی در هم رفت و بی‌تاب شدم برای رسیدن به استخر و بعد از مدتها شروع کردن برنامه شنایی که طبق نوشته‌های پارسالم در همین روزها چهارهزارمتر در هفته بود. قهوه درست کردم و غذای گربه‌ها را دادم و به آلبالوها نگاه کردم و فکر کردم وقتی برگشتم شکر میخرم و این خودش یک قدم بزرگ است. توی اتوبان در راه استخر به نوشتن در اینجا فکر کردم، شبیه آئورای میگرن اما خودم را شل کردم توی خنکی ماشین و ترافیک صبح و نگاهم را در سایه سنگین درختان فرو کردم. فرو رفتن شروع شده بود، تماشاچی شدن صرف و ثبت کننده دیوانه‌ همه چیزهای بیهوده و بی‌هدف تا شاید یک جایی به درد بخورند آن هم فقط با چشم و گوش بدون موبایل و کاغذ و قلم. لحظه‌ای که کیف و موبایلم را توی کمد استخر فرو کردم و با چشمان و گوش‌هایم دست‌ول و پیاده از راهروی تاریک به فضای باز و نور روشن آفتاب صبح و سایه درختان میوه رسیدم و آبی آب شفاف زیر آسمان و پرنده‌های آب‌دزدک با شکم‌های آبی و تپه‌های پوشیده از گل‌های سفید و صورتی و بوته‌های یاس و پیچک آویزان لابه‌لای پارچه‌های سفید سایبان که در باد شناور بودند و منظره‌شان در ترکیب با علف‌های هرز بلند پشت سرشان فقط یک دیوانه از فیلم‌های پازولینی را کم داشت با تیر و کمانش شکل کیر رو به پاهای باز زنی خوابیده. از تصویر اروتیکی که مغزم میساخت میفهمیدم دارم کمی بالاتر می‌آیم چون از فکر کردن به بدن لخت انسانها دچار چندش و تهوع نمیشوم.

استخر خلوت بود و دیگر خبری از اضطراب سالهای قبلم در این لحظات آرام صبح نبود که بدوم و زودتر گرم کنم و یک ساعت هزارمتر شنا کنم و زمان را از دست ندهم، زمان چیزی برای از دست دادن بود در دستم، یاد گرفته بودم باید با ذره‌بینم همه چیز را هزاربرابر بزگتر کنم و سرعت را آنقدر پایین بیاورم و نرم حرکت کنم تا مغز تند دیوانه‌ام خودش را رها کند، حواسم بود قورباغه نروم و فقط دست و پای کرال، وقتی به پشت میخوابیدم دسته پرستوها در آسمان صبح جیغ میزدند و دور هم میچرخیدند، صدای مقطع زنهای ندیدبدید اطرافم در سکوت و خلوتی استخر میپیچید، ویلای فرنگی فلان جا با شیرهای طلایی و سونا و جکوزی یا طعم متفاوت ماکارونی خارجی بعد بیتا جون رسید با آن خنده دوست‌‌داشتنی‌اش و دوست همیشه طلبکارش من هم وقت راه رفتن و ورزشم در آب شده بود که دوستش شروع کرد با ژست مدیرکل‌ها بازخواست کردنمان که چرا نمیرویم به دفتر مرکزی برای اعتراض به تغییر قوانین به دست طناز جون سلیطه، من هم که فقط تماشاچی بودم و مغزم در وضعیت جواب دادن نبود رفتم توی نقش زن مظلوم ناتوان که میگذارم حقم را سلیطه‌ها بخورند بعد خانم مدیرکل حملاتش را شدیدتر کرد و من هم از نقشم خسته شدم و فرار کردم توی جکوزی، زن محبوبم توی آب سرد میچرخید و باهم درباره زیبایی‌های گل‌های استخر حرف زدیم و خنده زیبایش را برای ذخیره نهایی اطلاعاتی در اختیارم گذاشت. وقتی رسیدم به سوپر روبروی خانه همراه شکر برای کشتن پشه‌ها یک دستگاه جدید هم خریدم با مخزنی لبریز از مایعی غلیط که به کونش وصل میشود و ادعا میکند در نابودی پشه‌ها یک ماه تمام هشت ساعت در روز جان میکند.

وقتی صبحانه مفصل بعد از استخرم را خوردم آلبالوها رو توی سینی استیل پهن کردم و چوب و برگهایشان را جدا کردم و خرابها را دور ریختم و پلی‌لیست شخصی‌ام را شافل پلی کردم و درآوردن هسته‌ها شروع شد. وسط درآوردن هسته‌های آلبالو یادم افتاد در این چندماه چندبار متوجه شده‌ام پیج کارهای ی از دسترس خارج شده ونگرانش شده بودم که چه بلایی بر سرش آورده‌اند، بعد رفت توی مخم که جدی چه بلایی بر سرش آوردند؟ بلند شدم دستان سرخ از هسته‌کردن آلبالوها را شستم تلفنم را برداشتم اسمش را سرچ کردم بهش پیغام دادم، فوری جواب داد، گفت هستی بیام گفتم آره بیا، وقتی آمد فهمیدم جدی بلایی سرش آوردند.

فکر نمیکردم بیرون از کار این قدر حرف با ی داشته باشم که وسطش برای دستشویی رفتن اجازه بگیرم، توی دستشویی به تشتی که تنها درخواستم از رامین بود تا برایم از انباری بیاورد بالا دو هفته پیش نگاه میکردم و کونم را میشستم و به توییت بهمن کیارستمی درباره عروسک جدید فکر میکردم و میخندیدم از معیوب شدن مغز انسان‌های برخوردار در مواجهه با خشم‌عمومی نسبت به این برخورداری و رانت‌خواری و مفت‌خواری و همه‌چیزخواری، به تشت که هنوز تویش آب و پودرصابونِ شستن مایوام بود نگاه کردم توی فایل صوتی‌ای که ضبط کردم گفتم من هم یک روز برایم اهمیتی نداشت مایوی قشنگم با آب استخر خراب شود از بس اعیون بودم آقای کیارستمی و در فاصله شستن دستم تا به ی برسم به خرید دفعه پیشم از سوپر که این پودرصابون دستی بود فکر کردم و یاد دستگاه مجهزی که امروز برای کشتن پشه‌ها خریدم افتادم.

ی گفت در آستانه رفتن از ایران است و من گفتم میخواهم کارهایم را بفروشم و بعد از کارهای فیگورم پرسید و گفتم اخرین باری که فیگور کار کردم پارسال تابستان بود با خودش و بعدش دلتا آمد و کار تعطیل شد و واکسن زدیم قرار بود بروم شمال پدر مادرم را ببینم و همان جا چند وقت بمانم و با پدرم به کوه و جنگل بروم و اتودهای جدید بزنم با کمپوزیسیون جدید، لنداسکیپ، چون دیگر خسته شده بودم از حبس خانگی دوساله کووید و تماشای از نزدیک چیزها، تمام کارهایم کادرهای بسته‌ای شده بود با دیتیل فراوان انگار همه چیز را زیر میکروسکوپ و ذره‌بین میدیدم و خب طبیعی بود برای چشمی که دو سال تمام فقط به دیدن در فضاهای تنگ عادت کرده بود اما نه من توانستم بروم پدرم را قبل از مرگش ببینم و نه دیگر هرگز فیگور کار کردم.

حوصله گریه نداشتم برای همین فورا بحث را عوض کردم و برایش از اولین جرقه ناخودآگاهِ فکر کردنم به کار بعد از مرگ پدرم گفتم، گفتم نقاشی خودش از مغزم رفت و یک روز ظهر برگشت، چند هفته بعد از دهم مهر که برای اولین بار آمده بودم تهران به گربه‌ها سر بزنم و روی نیمکت جلوی پنجره با گریه سیگار میکشیدم. در همان حال خراب چشمم به مبل سبزی افتاد که روی شانه دو مرد از خانه روبرویی بیرون می‌آمد، وسواس شدید گذشته‌ام درباره ربط دادن فیگور به فضا زوزه‌کشان بالا آمد با رنگ و بافت پارچه مبل در هم پیچید و به بدن او فکر کردم. توی سرم بی‌هوا نشاندمش روی مبل سبزِ، روی شانه مردها تا ته کوچه دنبالش کردم بعد که آرام روی زمین گذاشتندش و رفتند و یکهو با خودم گفتم کسی این مخمل سبز را نمیخواهد که ی را رویش بنشاند و طراحی کند؟ این تابوت بی‌ارزش را؟ وسط گریه دویدم توی پارکینگ و رفتم سراغ آدم‌های کارگاه و خواستم مبل سبز را برایم بیاورند توی کارگاه تا بعد که برای کار بیاید بالا، اما چند وقت بعدکه رفتم سراغش دیدم جا تر است و بچه نیست، ی با دهان باز بهم نگاه میکرد و من هم از یادآوری این بازی که من را از این خانه منزجر کرد و توی این چهاردیواری حبس همه تنم مورمور شد، چند وقت بعد البته وقتی دوست‌دختروقتم را فرستاده بودم از انباری برایم چیزی بیاورد گفت مبل بیصدا برگشته سرجایش مثل صندوق امانات بانک ملی، کار سه پسرخاله و یک مرد بود یا سه مرد و پسرخاله‌‌شان هرگز معلوم نشد و آن مبل سبز هم دیگر چیزی نشد که باید میشد.

در همان فکرها شروع کردم عصبی و ناراحت بساط دم دستم روی میز وسط هال بزرگ که از روز تولدم همان جا پهن بودند را جمع و جور کردن، شبیه بساط روزهای  کار کردنم با خودش بود، چهارشنبه‌ها یک سال تمام تنهایی هر هفته پنج ساعت برایم مدل میشد و من با عضلاتش تمرین میکردم. زیر دستم پاستل‌های ثمیلا بود و دوتا مدادی که همان روز بهم داده بود، کنار کاغذ کادو آبی و روبان صورتی کادو تولدم از محمدحسن و فهیمه و تخته شاسی خواهر محمد که حتی کاغذهایش مرتب به دست خودش بهش چسبانده شده بود و فهیمه یک جا داده بود دستم گفته بود دیگر اینها را نمیخواهد و من همان شب اتفاقی برای تست رنگ پاستل‌ها آورده بودمش وسط و روی آن میز مانده بود. ی گفت میخوای شروع کنی؟ هیچ فکری برای طراحی نداشتم مداد را برداشتم و ی خودش را روی مبل شل کرد، گردنش رها شد روی پشتی مبل و وا رفت و من مثلث زیر چانه‌اش را میدیدم که به خط گردنش میرسید از پایین، بعد از چند دقیقه کلنجار ذهنی با خودم برای گم نشدن بین خطوط و نترسیدن از پرسپکتیو و فهم اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده چشمت باید با دستت حرف بزند آرام باش صداها را خفه کن خودشان زبان هم را بلدند دیدم ی شبیه مرده‌هاست یا دست‌کم من شبیه مرده‌ها میکشمش بعد کوروس سرهنگ‌زاده از دور شروع کرد پیک سحری خواندن، یاد ویدویی که س همان روزهای اول مرگ بابا برایم فرستاده بود افتادم. به زنی داروی بیهوشی تزریق میکردند در حالی که این آواز را میخواند وسطش گریه میکرد همان طور در حال خواندن و بیهوش میشد، گریه میکرد؟ من گریه میکردم؟ نمیدانم حقیقت چیست، چون آن روزها من دیگر این آهنگ را به خودم چسبانده بودم مثل چیزی که از آسمان بهم نازل شده بود و از هم جدایی نداشتیم، همه نشسته بودند آن سر خانه زر میزدند در جمع خاله عمه من توی آشپزخانه مثل اسب کار میکردم همه چیز را جمع میکردم میشستم پاک میکردم و صدتا کار دیگر با این آهنگ و صدای اسپیکر روی هزار، تا صدای هیچ خری را نشنوم، عربده میکشیدم و گریه میکردم، همه ساکت میشدند و گاهی یکی می‌آمد تماشایم میکرد یا گریه میکرد، پیشم می‌نشست یا در را رویم میبستند و میرفتند اما من از این آهنگ جدا نمیشدم، در هیچ لحظه‌ای حتی صبح‌ها با همین بیدار میشدم توی حیاط با این سیگار میکشیدم و س هیچ کدام اینها را نمیدانست، بی آنکه بداند من را با یک آهنگ توی یک ویدیو که فقط یک بار دیدمش مدتها سرپا نگه داشت و وادارم کرد زندگی کنم و جان بکنم، دلم برای س تنگ شد برای آن روزها که بی‌اراده به او چسبیدم چون با آن همه دوری توانایی عجیبی در فهمیدن دردم داشت و نفوذ به لایه‌های درونی‌ام و هم زمان نشانی از چیزی که باز هم خودش نمیدانست. اما حالا دیگر همه چیز با س فرق کرده، رفته سرکار و درسش زیاد شده و من هم دیگر آنقدر نزار نیستم که بخواهم به کسی آنطور بچسبم از دور. حالا وسط طراحی از ی، کاری که مغزم به آن عادت داشت یکهو این آهنگ میرسد و من از بدن ی به بدن سرد پدرم وصل میشوم، دستانم تند میشوند روی خطور گردن ی، این پرسپکتیو مسخره است برایم چون من انگشتان پدرم را تا لحظه آخر توی خاک دنبال کرده‌ام، ناخن‌های از ته کوتاه شده‌اش را قبل از اینکه دانه‌های خاک بپوشانندش، دستان ی را کمتر از یک دقیقه به بدنش وصل کردم مداد را پرت کردم و زدم زیر گریه گفتم نگاه کن شبیه مرده‌ها کشیدمت.

