امروز صبح به جای وارد شدن به اتاقکار و نشستن پای نقاشی ملانکولیکم، روزم را با نوشتن شروع کردم چون نقاشیم دیگر به صورت غیررسمی تمام شده و این لحظات آخر فقط نقطه میخواهد و من امروز یک گاز محکم هستم که یک تکه گوشت کنده میشود و در دهانم باقی میماند. هر لحظه به پایش میتواند لحظه آخر باشد بعد از پنج ماه، حالا در آستانه اولین تولد بابا که خودش در آن حضور ندارد نقاشیای که بیشتر از هر چیزی برایم یادآور مرگ اوست تمام میشود، باید به همین مناسبت خودم را بزنم زیر بغلم و بروم به خانهمان آن هم برای اولین بار بعد از تولد مادرم که دیگر برنگشته بودم و تمام این روزهای سیاه تنهایی و درد را اینجا به بهانه تمام کردن این اثر مرگبار بست نشسته بودم. از همان روزِپدری که گفته بودم در این شکنجه دستهجمعی شرکت نمیکنم و ماندم و رامین رفت و این کار شروع شد تا سیزدهبدر خونینی که در آنجا رقم زدم و اولین دعوایم بعد از تولد مادرم در انتهای ماه اول بهار، بلخره یک مناسبت واقعی دست داد برای برگشتن به آنجا و کنار بقیه ایستادن. بایستی این درد و زجر را تنهایی هم میکشیدم و عصارهاش لابد میشد ساخته شدن ریزریز این کار و تا تولد بابا کش میآمد.
حالا به مراتب توانمندتر از قبلم برای دیدن خودم با جای خالی او، به روشنی خودم را به عنوان کسی که پدر ندارد در مغزم مرور میکنم و از بالا و پایین کردن خاطرات روزهای اول از دست دادنش، کلمات آخرمان، حسرتها و آرزوهایش اشک میریزم و زجر میکشم و همه چیز روی هم میلغزد و پیش میرود و اگر فرو میروم در چروکهای مرکزی رومیزی است نه در مختصاتی نامفهوم. یک دور همه چیز را بیرون کشیدم و دوباره سر جایشان قرار دادم، با تکنیک شیطان خبیث که ظاهرا خودکار رویم سوار بود همراه شدم برای این بیرون ریختن و خوب میدانستم بازگشتن به اینجا و نوشتن چقدر نجاتبخش است، از نوشتن نجاتبخشتر خواندن این سیصد پست دوازده ساله طی این چند ماه بود، مرور منِ ثبتشدهام که چطور با پررویی خاص خودم بنایی ساخته بودم. در لحظات تماشای فیلم مسخره خانه ای که جک ساخت بعد از دو سال به نوشتن اینجا رسیده بودم و با هیت د رود جک خودم را به قعر جهنم راهنمایی میکردم، اغلب خوانندگان اینجا هم همین قطعه را بلندبلند با استاکها ترسناکشان در همین مدتِ زجرکش شدنم در انتهای جهنم میخواندند ولی دیگر چیزی رویم کار نمیکرد چون ما به هم وصل نیستیم. باور به جادوی سیاه ناشی از یک ترس است برای اینکه نپذیریم یک لحظه حقیقتاً سیاه و جهنمی در ادامه روند طبیعی زندگی وجود دارد بدون بیرون زدن خاصی از خط که از هر طرف بروی به ناگزیر از آن عبور میکنی و من در آن سیاهی زندگی میکردم و کسی نمیتوانست سیاهترش کند. فقط آدمهای دایره امنم میتوانستند بیشتر توی سیاهی فشارم بدهند که آنها هم تا گردن به همان سیاهی من مشغول بودند و با من در همان قعر دست و پا میزدند چون ما به هم وصل بودیم. من که دیگر به وضوح میدانم برخلاف استاکرهای اینجا برای بررسی هیچ کسی به جز خودم وقت نمیگذارم چون به واقعی بودن دیتاهای دیگران باور ندارم آنقدر خودم را همراه نقطه نقطههایی که در نقاشی پر میکردم بیرون کشیدم و با شیطان خبیث چیزهایی که ساخته بودم را پشت در گذاشتم و کل این جهان را بیرون ریختم که در خلا شناور شدم و دیگر چیزی نمانده بود که از دست بدهم به جز جسمم که آن را نمیتوانستم از دست بدهم چون فضا اشغال میکرد، مصرف میکرد، تبدیل میکرد، پس میداد و هنوز داشت زندگی میکرد و من توان خاصی برای قطع کردن چیزی نداشتم فقط بودنم را نمیفهمیدم.
چیزی که ظاهرا بایستی با بیرون ریختن و دوباره چیدن نصیبم میشد همین آگاهی به تصویرم بود، هرچند چندشآور به وسیله استاکرها اما عاشقانه و بیدلیل عاشقانه و تحسین برانگیز به دست پدرم، زنم و رامین که گاهی خیال میکردند برای من نادیدنیاند و موجودیت خودشان را در برابر من نادیده میگرفتند یا برعکس در آن فرو میرفتند و من را از یاد میبردند، یادشان میرفت تمام بازی ما فراموش کردن من و در هم شنا کردن بود، همان کاری که پدرم میکرد و من در حضورش یاد میگرفتم به آن مشغول باشم. به همه چیز فکر کردن در لحظاتی که در آن حضور داشتم، به معنی به همه چیز با حواسِ آگاهم توجه کردن و در حافظه چیزی از آن بودن ذخیره کردن و در نهایت در منطقیترین و واقعیترین نقشم پس دادنش به اطراف با الگویی که نسخه من دریافت و ذخیره کرده بود، این در لحظه پس دادن برای من همیشه مهم بود چون در جهانی شلوغ زندگی میکردم که در آن همه چیز در حرکت بود و روی هم میلغزید و پیش میرفت و از این کار به کاری طولانی و ریزریز کشیده شدنم با طراحی و نقاشی و نوشتن، طراحیهای یک ماهه از مدلها که چند وقت برای آمدنشان نقشه میکشیدم و جا گرفتنشان را در فضا مشخص میکردم، فکر کردن به فضا، میخواستم حجمی را ریزریز تصویر کنم که نفس میکشد و حرف میزند و باید برای کشیدن خطوط ریز لبهایش ازش میخواستم دهانش را ببندد و حرف نزند و در همان لحظات هم میدانستم از آن لحظه هم تصویر او روی کاغذ میماند و هم این خاطره وراجیهایش و ترسهایش برای خشمگین به نظر نرسیدن، که اضطرابش برای پنهان کردن خشمش میشد کلافگی روی صورتش و وقتی تصویرش را به نمایش عموم گذاشتم چند نفر گفتند چقدر کلافه است.
دیدم سال قبل این موقع زمان برایم ارزشی داشت ما به ازای تماشای وجود داشتن انسان در فضا و حالا با از دست
دادنِ بابا زمان برایم معنایی دیگر دارد، بایستی از چیزی واقعی به انتزاعی تبدیل شود، بایستی با مرگ زندگی میکردم. انیشتین برایم توضیح میداد که راه از تک تک جزییات یک جهان انتزاعی را متصور شدن میگذرد تا ساخته شدنش مثل دریچه گذر در زمانم و من با به رنگ و بافت و کلمه تبدیل کردن زمانی که در گذشته زندگی کرده بودم، ورق زدن چیزی که از آن زمان به جا گذاشته بودم، دیتایی که فضا اشغال
میکرد برای عقلمند کردن محیط اطرافم و الگوپذیر کردنش طبق الگوی من برای بقا، همه چیز را
از نو سر جایش قرار میدادم. تصویر پدرم در بالادستم و پدرش در بالادستش با پوزخند
که در شصت و هفت سالگی و چهل و نه سالگی مرده بودند و خودم که احتمالا در بهترین
حالت در یک بازه ده ساله با آنها عمر خواهم کرد هم مدام بود و علم به این که احتمالا
کسی را نخواهم داشت که چند دقیقه من را از مغزش عبور بدهد و بعد پسم بدهد تا فقط از این بیهودگی دچار جنون نشود و خودش را نابود نکند و بیشتر عمر کند، یعنی مرگ
من به مراتب زودتر از مرگ پدرم فراموش خواهد شد و همین جداً مایه شادی و مسرتم میشد.