برایش از تفاوت فهمم از بدن انسانها گفتم بعد از دیدن بدن سرد پدرم، بعد از چسباندن لبم به قفسه سینه کبود شده‌اش از سکته که دکترش گفت آنقدر شدید بود که تمام رگهایش در دم پاره شده بودند، گفتم دیگر بدن انسانها برایم موضوعیت ندارند، دیگر برایم مهم نیست ربط فیگور به فضا، دیگر برنامه مدون و حساب‌شده ذهنی برای لاس و بعد کردن در دست ندارم و همه لاس‌های نیمه‌کاره قبلم را رها کرده‌ام و گفتم دیگر نمیتوانم سکس کنم، گفتم حتی دیگر دوستی هم نمیخواهم واقعا به هیچ انسانی نیاز ندارم، بغلم کرد و گریه کردیم و صدای گریه‌ام را در گوشش شنیدم. بعد هم او تعریف کرد از تغییراتش، از اینکه دیگر دنبال آن مثبت‌اندیشی افراطی نیست و میفهمد همه چیز بد است چون سرش توی کار خودش بود که کسی چاقو گذاشت زیر گلویش و تهدیدش کرد، برایم گفت چقدر توی فضاهای کاری اذیت شده و دیگر فقط یک جا کار میکند چون حوصله آدم‌های دیوانه قدرت‌طلب هوم‌استودیویی و شاگردان رقابتی‌شان که میخواهند خرخره‌ هم را بجوند ندارد، حوصله اینکه یک نفر برای خودش قهوه درست کند و او به تخمش باشد و به شاگردانش بگوید وقتی می‌آیید پیش من هیچ جای دیگر کلاس نروید و خیل عظیم آدم‌هایی که سالها به کونش وصل هستند بدون ذره‌ای تغییر چون یارو عاشق بحث است و مدام با همه چی مخالف است و فکر میکند از همه جهان بیشتر میفهمد، شنیدن نفرتش از فضای کاری حال‌به‌هم‌زنی که هرگز از نزدیک شاهدش نبودم از زبان ساده ی برایم خنده‌دار بود چون اینها فرم نبودند، بافت بودند، بافت آدمهای ندیده‌ای که با آنهایی که میدیدم و میشناختم‌شان از شدت هم‌جواری مشترک شده بودند و من تمام اینهایی که ی میگفت را با کلمات خودم توی آدمهایی که خودم ازشان فرار کردم دیده بودم، این تلاش مذبوحانه انسانها به سلف‌برندینگ در حالی که میان‌تهی و خالی هستند، این قدرت‌طلبی ترسناک‌شان، این شیفتگی دیوانه‌وارشان به مالکیت خصوصی چیزها با کوری مطلق به خودشان و خوابیدنشان زیر پرچم مالکیت اشتراکی، دلم میخواست به ی بگویم همه‌اش را حفظم ول کن این حرف‌ها را چون اینها را باید با لگد سیاه و کبود کنی فقط.

برای فرار از شنیدن یاد آلبالوهای بدون هسته زیر کوه شکر توی یخچال افتادم، با ی بالای سرشان ایستادیم و حسابی به هم دیگر مالیدیم‌شان، وقتی رفت ایستادم بالای سر مربا، سرخ و سوزان از آفتابی که بعد از غروب باید به تاریکی شب پس میدادم و میگرنی که دیگر واقعا از راه رسیده بود و سرگشتگی و پریشانی از کلماتی که توی سرم میرفتند و می‌آمدند و به هم نمیرسیدند و نمیدانستم کدام را باید به کجا گره بزنم. واقعا احساس گم‌شدگی میکردم بدون نوشتن، نه دستگاه جدید نه الکل پاشیدن نه بستن پنجره‌ها و نه روشن کردن تمام کولرها پشه‌ها را فراری نمیداد، توی تاریکی با سردرد دراز کشیده بودم و تندتند تایپ میکردم تا دست‌کم بدانم کجا هستم. چرا این قدر نیازمند به ثبت کردن هستم؟ چرا اینقدر مغزم تولید میکند تا مجبور شوم وقتم را بگذارم برای دسته‌بندی‌شان؟ دیدم پوستم دارد واکنشی غیرعادی نشان میدهد، دقیقا مثل همیشه اول بمب‌باران فکرها و هیجان و تشنج بعد تلاش برای دسته‌بندی کردنشان، نفس عمیق و آرام کردن و در ادامه التهاب و عارضه پوستی، شاید پشه هم یک توهم است؟ یاد جولین‌مور سیف افتادم، اولین پنیک اتکش در پارکینگ از دود اگزوز کامیون و پنیک اتک خودم با او هم زمان در آن صحنه، چرا جولین‌مور میتواند من را واقعا دیوانه کند؟ اینها تقصیر خودش به تنهایی نیست، او ملانکولیای متحرک نیست، بخشی از تصویر او بازتاب حافظه من است. ترکیب ویرجینیا وولف و پرش افکارش و تغییر صحنه‌ها از نقاشی کشیدن لیلی بریسکو و بریدن تصویر روزنامه‌ها و فکرهای خانم رمزی تا ساعت‌های جولین‌مور آرام که بهش اعتماد نداشم و میدانستم پشت این سردی و آرامش قرار است بترکد، ژان دیلمان دیگری که هرچقدر دور خودم دیوار بتنی بکشم باز هم با تیزی از تنها سوراخی که نبستم کارم را میسازد. همین‌طور که پوستم هر لحظه ملتهب‌تر میشد به کورتیزول فکر میکردم به نقاط خاصی از بدنم که بعد از مرگ پدرم در همان روزهای اول دچار عارضه عجیب پوستی شدند که هنوز هم رفع نشده و هر از گاهی بالا می‌آیند و پایین میروند و حالا چند ساعت است سر و کله‌شان پیدا شده. من جولین مور سیف نیستم، من خودم را در یک بیابان با ماسک زندانی نمیکنم و با صدای یواش شب تولدم به خودم در آینه نمیگویم دوستت دارم، من دست به فریاد کشیدنم خوب است، سالهاست دارم عربده میکشم و همه سوراخهای جهان جایی است برای دفع زباله‌های شخصی‌ام. کورتیزول و آئورا و دردهای روان‌تنی و نوسان خلق و خانواده شیطان‌صفت مادرم که فکر میکنند فرشته‌های مهربانی هستند، همه و همه را خوب میشناسم، مسخ شدن را میشناسم، میدانم گاهی برای زنده ماندن مجبوری ادای چیزی که نیستی را دربیاوری و نمایش بیرونی‌ات کاملا چیزی متفاوت از واقعیت باشد، تمام این ناتوانی و ژن‌های معیوب را، حتی به گفته دکتر محبوبم خوب میدانم سمت چپ مغزم میتواند روایت بسازد برای کاری که سمت راست مغزم فرمانش را داده و این را هم میدانم که مغزم مثل قلب پدرم میتواند یک روز از فشار بترکد ولی دلم خوش است کسی را در بدترین لحظاتش توی سیاهی فشار ندادم و آنقدر عقل داشتم تا به امروز که بچه‌ای نسازم که یک روز با دیدن بدن سردم تا ابد دیوانه شود.

۲۷ خرداد ۱۴۰۱

The Man Who Sleeps

 همه چیز ذره ذره نابود می‌شود و من این پیوستگی نابودی را می‌شناسم، از لحظات اولیه شروع فساد و شل شدن تار و پودها احساسشان میکنم اما نمیدانم آن یک لحظه که همه چیز از هم فرو می‌پاشد و دیگر خبری از فرم منسجمی که قبلا می‌شناختم نیست کی فرا می‌رسد. فکر نمیکردم شب تولدم وقتی تمام روزش در حسرت و درد و دلتنگی برای پدرم بودم ساعت یازده و نیم شب به ساعتم نگاه کنم و متوجه این بشوم که هنوز نرسیده، می‌دانستم دیگر چیزی از رابطه رمانتیک بین‌مان نمانده اما از دوستی و محبت که هنوز چیزی داشتیم و من باید همان شب با فقدان همان ته‌مانده دوستی هم مواجه میشدم و البته چه تاریخ زیبایی برای ثبت فرو ریختن و از هم گسستن، بیست و چهارم خرداد سال صفر یک. 

شب قبل از تولدم وقتی فشار نبودن پدرم را هر لحظه بیشتر احساس میکردم و رامین توی راه بود برخلاف عادت همیشگی دم غروب به خواب عمیقی فرو رفتم، خوابی که واقعا نشان از ناتوانی فیزیکی‌ام در تحمل زنده بودن داشت. لحظات سنگین بودند و تنهایی عادی و همیشگی‌ام زیادی خالی و زننده، نمی‌توانستم به اراجیف دکتر محبوبم هم گوش کنم چون وقتی زیاد درد میکشم مغزم چیزهای راحت را نمی‌پذیرند، افتادم به خواندن رساله‌‌ای فلسفی به فارسی سخت و انگلیسی هم زمان، این دو زبانه خواندن متون سخت مثل شنا کردن زیاد و هم زمان ضرب ذهنی عدد سی و سه در دفعات رفت و برگشت که از یک جایی دو رقمی میشوند و یا حل کردن مسائل ریاضی و فیزیک در دبیرستان، هم زمان که به بازی‌ام میگیرد خسته‌ام هم می‌کند و تنها چیزهایی هستند که در بحران واقعا متمرکز نگهم میدارند و چند ساعت درد کشیدن را از وضعیتی بدون فرم به قالبی می‌ریزند و جلوی فروپاشی و حملات وحشیانه گریه را میگیرند. در همان حین خوابم برد و با زنگ تلفنم راس ساعت دوازده بیدار شدم، مادر رامین که در اضطراب و نگرانی رامین در جاده نفس نفس میزد اشاره‌ای هم به تولدم کرد و وقتی صدایم را دقیق شنید اصرار کرد "داری گریه میکنی؟ داری گریه میکنی؟" دیدم واقعا نمی‌صرفد توضیح بدهم چهار ساعت است خوابم گفتم "چیکار کنم دیگه اینم زندگی منه" و او هم شروع کرد نصیحت کردن که دیگر باید زندگی کنی و درد کشیدن را متوقف کنی و همان چیزهایی که این روزها اگر کسی چشمش بهم بیفتد که نمیگذارم بیفتد شروع میکند برایم درباره‌شان حرف زدن. اما در کمال ناباوری همان قدر که کسی در آن لحظات به شماره‌ام زنگ زده بود و اصلا به من فکر کرده بود گیرم به واسطه نگرانی برای پسرش برایم خوشایند بود، آنقدر احساس تنهایی وحشتناکی میکردم که چند لحظه خودم را شل کردم تا گرمای زنده بودنش به من برسد، اضطراب و امید و هر آنچه که داشت چون نمیدانستم اصلا چرا وجود دارم و او همان طور تندتند حرف میزد و من که هنوز کامل بیدار نشده بودم خوشحال بودم به نقطه‌ای زنده و روشن در بیرون از خودم وصل شده‌ام.

بعد که رامین رسید آسایش و فراغت و عشقی که ازش محروم شده بودم هم بهم رسید، خودم را چند ساعت بی‌هدف در بغلش فرو کردم و اشک ریختم و او هم نوازشم کرد و سعی میکرد خستگی و بدشانسی و باقی کثافت‌هایی که زندگی بر سرش آورده و آزارش میدهد را پنهان کند، بیشتر از ده سال از رابطه‌مان میگذرد اما هنوز بغلش میتواند در اوج کثافت بهم احساس امنیت بدهد، هنوز هرجایی که باشد روز تولدم خودش را به موقع میرساند، مرور نوشته‌های سالهای قبلم و تماشای عکس‌هایمان همه‌شان گواه این دوستی و محبت عمیق هستند و من اینها را زندگی کرده‌ام و به اینها عادت دارم و نمیدانم که چطور خودم را در چیزهایی فرو میکنم به اسم دوستی و عشق که آنقدر احساس بی‌ارزشی وحشتناکی بهم تحمیل میکنند. دیگر فکر میکنم سبکی و خوشی بیحد و حساب رابطه‌ام با رامین آنقدر بی‌نیازم کرده بود که نمیفهمیدم آدمها می‌توانند بهم آسیب بزنند و آزارم بدهند یا آنقدر خودم را رویین‌تن میدیدم در سایه این امنیت و آسایش که ابداً نگران آسیبی که بقیه میتوانند بهم وارد کنند نبودم اما در این سالها از همان بهار نفرت‌انگیز که به اسم عشق در آن احساسات بیمارگونه خودم را فشار دادم و بعدش که تجربه آزار و کثافت و خشونت را از سر گذراندم و حالا در انتهای این رابطه که در روز دردناک تولدم در اوج حسرت از جای خالی پدرم یک نفر آنقدر علنی و ترسناک بهم احساس بی‌ارزشی و زشتی داد فهمیدم دیگر تمام شده، دیگر بدنم نمیکشد، آنقدر دردمند و زجرکشیده‌ام که نفس کشیدن در این غلظت وحشتناک خودخواهی و تمامیت‌خواهی خفه‌ام میکند.

فردای تولدم از رامین خواستم بیشتر بماند، گفتم واقعا نمیتوانم تنهایی این زندگی را تحمل کنم، گفتم همه تنم از نادیده گرفته شدن و به حساب نیامدن درد میکند بعد رامین تعریف کرد دایی مثلا حامی‌ام که رسما همه چیزمان را بالا کشیده وقتی ازش خواسته حق و حقوقش را بدهد چون تولد من است و چند ماه شده که هیچ خبری از حقوق نیست گفته چیزها را احساسی نکن. یک امتیاز دیگر برای دست‌پرورده‌های کسکش سیستم اقتصادی جمهوری خونخوار. هرچقدر در این هرم قدرت و سرمایه بالاتر میروی و وضعیت سخت‌تر میشود بیشتر یاد میگیری کون سراسر گهی خودت را سفت بچسبی و از خون دیگران تغذیه کنی و فقط به نیازهای خودت توجه کنی و این همین‌طور کش آمده و به خانواده‌ها رسیده و به تمام دوستی‌ها وعشق‌ها و خواستن‌های دوزاری و حالا دیگر وقتی شب تولدم فهیمه و محمد برایم کیک و هدیه می‌آورند از تعجب و هیجان بال درمیاورم چون واقعا امکان ندارد در این لجن‌سرا که همه از کونم تغذیه کرده‌اند و حالا در سوراخی مخفی شده‌اند از ترس پس دادن دو نفر به دلخواه خودشان بخواهند یک سر دوستی‌ای که سالها پیش با هم ساختیم را بگیرند. در راه برگشت از خانه ثمیلا بودم با آنیتا که رامین پیغام داد فهیمه گفته میخواهند بیایند و دارم شام میپزم، من هم اصلا منتظرش نبودم که کسی کلا به یادم باشد، خیلی خوشحال شدم در این دنیا هنوز وجود دارم و به چشم کسی می‌آیم و چیزهایی که زمانی با دوستی و محبت ساختم هنوز وجود دارند و کار میکنند و اینجا را سراسر گه فرا نگرفته.

وقتی رسیدند درباره کیک زیبایی که محمد انتخاب کرده بود حرف زدیم، از گل‌های زیبای طبیعی رویش لذت بردم از این که چیزی برای از سر باز کردن نبوده، از اینکه واقعا نشانی از توجه و دوست داشتن در آن بود بعد متاسفانه ساعتها منتظر ماندیم تا دوست‌ دیگرمان برسد و شراب بنوشیم که نرسید و همه چیز از هم پاشید. من از شدت استرس نیامدنش و منتظر نگه داشتن بقیه افتادم به پرحرفی و از دیدارم با ثمیلا گفتم، از نشان دادن نقاشی‌ام، اینکه چقدر خوشحال شد در میان آن جمع شلوغ با شجاعت با خودم کارهایم را برده بودم و وقتی اندازه کارم را دیدم از هیجان صدایش بلند شد و همه را صدا زد تا دور میز جمع شوند و ببینند نسترن چه کار کرده، خیلی هیجان زیادی بود اینکه خوب میدانست چقدر جان کنده‌ام سر آن کار و اینکه هنوز چقدر از کار مانده و توصیه‌هایش که باید مراقب باشی با این همه زحمتی که کشیدی ریسک نکنی و نخواهی زود تمامش کنی، باید به آرامی و با دقت پیش بروی و اصلا نباید تمام کردن این کار را هدف قرار بدهی بلکه باید کارهای جدیدت را شروع کنی بعد درباره نکاتی که باید توی کار بهشان دقت کنم بهم تذکر داد. بعد کارهای قلم‌فلزی‌ام را دید و خیلی کیف کرد و ازم خواست کمی فضای خالی به کارهایم بدهم، به کارهای آبرنگم که رسید جدا هیجان‌زده شد گفت خیلی دستت توی اینها پر شده و اینها واقعا کارهای خوبی شده‌اند، بعد بهم یک بسته پاستل نو اما قدیمی سی رنگ رامبراند داد با یک قیمت خیلی کم چون در بساطش مانده بود و استفاده نمیشد و میخواست با پولش به مدرسه‌ای که از قدیم بهشان کمک مالی میکند پول بدهد، در اقساط بلندمدت و با تاکید بر اینکه باید با این کارهای بزرگ بکشم و با فیکساتیو وینزور، فقط وینزور فیکسشان کنم و به این مجموعه در دست ساختم اضافه کنم.

 بعد از جدایی از ثمیلا از میزان آگاهی و تسلطم در آن جمع به کار دچار شرم شدم و فکر کردم چقدر نقاشی برای من جدی است و من چقدر حرفه‌ای شده‌ام در این چند سال و دیگر مشکلاتم با سردرگمی‌های بقیه فرق دارد و اصلا بی‌هدف و بی‌انگیزه نیستم و نمیفهمم بقیه درباره چه حرف میزنند وقتی از ناتوانی در کار میگویند یا از ایده نداشتن و فکر نداشتن و همین فکرها نهیبی بود تا خیلی جدی به سرم بزند از این وضعیت خودم را بیرون بیاورم و نمایش و فروش کارها را شروع کنم اما حوصله عبور از سد گالری‌‌داران دوزاری را ندارم و به سرم زد یک سری از کارهای آبرنگم که بیرون از مجموعه‌های اصلی‌ام هستند قاب کنم برای نمایش خصوصی و بعد فروش، چون هم به این مواجهه جدی با بیرون از خودم نیاز دارم و هم به پول چون باید وسیله کار بخرم، یک سه پایه بزرگ برای کارهای بزرگتر که با چوب خوب چیزی حدود ده یازده میلیون پول میخواهد. واقعا بس است هرچقدر بی‌مزد و منت پس دادم دیگر باید از این مرحله عبور کنم و از سوراخ انزوا و تنهایی خارج بشوم و من که به هر حال دارم مورد سواستفاده موجودات موسوم به دوست و خانواده قرار میگیرم و آب‌دیده شده‌ام زیر بار کسکشی نزدیکان پس چه بهتر است که این کون را در کارم بگذارم و در انتهای هر کدام از این آسیب‌هایِ ناگزیر لااقل چیزی هم برایم مانده باشد به جز قلب پاره‌پاره از درد و تماشای حقیقت موجودات جمهوری‌اسلامی‌زده.

رامین یک روز بیشتر ماند، برایم همه میوه‌های تابستانی‌ای که نخورده بودم را خرید و شست و در یخچال چید با سبزی خوردن، چون میداند چقدر به میوه معتادم، دیروز که رفت باز هم به یک خواب عمیق که دوباره ناتوانی بدنم از تحمل درد بود فرو رفتم، خودم را انداختم در جای خالی‌اش و هق‌هق وحشیانه‌ای سر دادم چون واقعا بودنش وزنه‌های ترسناک زندگی را از دست و پایم باز میکرد و وقتی رفت انگار چیزی افتاد روی سرم. در آن میان وسط گریه و درد به یکی از دوستان قدیمی دورم که به مغزش هنوز اعتماد دارم پیغام دادم و ازش خواستم به فکرهایم گوش کند و چیزی هم اگر به ذهنش رسید اضافه کند برای نمایش و فروختن کارها، در آن سیاهیِ ترسناک ناشی از بی‌کسی و بی‌پولی و بی‌چیزی که بودم این فکر نوری بود که اطراف سرم را روشن میکرد، دست‌کم ده تا کار آماده بیرون از مجموعه اصلی‌ام دارم که ثمیلا از لحاظ کیفیت تاییدشان کرده بود و وقتی با تجربه و مغز خودم رویشان قیمت میگذارم دیگر مثل کاری که در دست دارم قیمت عجیب غیرقابل گفتنی ندارند و میتوانم با نمایش و فروختن‌شان هم به گفت‌وگویی درباره کارها با آدم‌های بیرون از خودم برسم و این کمی در حرفه‌ای‌تر پیش بردن کارم بهم کمک میکند و هم با پولی که به دست میاورم به وسیله‌های کار دلخواهم میرسم. دوستم به گرمی از راه دور دستم را فشرد و با حرفها و فکرهایش راه را برایم روشن‌تر کرد آنقدر که دیدم واقعا دیگر برایم مهم نیست چقدر برای دایی و دوست‌دختری که دیگر دوستم ندارند غریبه و بی‌ارزش شده‌ام چون هنوز چیزهایی که ساخته‌ام در گذشته کار میکنند، نقاشی هست و زنده‌ام و رامین دوستم دارد و دوستان دیگری هستند که گرمایشان بهم میرسد و پدر مرده‌ام در اولین تولدم در نبودش هدیه دیدن ثمیلا را بهم میدهد و بیس‌وچارم نقطه پایانی میگذارد بر رابطه سه ساله‌ام با زنی که دیگرنمی‌بیندم.