البته من ده سال دیگر میگذارم روی عمر پدرم برای خودم و نتیجه میگیرم وای تا هشتادسالگی واقعا زیاد است، اما برای پدرم این عمر طولانی را میخواستم با این محدود لحظات کنار هم زندگی کردنمان، ما با سرعت و شدید و کوتاه کنار هم زندگی کرده بودیم و دریچه زمان هم همین بود، تماشای گذشته از حال با یک نگاه. آن خواب تصویر دریچهای بود در گذشته زیر انباشتی از تصاویرِ بعد از خودش که گذشته بودنش در خودش طولانی بودنِ زمانش را داشت اما من فقط میخواستم در یک لحظه تماشایش کنم و دستم را مثل چیزی ژله ای در آن فرو کنم، نمیخواستم سی سال ریزریز به عقب بروم و به خواهرم و خالهام که همان موقع هم تقریبا حوصله هیچ کدامشان را نداشتم در لباس سفید میان خندههای تمامنشدنیِ یک روزِ عادی در خانه مادربزرگم برسم چون احتمالا قبل از آنها به خودم در اتاق دربسته میرسیدم که با دقت خودم را حبس کرده بودم و سعی میکردم تمرین طولانیِ تمرکز بکنم تا بتوانم چیزها را با چشمانم حرکت دهم، من فقط دسترسی به دریچهای را میخواستم که بتوانم دستم را درونش فرو کنم و کارِ سی سال ریزریز عقب رفتن را در یک لحظه بکند، مرگ بابا همین کار را کرد و من با متوقف کردن زمان در تنهایی و ذرهبین انداختن روی دردم و فرو کردن مرگ در نقاشی تصویرش را ثبت کردم.
پدرم برایم یک بازیکن رسمی در بازی بود همان قدر که رامین و زنم، همه اینها به بازی کردن با دل و جان علاقه داشتند و اگر من دوست داشتم در بازی شدید باشم از آنها چیزی کم نمیشد و با ولع همهاش را بهم پس میدادند و تا لحظه آخرش را بازی میکردند. چیزی که بقیه را به بقیه و اینها را برای من به عشاقم و عشقم بهشان را به حقیقیترین عشق موجود تبدیل میکرد، چیزی که وجود داشت و فضا اشغال میکرد زمانی بود که ما صرف هم کرده بودیم، صرف تماشای هم و پرداختن به هم، من وجود داشتم چون آنها من را دیده بودند و این تصویر از من با بیرون ریختن همه چیز و دوباره چیدن سر جایشان هزارباره ساخته میشد حتی اگر پدرم از دستم رفته بود.
دیگر آنقدر از هر گوشه و کنار نقاشیام گذشتهام و با هر قسمت به چشم نیامدنیاش ساعتها درگیر شدهام که جایی از آن همه بافت و سطح و رنگ نمانده که چندباره به جزییاتش فکر نکرده باشم و در مقایسه با باقی صفحه نسنجیده باشمش، وقتی به نزدیکانم کارم را نشان میدهم و با هیجان از تغییر جدیدش حرف میزنم آنها میگویند باید با قبلش مقایسه کنند تا بفهمند چه تغییری کرده حتی چند نفر ماههاست میگویند این که دیگر تمام شده اما برای من که در نادیدنیترین قسمت آن، روزها فرو رفتهام هنوز تا تولد پدرم و سفرم به خانهمان و تمام شدن رسمی این کار چند روزی زمان مانده و چند نقطهای که باید حسابی بهشان برسم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر